CAFE KV
@CAFEVKOOKشکلاتی رو از کشوی میزش در آورد و به دست بچه داد.... بچه ی آلفا با خوشحالی تشکر کرد و با قدم های آرومش از اتاق پزشک بیرون رفت...چند ثانیه ی بعد منشی بخش وارد اتاقش شد و گفت
« دیگه بیماری ندارین دکتر،میتونین برین خونه»
« ممنونم خانم »
جونگکوک تشکر کرد و از پشت میز بلند شد..موهای بلند شده اش رو مرتب کرد و دوباره با کش بست. لباسش رو عوض کرد و از اتاقش بیرون زد.
پنج سال پیش همه چیز رو توی کشورش ول کرده بود تا به دنبال تهیونگ بگرده...
از خانواده،شغل،پول و جایگاهش گذشت و همه چیز رو رها کرد و به چند کشور مسافرت کرد.رد تهیونگ رو تا تایلند زد و حالت با گذشت چهار ماه از آخرین ردی که از تهیونگ پیدا کرده بود همینجا مونده بود.
میدونست که همینجا زندگی میکنه چون هیچکدوم از فرودگاه ها خروجش رو ثبت نکردن و تمام این پنج سال تهیونگ از طریق راه هوایی مقصدش رو عوض کرده بود و حالا باید نقطه به نقطه این کشور رو به دنبال تهیونگ میگشت و عذر خواهی میکرد....میخواست بخشیده شه و زندگی جدیدی رو باهاش شروع کنه...میخواست بابت تمام بدی ها و کم کاری هاش عذر خواهی کنه.میخواست بعد از پنج سال راحت نفس بکشه و از این عذابی که این همه سال روی دوشش سنگینی میکرد رها بشه. جونگکوک از غم و بغضی که پنج سال تمام روی گلوش سنگینی میکرد خسته شده بود.
به چند نفر پول داده بود تا دنبال تهیونگ بگردن و بهش آمار بدن اما خیلی وقت بود که خبری ازشون نبود.
وقتی به خونه کوچیکش رسید کیفش رو روی مبل گذاشت و دوش گرفت،تلویزیون رو روشن کرد و بی هدف کانال ها رو بالا و پایین کرد.
به تازگی با خبر شده بود که والدینش از عرش به فرش رسیده بودن و تمام قدرتی که داشتن رو از دست داده بودن ، عموی کوچیکش و زن عموش به همراه پسرشون به قدرت رسیده بودن و مرسومات گذشته رو ادامه میدادن.... جونگکوک آرزو کرد که خاندانش از بین برن و همه ی ثروت خانوادگیشون نابود بشه.
با صدای پیامکی که براش ارسال شد و بعد از چک کردن گوشی اش...آدرسی رو دید که یکی از افرادی که برای پیدا کردن تهیونگ اجیر کرده بود فرستاده بود.
از جا پرید و سریع لباس پوشید و از خونه بیرون زد..وسط خیابون پرید و سوار اولین تاکسی ای که دید شد.... باید سریع به اون آدرس میرسید....خیلی عجله داشت.
برای همین دوبرابر پولی که هزینه ی تاکسی میشد رو پرداخت کرد و به سختی از راننده خواست سریع حرکت کنه، جونگکوک هنوز که هنوزه به زبان تایلندی مسلط نبود و به زور صحبت میکرد.
.
.
.
.
زمانی که از تاکسی پیاده شد و روبه روی یه کافه کوچیک ایستاد تونست تهیونگ رو ببینه
زیباتر از همیشه بود... موهای نرمش به زیبایی روی پیشونی اش ریخته بود و لبخند زندگی بخش و خوشگلش رو به مشتری ها نشون میداد..... با انگشتای بلندش با موهاش بازی میکرد و گردنش رو لمس میکرد... جونگکوک میدونست وقتی معذبه اینکارو میکنه. خندید...بعد از پنج سال بالاخره خندید...با دیدن تهیونگ انگار که روح به تنش برگشته بود و میتونست نفس بکشه. به زیبایی خیره کننده ی معشوقش خیره شد و غرق لذت شد.
