CHP⁴
Leehoneyصدای باز شدن در شیشهای آسانسور، داخل خونه ساکت پیچید. اخمی کرد و با خونسردی به سمت آسانسور قدم برداشت.
کدوم نادانی به خودش این حق رو داده بود که سوار آسانسور ممنوعه بشه؟!
آسانسوری که هرکسی رو مستقیم به خونهی مجنون ترین مافیای دنیا، میاورد.
دست به جیب راه میرفت تا اینکه چشمش به اندام باریک و پوست سفید پسرک -که از پیراهن پاره پوره شدهاش- دیده میشد، افتاد.
پسرک وقتی که متوجه حضور یه شخصی توی خونهی لوکس و بزرگ شد، لبش رو با اضطراب به دندون کشید و بعد با ظاهری آرام و شجاع به سمت مرد برگشت.
چی؟!
اون واقعآ الان توی خونهی برادر شوهر برادرش- یا به اختصار پارک سونگهون- بود؟
وقتی که صدای بم و خونسرد مرد به گوشش رسید، لرز خفیفی به بدنش افتاد.
صداش ترسناک بود، و پسرک به خوبی میدونست که برای بار چندم در اون روز، توی دردسر افتاده بود.
سونگهون(دستاش رو جلوی سینههاش جمع کرد و به دیوار کنارش تکیه داد):
- یادت ندادن بیاجازه وارد خونهی کسی نشی؟
جیک(با وجود اضطراب توی دلش، بازم بیپروا و بیتفاوت دهن باز کرد):
- شرمنده، آخه بیشتر آدم های اینجا مغز درست و حسابی ندارن برای فرار از ببر توی دام شیر میوفته آدم.
کنایه کنایه و کنایه.
تنها چیزی که میشد از لحن جالب و سرگرم کننده پسرک، برداشت کرد.
مرد ابرویی بالا داد. جالب بود.
جیک:
- ولی خطرناکه اینکه این آسانسور همینطوری مردم رو مستقیم بیاره خونهت.
سونگهون:
- آدم عاقل سوار این آسانسور که روش نوشته "ورود ممنوع" نمیشه.
جیک با دیس سنگینی که از مرد دریافت کرده بود، لب پایینش رو اسیر دندون هاش کرد. یاد اولین دیدارشون افتاد.
این پارک حتی به جی هم دیس های سنیگنی میگفت، خوب بلد بود آدم رو آدم کنه- البته خودش هم آدم نبود.
جیک(دستش رو به موهاش کشید و زیر نگاه سنگین مافیا عقبشون داد):
- الان اون بیرون همه دنبالمن میشه از پلهها استفاده کنم.
سونگهون(نیشخندی زد - صداش بم و جذاب به گوش پسرک رسید):
- بوی دردسر میدی.
جیک(بیاهمیت شونههاشو بالا انداخت):
- اتفاقا آدم های اینجا گرسنهی خونن.
میدونست منظور پسرک چیه. چون به خوبی دیده بود که چه بلاهایی ممکن بود سرش بیارن. ولی ناخودآگاه چشمش پایین رفت و روی نیپل سرخ جیک که از پیراهن پارهش دیده میشد، موند.
جیک که به دری که اونو به پلهها هدایت میکرد، نگاه میکرد دوباره به سمت مافیا برگشت.
وقتی که نگاه سنگین مافیا رو روی بخشی از بدن برهنهش دید، معذب تکونی به پیراهنش داد تا حداقل جاهای حساسش دیده نشن.
"ای پدر سوختهای که اینو پاره کردی، بیوفتی تو دستم مادرتو پاره میکنم مردک کیری."
توی دلش با تمام وجودش نثار نگهبانی که -وقتی جیک میخواست فرار کنه- چنگی به پیراهنش انداخته بود و پارهش کرده بود، کرد.
اهمی که از لب های جیک خارج شد، ذرهای باعث نشد مرد نگاهش رو برداره ولی بعد گذشت مدتی، سونگهون نگاهش رو به جیک داد.
