CHP¹⁰
Leehoneyشب بارانی و خلوت بود، عادی هم بود. ساعت سه شب بود و اون هنوز هم مثل ولگرد ها توی کوچه و خیابون های متروکه قدم میزد.
درواقع کار پاره وقتش ساعت دوازده تموم شد یعنی دیرتر از ساعتی که ورود و خروج از خوابگاهش مجاز بود.
اون دیر کرده بود و همون جوریش هم مجازات میشد پس تصمیم گرفته بود از وقت و فرصتش به خوبی استفاده کنه و الان هم خودش رو توی یه مکان متروکه و دور افتاده پیدا کرده بود.
پاهاش اون رو به اون مکان کشونده بودن و اون واقعآ از جفتشون هم ممنون بود چون مکانی خلوت و ساکت و عدم وجود هرگونه آدمی بود.
جیک نفس عمیقی کشید، بوی خاکی که با رایحه باران ترکیب شده بود، لذت رو به بدنش تزریق میکرد.
لبخندی روی لب هاش شکل گرفت که با شنیدن صدای قدم هایی پشت سرش، از بین رفت.
خواست برگرده و به پشت سرش نگاه کنه، ولی دست های درشتی که از پشت روی شکمش نشستن و جسم بزرگی که بدنش رو کامل به آغوش کشید، اجازه نداد.
خواست مقاومت کنه که رایحه تلخ و سنگین آشنایی متوقفش کرد. لعنتی... پارک سونگهون بود.
"آموره... دلتنگم نبودی؟"
وقتی که نفس های داغی روی گردنش نشست، سست شدن زانوهاش رو واضح حس کرد. لعنتی به خودش و بدنش فرستاد که تمام تحمل و طاقتش رو در برابر این مرد روانی، از دست میداد.
سونگهون(با صدای بم و گرفتهای):
– جواب بده آمورهی من به فکرم نبودی؟
"چرا دیوث داشتم نگرانت میشدم."
جیک توی دلش با حرص گفت. مرد انتظار داشت که پسر همچین حرف هایی بهش بگه؟
جیک تکونی خورد و تلاش کرد تا خودش رو از چنگ های مرد بیرون بیاره ولی وقتی که خیس و نرمی چیزی که پشت گردنش حرکت میکرد رو حس کرد، نفسش رو حبس کرد.
سونگهون با آرامش لب هاش رو روی پوست گردن برهنه جیک میکشید و هرازگاهی نفس عمیقی که ریه هاش رو مملو از بوی طبیعی بدن پسر میکرد، میکشید.
جیک لبش رو گاز گرفت. اون از این کار بدش نمیومد ولی این حقیقت که با اراده خودش نبود، رومخش بود و غرورش رو خدشه دار میکرد.
سونگهون(بدون اینکه لب هاش رو از پوست جیک جدا کنه، با صدای بم و جذابش):
– بوی شیر میدی.
جیک(دستش رو مشت کرد و بلاخره نفس سنگینی کشید):
– ازم... دور شو.
با تمام توانی که داشت، سعی کرد صداش نلرزه و با تحکم حرف هاش رو بیان کنه.
سونگهون پوزخندی زد و بوسهی خیسی روی گردن پسر زد. دیدن دست مشت شدهی پسر، راحت بود ولی حس لذتی که بخاطرش داشت، انکار نشدنی بود.
بلاخره عقب رفت و دست هاش رو دور بدن پسر کنار کشید.
سونگهون:
– تو زیادی ضایعی آموره.
آموره؟
اون دیگه چی بود؟
جیک(گردنش رو زیر نگاه سنگین سونگهون تمیز کرد و ایشی کرد):
– تو تا تجاوز نکنی راحت نمیگیری؟
سونگهون:
– تجاوز؟!
تنش... آروم و خونسرد بود ولی به همون اندازه تحقیر آمیز بود.
سونگهون(نیشخندی زد و ادامه داد):
– من که هنوز کاری نکردم.
جیک(عصبی و ناباور برگشت و به سونگهون نگاه کرد):
– نکنه میخوایی پارهم کنی مادر جنده؟!
