CHP³

CHP³

Leehoney



"اسمش پارک سونگهونه، همینو بدون کافیه. جیک واقعآ دارم بهت میگم ازش دور بمون. اون روانی تر از چیزیه که نشون میده. زیادی خطرناکه پس اگه یبار دیدیش فقط... ازش فرار کن. غرورت رو کنار بذار و با تمام توانت فرار کن."


حرف های جی درمورد اون مردی که قبلا "پارک و برادر جونگوون" خطابش کرده بود، دوباره توی ذهنش نمایان شدن.


چرا همچین آدم حساس و قدرتمندی به برادرش اجازه‌ی ازدواج اجباری با کسی مثل جی رو، داده بود؟


قبول داشت، جی دوست واقعآ مهربونی بود.


ولی فقط دوست نه همسر!


یقه یونیفرم ساده و سیاه رنگش رو مرتب کرد، آهی کشید و برای آخرین بار خودش رو از آیینه روبه‌روش چک کرد و از اتاق بیرون رفت.


...


جیک که قبل از همه آماده شده بود، به سمت جایی که قرار بود محصولات رو نشون بدن، رفت و از پشت پرده به سالن نگاهی انداخت.


فضای سالن آروم و دلنشین بود. اما برای کسی که نمی‌دونست چه تنش و رقابت هایی پشت اون خنده‌ های ماهرانه، افراد حاضر در سالن پنهان،آروم بود.


صندلی ها با ترتیب و منظم در یک ردیف قرار داشتن و افرادی مثل سونگهون و جی که از اقتدار و احترام بیشتری -هم بخاطر نفوذ خاندان هاشون و هم قدرت و مقامی که خودشون به دست آورده بودن- برخوردار بودن، در ردیف های اول نشسته بودن.


آهنگ آروم با ریتمی یک‌نواخت پخش شده بود. ولی همه‌ی افراد اونجا جز دو نفر مشغول صحبت بودن.


یکی یه پسر بچه‌ی نه یا ده -بیست- ساله که با لباس های لش و عجیب غریب که قطعآ مناسب فضای اون مراسم نبود، با گوشیش بازی می‌کرد و کره‌ای به نظر نمی‌رسید.


و اون یکی...


"اوه فاک! این یکی قطعآ باید زیرم یه چند دوری بخوابه"


جیک با دیدن زیبایی متحیر کننده‌‌ی شخصی که چند ردیف عقب تر از همه -جایی که هیچکس نمی‌ نشست- تنها و با‌وقار نشسته بود، توی دلش گفت.


قبل از اینکه مراسم شروع بشه از مسئول اونجا پرسیده بود که می‌تونه وارد سالن اصلی شه یا نه و در کمال ناباوری، مسئول بهش گفته بود که "آره البته! اگه دردسر درست نکنی میتونی یه نگاهی به سالن بندازی و حتی با مهمانان حرف بزنی. فقط جلب توجه نکن."


یه صلوات پر برکت برای مسئول مهربون و یکی‌یدونه اونجا فرستاد و نفسش رو بیرون داد. با قصد زدن مخ اون شیرینی احتمالا نرم و خوشمزه از پشت صندلی ها رد شد.


وقتی پشت سر پسری که سرشو خمیده و با انگشت های دستش ور می‌رفت، ایستاد لبش رو گاز گرفت. کت‌وشلوار ساده و سفید رنگ و ظریفی که بر تن داشت، موهای صافی که بدون هیچگونه مواد یا زحمتی در چشم و نواش‌کردنی بودن، پوست سفید و براقش که زیر نور چراغ‌ حتی درخشان‌تر بود و لب های نازک ولی سرخ و بوسیدنی پسرک، باعث می‌شد هوش از سرش بپره.


ولی پسر... عجیب آشنا بود.


آروم با حفظ فاصله (به نظر خودش) کنار گوش پسر خم شد و "سلام" شیرین و صمیمانه‌ای گفت. پسر سفید پوش برای لحظه‌ای پرید ولی بعد با ظاهری خونسرد و با آرامش به کسی که دم گوشش زمزمه کرده‌ بود، نگاه کرد.