سونگهون:
- بدن ظریفی داری.
جیک ضایع لب هاشو بالا کشید تا لبخندی بزنه و چند بار پلک های طولانی، زد.
"ای کصکش دیوث منحرف هزار پدر، برادرت بیوفته دستم یه لقمهش میکنم."
با یادآوری اینکه برادرش جونگوون بخاطر جی سینگل نبود، دوباره حرص خورد.
ولی حداقل مرد مثل بقیه حمله نمیکرد. شاید واقعآ منطق داشت.
سونگهون دستش رو به سمت در خروجی پلهها، گرفت و توی چشم های جیک نگاه کرد.
سونگهون:
- میتونی از در استفاده کنی. ولی دفعه بعدی حواست باشه وارد خونهی یکی نشی، چون ممکنه شخصی که میگی نه ببر باشه نه شیر. یه بلک مامبایی که نیشت بزنه قطعآ خطرناک تره.
جیک که متوجه منظور پشت حرف های معنادار مرد نمیشد فقط لبخند احمقانهای زد ولی با تق تندی که به در خورد، سرجاش پرید.
متعجب و با کنجکاوی به در نگاه کرد. "جیک؟! جیک اونجایی لعنتی؟!"
آسوده نفسی کشید. دوست عزیز و مهربون یکی یدونهش برای نجاتش اومده بود. هرچند وظیفهش بود، چون بخاطر اون بود که جیک جونگوون رو به دست نمیآورد.
"پارک! پارک میکشمت اگه یه تار موی جیک کم شه! پارک!"
صدای تهدیدآمیز و فریاد های دوستش، دقیقآ برعکس شخصیت خونسرد مردی که جیک چند لحظه پیش داشت باهاش حرف میزد -و الان با پوزخند درحالی که دست به جیب به دیوار کنارش تکیه داده بود و به فریاد های جی گوش میداد- رو نشون میداد.
جیک به سمت در دوید و با عجله بازش کرد، وقتی که نگاه جی به جیک افتاد چشم های خشمگین و تاریکش یکباره رنگ عوض کردن، و با نگرانی به دوستش نگاه کرد.
جی(نفسنفس زنان و سرزنشگر):
- اینجا چه گوهی میخوری؟ مگه بهت نگفتم کارت که تموم شد فقط گورتو گم کن و برو توی ماشینم منتظرم باش؟! چرا همش دردسر درست میکنی؟ میدونی چقدر دنبال-
وقتی که چشم های دوستش اول بهتزده و بعد تاریک و ترسناک شدن، اخمی کرد.
"خداحافظ."
لرز خفیفی با صدای بم و زمزمهواری که کنار گوشش شنید، به بدنش افتاد.
وقتی که دستهای مرد از دو طرف بدنش عبور کرد و روی کنارههای در قرار گرفتن، نفسش رو حبس کرد.
جی(با تهدید زیرلب غرید):
- داری چه غلطی میکنی پارک؟!
"خداحافظی."
خیلی خونسرد، تحقیرآمیز و جذاب.
صدای مرد زیادی خاص بود.
جی خم شد و دست جیکی که بهتزده سرجاش میخکوب شده بود، رو گرفت و اونو به بیرون کشید.
قبل اینکه برن دوباره به سمت سونگهون برگشت و با جدیت لب زد.
جی:
- از جیک دور بمون!
و سپس رفت و جیک هم پشت سرش، رفت.
سونگهون پوزخندی زد و در رو بست. یاد لرز آشکار بدن پسرک توی آغوشش افتاد.
"احمق."
●●●●●●●●
Jake's pov
فشار دست جی، دور مچ دستم داشت اذیتم میکرد. دلم میخواست الان دستم رو با تندی بکشم و بگم، ایی پدر متغیر مادر بازاری، من زنت نیستم ها.
ولی در اون موقعیت و با توجه به خشم جی، احتمالا زنش بودن بیشتر برام سود داشت -وگرنه ممکن بود من رو بکشه-.
وقتی که بالاخره ایستاد، منم متوقف شدم و بدون ترس منتظر بهش خیره موندم.