وقتی که نیشخند روی لب های مرد بعد فحشی که پسر داد پررنگ تر شد، جیک لبش رو گاز گرفت و فحش ناموسی نثار خودش کرد که مرد واقعآ قرار بود بعد فحشش، پارهش کنه.
سونگهون دست هاش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و قدمی به جلو برداشت. فاصلهشون کم بود و با کارش به حداقل رسوند.
روی بدن جیک خم شد و وقتی که متوجه شد پسر قصد داشت عقب بره، چنگ محکمی به کمرش زد و بدنش رو کامل به بدن خودش چسبوند.
ناخودآگاه آخی از لب های جیک خارج شد، جیک سریع لب پایینش رو به دندون کشید و با نگاه نافذش به مرد خیره شد.
ضربان قلبش، داشت مثل ترقه اوج میگرفت و سروصدا تولید میکرد و اون جز التماس به خدا –برای اینکه مافیا با اون بدن های چسبیدهشون، متوجه ضربانش نشه– چارهای نداشت.
سونگهون(خم شد و مماس صورت جیک، زمزمه وار حرف زد):
– آموره... به زبان ایتالیایی یعنی "عشق".
جیک، بدون اینکه حالت ظاهرش رو تغییر بده و گرهی ابروهاش رو از بین ببره، پلکی زد. مرد داشت بهش اعتراف میکرد؟
غیرممکن تر از اون قضیه، خودش بود. با نگاه گنگی منتظر به سونگهون خیره موند.
سونگهون(پوزخندی زد و ابرویی به نگاه عادی جیک انداخت):
– ولی توی لغت نامه من آموره یعنی بودا. تو بودای من میشی و من... بندهای که برای تاوان گناهانش ازت طلب بخشش میکنم.
جیک که نمیدونست منظور حرف های سونگهون چیه، گیج درحالی که اخمی کرده بود، پلک زد.
اگه الان ازش میپرسید "منظورت چیه؟" یعنی کنجکاو شده و به چرت و پرت های مرد اهمیت میداد، پس فقط در سکوت به حرف هاش گوش میداد.
سونگهون که حدس میزد، پسر قرار نبود واکنشی نشون بده، با آرامشی ترسناک سری تکون داد و پوزخندی زد.
سونگهون:
– آمورهی من توی این دو ماهی که هم رو ندیدیم گناه های زیادی مرتکب شدم و به خون آدم های زیادی آلوده شدم، منو بخاطر این کار هام میبخشی؟
در کمال ناباوری پسر بلاخره دهن باز کرد و حرف زد، هرچند واقعآ زر میزد و سونگهون با تمام وجودش میخواست زبونش رو از حلقش بیرون بکشه.
جیک(غرغرو درحالی که سرش رو تکون میداد و سریع حرف میزد، گفت):
– آره آره بخدا میبخشمت پس الان اجازه بده برم خب؟
سونگهون سرش رو کج کرد و به لب های سرخ روبهروش نگاه کرد.
سونگهون:
– میدونی این مکان دور افتاده کجاست؟
جیک متعجب به اطرافش نگاه کرد و دوباره به سمت سونگهون برگشت، گیج پلکی زد و منتظر بهش خیره موند.
سونگهون:
– این خونه های متروکه همشون پاتوق های منن و تو... توی لانهی مار پا گذاشتی آموره.
جیک(ناگهانی و بیخیال):
– کیرم دهنم.
سونگهون:
– و الان... راه فراری نداری.
لحن سرد و آروم مرد، لرز به تنش مینداخت. به خودش لعنتی فرستاد که درمورد مرد کنجکاو میشد و توی این دو ماه بالای سه بار بهش فکر کرده بود.
سه بار، یعنی خط قرمزی که نباید عبور میکرد.
سونگهون:
– ولی آموره...
جیک نگاهش رو از زمین گرفت و به سونگهون داد.
سونگهون(همونطور که به لب های جیک نگاه میکرد):
– من میبخشمت. چون توهم بخشیدیم.