پسر سفید پوش به ظاهر جذاب و لب‌های توپر پسر کنار گوشش خیره شد ولی بعد با صدای پایین ولی محکم:

- اتفاقی افتاده؟


جیک لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود، زد. آرنجش رو پشت صندلی گذاشت و دستشو زیر چونه‌ش قرار داد و کاملا راحت سرش رو کج کرد.


جیک:

- من جیکم. راستش فقط از دور دیدمت‌ که تنها نشستی و خواستم بهت بگم غمت‌ نباشه زیبارو ماه هم به همون اندازه‌ای که زیبا و متحیر کننده‌‌‌ست، تنها و یکی‌یدونه نیز هست.


سکوت عجیبی شکل گرفت ولی از جنس سنگینش نبود، بلکه کاملا بامزه بود.


چون ظاهر پسر معذب یا مضطرب نبود، بیشتر خجالتش رو نشون می‌داد.


جیک:

- هی! مطمئنم تا حالا آدم های زیادی بهت گفتن که خوشگلی پس خجالت برای چیه؟


پسر دهن باز کرد و صدای دلنشین و محترمش به گوش های جیک رسید:

- آره آدم های زیادی گفتن ولی هیچکدوم من رو با ماه مقایسه نکردن.


جیک(ابرویی بالا انداخت و با لحنی که اعتماد به‌نفس توش موج می‌زد):

- آخه تو زیباتری!


پسر لبخند زیبایی زد که چال های عمیقش رو به نمایش گذاشت. "اوه لعنتی وقتی می‌خنده حتی قشنگ‌تره" خیلی دلش می‌خواست این حرف هارو توی دلش می‌زد، ولی با چشم های گرد شده و لپ‌های گل انداخته پسر لبش رو گاز گرفت و توی دلش لعنتی به خودش فرستاد.


جیک:

- شرمنده بهم یاد ندادن توی دلم حرف بزنم.


بعد حرفش لبخند احمقانه‌ای زد که باعث شد پسر هم پشت سرش دوباره لبخند زیبایش رو به رخش بکشه.


جیک:

- خب نمیخوایی خودت رو معرفی کنی؟


پسر با حرف جیک لبخندش محو شد و ظاهرش برای لحظه‌ای رنگ غم به خودش گرفت. به جای نا معینی از سالن خیره شد و بعد نفس عمیقی کشید:

- خیلی دلم میخواست سینگل میبودم و الان تلاش هاتو برای زدن مخم قبول میکردم ولی متاسفانه (دست چپش رو بلند کرد و حلقه‌ی توی انگشتش رو به جیک نشون داد) من همین الانش هم ازدواج کردم.


"جیک؟! جونگوون؟!"


"من... کیرم دهنت جی!" جیک با تمام حس خجالتی که براش باقی مونده بود، توی دلش فحش هاشو نثار جی کرد‌.


وقتی که برگشت جی رو که با اخم و جدیت‌ پشت سرشون ایستاده و بهشون نگاه می‌کرد، دید. چرا اسم جونگوون رو صدا زده بود؟! چرا انقدر ظاهرش جدی و ترسناک بود؟!


جیک(با تخسی و چشم‌غره):

- نخوریمون! وایسا نه جونگوون کجاست؟ مگه اومده اینجا؟


"اوووم... جی خب من... منظورم اینه که اون باهام حرف زد و من... نتونستم جوابش رو ندم، متا... معذرت میخوام"


وقتی که صدای نازک و کیوت همون پسر رو با اضطراب و ترس شنید، شوکه شد. چرا انقدر معذب بود؟


اخمی کرد و با ناباوری به پسر نگاه کرد.


اون جی رو می‌شناخت؟

چرا بهش حساب پس می‌داد؟

انقدر ترسیده بود، از جی؟

پس جونگوون اینجا چه‌کاره بود-


"گاوم زایید!" جیک که متوجه قضیه شده بود، نفسش رو صدادار بیرون داد. ولی خشمش حتی بیشتر شد.


اون پسر زیبایی که باهاش حرف می‌زد و کلی لاس زده بود، جونگوون یعنی همسر بهترین رفیقش بود.