جی به سمتم برگشت، جدی و پوکرفیس نگاهم میکرد، ولی واضح میتونستم فحش هایی که بلند نمیگفت رو از توی چشم هاش، بخونم.
جی:
- اون کثافت که کاریت نکرد؟
منظورش پارک بود؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. "یکم چشم هاش کج بودن و جاهایی رو نگاه میکردن که نباید، ولی حالا کاریمم نداشت."
خیلی خوشم میومد اگه اینارو بلند میگفتم، ولی فقط توی دلم موندن.
جی(دستی به صورتش کشید و آه معناداری کرد):
- ببین... اگه دوباره اون مردک رو دیدی هرطور شده ازش فرار کن فهمیدی؟
چرا؟
مطمئنم اگه میپرسیدم، فقط با فحش جوابم رو میداد و تمام غر هایی که توی دلش مونده بودن رو بیرون میریخت پس فقط سری تکون دادم.
بهش حق میدادم که عصبانی شه، وقتی که اون نگهبان اومد توی اتاق و خودش رو بادیگارد جی معرفی کرد، فکر کردم راست میگه.
ولی وقتی چشمم به نشان روی کتش افتاد فهمیدم که نگهبان های جی از این نشان ها ندارن، پس با تمام توانم مشتی زدم توی صورتش و وارد آسانسوری شدم.
آسانسوری که من رو به پایین ترین اتاق ساختمان، یعنی واحد پارک سونگهون کشوند.
●●●●●●●●
روی مبل نشسته و زانو هاش رو بغل کرده بود. دلشوره توی دلش رومخش بود.
اینکه دوست همسرش اومده بود و باهاش حرف میزد، خطای خودش نبود. ولی مطمئن بود همسر تخس و کلهشقش حتمآ سرزنشش میکرد.
درواقع اوایل ازدواجشون -یعنی پنج ماه قبل- اگه با یکی حرف میزد، جی مشکلی نداشت. ولی بعد اینکه یکی از دشمن های جی مسمومش کرد، جی دیگه بهش اجازه نداد با هیچکس حرف بزنه.
"حتی اگه شده با تمام بیاحترامی مردم رو نادیده بگیر."
جواب جی، بعد اینکه جونگوون بهش گفت "مگه بیادبانه نیست؟" دوباره توی خاطرش زنده شد.
وقتی که صدای لاستیک های ماشین جی توی خونه پیچید، چشم هاش گشاد شدن.
حتی صدای لامبورگینی هم عصبانی و خشمگین به نظر میرسید. احتمالا صاحبش مثل آتشفشان، میجوشید.
وقتی که صدای باز و بسته شدن در، با تندی به گوشش رسید، سرپا ایستاد.
دلش میخواست دوباره سمت جی بره، ولی به طرز عجیبی بدن و پاهاش یاری نمیکردن.
جونگوون(صداش نلرزید ولی آروم تر از همیشه به گوش مرد رسید):
- خوش اومدی.
جی عصبی نیشخندی زد.
ترسیده بود؟
چرا مثل همیشه پیشش نمیومد و خدمات اجباریش رو، ارائه نمیداد؟
حالا که پسر پیشش نمیرفت پس خودش به سمتش قدم برداشت.
جونگوون وقتی که دید جی بهش نزدیک میشد، چند قدم عقب تر رفت ولی با برخورد پاش به مبل، تعادلش رو از دست داد و روی مبل نشسته افتاد.
جی یه دستش رو تکیه گاه روی پشتی مبل -دقیقآ کنار شونه جونگوون- قرار داد، خم شد و با دست دیگهش چونه پسر رو اسیر کرد.
جی:
- چیه؟! انقدر میترسی؟ اگه میترسیدی به حرفم گوش میدادی!
جونگوون بزاق دهنش رو قورت داد، لعنتی! توی بد دردسری افتاده بود.
جی(صداش بالا رفت و با عصبانیت داد زد):
- جواب بده!