جیک(لبخند زیبایی زد و با تندی و سریع گفت):
– مادرتو بوسیدم. الان ولم کن که برم.
سونگهون که نمیدونست حرف اول پسر، فحش بود یا نشونهای از تشکر، فقط ابروهاش رو بالا انداخت، نیشخندی زد و سرش رو تکون داد.
جیک خودش رو عقب کشید که سونگهون با فشار محمکی که به کمرش آورد، اون رو به خودش نزدیک تر کرد.
سونگهون(ناگهانی صداش جدی و ترسناک شد):
– از اون پسر ها دور بمون آموره، عاقبتشون بخاطر تو به خیر نخواهد بود.
پسرک حرفی نزد، واکنشی هم نشون نداد. منظور مرد کی بود؟
مافیا دوباره دهن باز کرد تا حرف بزنه که صدای زنگ گوشی جیک، متوقفش کرد.
جیک که انگار تماس گوشیش یه راه فرار بود، زود و بدون چک کردن اینکه چه کسی بهش زنگ زده بود، گوشیش رو بالا آورد و جواب داد.
– بله؟!
"شیم جهیون لعنتی!"
با شنیدن صدای رومخ نگهبان خوابگاهشون، لب هاش رو جمع کرد و هوفی کشید.
"اگه قرار بود زودتر بیایی مجازاتت نمیکردم و به کسی خبر نمیدادم ولی الان ساعت چهار صبحه و تو هنوزم پیدات نشده ولگرد بیپدر."
جیک:
– ببین من سه دور مامان و چهار دور باباتو میگام خب؟ توهم میندازم جلوی اون کثافت های مدرسهمون اونوقت میرم سراغ دخترت که دیگه بیپدر شده، فهمیدی؟!
مرد پشت گوشی، مثل خودش شروع به فحش دادن کرد که جیک منتظر نموند و با چرخوندن چشم هاش، تماس رو قطع کرد.
وقتی که حضور شخص سومی هم یادش اومد، لبش رو گاز گرفت و اهمی کرد.
جیک:
– الان اگه نزاری برم مجازات میشم پس نظرت چیه جدی دیگه ولم کنی هان؟
سونگهون پلکی زد و بعد آروم دستش رو برداشت.
نگاهش عجیب و غیرقابل خوندن بود و مردمک های زغالیش که تیره شده بودن، توجه پسر رو به خودشون جلب کردن، برای بار چندم.
جیک لعنتی به خودش فرستاد که نمیتونست دربرابر اون مردمک ها خودش رو کنترل کنه.
مردد قدمی به عقب برداشت و وقتی که مطمئن شد مرد کاریش نداشت، برگشت و سریع و با قدم های بلند از اونجا دور شد.
اون مرد و هرچیزی که بهش مربوط میشد... زیادی خطرناک بودن و جیک، داشت به این شک میکرد که آیا درست بود همینجوری به کارهاش واکنشی نشون نده و سکوت کنه؟
ولی به هرحال مرد بعد مدتی بیخیالش میشد پس فقط شونه هاش رو بالا داد، باید تا خوابگاه خودش رو پیاده میرسوند پس سعی کرد وقتش رو تلف نکنه و شروع به قدم زدن کرد.
●●●●●●●●
بعد مدرسه خسته و بیحوصله، به خونهش برگشته بود. مثل همیشه خدمتکار هاشون منظم و مودب در ردیف های همیشگی، منتظرش بودن تا هرکدوم وظایفشون، به انجام برسونن.
کیفش رو بیتفاوت روی زمین انداخت و همزمان که از پله ها بالا میرفت تا به اتاقش بره، کتش رو درآورد که صدای مادرش متوقفش کرد.
– ریکی شی، ما میخواییم بیرون غذا بخوریم توهم باهامون نمی-
بدون اینکه منتظر ادامه حرف مادرش بمونه و یا پاسخی بده، راهش رو ادامه داد و مادرش که منظور این کارش رو به خوبی میدونست، اهمی کرد و دوباره سرجای قبلیش نشست.
پسرش دیگه به خودش زحمت این هم نمیداد که با حرف زدن، مادرش رو رد کنه. هرچند... دیگهای درکار نبود و اون همیشه اینجوری بود.