ولی چرا انقدر از جی می‌ترسید؟


دوستش حتمآ زیادی باهاش بد رفتاری می‌کرد. خودش جونگوون رو توی دردسر انداخته بود، پس باید نجاتش می‌داد.


جیک(روبه جی با قاطعیت):

- من اومدم اینجا و با این بیچاره بی‌گناه حرف زدم پس هر سرزنش و غری داری سر من خالی کن و به اون کار-


صدای خنده‌ی جی باعث شد، متوقف شه. پوکر‌فیس نگاهش کرد و چشم‌ غره‌ای رفت.


جی(لپ جیک رو چلوند و موهاش رو بهم ریخت):

- پاپی نانازی و کوتولوی من، لازم نیست توضیح بدی فقط نگران شدم چون یه پسر زیاد به اینجا نگاه می‌کرد رومخم رفت و اومدم که تورو دیدم.


پاپی نانازی؟ کوتولو؟ اوه پس جیک همون دوست یکی‌یدونه و محبوب جی‌ بود که در هر صورت نازش رو می‌کشید؟


جونگوون(خم شد و رو‌به جیک محترم گفت):

- من متاسفم که نشناختم‌تون خیلی معذرت میخوام اگه بهتون بی‌احتر-


جیک(دستشو توی هوا تکون داد و با لبخند مهربون):

- هی تو هنوزم زیبارو و کیوت هستی و من باید معذرت بخوام که نمی‌دونستم تو کی و به چه قصد اومدم پیشت ولی اصلا پشیمون نیستم چون هنوزم قصدم همینه.


جی که نمی‌دونست قضیه چیه ابرویی بالا انداخت. خواست سوال کنه ولی جیک مچ دستش رو گرفت و با گفتن "میدونم سرش غر می‌زنی بیا بشین سرجات" اونو کشید و با تکون دادن دستش برای جونگوون از اونجا دور شدن.


......


دوتاشون رفتن و دوباره تنها موند. لعنتی زیرلب زمزمه کرد و دستش رو به موهاش کشید. سرشو پایین انداخت و مشغول بازی کردن با انگشتر‌ های ساده‌ توی انگشت‌هاش شد‌.


یاد نگاه سنگین و خشمگین جی -وقتی که فهمید جونگوون با جیک حرف می‌زد- افتاد. امیدوار بود جی فعلا خونه‌ نیاد تا سرزنشش‌ نکنه.


نفس لرزونش رو بیرون داد، ولی چرا فقط درمورد اون جدی بود و برای جیک فقط خیلی... زیبا و نرم و مهربون خندید.


حس عجیبی روی قلبش سنگینی می‌کرد، یه حسی مثل... طرد و نادیده گرفته شدن.


حرف های جی صبح آخرین باری که خونه‌ اومده بود توی ذهنش نمایان شدن.


"هی پاپی! ناز نکن.

باشه من فدات بشم پس دم در رستوران منتظرت میمونم.

اوهوم نه اشکالی نداره کوتولوی من.

خیلی دلم برات تنگ شده نانازی.

باشه پاپی مواظب خودت باش.

یه بوسم بجای من به خودت بزن."


همه‌ی حرف هایی که با تمام وجودش و مهربانی -که جونگوون فکر می‌کرد، مرد فاقد داشتن آن است- به مخاطبش می‌گفت.


درحالی که همسر بیچاره‌ش با تمام کمر دردی که داشت، بدن کوفته‌ و خسته‌ش و لنگ‌لنگ‌ کنان -بخاطر رابطه‌ای که شب قبلش داشتن- براش صبحونه درست می‌کرد.