ماهیچه های بدنش منقبض شدن و چشم هاش رو ناخودآگاه بست. دستش که روی مبل بود رو مشت کرد.
جی(فشاری به دستش که روی چونه پسر بود، وارد کرد و سر جونگوون رو بالا آورد):
- نمیخوایی حرف بزنی؟
"دوستت اومده بود مخم رو بزنه دیوث!"
دلش میخواست این حرف رو بکوبه توی صورت عصبیش ولی فقط نگاهش رو دزدید. قبل اینکه بیاد اینجا با مادرش غذا خورده بود.
و مادرش کل مدت درمورد اینکه خوب به همسرش خدمت کنه و در برابرش سکوت کنه و در هر صورت احترامش رو حفظ کنه، حرف زده بود.
جی لبش رو تر کرد و دستی که روی مبل گذاشته بود رو روی کمر جونگوون گذاشت و چنگی به پوستش زد.
واضح میتونست جا خوردگی پسر رو با پرش لحظهای بدنش، حس کنه. نیشخندی زد و اونو به سمت خودش کشید.
جونگوون با فشاری که مرد با دست درشتش، به کمرش وارد کرده بود، بدون اراده سرپا شد. فاصله بدن هاشون در حدی کم بود که دوتا دست جونگوون روی سینه های مرد -و بین بدن هاشون- گیر کرده بود.
جی:
- بگو دوباره این کار رو نمیکنی!
"هه مگر اینکه بمیرم." نگفت ولی به حرف مرد هم گوش نداد.
"بگو!" وقتی که نفس های داغ جی روی صورتش نشست، نفسش رو حبس کرد و لبش رو گاز گرفت.
جونگوون(مردد جواب داد):
- من... نمیتونم.
جی(پوزخندی زد و ابرویی بالا داد):
- نمیتونی؟!
جونگوون(اینبار با قاطعیت بیشتری حرف زد):
- نه!
جی فشار دستش روی کمر جونگوون رو بیشتر کرد که باعث شد قوسی به کمر پسر وارد شه.
جونگوون با دستاش که هنوز هم روی سینه های جی بودن، بالا تنهش رو کمی عقب کشید ولی پایین تنههاشون هنوز هم بهم چسبیده بودن.
جی:
- پس چرا میتونی به من جواب ندی؟
"چون تو دیوث و ترسناک تر از اونایی!" توی دلش گفت و با حرص لبش رو گاز گرفت تا مبادا بلند نگه.
با حص چیز سفت و محکمی که به پایین تنهش میخورد، چشم هاش گشاد شدن. مرد... تحریک شده بود؟
ولی هنوز سه روز از آخرین باری که انجامش داده بودن، نگذشته بود. همچنین بدن پسر هنوز هم کبود و خسته بود و دردش کامل از بین نرفته بود.
جی با پوزخند خبیثی عقب رفت و روی مبل نشست. جونگوون با قیافه خنگ و متعجب نگاهش میکرد.
نمیخواست کاری کنه؟
واقعآ؟
چه خوب!
"بشین اینجا!" صدای مرد بود که به گوشش رسید.
به جایی که مرد با دستش اشاره میکرد، نگاه کرد. دقیقا کنارش بود.
نفس لرزانی کشید و با فاصله (نه کم و نه زیاد) کنارش نشست. میخواست اینجوری سرزنشش کنه؟ واقعآ قصد نداشت کاری با پسر کنه؟
درواقع جونگوون میدونست جی هرچقدر هم عصبانی میبود، همیشه فقط یکم سرزنشش میکرد و بعد با عصبانیت میرفت و توی اتاق منتظر جونگوون میموند.
و بعد هم سکس مرگوا-
وقتی که دست مرد روی پهلوش نشستن، چشم هاش -که به دست هاش که روی زانوهاش بودن، نگاه میکرد- گشاد شدن.
جی با یه حرکت اونو روی پاهاش نشوند. چهرهش مخالف جهت جی یعنی روبه جی بود.
پوزخند مضحک روی لبهای جی و برق توی چشم هاش، نشان از چیز خوبی- حداقل برای پسر، نبود.