...
جلوی اتاقش ایستاد و آهی کشید. بیرون غذا خوردن به اندازه نفس کشیدن زیر آب سخت بود، مادرش واقعآ داشت ازش میپرسید که باهاشون بره؟
خانوادهش در صورتی بیرون میرفتن که پدرش با یکی از گردن کلفت های کشوری، همکاری کرده باشه و نیکی رو هم میبردن اونجا، تا اگه یه دختر همسنش پیدا شد، باهم آشناشون کنن.
هرچند هم خودشون و هم اون دختر که قصد داشتن با نیکی آشنا کنن، میدونستن که نیکی چه بزدلی هست و چه شخصیت گندی داره، و هرگز نامزدی با اونا رو قبول نمیکرد.
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو باز کرد. وارد اتاقش شد ولی با دیدن چیزی اخمی کرد.
یه پسر باریک و ظریفی که کت و شلوار سیاهی به تن داشت، گوشهی اتاقش ایستاده بود.
پدرش باز براش یکی رو فرستاده بود تا بهش خدمت کنه؟ مگه نمیدونست که اون از این چیز ها خوشش نمیومد و هربار کسی که فرستاده میشد با زخمی جدی از اون اتاق بیرون پرت میشد؟
ولی... به طرز عجیبی پوست شیری گردن پسر که بهش پشت کرده بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد، جالب و سرگرم کننده به نظر میرسید.
روی قسمت پایین تخت خوابش نشست و منتظر موند تا پسر مثل همه سمتش بیاد و با حرکات رومخ و منزجر کننده، کاری کنه تحریک شه.
ولی در کمال ناباوری پسر ظریف نه تنها به سمتش نیومد، بلکه حتی بهش نگاه هم نکرد.
ابرویی بالا انداخت و صدای خفهای از گلوش درآورد تا توجه پسرک جالب رو به خودش، جلب کنه.
وقتی که پسر تکون خورد و به سمتش برگشت، دستش رو از پشت تکیه گاه بدنش قرار داد و با دقت به ظاهر روباه مانندش، خیره شد.
چشم های عسلی و کشیده، لب های توپر و درخشان، پوست صاف و شفاف پسرک، صفاتی نبودن که نیکی نادیده بگیره.
یعنی بلاخره به یکی از افراد پدرش دست میزد و باهاش خوش میگذروند؟
پسر بعد اینکه برگشت، تعظیم کرد و دوباره صاف شد. نه هیچ حرفی و نه هیچ معرفی. نیکی به متفاوت بودنش ابرویی بالا انداخت.
نیکی:
– بیا اینجا.
وقتی که نگاه گنگ پسر رو دید، اخمی کرد. چرا گیج شده بود؟!
مگه برای همین کار نیومده بود؟
غیرممکن بود پدرش یه همچین روباه ظریفی رو برای کار دیگهای بفرسته.
پسر بعد اندکی تامل، با تردید به سمتش قدم برداشت. درحالی که با دست چپش، مچ دست راستش رو جلوی شکمش گرفته بود و با ظاهری بیاحساس به زمین نگاه میکرد.
پسر، روبروی نیکی ایستاد. نیکی که انتظار داشت پسر کنارش مینشست، به لوس بازی هاش، پوزخندی زد.
نیکی(با صدای دیپ و سردی):
– سرت رو بالا بیار.
نه هیچ جوابی و نه هیچ مخالفتی، پسر سرش رو بالا آورد و با مردمک های عسلی و خاصش، به مردمک های کهربایی نیکی نگاه کرد.
نیکی(همونطور که به دست هاش تکیه داده بود، با چشمش، به کنارش اشاره کرد):
– بشین.
پسر واضح اخمی کرد و سرش رو مردد کج کرد. با مکث طولانی قدمی به جلو برداشت و سپس آروم و با فاصله ازش نشست.
