بذر... و زمستان!

بذر... و زمستان!

جامعه نو



شورای سردبیری: «بیست و هشتم ماه مه ۱۸۷۱ یکشنبه روزی بود. بخش اعظم نبرد در پاریس تمام شده بود. چند سنگرِ سقوط ناکرده در اطراف بلویل بود که آن‌ها هم تا ساعت یازده تسخیر شدند. خورشید ناپدید و مه، بر همه‌جا مستولی بود. بارانِ مداوم هم روزهای آینده را تاریک‌تر می‌کرد؛ اما اعدام‌ها ادامه داشت... آن فضا را بعدها کارخانه‌ای که مسلسل‌ها در آن کار می‌کنند توصیف کردند...» این توصیفی است از روزِ شکستِ مدافعانِ کمونِ پاریس در حدود صدوپنجاه سال پیش.  توصیف اینجا به پایان نمی‌رسد و  ادامه دارد: «تاریخ‌ساز بودن به معنیِ اشتباه کردن هم هست... و باید از اشتباهات هر جنبشی درسِ عملی گرفت.« («بعد از کمون» درس‌هایی برای آموختن –ویلیام ‌کلیر رابرتز).



برای ایرانیانِ آرزومندی که در ربع آخر قرن چهاردهم شمسی به آیندۀ بهتری برای میهن خود اندیشیده و در جستجوی آن، دو دورۀ اصلاحات و اعتدال را از سرگذرانده و اکنون دورۀ سوم را با نفی و امتناعی شورشگرانه آغاز می‌کنند، باید چشم‌اندازهای تازه‌ای گشود. آن‌ها اکنون در آغاز زمستانِ دومین سالِ قرنِ پانزدهم در تمنای تغییری بنیادین، بین امید و ناامیدی و شورش و سکوت، سعی صفا و مروه می‌کنند. پیِ مرهمی بر زخم‌هایشان هستند و چنین نجوا می‌کنند که چه می‌شود و چه باید کرد؟ خواندنِ تاریخ، بهترین مرهمِ زخمِ تن و زنده نگه داشتنِ امید آن‌هاست: همۀ جنبش‌ها، روزهای سخت و بی‌امید هم داشته‌اند!


جهان در گذری چند هزار ساله به ما می‌آموزد که چگونه دنیایمان را در حد تواناییِ خود و در جهت به‌ساختِ زمانه تغییر دهیم. یکی از هزاران حادثۀ این تاریخِ چند هزار ساله، تشکیل کمون پاریس است که در ابتدا چیزی درباره‌اش آوردیم: تحول‌خواه و شورانگیز و جرقه‌آسا و ناکام، که سرنوشت و کیفیاتش بسیار به موقعیت امروز ما شبیه است، هر چند خودش ماهیتی کاملاً متفاوت با «برآمد شهریور۱۴۰۱» داشت. از مشابهتِ عمرِ تقریباً هفتاد روزۀ این دو جنبش و جزئیات دیگر که بگذریم، آن شباهتِ امید و ناکامی، عمده‌ترین شباهت‌هاست. همۀ جنبش‌ها از این روزها دارند!


کمون پاریس، یک خرده‌دولتِ منتج از برآمدی انقلابی از سوی مردم پاریس علیه نادولتِ حاکم بر فرانسۀ جنگ‌زده بود. شاید خوب است تاریخِ شکل‌گیری و شکستِ کمون پاریس را مطالعه کنید اما خلاصۀ داستانش این است که طبقۀ متوسط و زحمتکشانِ شهریِ پاریس در سال ۱۸۷۱ در مقابله با دولتِ ناکارآمدی که در جنگ شکست خورده بود و در حال وادادنِ پاریس به دشمن بود، قیام کرد و در پاریس شبه‌دولتی محلی تشکیل داد که می‌شد گفت نخستین حکومتِ سوسیالیستیِ تاریخ با تعاریف مارکسی است. آن‌ها درحالی‌که در محاصره و زیر تهاجمِ نیروهای دولتِ گریخته به ورسای بودند، چند اقدام دموکراتیک انجام دادند و قوانینی با ماهیت سوسیالیستی تصویب کردند. این دولت‌شهرِ سوسیالیستی حدود دو ماه عمر کرد و زیر حملات سنگین از پا درآمد و تعداد زیادی از برپاکنندگانِ آن اعدام شدند اما میراث آن سنگ‌بنای جنبش‌های سوسیالیستی و تکمیلِ دیدگاه‌های مارکس و انگلس در پردازش نظریۀ اقتصادِ سیاسیِ مارکسیسم شد. اینجا نیز شباهتی دیده می‌شود: همان‌قدر که میراث قابل‌توجه کمون پاریس در زمینۀ اقدامات اجتماعی و شعارهایش (اتحاد داوطلبانه، خوداختیاری،  جمهوری کارگری association volontaire, autonomie, and République des travailleurs ) بر آیندۀ جنبش‌های انقلابیِ اروپا و بعداً جهان تأثیرگذار بود، میراثِ برآمد ۱۴۰۱ ایرانیان نیز قابل‌توجه خواهد بود: یک گردش مفهومی در ادبیات شورشی و خلق شعارهایی رو به آیندۀ واقعی و با مفهوم برابری، زندگیِ غنی و آزادی. در واقع هر چند این جنبش نیز مانند کمون پاریس در عرصۀ سیاسی شکست خورد ولی در انعکاسِ یک انقلاب اجتماعی و خلقِ جنبش منبعث از آن موفق بود: تصاویر اسطوره‌آسای برآمد ۱۴۰۱ فقط در تاریخِ ایران ماندگار نخواهد بود و گیسوبران و رقص بر گورِ کشتگان و پویۀ دویدن و پرتاب سربند بر آتش در کنار شعارِ انکشافیِ «زن زندگی آزادی» بخشی از میراث جهانیِ جنبش‌های آزادی‌بخش خواهد ماند.