جی(با صدای بم و گرفته):
- چرا شوکه شدی؟
جونگوون(منمن کنان و با خجالت):
- هیچ... چیزه من...
جی:
- درش بیار.
"چیو؟" توی دلش گفت. واقعآ چیو؟
گنگ به جی خیره شد و جی متوجه نادانی پسر شد.
جی(کلافه و بیطاقت گفت):
- تیشرتت رو لعنتی، زودباش!
جونگوون گیج پلکی زد. چرا باید تیشرتش رو درمیآورد؟
جونگوون:
- چرا؟
جی به رون هاش چنگی زد و اونو بیشتر به پایین تنهش نزدیک کرد. باسنش با عضو سفت و تحریک شده جی، برخورد کرد.
جی:
- مگه نگفتم بی چون و چرا هر حرفی بگم رو انجام میدی؟
"خب دیوث کنجکاوم که میپرسم دا مردک متحرک." توی دلش با حرص و تخسی گفت.
جی وقتی که دید پسر قصد انجام کار رو نداره، خودش چنگی به تیشرتش زد و بالاش برد. ولی کامل از تنش خارج نکرد و چنگی به کمر جونگوون زد.
قوسی به کمرش وارد شد و باسنش به شکل زیبا و جذابی بیشتر از قبل بالا تر اومد.
از آینهی بزرگی که گوشهی خونه گذاشته بود، نگاهی به بدن ظریف و تحریککننده پسرک توی اغوشش، انداخت و پوزخندی زد.
حرارت دست های مرد روی کمرش سوزشی به پوستش مینداخت. مرد داغ کرده بود، اونم بدجوری.
آب دهنش رو صدادار قورت داد و دستهاش رو روی سینه های مرد گذاشت. خودش رو عقب تر کشید و توی چشم های خمار و تشنه جی خیره شد.
جونگوون(با چشم های گرد و مظلوم):
- ای... اینجا انجامش میدی؟
میدی؟
مسخره!
اونم قرار بود اینبار رو ارضا شه، باید میشد!
جی بدون اینکه به سوال جونگوون توجهی کنه، دستش رو پایین تر برد و روی کش شلوار پسر گذاشت.
خواست کش رو پایین بکشه که صدای نازک و خجالتی جونگوون متوقفش کرد.
جونگوون:
- اون بیرون کلی نگهبان گذاشتی، اینجا به هیچ عنوان نمیشه انجامش داد.
"چیه دفعه قبل که میخواستی همین نگهبان ها آمادهت کنن، الان چیشد خجالت کشیدی؟"
توی دلش گفت، نمیدونست چرا ولی یه چیزی توی دلش اجازه نداد با صدای بلندی هم بگه.
یه چیزی مثل... وجدان.
یه چیزی که بهش میگفت خطای خودت بود!
جی:
- اونا کر و لال و کورن تا وقتی من بهشون بگم پس لفطش نده، که باید سه ساعت هم آمادهت کنم.
جونگوون(خیلی سریع و قاطعانه):
- اگه اینو بزاری داخل بزرگترین سوراخ جهان باز هم دردش میگیره پس باید آمادهم کن-
لبش رو گاز گرفت، ظاهرش از خجالت سرخ شد و دیگه حرفی نزد. به صورت متعجب جی نگاه کرد.
مرد پوزخندی زد. دستش رو روی یه دست جونگوون گذاشت و پایینش برد. با انگشت های ظریف پسرک زیپ شلوار خودش رو باز کرد و باکسرش رو پایین برد.
میتونست لرز خفیف دست پسرک توی دستش رو حس کنه. وقتی که انگشت های پسر با عضو سفتش برخورد کردن آهی از لبهاش خارج شد و سرش رو روی پشت مبل گذاشت.
ولی جونگوون زود فقط انگشت هاش رو عقب داد که کارش با کشیده شدن دستش توسط جی، نصفه موند.