و اون... فقط با گفتن حرف "کار دارم باید برم" بدون لب‌ زدن به محتویات روی میز گذاشت و رفته بود.


~~~


"تابلویی که از فرانسه به دستمون رسیده و طراحش صادقانه و شجاعانه درمورد بی‌گناه و پاک بودن عشق در هر دوره از زمان، بین همه‌ی اشخاص بدون توجه به جنسیت و مکان، اظهار نظر کرده."


بعد بیان حرف هاش دست هاشو قفل کرد و با قدم های کوتاه و آروم چند قدم به عقب برداشت.


و بعد تابلویی که زن درموردش حرف می‌زد از پشت پرده، روی صحنه حمل شد. یک پسر گوشه‌ی راست و پسر دیگه گوشه‌ی چپ تابلوی بزرگ رو گرفته بودن.


روی تابلو مردی بود که فقط پارچه‌ای سفید و نازک روی تنش داشت، اندوهی از دست‌‌های مردانه و زنانه که با بی‌رحمی روی بدنش کشیده شده بودن و چشم‌های مرد که اشکی بودن‌.


نکته‌ای که بیشتر تو چشم بود، دستی زخمی بود که رزی سرخ و پژمرده جلوی مرد قرار داده بود و جایی بود که مرد با تمام حس‌های جالبی که از چشم‌هاش خونده می‌شد، بهش خیره بود.


صدای دست زدن توی سالن پیچید. جیک می‌تونست قسم بخوره هیچ‌کدوم مفهوم پشت طراحی رو نفهمیده بودن، یا احتمالا... فهمیده بودن و فقط خودش بود که زیاد اسکوله -چون طراحی براش جز پورن معنی دیگه‌ای نداشت-.


بدون اینکه سرش رو بلند کنه زیر چشمی به افراد حاضر در سالن نگاه کرد. همه تکراری و کلیشه‌ای بودن.


چشمش باز هم به اون پسر نه‌ ده (بیست) ساله‌ای که توی ردیف های منظم صندلی ها نه بلکه قسمت جداگانه‌ای نشسته بود، و هنوزم داشت با گوشیش بازی می‌کرد، افتاد.


جوری که لم داده ساق پای راستش‌ رو روی زانوی‌ پای چپش انداخته بود، و بدون هیچ احترامی و توجه‌ای به بقیه، با گوشیش بازی می‌کرد، جذاب و خاصش می‌کرد.


وقتی که پسر کش و قوسی به گردنش داد و چشمش به جیکی‌ که مدت زیادی بهش خیره بود افتاد، گنگ نگاهش کرد.


ولی با چشمک شیطانی که جیک بهش زد و پوزخند روی لب‌هاش، باعث شد فقط برای لحظه‌ای چندین بار پلک بزنه، و بعد به طرز شوکه‌ کننده‌ای جمع و جور تر نشست‌.


چند محصول دیگه هم به نمایش گذاشتن، جیک و همکارش که مسئول حمل کردن محصولات مسخره و بدرنخور (گران قیمت و ارزشمند) بودن، برای بار چهارم با سر هایی که پایین انداخته بودن -تا جلب توجه نکنن- روی صحنه اومدن.


دوباره صدای دست زدن به گوشش رسید و دوباره آه پر فحشی کشید. فقط یه گلدون ساده بود خب چرا انقدر بهش احترام میذاشتن؟


دوباره زیر چشمی همه رو زیر نظر گرفت و وقتی که چشمش به چهره‌ی غریب‌ و آشنایی افتاد چند لحظه از زاویه فک مثل شمشیر تیزش، لذت برد.


پارک سونگهون.


با خونسردی همیشگیش و تمام ابهت و وقاری که داشت، پا روی پا انداخته بود و بدون اینکه دست بزنه، به روبه‌روش جایی که همسر جی نشسته بود نگاه می‌کرد.


هرچند مرد خونسرد بود، ولی هاله‌ی سیاه و سنگین دورش و شعله‌های آتشی که از چشمش دیده میشدن، باعث می‌شد لرز به جون هر پهلوان و شیرمردی‌ بیوفته.


کنجکاو ابرویی بالا انداخت، چرا باید پارک سونگهون به جونگوون نگاه می‌کرد.


"اووه آره برادر بزرگترش بود." وقتی که بعد مدتی تامل یادش اومد، توی دلش گفت.


یعنی مرد باخبر بود جی با برادرش چجوری رفتار می‌کرد؟


پوزخندی تحقیر آمیز زد. "اگه تو مرد بودی برادرت رو خوشبخت می‌کردی و به من میدادی حالا هرچقدرم درموردت حرف بزنن به کیرمم‌ نیست."


باز با یادآوری اینکه چرا جونگوون سینگل نبود وگرنه امروز مخش رو می‌زد حرص خورد. و فحش ناموسی نثار جی کرد.


کالا به فروش رفت و با تعظیم کوتاهی عقب رفتن و از صحنه کامل خارج شدن، نفس آسوده‌ای کشید و کراواتش رو شل کرد‌.


احساس می‌کرد همه‌ی نگاه هایی که روی محصولات بودن، بیشتر روی تن و جسمش سنگینی می‌آوردن.


کارش تموم شده بود و الان فقط باید آماده‌ی رفتن می‌شد.


درواقع... اون همین الانش هم توی یه رستوران کار می‌کرد. رستورانی که بدون دردسر بود، ولی دانشگاهش داشت شروع می‌شد پس باید از الان پس‌انداز می‌کرد تا بتونه روی درس هاش بیشتر تمرکز کنه.


پس برای همین با پیشنهاد یکی از دوست های خوابگاهش بیشتر مراسم های محرمانه می‌رفت چون درآمدش چند برابر بود، و البته خطر و دردسرش هم همینطور.


وقتی که وارد اتاق پرو شد، کتش رو درآورد، دستش رو روی دکمه‌ی پیراهن مردانه‌ش گذاشت ولی قبل اینکه بازش کنه در اتاق باز شد و قامت مردی که با تخسی بهش نگاه می‌کرد، در چارچوب در دیده شد.


"چیه؟" بدون اینکه سعی کنه لحنش رو محترمانه کنه از آینه به مرد گفت.


- یکی از کارکنان مجروح شده و نیرو کم داریم، میشه کمک کنی؟


جیک(سریع و قاطعانه):

- نه!


بیشتر از این حوصله‌ی آدم های اونجا رو نداشت، پس زود رد کرد.


- درآمدش خوب چیزیه پس دوباره فکر کن.


جیک(با کلافگی برگشت و توی چشم های مرد نگاه کرد):

- مثلا چقدر؟!


مرد(ابرویی بالاا انداخت و با اطمینان):

- مثلا چند برابر حقوق تو!


"اوه!" توی دلش گفت. بدون اینکه به روی خودش بیاره گلوشو تمیز کرد.


جیک:

- مگه فقط منو دارین؟


مرد(چشم غره‌ای رفت و نفس عمیقی کشید):

- از کار تو بیشتر راضی‌ان.


جیک(کتش رو برداشت و سرشو تکون داد):

- حالا کار چیه؟


مرد(به کت توی دست های جیک نگاه کرد):

- باید لباس هاتو عوض کنی، کار هم خودت میبینی زیاد سخت نیست. اگه قبول میکنی دنبالم بیا.


جیک کتش رو دوباره سرجای قبلیش انداخت و دست به جیب پشت سر مرد راه افتاد.


