Blue cafe

Blue cafe

𝑬𝑹𝑰𝑪

+ ولش کنین

با تحکم دستور داد و ثانیه ی بعد نگهبانایی که دستای سوبین رو گرفته بودن ازش چند قدم فاصله گرفتن .

همینکه سوبین سرش رو بالا اورد با دیدن چشمایی که انگار اتش فشان درونش فواره کرده، تازه متوجه شد چه گندی زده

+ دنبالم بیا

اینبار تحکم صداش حتی از دفعه ی قبل ترسناکتر بود و این یعنی سوبین خودش رو توی بد دردسری انداخته بود

سرش رو پایین انداخت و مطیعانه بدنبال پسر کوتاهتر راه افتاد .

پشت سرش وارد اسانسور شد و تا رسیدن به طبقه مورد نظر سعی کرد با سکوت اوضاع رو اروم تر کنه هرچند وقتی نگاهش از توی اینه به پسر کناریش میفتاد استرس کل وجودش رو میبلعید ولی باید سعی میکرد همه چیزو کنترل کنه، حالا که تا اینجا اومده بود باید به هدفش میرسید .

بطرز عجیبی اونم سکوت کرده بود و انگار قصد نداشت تا رسیدن به مقصد مورد نظرش کلمه ای حرف بزنه.

پشت سر پسر از اسانسور بیرون اومد و سمت اتاق انتهای راهرو رفتن.

بعد از اون وارد اتاق شد و درب مشکی رنگ رو به ارومی پشت سرش بست اما همین که چرخید یقه ی لباسش تو چنگ اون پسر گرفتار شد و محکم به دیوار پشت سرش کوبیده شد.

+ معلوم هست اینجا چه غلطی میکنی؟!

سوبین دستاشو بالا اورد و اروم روی دستای پسر روبروش گذاشت

- هی اروم باش بزار برات توضیح بدم باشه؟

یونجون یقه ی لباسش رو محکم تر تو مشتاش گرفت و با چشمایی که از شدت خشم قرمز شده بود در حالیکه فکش رو منقبض کرده بود به چشمای سوبین زل زد.

سوبین که خودش رو تو شرایط سختی دید سعی کرد اوضاع رو یجوری اروم کنه اما اینکه هیچ شناختی از اون پسر نداشت اوضاع رو براش پیچیده تر کرده بود.

- من واقعا قصد بدی نداشتم، بیا اروم بشینیم و صحبت کنیم باشه؟

یونجون با فشار نسبتا زیادی سوبین رو به دیوار کوبید و بعد از ازاد کردن دستاش چرخید و سمت میزی که انتهای اتاق قرار داشت راه افتاد .

+ بهتره توضیح منطقی برای این حماقتت داشته باشی

حالا سوبین تازه فرصت اینو پیدا کرده موقعیتی که توش قرار داشت رو بررسی کنه .

یه اتاق با دکوراسیونی کاملا رسمی با رنگهای سفید و مشکی که تابلوهای مینیمالی دیوارهاش رو از سادگی دراورده بود.

انتهای اتاق دقیقا جلوی پنجره بزرگ اتاق میز بزرگی قرار داشت و بعد از اون دقیقا جلوی میز، مبلهای چرم مشکی و در نهایت همه چیز با درخچه ای که گوشه سمت راست اتاق تو گلدون مشکی رنگی قرار گرفته بود کامل میشد.

همه چیز ساده، مجلل و شیک بود که در نهایت باعث یه جرقه تو ذهن سوبین شد" اتاق مدیریت"

همونطور که با نگاهش مشغول بررسی گوشه و کنار اتاق و جزئیات اون بود نگاهش تو نگاه پسری که حالا دست به سینه روبروش ایستاده بود و منتظر توضیحش بود، گره خورد.

لعنت" الان حتی از همیشه جذاب تر بود و سوبین رو برای لحظه ای از فکر به شرایطی که توش قرار داشت دور کرد.

لحظه بعد وقتی بخودش اومد، دستاش رو بالا اورد و درحالیکه سعی میکرد اعتمادبنفسش رو حفظ کنه، همونطور که مشغول مرتب کردن یقه لباسش بود سمت کاناپه وسط اتاق راه افتاد .

با رسیدن به موقعیتی که مد نظرش بود خودش رو روی کاناپه انداخت و همونطور که پای چپشو روی پای دیگش مینداخت با لبخند تای ابروش رو بالا داد و در حالیکه به مبل روبروش اشاره میکرد با نگاهش از پسر خواست که بشینه.