جی:
- اگه میخوایی داخلت نزارم میتونی با دستات هم انجامش بدی، پس چرا فرار میکنی وقتی که برای خودت سودآوره؟
جونگوون گیج و ناز پلکی زد. "ها؟!" البته که ها؟
اون حتی نمیدونست چجوری با دستش انجامش بده.
جی:
- دهنت؟
"ااییی نه" بدون اینکه حواسش باشه با انزجار ظاهرش رو جمع کرد و گفت.
چشم هاش گشاد شدن و با عجله توی چشم های مبهوت جی نگاه کرد. "خاک تو سر من که مثل دوستت شدم و فراموش کردم توی دلم حرف بزنم."
جی در کمال ناباوری چیزی نگفت و دوباره پوزخندی زد. عجیب بود که امروز غر نمیزد.
بماند که جی از این ساید زبوندراز و بیپروای پسر خوشش میومد.
دستش که روی کش شلوار جونگوون بود، پایین برد و شلوارش رو پایین آورد. وقتی که انگشتش با پوست برهنه کتف جونگوون برخورد کرد، اخمی کرد و به چشم های گرد جونگوون نگاه کرد.
اون چرا باکسر نداشت؟
جونگوون(جریان خون به صورتش بیشتر شد و سرخش کرد، منمن کنان گفت و نگاهش رو دزدید):
- اوه. م... من... چون دیره گفتم احتمالا نمیایی.. خب میخواستم بخوابم.
جی(ظاهرش جدی شد و صداش بم و خشدار بود):
- ممکن بود بلایی سرت بیاد و یکی از نگهبان ها میومد توی خونه. اونوقت چی؟!
"هیچی به مولا، همه که مثل تو نمیپرن روم." و فقط گفت "متاسفم.".
جیآیاس کشید. انگشت اشاره و وسطش رو روبروی لب های جونگوون گرفت. اگه پسرک خشونت رو دوست نداشت، پس خشونت به کار نمیگرفت.
جی:
- دهنت رو باز کن.
جونگوون به انگشت های کشیده و جذاب جی نگاه کرد. انگشت هاش زیادی اغوا کننده بودن- البته اگه هرروز توش نمیرفتن خیلی جذاب ترم میبودن.
دهنش رو باز کرد و جی انگشت هاش رو داخل دهنش گذاشت.
جی:
- لیسشون بزن.
بدون اینکه عقب بره فقط سرش رو به چپ و راست تکون داد.
جی که میدونست الان امام زمان هم ظهور میکرد پسر باز انجامش نمیداد، دستش رو بیرون آورد و روی سوراخ جونگوون گذاشت.
قبل اینکه داخلش فرو ببره چندباری انگشتش رو روی پوست حساسش کشید که لرزی به بدن جونگوون انداخت.
جونگوون دوتا دستهاش رو بالاتر برد و دور گردن جی سست حلقه کرد و مچ دست چپش رو با دست راستش گرفت.
جی که ضربان قلبش بالا رفته بود، نفس لرزانی کشید.
دست آزادش رو پشت گردن جونگوون گذاشت و صورت سرخ و خیسش رو به خودش نزدیک کرد و با ولع لب هاشو بوسید.
انگشتش رو ناگهانی و یکباره داخل سوراخش فرو برد، آه بلندی از لب های جونگوون خارج شد. بدون اینکه بوسیدن لبهای جونگوون رو متوقف کنه پوزخند افتخاری زد.
انگشت دیگهش رو بدون مراعات حال جونگوون داخل برد و آخی از لب هاش خارج شد.
ولی از لب های جونگوون نه بلکه جی، چون جونگوون اینبار با دردی که حس کرد غیرعمدی لب پایینی جی رو به دندون گرفت و محکم گزید.
درد داشت، ولی بیشتر لذت. پسر لبش رو گاز گرفته بود ولی دقیقآ همون چیزی بود که جی میخواست.
نشون دادن ضعف از خود و واکنش در برابر ضعف، برای جونگوون چیز نابی بود. البته برای مرد هم لذت بخش.
انگشت هاش رو داخل سوراخ پسر تکون داد و وقتی که کامل آمادهش کرد، انگشت هاش رو بیرون کشید.
