Border Pass

Border Pass

Persian Impact

آلیس شاید به نیکول اطمینان داده بود که هیچ دردسری در کار نیست و قرار نیست خیلی دور برن، اما رسیدن به «مرز» همچنان به معنای گذر از تمام مراحل بود. فرم‌ها باید پر می‌شدن و هر قدم لازم باید دقیقا انجام می‌گرفت. تنها نکته‌ی مثبت این روندِ خسته‌کننده، دو صندلی بود که باید روشون می‌نشستن.

Art credit: mon-chan

نیکول تقریباً یه روز کامل رو به همین منوال گذروند؛برگه پشت برگه، تا سرانجام دفترچه‌ی ضخیم و کوچیکی که «گذرنامه‌ی مرزی» نام داشت به نامش صادر شد. به‌محض اون‌که گذرنامه‌ی مرزی تو دستاش قرار گرفت، یه هشدار هم ظاهر شد: این دفترچه باید کاملاً بی‌نقص و تمیز بماند.

حتی یک لکه‌ی چرب یا اثر انگشت روی صفحاتش، نیکول رو مجبور به درخواستِ دوباره برای یه گذرنامه‌‌ی تازه می‌کرد. و اگر کسی بخواد با گذرنامه‌ای که حتی یه خرده از این استاندارد فاصله داره از مرز عبور کنه، به بهانه‌ی انواع بررسی‌ها جلوش گرفته میشه تا زمانی که مقامات مربوطه رضایت بدن.


جالب اینکه خودِ ماهیتِ گذرنامه بسته به شخصی که اون رو در دست داشت تغییر می‌کرد. نیکول قبلا دیده بود که این گذرنامه‌ها به شکل سنگ، چوب، مایع، بخار (نوعی حامل اطلاعات غیرشیمیایی)، و حتی نور (فلوژیستن غیرفعال‌شده) ظاهر می‌شن.


نیکول در حالی که مردی رو می‌دید که دسته‌ای از گذرنامه‌های شبیه لوح‌های گِلی رو با عجله حمل می‌کرد؛ با خودش فکر کرد و اینو گفت: «حتماً حفظ امنیت مرز خیلی سخته…»


آلیس هم‌زمان که از روی جریان نسبتاً عریضی از جیوه قدم برمی‌داشت گفت: «آره، برای همین من سعی می‌کنم بیشتر از این اینجا نمونم.»

جیوه‌ی روان هم در پاسخ، یک دور کامل چرخید، انگار که با احترام عبور اون رو تأیید کرده باشه.


آلیس ادامه داد: «کاغذبازی‌ها واقعاً بدترین بخششه. خیلی ترجیح می‌دم بیرون در حال دویدن باشم— هی، کلاینر! اینجا!»


(کلاینر: همسر آلیس و پدر کلی)


آلیس از جا پرید و با هیجان دست تکون داد. فرد در دوردست، که هم‌زمان هشت کیسه‌ی کاغذی رو تو هوا می‌چرخوند، با همون شور و شوق پاسخ داد: «باشه، باشه، خوراکی‌ها رسیدن! اول یه چیزی بخوریم، بعدش بریم همه‌ی چیزهای بامزه‌ی دیگه رو ببینیم!»


Report Page