Bodyguard.
valenلیهیسونگ، یک خبرنگار جوان، باهوش و بیرحم وقتیکه پای دروغ وسط بود، تمام زندگی خودش رو گذاشته بود برای یک چیز؛ کشیدن حقیقت از زیر لایههای فریب و پاره کردن نقابی که آدمهای معروف با هزار تا لبخند مصنوعی روی صورتشون میزدن.
هیسونگ از اون خبرنگارایی نبود که با چند تا تیتر زرد و یه افشاگری نصفهنیمه راضی بشه. وقتی دستش روی پروندهی کسی میرفت، تا تهش میرفت. ریزترین جزئیات رو پیدا میکرد، چیزایی رو میدید که بقیه حتی بهشون شک هم نمیکردن و بدتر از همه، بلد بود چطور از همون چیزای کوچیک، یک حقیقت بزرگ بسازه.
برای همین هم هر بار اسم هیسونگ کنار یک پرونده میومد، معمولاً یک نفر باید نگران میشد.
و اینبار کسی که خبرنگار لی راجع بهش کنجکاو شده بود، نیشیمورا ریکي بود،کسی که خانواده و اطرافیانش اون رو "نیکی" صدا میکردن.
پسری که از بچگی یاد گرفته بود دنیا با شنیدن اسم خانوادگیش، خودش رو کنار بکشه. قانون برای نیکی بیشتر شبیه یک شوخی بود؛ چیزی که برای بقیه نوشته شده بود تا ازش بترسن، نه چیزی که خودش مجبور باشه رعایتش کنه.
هر کاری دلش میخواست میکرد. هر کسی رو که سر راهش قرار میگرفت کنار میزد و مطمئن بود هیچکس اونقدر احمق نیست که بخواد دست روی پسر رئیسجمهور بذاره.
فساد، پول، خشونت و قدرت از بچگی دور و برش بودن. اونقدر زیاد که دیگه هیچکدوم براش عجیب نبودن.
نیکی توی دنیایی بزرگ شده بود که اشتباهات آدمهای قدرتمند، اسم دیگهای برای «راز» داشتن.
و رازها، وقتی پول کافی پشتشون باشه، خیلی راحت دفن میشن.
حداقل تا وقتی که لیهیسونگ سراغشون نره..همهچیز از یک پرونده شروع شد.
اول فقط یک اسم بود همراه چند سند ناقص و چند حساب مشکوک، چندتا عکس که هیچکس حاضر نبود دربارهشون حرف بزنه و اون
هرچی جلوتر میرفت به چیزهای بیشتری دست پیدا میکرد.
پولهایی که هیچ توضیحی براشون وجود نداشت. آدمهایی که بعد از نزدیک شدن به خانوادهی نیکی، یکدفعه ناپدید شده بودن. قراردادهایی که هیچوقت نباید وجود میداشتن. و اسمهایی که وقتی هیسونگ کنار هم گذاشت، فهمید این قضیه خیلی بزرگتر از یک پسر فاسد و لوسه.
نیکی فقط یه قسمت کوچیک از یک سیستم پوسیده بود و شاید حتی خودش هم گناهی نداشت و انتخابش این نبود.
پس با این حساب اگر خبرنگار لی مدارک خودش رو کامل میکرد فقط نیکی زمین نمیخورد، ممکن بود یک رئیسجمهور هم همراهش سقوط کنه.
در همین حین نیکی بالاخره متوجه شد که یک نفر زیادی به زندگیش نزدیک شده.
شبیه همیشه اول با تهدید شروع کرد.
پیامهای ناشناس. تماسهای نصفهشب. ماشینهایی که چند روز پشت سر هم جلوی خونهی هیسونگ دیده میشدن و خانوادهش رو نگران میکردن..
بعد آدم فرستاد، آدمهایی که خیلی واضح بهش فهموندن بهتره پرونده رو ببنده و دیگه کنجکاوی ای نکنه.
اما هیسونگ فقط بیشتر جلو رفت.