چنگی به کتف های نرم جونگوون زد و بدن پسر رو بالا برد. جونگوون که میدونست در این حالت عضو بزرگ و غیرقابل تحمل مرد قرار بود کامل و یکباره بره داخلش، لبش رو با تمام توانش گاز گرفت.
به طوری که مزه آهن توی دهنش پیچید.
جی باسن جونگوون رو روی عضو سفتش قرار داد. آهی از لب هاش خارج شد.
وقتی که سر عضوش روی سوراخ جونگوون قرار گرفت بدون مکث و توجه به درد وحشتناکی که تمام بدن پسر رو در بر میگرفت، فشاری به باسن جونگوون وارد کرد.
عضوش کامل داخل سوراخ جونگوون فرو رفت. صدای نفس های لرزان و پیدرپی جونگوون -که سرش درشت کنار گوش جی قرار داشت- به گوشش رسید.
ولی اثری از آه و ناله (یعنی بخش موردعلاقه جی) نبود.
جی دستش رو از روی کتف های جونگوون برداشت و عضو پسر رو به دست گرفت. با کارش حلقه دست های پسر دور گردنش محکم تر شد و جونگوون تقریبا بغلش کرد.
جی دست دیگهش رو بالا آورد و تیشرت جونگوون رو از تنش بیرون آورد.
نیپل های سرخ و زیبای پسر، مماس صورتش قرار داشتن. پوزخندی زد و زبونش رو روی نیپل چپش کشید.
دوباره لرزیدن بدن جونگوون رو حس کرد.
جی(همونطور که زبونش رو روی نیپل جونگوون میکشید با لحن دستوری):
- گازش نگیر.
جونگوون که از درد چشم هاش رو محکم میفشرد و لبش رو گاز میگرفت، با حرف جی نفس لرزانی کشید.
لبش رو که اسیر دندون هاش بودن، آزاد کرد.
جی دستی که روی عضو جونگوون بود رو، با آرامش به حرکت درآورد و شروع به مالیدنش کرد.
سفت شد!
آره همین بود!
پسر تحریک شده بود.
موفقیت! جی پارک همیشه موفق بو-
اوه لعنتی!
رسمآ عقلش رو از دست داده بود و مثل بچه ها برای همچین چیزی ذوق میکرد.
مالیدن عضوش رو متوقف نکرد و با شدت بیشتری ادامهش داد. دمای بدن پسر هم مثل خودش بالا رفته بود.
وقتی که مایع چسبناک و شیری تمام دستش رو فرا گرفت، پوزخند افتخارآمیزی روی لبش نشست.
کام شده بود. جونگوون ارضا شده بود. توی دست های همسرش، صاحبش و تنها کسی که حق داشت بهش دست بزنه.
کام توی دستش رو روی تیشرت پسر که روی مبل انداخته، کشید و پاکش کرد.
یه دستش رو روی پهلو و دست دیگه رو زیر باسن جونگوون گذاشت.
جی(با صدای بم و گرفته):
- سفت بچسب.
وقتی که واکنشی از جونگوون ندید، چشم غرهای به لجبازی پسر رفت. و با نیشخند شیطانی سرپا شد.
با کارش جونگوون بدنش رو جمع کرد و محکم بغلش کرد. بوی شیرینش دوباره به مشام جی رسید.
خوشحال بود که اینبار پسر رو یهویی گیر انداخته بود، و خبری از اون عطر و کرم های رومخ و تلخ نبود.
به سمت اتاق اضافی که طبقه پایین بود قدم برداشت. وقتی که اونجا رسید، در رو باز کرد و واردش شد.
میدونست در اون حالت نشسته این جونگوون بود که، کنترل بیشتری داشت و باید روی عضوش تکون میخورد تا مرد ارضا شه.
درواقع اونجوری زیادی خوب میشد.
ولی متاسفانه این هم میدونست که پسر هزار سال سیاه انجامش نمیداد، پس تخت خواب لازم بود.