چرا باید برای برآمد ۱۴۰۱ کیفیاتی فراتر از سایر تحرکات اجتماعی‌ـ‌سیاسی، مثلاً شورش ۹۸ یا ۹۶ قائل شویم؟ چرا می‌توان آن را نه شورشی با پروندۀ بسته، بلکه فاز اول یک تحرک اجتماعی عمیق و مداوم تا وقوع یک تغییر بنیادی در پیشانی‌نوشت کشور دانست؟ علل پیچیده‌ای داردکه عمده‌ترین آن‌ها را باید در اعماق یک تاریخِ چهل‌وچندساله، ناکامیِ یک انقلاب دیگر و یک ایدئولوژیِ نافذ اما ورشکسته جستجو کرد. به ریشۀ شورش گستردۀ ۹۸ می‌شد از یک پمپ بنزین نقب زد، درگیری‌های ۹۶ را می‌شد از یک توطئۀ حقیرِ رقابت بر سر قدرتِ حکومتی رد گرفت، اما جستجوی ریشه‌های «برآمد شهریور۱۴۰۱» را که نقطۀ ضخیم در خطِ اتصالِ تحرکات ایرانیان است، باید زیرِ آوارِ متجاوز از چهل سال حاکمیتِ یک انگارۀ خطا و جهان‌بینیِ حاصل از آن جستجو کرد. ریشه‌هایی عمیق دارد و خود نیز تحولی عمیق است: شروعِ ساختِ تاریخ از پایینِ جامعه، کاری است که جنبش‌ها را ماندگار و آن‌ها را از شورش‌های کور متمایز می‌کند. شروع جنبش مهسا از یک تشییع جنازه و خاک‌سپاری، همراه با عناصر نهفته در لایه‌های عمیقِ شعارِ نخست آن و عملِ نمادینش(iconic act)  یعنی سوزاندن (نه برداشتنِ) روسری، آن را واجدِ خصلتِ تاریخ‌سازی و حداقل نقطۀ آغاز یک تحول تاریخ‌ساز کرد: یک انقلابِ اجتماعی که در کلِ جامعه رخ داده و مسلط شده، هر چند نتوانسته مابه‌ازای سیاسیِ خود را محقق کند. اهمیت آن در این است.


دربارۀ این ناتوانی و علل آن، «جامعه نو» در مطلب «چرا شکست می‌خورد؟ ـ درس‌هایی از برآمد شهریور» سخن گفته و تکرار نمی‌کنیم. اکنون در این مقطع سلطۀ سکوت و نومیدی، زمانِ بازیابیِ چشم‌اندازهای پیش‌روست: همان‌قدر که روشنفکرانِ اروپایی در روزِ تاریکِ کمونِ پاریس، افق‌های روشن و البته دوردست را می‌دیدند، می‌توان آیندۀ سیاست در ایران را درختِ متفاوتی با میوه‌های غیرسمی دید که بذر آن در دل جنبش اجتماعیِ اخیر جوانه زده است؛ البته شرطِ امید به آینده، وارسیِ دقیقِ گذشته است. چیزهایی بدتر از ناکامی در رسیدن به هدف و مقصد، مثلاً عبور از یک گردنۀ خوفناک وجود دارند: نفهمیدن یا فراموش کردنِ علل ناتوانی در عبور!

Report Page