نیکی به رفتار های بیگانه پسرک پوزخندی زد. اون داشت براش ناز میکرد؟
اثری از ترس و اضطراب توی نشستن و نگاه پسر دیده نمیشد. حتی نشستنش هم سنگین و متین بود، نه هیچ عشوهای و نه هیچ تلاشی برای جلب توجه.
برای بار چندم به دلیل حضور پسرک توی اتاقش شک کرد، ولی بازم... غیرممکن بود که برای انجام کار دیگهای اونجا بوده باشه.
چون اون زیادی... زیبا بود.
آروم جلو رفت و نزدیک پسر شد ولی پسر بالافاصله واکنش نشون داد و خودش رو با اخم عقب کشید.
باید ازش میپرسید که چرا اومده بود؟
نه!
اگه خودش حرفی نمیزد یعنی، برای چیزی جز اون کار، اونجا نبود.
به هرحال اگه وارد اتاق کسی –مخصوصآ نیشیمورا– بشی، یعنی این!
نیکی(پوزخند تحقیرآمیزی زد و زبونش رو به لپش فشرد):
– هرزه ها چه لوس شدن.
نگاه سنگین و نافذ پسر، روش دوخته شد و اون مطمئن شد که پسر برای کار دیگهای اونجا بود، ولی قصد اینکه مسخرهش نکنه رو نداشت.
نیکی(پاشد و دست به جیب ایستاد):
– نکنه میخوایی نازت رو بکشم؟
بعد حرفش پوزخندی زد و با سری کج شده به پسر نگاه کرد.
پسر سرپا ایستاد و بدون توجه به حرف های نیکی خواست از کنارش رد بشه که صدای پسر ژاپنی، متوقفش کرد.
نیکی(از سر تا پا اندام باریک پسرک رو برانداز کرد):
– اگه قراره بخاطرش پول بگیری پس کارت رو به درستی انجام بده وگرنه به بابات- اووه.
وقتی که دست مشت شده پسر رو دید با ابرویی بالا رفته و لحنی تحقیرآمیز گفت.
پسر به سمتش برگشت و با ظاهر بی احساس و نگاه سردش بهش خیره شد. نگاهش مثل یه آدم تیمارستانی بود که با وجود زیبا بودن ظاهرش، ترسناکش میکرد.
پسر عصبی به نظر میرسید ولی نیکی دست بردار نبود. باید بهش نشون میداد که عاقبت بیتوجهی به نیشیمورا ریکی، چی بود.
نیکی(پوزخند معناداری زد):
– میخوایی بزنی- اوه نه شما سلاحتون بوسیدن-
تق!
کله محکمی که به صورت پسر ژاپنی خورد، باعث شد چند قدم به عقب پرت بشه و صورتش از درد جمع بشه.
لعنتی فرستاد و با خشم به پسر نگاه کرد.
نیکی(با عصبانیت غرید):
– هوس. مردن. کردی؟!
– نه! فقط بهت راه و روشم برای ساکت کردن یه بزدل رو نشون دادم.
صدای ظریفی که به گوشش رسید، همونطوری بود که به چهره و اندام پسر میومد. همچنین همونجوری که نیکی حدس میزد باشه.
عصبی قدمی به جلو برداشت و فاصلهش با پسر رو کم کرد. چنگی به کمر پسر زد و اون رو به خودش نزدیک کرد.
نیکی:
– میخوایی منم راه و روشم برای تربیت کردن یه هرزه رو بهت نشون بدم.
نگاه سرد و نافذ پسر، درست مثل اسلحهای بود که به سمتش نشان گرفته بودن، ترسناک و دلهرهآور.
پسر عقب رفت، ولی نیکی باز به سمت خودش کشید که کله دومی دوباره توی صورتش خورد.
ناباور و عصبی نفسی کشید و چشم هاش از خشم گرد شدن. پسر عقب رفت که نیکی محکم مچ دستش رو گرفت.
و...
تق!
پوزخند زدن پسر همراه شد با ریختن بدن نیکی روی زمین، درست مثل یه تشک.
پسر دست نیکی رو محکم گرفت، بهش پشت کرد و با کشیدن دستش، با یه حرکت اون رو روی زمین انداخت.
