《Boxers romance》

《Boxers romance》

Shaghayegh

"هری باور کن میخوره تو صورتت یه چیزیت میشه"

چشم‌هاش رو تو حدقه چرخوند و فاصله‌ش رو با لویی کمتر کرد.

"من نمیدونم چرا با این روحیه‌ی لطیفت اومدی بوکس بِیب،باور کن چیزی نمیشه!"

و همون لحظه بود که مشت محکمی به بازوش برخورد کرد...

"مواظب حرف زدنت باش استایلز!"

با این حرف لویی،نیشخند روی لب‌های هری پررنگ‌تر شد...

"عا عا،لویی این اصلا منصفانه نیست."

و کمی بهش نزدیک شد...

"حالا وقتشه خوب از خودت دفاع کنی لیتل بوی!"

و صبری نکرد و مشت حجیمی رو به سمت پسر پرتاب کرد...

"خدای من هری،اگه جاخالی نمی‌دادم مشتت صاف میخورد تو صورتم"

همونطور که نفس‌نفس میزد،بلند گفت و برای اینکه از حمله‌ی اون ببر وحشی در امان بمونه گارد گرفت...

"خوبه دیگه،اینجوری همه جور کبودی‌ای از من روی بدنت داری لو"

هری خیلی آروم گفت و با نیشخندی که اکثر اوقات روی لب‌هاش بود،به سمت لویی رفت...

"راستی،تو کدوم کبودی‌ها رو دوست داری لو؟!"

همونطور که نزدیک می‌شد گفت...

"اونایی که بخاطر این مشتن..."

حالا نزدیکی بین اون دو به لطف هری خیلی خیلی کم شده بود...

"یا اونایی که با بوسه‌‌‌هام شکل میگیرن؟!"

و یهو خم شد و جایی بین شونه و گردن لویی رو محکم بوسید...آه آرومی از دهن لویی بیرون اومد و اجازه داد گوش‌های هری از اون ملودی دوست‌داشتنی پر بشه...

"هوم لویی؟نگفتی کدومشونو دوست‌داری؟"

و حالا کاملا روبه‌روی لویی قرار گرفته بود...در اون لحظه لویی حتی توانایی صحبت کردنم نداشت...شاید خیلیا فکر کنن مدت طولانی رابطه اونا باعث شده اون حس شوک و شیرینی‌ای که اوایل رابطه از بوسه‌های هری می‌گرفت از بین رفته..‌.ولی این کاملا غلط بود،لویی هربار با کوچک‌ترین لمسی که از هری دریافت می‌کرد،میمرد و زنده می‌شد...جوری که انگار اونا تازه باهم آشنا شدن و این لمس‌ها قراره خاطره‌های سال‌ها بعدشون باشه!

طولی نکشید که گرمایی رو روی کمرش احساس کرد،درسته،هری اون رو به آغوش کشیده بود و حالا وقتش بود که لویی از گرمای تنش آرامش بگیره...

"من جفتشو دوست‌دارم هری...حتی اسیب‌دیدن هم از طرف تو برای من بهترین هدیه دنیاست"

هری خنده‌ای کرد و به پسر دوست‌داشتنیِ روبه‌روش خیره شد...

"زبون‌بازِ شیرین"

همونطور که به آرومی به سر لویی میزد گفت...لویی اما هیچ درنگی نکرد و کمی روی پنجه‌هاش بلند شد و لب‌‌هاش رو به نرمی روی لب‌های هری گذاشت...هری نمیدونست چه طلسمی تو بوسه‌های لویی هست که باعث میشه کل وجودش گرم بشه،ضربان قلبش به آرومی بالا بره و ناخوداگاه بدنش نیاز به لویی رو فریاد بزنه! این بوسه‌ها براشون خیلی جالب بودن،چون هرسری یه طعم خاصی داشتن براشون...گاهی اوقات طعم غم داشتن،گاهی طعم خوشحالی و شیرینی،گاهی طعم الکل لب‌هاشون و گاهی هم طعم تلخ سیگار!

اونها خیس همدیگه رو میبوسیدن...بازی زبون‌هاشون دیوونه‌کننده بود...اونها جوری همدیگه رو میبوسیدن که انگار آخرین بوسه‌شونه...همونقدر پر شور،با احساساتی خالص و زیبا!

بعد از چندین ثانیه بی‌وقفه بوسیدن همدیگه،بالاخره از هم جدا شدن و با نفس‌نفس بهم خیره شدن...

"لعنت بهت لویی...ما قرار بود تمرین کنیم...مثلا فردا مسابقه داری!"

لویی خنده‌ای از ته دل کرد و به آرومی هری رو هول داد و همین اتفاق هم باعث شد دست‌های هری از تنش جدا بشن و کمی فاصله بینشون بیفته...

"همین خودش یه نوع تمرین تقویت روحیه بود مربی"

هری به آرومی مشتی به کتف لویی زد و به جلو هدایتش کرد...

"فعلا برو که تمرین اصلی توی رینگه شاگرد کوچولو!"

لویی چشم‌غره‌‌ای به هری رفت و به آرومی برگشت و با پاش لگدی بین پاهای هری زد و تند فرار کرد...

"ازت متنفرم تاملینسون!"

هری همونطور که خم شده بود داد زد و لویی با خنده روی زمینِ داخلِ رینگ افتاد و به حال پارتنر اسیب‌دیده‌اش قهقهه میزد...فقط امیدوار بود این پارتنر وحشی نخواد تلافی بکنه!....

Report Page