Broken Wings
مدت ها بود دنبالش میگشت اما پسر کوچولوشو پیدا نمیکرد به هر دری میزد تا بتونه بازم اون صورت خندونو ببینه ولی نیکی اشتباه کرده بود با کاراش کارای خودخواهانش باعث ترس اون پسر شده بود اون خواسته یا ناخواسته به پسر کوچولوش اسیب میزد خودش متوجه نمیشد اما خودشم قربانی کاری بود که پدرش باهاش کرده بود تازه داشت به این درک میرسید که گاهی دوست داشتن کافی نیست اینکه چطور رفتارکنی و چطور کنارش باشی و درکش کنی مهمه اینکه اشکشو درنیاری مهمه ولی یه حسی بهش میگفت سونو پسر کوچولوی بغلی مهربون نازش کیلومتر ها ازش دور شده حالا چه از لحاظ احساسی چه واقعی
+قربان دیر رسیدیم سونو از کشور خارج شده اسمش توی لیست پرواز بوده و ما مثل همیشه دیر رسیدیم و به دلایل امنیتی و سابقتون اصلا نمیتونیم نه افتابی بشیم نه کمکی بگیریم
داشت دیونه میشد پسر کوچولوش همیشه از غربت از تنهایی میترسید همیشه عادت داشت حتی با وجود قهر و اتفاقات بد بغلش بخوابه ولی نبودش 20روز از نبودش میگذشت و نیکی روز ب روز زیر بدبختیایی که روزگار براش در نظر گرفته بود اب میرفت به حدی رسیده بود که وقتی به خودش اومد روی پشت بومی بود که به سونو احساساتشو اعتراف کرده و کلت مشکی رنگشو از پشت کمرش بیرون اورد به پسرش قول داده بود هیجوقت ازش استفاده نکنه به هیچ وجه ولی مجبور بود
اشکای سمجش اجازه نمیدادن روبروشو ببینه کل دنیا زیرپاهاش بود ولی تار چه فایده داشت وقتی پسرش نبود
بیشتر سر کلت رو به شقیقه اش فشار داد ماشه رو صفت گرفته بود
داشت خودشو اماده میکرد برای رفتن
که با صدای قدم های نا آشنایی برگشت اولش تار میدید و فک میکرد توهمه
-خودتی؟سونو خسته شدم از بس وهم دیدم از بس توی وهم و رویا بغلت کردم من بی تو میمیرم من پشیمونم ولی من از روزی که به دنیا اومدم پدرم توی دستای من ۶ ساله کلت گذاشته و گفت بکش از من یه پسر بی احساس ساخت ولی این برج بی احساس با دیدن تو تمام احساساتس اروم اروم برگشتن
لطفا واقعی باش لطفا نرو لطفا بزار یکبار بغلت کنم ببوسمت
روی زانوهاش افتاد گاهی قوی ترین انسان هام از پا میوفتادن بخاطر نبود عزیزاشون
اشکاش تمام صورتشو خیس کرده بود کم کم از شدت ضعف داشت از حال میرفت ک اشکاشو شونه های سونو پاک کرد
مثل اینکه سونو هم طاقت دوری از همه زندگیشو نداشت میدونست نیکی ناخواسته ناراحتش میکنه ولی باید میموند باید نیکیو نجات میداد از دست این مشکلاتش و زندگیش میخواست از اون لنج زاری که دوتاشونو با شدت به سمت خودش میکشه نجات بده برای همین بود که برگشته بود
نیکی از حال رفت چون بازم حس میکرد وهمه
وقتی به هوش اومد نفسای اشنایی کنارش بود شوکه شده بود واقعا مگه میشد؟پسر کوچولوش پسر مهربونش کنارش بود
چیزی نمیتونست بگه پس فقط بغلش کرد و بوسیدش انقدر بوسیدش که نفسش مانع بوسیدنش شد
-قول میدم یه روزی ببرمت یه جای دور ازاین خراب شده و خوشبختت کنم دونو کوچولوی من
+قول بده زنده بمونی
-قول میدم