چشم هاش گشاد شدن. خودش هم نمیدونست از خشم و ناباوری بود یا شرم و خجل.
چجوری یه پسرک کوچولو اون رو زمین زده بود؟!
وقتی که در اتاقش باز شد و صدای نگران مادرش –که صداش میزد– به گوش رسید، با حرص پوزخندی زد.
پسر دوباره مثل قبل مودبانه ایستاد، دست هاش رو جلوی شکمش حلقه کرد و با تعظیم چند قدم عقب رفت.
مادر نیکی:
– ریکی عزیزم خوبی؟! ریکی؟ چیشده پسرم؟
مادرش با نگرانی گفت و دستش رو روی بازوش گذاشت تا بلندش کنه که نیکی با تخسی و تندی دستش رو کشید و سرجاش نشست.
وقتی که قامت پدرش دست به جیب، در چارچوب در به چشم خورد با چشم های تیره و جدی بهش نگاه کرد.
پدر نیکی(خطاب به پسری که چند قدم عقب تر، سر به پایین ایستاده بود):
– سونو پسرم تو خوبی؟
پسر تعظیم کرد و "بله." ای گفت.
صداش هرچند ظریف و نرم بود اما لحنش مثل دفعه قبل، سرد بود.
انگار قطب جنوب بود و همه چی درموردش، سرد بود.
پدر نیکی سری تکون داد و به پسرش نگاه کرد:
– ریکی این بادیگاردت کیم سون-
نیکی(بدون اینکه اجازه بده حرف مرد تموم شه، با ناباوری بخاطر شنیدن حرف بادیگارد گفت):
– بادیگارد؟ مسخرهم کردین؟ این مورچه میخواد بادیگارد من شه؟
پدر نیکی:
– این مورچهای که میگی لطف کرد درخواست من رو قبول کرد تا ازت محافظت کنه پس احترامش رو حفظ ک-
نیکی:
– درصورتی بهش احترام میزارم که توی قبرم ابدی دراز بکشم پس زر نزن و گمشو برو بیرون تا همتون رو نکشتم.
پدرش فقط ناامیدانه سری تکون داد. نمیدونست با پسر کلهشق و یک دندهش چیکار کنه.
پدر نیکی:
– اعتراض قبول نیست باید تحمل کنی! دیگه نازت رو نمیکشم.
وقتی که صدای اوه گفتن تمسخرآمیز پسر، به گوشش رسید، دهنش ناباورانه باز موند و چشم هاش از خشم گشاد شدن، اون رسمآ ازش انتقام گرفته بود.
مادر نیکی(منمن کنان و مردد):
– پسرم... ما فقط... ما نگران توییم چون میدونی که پدرت دشمن زیاد داره و ممکنه-
– گمشین بیرون!
با عصبانیت و در حالی که به پسر نگاه میکرد، گفت. بعد حرفش پسر بلافاصله تعظیمی کرد و با قدم های آروم و شمرده، از اتاق خارج شد.
پدر نیکی:
– ریکی بچه بازی در-
نیکی(صداش بالا رفت و خشمگین داد زد):
– برو بیرون!
پدرش فقط نوچی کرد و بعد همراه با مادرش بیرون رفتن.
پوزخند عصبی زد و پاشد. همین کم بود یه پسر بچه کوچولو ازش محافظت کنه.
اون حتی توان دفاع از خودش رو نداشت... و ضربه محکمی که نیکی خورده بود هم فقط بخاطر غفلتش بود، نه قوی بودن پسری که سونو خطاب شده بود.
●●●●●●●●
به چرت و پرت های مرد، اهمیت میداد.
هرچند... واقعآ اهمیت میداد و درموردشون کنجکاو بود.
●●●●●●●●
ولی به هرحال مرد بعد مدتی بیخیالش میشد پس فقط شونه هاش رو بالا داد، باید تا خوابگاهش خودش رو پیاده میرسوند پس سعی کرد وقتش رو تلف نکنه و شروع به قدم زدن کرد.
اون، آن روز خودش رو نجات داد و از اون مکان دور شد. ولی آیا شانس همواره، باهاش یار بود؟