چون هر بار که نیکی میترسوندش، هیسونگ مطمئنتر میشد که دقیقاً دست گذاشته روی همون چیزی که نباید..این، نیکی رو دیوونه میکرد، و مشکل بزرگتر این بود که نیکی حتی نمیدونست این خبرنگار لعنتی چه شکلیه.
هیسونگ برای نیکی فقط یک اسم بود، یک صدا پشت تلفن.
یک امضای لعنتی زیر گزارشهایی که هر روز بیشتر از قبل زندگیش رو به خطر میانداخت، یک دشمن بیچهره..و نیکی از دشمنهای بیچهره متنفر بود.
چون نمیتونست جلوی اونها رو بگیره یا صدای اونها رو قطع بکنه.
پس رفت سراغ چیزی که میدونست درد بیشتری داره و چیزی که هیسونگ واقعاً دوستش داشت..حیوان خونگیش.
وقتی خبر به هیسونگ رسید، برای چند ثانیه حتی نتونست چیزی بگه.
چند ساعت بعد، یک بسته به دستش رسید که داخلش یک ظرف غذا بود، غذایی که همیشه میخورد، همون بویی که باید براش آشنا میبود، هیسونگ فقط به ظرف خیره موند..لازم نبود کسی براش توضیح بده، اون همهچیز رو فهمیده بود.
هیسونگ فریاد نزد و گریه هم نکرد، فقط خیلی آروم نشست.
اونقدر آروم که ترسناکتر از هر واکنشی بود که نیکی میتونست انتظارش رو داشته باشه، چند دقیقه بعد، هیسونگ ظرف رو بست و لباسش رو عوض کرد.
مدارکش رو جمع کرد و از خونه زد بیرون.
از اون لحظه به بعد، قضیه دیگه فقط یک پرونده نبود، دیگه پای حقیقت وسط نبود، پای یک انتقام وسط بود.
ولی هیسونگ یک چیز رو بهتر از هر کسی میدونست؛ برای شکست دادن آدمی مثل نیکی، نمیشد از دور بهش حمله کرد..باید نزدیکش میشد، خیلی نزدیک، اونقدر نزدیک که نیکی حتی نفهمه دشمنش درست کنارشه.
صبح روز بعد، هیسونگ رفت سراغ یک دفتر استخدام بادیگارد.
جایی پر از آدمهایی که با کتوشلوارهای مرتب و رزومههای تمیز منتظر بودن یکی استخدامشون کنه.
هیسونگ بین اون همه آدم، فقط یک چیز با خودش داشت، یک نقشه.
اون رزومه ساخت، اسم جدید، سوابق جدید، هویت جدید، همهچیز دقیق بود.
اون قرار نبود به عنوان خبرنگار وارد زندگی نیکی بشه، قرار بود به عنوان محافظش، لیایوان وارد بشه.
مردی که باید چند قدم عقبتر از نیکی راه میرفت، درها رو براش باز میکرد، اطرافش رو نگاه میکرد و هر خطری رو قبل از اینکه نزدیکش بشه تشخیص میداد و مهمتر از همه، مردی که قرار بود هر روز، از نزدیک، زندگی نیکی رو ببینه.
نیکی هم دقیقاً دنبال همچین آدمی بود، یک بادیگارد ساکت، مطمئن، قابل کنترل و کسی که سؤال نپرسه و فقط دستور بگیره.
هیسونگ توی مصاحبه تقریباً هیچ حرف اضافهای نزد و نگاهش سرد بود و جوابهاش کوتاه.
نه زیادی مشتاق به نظر میرسید و نه ترسیده، دقیقاً همون چیزی که نیکی میخواست.
چند روز بعد، هیسونگ برای اولین بار وارد عمارت نیکی شد.
کتوشلوار مشکی تنش بود و یه هندزفری کوچیک کنار گوشش، چهرهش کاملاً بیحالت بود.
مثل آدمی که هیچ علاقهای به صاحبخونه نداره.