جونگکوک همون دور و اطراف موند...انقد منتظر موند که پاهاش به گزگز افتاد و چشماش به خاطر گریه های بی امانش به خارش و سوزش افتادن اما همونجا موند...تا ساعت نُه شب که شیفت تهیونگ تموم شد... جونگکوک پنهانی و در سایه ها دنبالش راه افتاد. تا آدرس خونه اش رو پیدا کنه...فعلا نمیخواست تهیونگ متوجه اش بشه....جونگکوک چند روز اول رو مراقبش میبود و بعد خودش رو نشون میداد.. اینطور بهتر بود.
.
.
.
.
پنج روز بعد
تمام این پنج روز رو بعد از کار به کافه می اومد و هر روز گلی رو برای تهیونگ میفرستاد و با متن عاشقانه ای ازش عذر خواهی و ابراز تأسف میکرد.
تهیونگ تمام گل ها رو با تعجب قبول میکرد و مدام سرش رو میچرخوند تا فرستنده گل ها رو ببینه اما جونگکوک اجازه دیده شدن نمیداد.
قهوه ،سفارش مشتری رو بهش تحویل داد و نفس عمیقی کشید. لی لی....دوست و همکارش کنارش ایستاد و پرسید.
« همه چیز خوبه تهیونگ؟»
« گل ها..اونا مشکوکن»
« حتما از طرف کسی ارسال میشه که تو رو از گذشته میشناسه...من میدونم که تو چند ساله با کسی نبودی...پس توی گذشته ات دنبالش بگرد.»
لی لی شونه اش رو لمس کرد و رنگ از رخسار تهیونگ پرید....چون توی گذشته اش فقط یه آلفا وجود داشت.... آلفایی با رایحه ی خون.
« امکان نداره..اون اینجا نیست»
تهیونگ با ترس گفت و آب دهنش رو قورت داد.
پنج ساعت بعد( پایان شیفت کاری )
آخرین نفر از کافه بیرون اومد...امشب تا دیر وقت سرکارش موند و آخرین نفر کافه رو بست. میدونست چند روزیه کسی داره تعقیبش میکنه.....حسش میکرد...میترسید و حالا توی خیابون تاریک میتونست صدای قدم های آرومی که دنبالش میکردن رو بشنوه....
به نزدیک خونه اش که رسید قدم هاشو آروم تر کرد و در عوض...به سرعت به عقل چرخید....از گلوی فردی که تعقیبش میکرد گرفت و محکم به دیوار پشت سرش کوبیدش.... تهیونگ انتظار نداشت تعقیب کننده اش جونگکوک باشه.
انتظار نداشت اون آلفا رو ببینه که حالا... دیگه هیچ رایحه ای نداشت. اینجا چه خبر بود؟
چشماش گشاد شد و لرزش بدنش کار دستش داد... سرگیجه داشت و دستاش دو طرف بدنش افتاد.... میتونست حسش کنه...جونگکوک دیگه بوی خون نمیداد و ضعیف تر از همیشه بنظر میرسید... چهره اش رنگ پریده و مریض بود...درست مثل خودش.... گرگش مُرده بود؟
« ج...جفت واقعیم رو رد کردم و گرگم مُرد»
جونگکوک میدونست تهیونگ داره به چی فکر میکنه....
« چرا؟»
« چ..چون تو رو میخواستم»
تهیونگ یهو عقب کشید و نفسش بند اومد.
« ن..نه»
« چرا...من میخوامت عزیزکم....من خیلی عذر میخوام...من متاسفم...خیلی زیاد.میدونم تو داغ دیدی...بهت سخت گذشت...اما عزیزکم منم بعد از تو به خودم سخت گرفتم..گرگم رو کشتم و خانواده ام رو به نابودی کشوندم تا فقط بخشش تو رو داشته باشم. من خوب میدونم لایق هر فحش و هر عذابی از سمت تو هستم اما بیبی....من میخوام تو منو ببخشی ...میخوام باهات بمونم...من...من دوستت دارم»
« نمیخوام بشنوم»
تهیونگ با گریه گفت و دستاش رو روی گوش هاش گذاشت....دستاش خیلی میلرزید... جونگکوک دست های لرزونش رو تو دست گرفت و نوازشش کرد اما تهیونگ سریع دستاش رو عقب کشید.
