CHP⁴
LeehoneyJungwon' pov
بدنم... مثل اینکه زیر یه ساختمان مونده بود، درد میکرد.
اون دیوث آشغال، وقتی که دیشب یکم باهام نرم رفتار کرد فکر کردم قراره تا آخرش اینجوری پیش بره.
ولی شش ساعت لعنتی اون دم و دستگاه بیعرضه و بیشرفش رو ازم بیرون نیاورد و بدون توقف ضربه زد.
پلک های سنگینم رو از هم فاصله دادم، با تمام دردی که حس میکردم برگشتم و به جای خالی جی نگاه کردم.
اون قبل از من بیدار شده بود؟!
لعنتی صبحونه!
با عجله نشستم و آه!
کل صورتم از درد جمع شد و چنگی به ملافه سفید -که مطمئنم الان کثیفترین پارچهی روی کره زمینه- زدم.
اینبار با آرامش بیشتری حرکت کردم و شلوارم رو که گوشهای از اتاق پرت شده بود، پوشیدم و با بالا تنه لخت- البته کبودی های روش به خوبی همه جاش رو پوشونده بودن، به بیرون رفتم.
همه جا مرتب و ساکت بود. و اثری از جی نبود.
وقتی که چشمم به ساعت افتاد با شوک و صدای بلند "چی؟!" گفتم.
16:45
لعنتی، صدالبته که اون منحرف متحرک زودتر از من بیدار میشد.
متحرک هم میگم، چون همش تحریک شدهس.
خاک تو سر من که توی دستش ارضا شدم. آبرو نذاشتم برای خودم.
غرورم زیر سوال رفت. نباید دوباره این اتفاق بیوفته.
لعنتی حتی پوزخند تحقیرآمیزش هم میگفت که مسخره و خجالتآور بود که توی دست هاش ارضا شدن.
دوباره به سمت تخت خواب رفتم و خودم رو روش پرت کردم، میدونم کثیف بود، ولی بدن منم چندان وضع تمیزی نداشت.
پلک هام دوباره سنگین شدن، نمیخواستم دوباره بخوابم ولی به هرحال کل روز رو بیکار میموندم خونه پس با خیال راحت سرم روی بالش جابهجا کردم.
و دوباره با بدن کوفتهم به خواب شیرین رفتم.
○○○○○○○○
"و مادرش کل مدت درمورد اینکه خوب به همسرش خدمت کنه و در برابرش سکوت کنه و در هر صورت احترامش رو حفظ کنه، حرف زده بود."
و باعث شده بود جونگوون درمورد اینکه میخواست از مرد طلاق بگیره، بهش چیزی نگه و سکوت اختیار کنه.