CAFE KV
@CAFEVKOOKمغزش تونست صداهای اطرافش رو پردازش کنه و کم کم صداهای اطرافش رو بشنوه
« فشارش خوبه اما مرگ گرگش خیلی تاثیر بدی روی بدنش گذاشته ...ضعف و درد حداکثر تا یک سال اذیتش میکنه...بخاطر مرگ گرگش هم ممکنه سریعتر و بدتر از بقیه بیمار بشه...باید خیلی مراقب باشه »
آروم چشمای درد مندش رو باز کرد و نگاه تارش به سقف سفید رنگ خورد...با درد چشماش رو چرخوند و تونست سرم هایی رو ببینه که بهش وصل بودن و دو پرستار با پرونده های توی دستشون بالای سرش بودن...حس میکرد...تب و درد تیزی که توی کل وجودش پمپ میشد رو حس میکرد و زبونش از حجم درد و سوزشی که داشت بند اومده بود...تهیونگ هم انقدر درد کشیده بود؟
بغض کرد و سعی کرد آروم باشه..با بالا رفتن فشار خونش صدای پرستار ها رو شنید که دکتر رو صدا میکردن تا برای معاینه و چکاپش بیاد....جونگکوک چندین بار خواست بلند بشه...مدام اسم تهیونگ رو به زبون می آورد و صداش میکرد ....گریه میکرد و موهاش رو میکشید....دیگه خبری از گرگش نبود...اون مایه ی بدبختی با نقص مسخره اش دیگه وجود نداشت اما نبود تهیونگ براش درد ناک تر بود..چیشد که به اینجا رسید؟
« باید ببینمش... لطفاً...باید ببینمش...تهیونگ رو برام بیارین.... لطفاً بیارینش»
خون از دستش که سرم بهش وصل بود روی تخت و زمین میریخت اما مهم نبود..... جونگکوک دیگه بجز دیدن دوباره تهیونگ و بخشیده شدن توسط اون الهه چیز دیگه ای نمیخواست.
نمیدونست چه اتفاقی افتاد اما سوزشی که توی دستش حس کرد و خالی شدن مایع آمپولی که دست پرستار بود درون رگ هاش باعث شد چشماش رو ببنده و تسلیم دنیای خواب بشه..خوابید و زمزمه دکتر رو نشنید
« تا چند روز دیگه خواب نگهش دارین»
«چشم دکتر»
پرستار گفت و همراه دکتر اتاق رو ترک کردن
.
.
.
ده روز بعد
بالاخره از بیمارستان بیرون اومد و با حس بادی که به صورتش میخورد نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست...بدترین دوره اش رو توی تمام زندگیش تجربه کرده بود و الان بیشتر از هرچیزی به دیدن تهیونگ نیاز داشت.به بغل کردنش....به عذر خواهی کردن و به پاش افتادن....به التماس برای بخشیده شدنش و هزاران چیز دیگه.
تاکسی گرفت و آدرس خونه ی امگا رو داد ..وقتی به اونجا رسید و پشت در خونه ایستاد تا در بزنه...فکرشم نمیکرد کسی که در رو باز میکنه یه بتای ناشناس باشه... متعجب و شوکه از حضور اون بتا توی خونه ی تهیونگ لبش رو گزید.
« بفرمایید؟»
« تهیونگ نیست؟»
« من مستاجر جدیدم...امگای قبلی از اینجا رفته و من تازه اینجا رو اجاره کردم»
خشنود از عدم نسبت اون بتا با امگا و ناراحت از پنهان شدن امگا بغض کرد....
« نمیدونی کجا رفته؟»
« نه.من ندیدمش»
«ممنون»
با شونه های افتاده از ساختمون بیرون رفت و باز هم سوار تاکسی شد اما این دفعه سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد و آدرس عمارت والدینش رو داد. چشماش رو بست و به سرگذشت مضخرف و بلاهای وحشتناکی که سر امگا آورده بود فکر کرد و اشکاش راهی گونه های لاغرش شدن،راه زیادی تا پیدا کردن تهیونگ و طلب بخشش از اون رو داشت.
.
.
.
با چشمای اشکی آنا رو که دم در ایستاده بود بغل کرد و وارد عمارتی شد که براش حکم قفس رو داشت. عمارتی که همیشه داخلش زجر میکشید و دست کم گرفته میشد.
بغضش رو قورت داد و برای دیدن والدینش به پذیرایی رفت....مادر و پدرش بدون توجه به حالی که تنها فرزندشون داشت...بدون توجه به اینکه بعد اون همه درد چطور زنده مونده کنار هم نشسته بودن و قهوه میخوردن
« اینجا چیکار میکنی؟»
پدرش با خشم پرسید و آلفا مقابلشون ایستاد.
« شماها تمام عمر منو تباه کردین..بدون توجه به اینکه من یه بچه ام و نیازمند توجه و عشق والدینمم فقط و فقط برای جانشینی بزرگم کردین و وقتی فهمیدین من نقص دارم کاری کردین دور از شما زندگی کنم و چشمتون بهم نخوره...همیشه مثل یه لکه ننگ بهم نگاه کردین و جوری رفتار کردین که انگار هیچ احساسی ندارم »
« میخوای به چی برسی؟»
« به اینکه این کار شما روی من تاثیر گذاشت...امگایی که گرگم عاشقش بود و میپرستیدش رو فقط بخاطر قوانین مسخره شما از دست دادم.....شما اصلا عشقی بهم دارین؟ یا فقط بخاطر حکم الهه ماه ازداوج کردین؟ معلومه که هیچکدوم از شماها حتی ذره ای به جفتتون اهمیت نمیدین و عاشقش نیستین...اما من میمیرم برای لبخند های امگام که وقتی خیلی خوشحاله روی لبش میاد و بخاطر لبخندش چشماش خطی میشه..میمیرم برای وقتی که لب هاشو جلو میده و غر میزنه...من جونم در میره وقتی برای بوسیدنم لمسم میکنه. من عاشقش بودم و بخاطر قوانین مسخره شما همه چی رو دستی دستی نابود کردم....امگام رو از بین بردم....پس شما هم نباید خوش باشین..... من گرگم رو کشتم...نه برای عذاب وجدان...نه برای اینکه گرگ امگام مرده... اینا هم تاثیر داشت اما میدونی انگیزه ام چی بود؟ اون دلیلی که براش حتی مرگ خودم رو هم قبول کردم؟ سرافکندگی و نابودی تو
میخواستم کاری کنم دیگه نتونی سر بلند کنی چون تو...همه شما...یه عده ترسو این که بخاطر قوانین کوفتیتون حتی جرات نکردین سراغ کسی برین که عاشقشین...اما من اینطوری نیستم...تمام این کشور و کل زمین رو میگردم دنبال امگام و وقتی پیداش کنم برای بخشیده شدن به پاش میفتم و یه خبر خوب...دیگه نه من میام که شما رو ببینم و نه شما قراره منو ببینین...نسبت فقط خونی ما همینجا تموم میشه.»
آلفا تمام حرف هایی که روی دلش سنگینی میکردن رو به زبون آورد و عمارت خانوادگیشون رو ترک کرد....برای همیشه و تا ابد
ادامه دارد.