« من همه چیزم رو فدا کردم تا تو منو ببخشی»
جونگکوک زانو زد...دست های تهیونگ رو به نوبت بوسید و گریه کرد.
« میدونم نداشتن هیت چطوریه....رات نمیشم. میدونم نداشتن گرگ چطوریه... انگار که هر ثانیه استخوونات میشکنن..گرگ ندارم.... میدونم حسرت داشتن بچه چطوریه.... دیدن بازی شون توی پارک یا دعواهاشون توی خیابون چطوریه...بچه ندارم اما حسرت داشتنش با تو رو چرا.... عزیزکم...من خیلی متاسفم.... منو ببخش.... با هم...ما باهم پیش میریم....ما...میتونیم یه بچه رو به فرزندی بگیریم...یه دختر خوشگل...براش لباس پرنسسی بگیرم و لاک های خوشرنگ...میزارم ناخونامو لاک بزنه...براش گل سر صورتی و لباس عروس میخرم...براش تاج میخرم و اتاقش رو باهم پر از خرت و پرت میکنیم.. هوم..عزیزم؟ میای باهم زخم هامونو درمان کنیم؟ با من انجامش میدی بیبی؟»
تهیونگ هق هق کرد..هق هقی که نشون میداد همه اون ها رو میخواست...هق هقی که عشقش رو به جونگکوک نشون میداد...تهیونگ هنوزم دوستش داشت...جونگکوک اینو از زجه های سوزناک و غمگینش فهمید....قلب تهیونگ هنوزم متعلق به جونگکوک بود....به مردی که حالا دیگه ترسو نبود.... به مردی که دیگه جا نمیزد...به مردی که میخواست زندگی بسازه
« خیلی..خیلی سخته»
« میدونم عزیزکم... میدونم بیبی»
جونگکوک دستاش رو بوسید و تهیونگ با گریه عقب رفت...در خونه اش رو باز کرد و وارد خونه شد..در رو بست و جونگکوک تونست هق هق های بلندش رو بشنوه که سعی میکرد با دستش خفه اشون کنه.
« من عذر میخوام بیبی....من اینجام تا جبران کنم... لطفاً...فقط یه فرصت بهم بده... میدونم چقدر بد کردم و میدونم ممکنه هیچوقت درست نشه..اما به فرصت بهم بده...خواهش میکنم »
تهیونگ چیزی نگفت...جونگکوک سرش رو پایین انداخت،تهیونگ اونو نمیبخشید... پس باید بیشتر صبر میکرد.... خواست از اونجا بره و بیشتر از اون مزاحم امگا نشه...روز های دیگه هم دوباره برمیگشت و کم کم دوباره بهش نزدیک میشد.
اما افکارش با شنیدن باز شدن در متوقف شدن.... جونگکوک به چشم های قرمز و خیس تهیونگ خیره شد که دم در ایستاده بود.... ثانیه ای بعد تهیونگ وارد خونه شد و در رو باز گذاشت،و این یه دعوت بی صدا و یه فرصت بزرگ برای نشون داده لیاقت جونگکوک بود و جونگکوک کسی نبود که ابن فرصت رو از دست بده...پشت سر تهیونگ وارد خونه شد و در رو بست.
.
.
.
این فیکشن هم همینجا به پایان میرسه چون حس میکنم پایانی از این بهتر نمیتونست داشته باشه... حقیقتا اول قصد داشتم سد اند بشه اما با گذر زمان کمی روند داستان رو تغییر دادم،امیدوارم خوشتون اومده باشه و ممنون از همه عزیزانی که تا اینجا کنار من بودن و همراهی کردن...بوس بهتون