نیکی وقتی برای اولین بار دیدش، فقط چند ثانیه نگاهش کرد و بعد پرسید:
«اسمت؟»
هیسونگ بدون اینکه پلک بزنه جواب داد:
«ایوان.»
نیکی یک لحظه مکث کرد.
«ایوان..»
اسمش رو زیر لب تکرار کرد، انگار میخواست توی ذهنش نگهش داره و بعد خیلی ساده گفت:
«از امروز کنار منی.»
هیسونگ فقط سرش رو تکون داد:
«بله.»
و همین، نه لبخندی، نه تعظیمی و نه حتی یک نگاه اضافه، اما چیزی توی اون چند ثانیه، نیکی رو کنجکاو کرد، چون هیسونگ زیادی آروم بود.
آدمهایی که برای محافظت از نیکی میومدن معمولاً یا ازش میترسیدن، یا زیادی تلاش میکردن خودشون رو بهش ثابت کنن، اما این یکی انگار اصلاً براش مهم نبود نیکی کیه و نیکی از این موضوع خوشش نمیومد، شاید بیشتر از چیزی که باید، خوشش میومد.
روزها گذشت و هیسونگ همیشه چند قدم پشت سرش بود..توی ماشین، توی جلسهها، توی مهمونیها، توی راهروهای اون عمارت بزرگ و سرد، همیشه همونجا بود، ساکت، حواسجمع، و غیرقابل خوندن.
نیکی کمکم متوجه شد بیشتر از چیزی که باید، حواسش به محافظ جدیدشه، گاهی وسط حرف زدن، نگاهش روی صورت هیسونگ میموند، گاهی عمداً صداش میکرد، فقط برای اینکه ببینه چطور جواب میده، و هیسونگ هر بار همون بود، آروم و بیاحساس.
اما چیزی که نیکی نمیدونست این بود که پشت اون سکوت، هیسونگ داشت همهچیز رو ثبت میکرد.
اسمها، زمانها، رفتوآمدها، مکالمهها، اتاقهایی که ورود بهشون ممنوع بود، آدمهایی که نصفهشب وارد عمارت میشدن و مهمتر از همه، ضعفهای نیکی.
هر روز یک تکهی جدید از پازل جلوی چشمش قرار میگرفت اما یک مشکل وجود داشت، نزدیک شدن به نیکی فقط برای هیسونگ خطرناک نبود.
برای خود نیکی هم داشت تبدیل به یک چیز خطرناک میشد، چون نیکی نمیفهمید چرا این محافظ لعنتی اینقدر ذهنش رو درگیر کرده، چرا وقتی هیسونگ از اتاق بیرون میرفت، نگاهش ناخودآگاه دنبالش میرفت، چرا سکوتش بیشتر از حرف زدن بقیه آزارش میداد، و چرا برای اولین بار، دلش میخواست چیزی رو دربارهی یک نفر بدونه، بدون اینکه بتونه مجبورش کنه جواب بده.
هیسونگ هم کمکم داشت متوجه یه چیز ترسناک میشد، نیکی فقط یک هیولای ساده نبود، هیولاها معمولاً راحتتر از آدمها قابل فهم بودن اما نیکی لبخند میزد، شوخی میکرد و مثل یک آدم معمولی رفتار میکرد و همین، هیسونگ رو بیشتر میترسوند.
چون هر بار که فکر میکرد از نیکی متنفره، یه لحظههایی وجود داشت که باعث میشد این نفرت ترک برداره، هیسونگ از این بیشتر از هر چیز دیگهای میترسید.
نیکی هنوز نمیدونست مردی که هر روز ازش محافظت میکنه، همون مردیه که تمام این مدت، زندگیش رو زیر و رو کرده، همون خبرنگاری که میخواست نابودش کنه، همون کسی که باید ازش متنفر میبود و بدتر از همه، هیسونگ حالا داشت کمکم میفهمید شاید برای نابود کردن نیکی، اول مجبور باشه چیزی رو در خودش نابود کنه.