یونجون کاملا کلافه از این حجم خونسردی دستی بین موهاش کشید و با قدم های منظم سمت مبل راه افتاد و درست روبروی سوبین نشست

ساق دو دستش رو روی زانوهاش گذاشت و انگشتای کشیده و خوش فرمش رو توی هم قفل کرد

سرش رو بالا اورد و متقابلا با ابروهای بالا داده منتظر توضیح سوبین شد.

جو اتاق بشدت تنش زا و عجیب شده بود و سوبین کاملا متوجه این شرایط بود ، با تک سرفه ای صداش رو صاف کرد

- ببین آقای... میشه اول اسمت رو بدونم؟!

+ حرفت رو بزن

صدای یونجون از بین دندونای بهم فشردش شبیه غرش بود

- تو مدت هاست مشتری ثابت منی ، در حقیقت اولین مشتری هرروز کافه من!

به طرز مشکوکی ساکتی و هیچوقت حتی اسمت رو بهم نمیگی و به جز اون مکالمه ی ...

سوبین ابروهاش رو بالا داد و مستقیم تو چشمای پسر کلافه ای که روبروش بود زل زد

- خب بهتره بگم‌مکالمه ی عجیب؟ اونروز هیچ صحبتی باهام نمیکنی و هربار تلاش کردم باهات حرف بزنم راهمو سد کردی!

فکر میکنم این کاملا منطقیه که من راجبت کنجکاو بشم وقتی تا این حد مرموزی، اینطور نیست؟

+ و تصمیم گرفتی به احمقانه ترین شکل ممکن و با تجاوز به ملک شخصیم کنجکاویت رو برطرف کنی؟!

- ملک شخصی؟

سوبین حالا کاملا مطمعن شده بود پسری که روبه روش نشسته مالک اون شرکت عطرسازیه، ولی چرا؟ چرا یه شخص با این مشخصات باید انقدر مرموز میبود؟!

این سوالی بود که تو ذهنش تکرار میشد و هیچ جوابی براش پیدا نمیکرد!

+ هیچ میدونی اگه به موقع نمیرسیدم و گیر اون نگهبانا میوفتادی الان کجا بودی پسر جون؟ تو بازداشتگاه در حال بازجویی!

- هی هی یجوری حرف میزنی انگار با یه مجرم طرفی !

یونجون حالا بوضوح عصبی بود و کنترلی رو تن صداش نداشت

+ مجرم؟ سارق؟ یه استاکر؟! مهم نیست اسمش رو چی میزاری مهم اتفاقیه که میوفتاد واقعا متوجه نیستی نه؟!

- ولی... تو که نمیذاشتی اینطور بشه نه؟!

سوبین سعی کرد با لحنی اروم و تا حدودی طنز گونه اوضاع رو کنترل کنه ولی یونجون دیگه تحمل این حجم از خونسردی و اعتماد بنفس اون پسر رو نداشت.

از جاش بلند شد و همونطور که سمت در اتاق میرفت سعی کرد با چند نفس عمیق خودش رو کمی کنترل کنه ، دستش رو روی دستگیره در گذاشت و سمت سوبین چرخید

+ برگرد سر کارت و هر چیزی که امروز و اینجا اتفاق افتاد رو فراموش کن

اما سوبین تا اینجا نیومده بود که حالا دست خالی برگرده

اون این همه ریسک نکرده بود که همه چیز حتی از قبل هم پیچیده تر بشه، درسته اون الان میدونست اون مرد مرموز کیه

در حقیقت از جایگاه اجتماعیش خبر داشت ولی چه تضمینی بود که اگه از اون در بیرون بره دیگه شانسی برای اشنایی با اون پسر نصیبش بشه؟!

از جاش بلند شد و همونطور که دستش رو روی دست یونجون رو دستگیره در میذاشت دقیقا توی یه قدمیش ایستاد

- و دقیقا به کدوم دلیل احمقانه ای وقتی تو نزدیکترین حالت به جواب سوالاتمم باید اینکارو بکنم؟ چه تضمینی میدی که بازم ببینمت؟!

+نمیبینی، دلیلی براش وجود نداره

یونجون با لحنی خشک و جدی لب زد و همونطور که سعی میکرد بدون نشون دادن حجم استرسش به چشمای پسر بلندتر نگاه کنه دستگیره در رو تو مشتش فشار داد.

سوبین دست ازادش رو بالا اورد و بی پروا چونه ی پسر روبه روش رو گرفت و با جلوتر کشیدن خودش کمی روی صورتش خم شد

- تا جواب سوالامو نگیرم پامو از اینجا بیرون نمیزارم

شمرده شمرده و با جدیت زمزمه کرد و در حالیکه نگاهش بین مردمکای مشکی و لب های گوشتی پسر روبه روش در گردش بود به ارومی عقب کشید.

Report Page