~~~


هر لحظه بیشتر نسبت به اینجا چیزی ‌می‌فهمید و هر لحظه بیشتر دهنش باز می‌موند.


اینجا درواقع یه ساختمان دو طبقه‌ای نبود بلکه زیر زمینش هفت طبقه‌ای هم داشت. که هر طبقه دارای چندین اتاق بزرگ و لوکس مخصوص مهمانان بود.


ولی یه حس عجیبی داشت. حسی که باعث می‌شد دست هاش مشت بشن و ابروهاش گره‌ای بین‌شون به وجود بیاد.


کیسه‌ی لباس هایی که باید می‌پوشید رو به دستش داده بودن و اونو توی یکی از اتاق هایی که متعلق به مهمانان ویژه بود، فرستادن تا اونجا لباس هاش رو عوض کنه؟


عجیب بو-


نه درواقع احمقانه بود! ولی تعداد زیادی از بادیگارد هایی که توی هر طبقه جلوی در ها ایستاده بودن، باعث می‌شد نتونه فرار کنه.


جلوی اتاق 143 ایستاد. اتاقی که بهش گفته بودن، اونجا لباس هاش رو عوض کنه. رمز عبور به اتاق رو که بهش گفته بودن زد و در اتاق باز شد.


امیدوار بود حس ششمش‌ که مثل مشام سگ قوی بود، و هیچوقت اشتباه نمی‌کرد، برای یک‌بار هم که شده اشتباه کرده بود و هیچ مشکلی وجود نداشت.


نفس عمیقی کشید "مادرمو‌ میگا‌م اگه دوباره طمع کنم" توی دلش گفت و وارد اتاق شد.


Sunghoon's pov


در اتاق باز شد و قامت ظریف و زیبای پسرک، در چارچوب در قرار گرفت. وقتی که چشمش به کسی که روی مبل نشسته بود، افتاد یکم جا خورد.


لب های سرخ و خیره‌کننده‌ش از هم فاصله گرفتن و زیرلب چیزی گفت. روی دکمه‌ای که صدای اتاق رو در اختیارم قرار می‌داد زدم.


کنجکاو بودم که چشم های شجاع و بی‌پرواش وقتی که می‌ترسید چجوری میشدن، پس از قدرت و اختیاراتی که فقط من داشتم استفاده کردم و دوربین اتاق 143 رو نگاه کردم.


چی؟ پوزخند زد؟

بدون اینکه بترسه یا شوکه شه خیلی بی‌تفاوت فقط

پوزخند زد؟

مغرور بود. خیلی مغرور.


"معذرت میخوام به اتاق اشتباهی فرستاده شدم."


مگه خودش بودن توی اون اتاق و خدمت به مردی که روی مبل لم داده بود، رو انتخاب نکرده بود؟

شاید فقط می‌خواست دنبالش راه بیوفتن و نازش رو بکشن.


چه بچگانه.


جام روی میزم رو بالا آوردم و جرعه‌ای از شراب تلخ داخلش نوشیدم.


وقتی که تلاش هاش برای باز کردن دری که از بیرون قفل شده بود جواب نداد سری کج کرد و ابرویی بالا انداخت.


هنوزم بی پروا بود.


مدتی گذشت و اون هنوز هم اصرار داشت که بیرون بره و مرد، هربار پولی که در برابر بدنش قرار بود بهش بده رو بیشتر می‌کرد.


وقتی که نفس عمیقی کشید و دستی به موهای حالت دار و نرمش کشید، چند قدم به سمت مبلی که مرد روش نشسته بود برداشت.


پس بلاخره با ۲۰۰ میلیون وون راضی شد که خود فروشی کنه؟


اگه قرار بود به هرحال بدنش رو بفروشه پس چرا *اون روز توی مراسم انقدر سروصدا راه انداخت؟*


*اشاره به چپتر اول که جیک توی مراسم با یه پیرمرد دعواش شد.*


روی میز روبه‌روی مرد نشست، نزدیکش شد و دستش رو روی شونه‌ش انداخت. پوزخندی زدم.


چندش رقت‌انگیز.


کنترل رو گرفتم و دستم رو بالا بردم تا صفحه‌ی تلویزیون رو خاموش کنم ولی با اتفاقی که افتاد میتونستم برق زدن چشم‌هام رو حس کنم.


نیشخندی زدم و کنترل رو پایین آوردم. آدرنالین خونم بالا رفت.


اون پسرک رسما مرد رو با چاقویی که توی جیبش گذاشته بود، زخمی کرد و باعث شد از هوش بره.


صداهایی مثل التماس کردن از خودش درآورد. تیز و باهوش بود، اون صداها برای سرگرم کردن نگهبان هایی بود که جلوی در گذاشته بودن.


به سمت هواکشی‌ که گوشه‌ی اتاق قرار داشت رفت. صندلی زیر پاهاش گذاشت ولی درست وقتی که می‌خواست هواکش رو از دیوار دربیاره (که مطمئنم با زور و توانی که بدن کوچکش داشت نمیتوست) در اتاق باز شد و نگهبانی با خونسردی اسمش رو صدا زد.


"شیم جیک؟!"


اسمش کره‌ای نبود. احتمالا دورگه بود، یه یتیم دورگه.


نگهبان چند حرفی زد و پسرک با تکون دادن سرش پشت سرش از اتاق بیرون رفت.


کنجکاو بودم اگه می‌فهمید اون نگهبان هم توی دردسر میندازش، چیکار می‌کرد. میزدش؟ یا میکشتش؟


احتمالا دیگه تسلیم می‌شد.


Report Page