Blue blood
Smileپارت بیستم - گمراهی
ترافیک شدیدی بزرگراه رو گرفته بود؛ اونقدر سنگین که ماشینها تقریبا سپر به سپر جلو میرفتن. مسیر منتهی به فرودگاه کامل قفل شده بود و صف ماشینها تا چند کیلومتر کش اومده بود.
انگشت های مینهو کلافه روی فرمون ضرب گرفته بود. نمیتونست آژیر رو روشن کنه ، اینطوری ماموریت لو میرفت. البته همین الانشم اونقدر ها مخفی نبود.
افسری که کنارش نشسته بود هم متوجه کلافگی مینهو شده بود.
"میتونیم از شونه جاده بریم، سرگرد."
"نه."
"اما اینطوری تایم رو از دست میدیم. اگه هوانگ بخواد از فرودگاه خارج بشه-"
"هوانگ از فرودگاه خارج نمیشه."
افسر متعجب نگاهش کرد و مینهو ادامه داد.
"اگه اونقدر احمق بود که بعد از اینکه پسرش دستگیر شده ، مستقیم بره فرودگاه، خیلی وقت پیش گرفته بودیمش و نیازی نبود الان بریم دنبالش."
"پس چرا داریم میریم فرودگاه؟"
"چون کسایی که به جای خودش فرستاده فرودگاه میدونن حرکت بعدیش چیه."
حق با مینهو بود.
افسر تازه کار حالا میفهمید چرا سرگرد لی توی اداره محبوبه. مینهو آدم باهوشی بود.
بیسیم خشخش میکنه و صدای یونسو توی ماشین پخش میشه.
"سرگرد ، اطلاعات دونفر دیگه جعلی و ساختگین. کیم جیاون و کیم مینگی. اثرانگشتون با مدارکشون مطابقت نداره. مامور ایرلاین انتقالشون داده به اتاق بررسی ثانویه."
"چقدر تا پرواز مونده؟"
"حدود ۲۵ دقیقه."
مینهو نگاهش رو به ساعت ماشین و بعد به ترافیک رو به روشون.
"به فرودگاه اطلاع بده وقتکشی کنه تا پرواز بلند شه و بهشون بگه میتونن با پرواز بعدی برن."
"چشم قربان."
"کیم جونهیوک چی؟"
"مدارکش به طرز عجیبی با اثرانگشتش تطابق داشته."
مینهو اخم کرد و نگاه کوتاهی به افسر کنارش انداخت.
"یعنی چی به طرز عجیبی؟"
"مدارکش واقعیه، قربان. هویت کیم جونهیوک جعلی نیست. حداقل از نظر سیستمهای رسمی، یه شهروند واقعیه."
افسر و مینهو متعجب به هم نگاه کردن. مینهو میپرسه.
"اطلاعات خانوادگیش؟"
"دارم بررسی میکنم."
"سریعتر."
"چشم قربان."
اگه هویت همشون جعلیه، پس چطور اون دونفر دیگه مشخص شدن ولی جونهیوک نه؟... اون فرد کیه...
"پیداش کردم قربان."
"بگو."
یونسو چندثانیه ای مکث کرد و بعد ادامه داد.
"کیم جونهیوک یه شهروند واقعیه. ۵۲ سالشه و متولد بوسانه. متاهل نیست. ۷ سال پیش ازدواج کرده و ۳ سال پیش طلاق گرفته. هیچ فرزندی ثبت نشده."
"پس بلیت هایی که به اسم کیم مینگی و کیم جیاون و عنوان فرزند های جونهیوک ثبت شدن ، جعلیه."
"بله قربان."
جالبه. این چه دلیلی میتونه داشته باشه؟
چرا باید یه آدم واقعی رو وارد این بازی کنه؟...
افسر کنار مینهو پرسید.
"قربان... ممکنه هوانگ باشه؟"
"نه. اطلاعات هویتیای که پلیس از هوانگ داره با کیم جونهیوک هیچ شباهتی نداره. سن، محل تولد، سوابق شغلی... هیچی."
"پس شاید هوانگ هویتش رو عوض کرده."
مینهو سرشو به معنی نه تکون داد.
"هوانگ میتونه هویت جعل کنه. ولی نمیتونه سابقه یه آدم واقعی رو بسازه."
مینهو بیسیم رو وصل کرد.
"کانگ، جونهیوک از گیت رد شده ؟"
"بله قربان. حدودا ۶ دقیقه پیش. همه مدارکش تطابق داشته. حتی اثر انگشتش. ولی یه مشکلی هست."
با باز شدن ترافیکِ بزرگراه، مینهو ماشین رو سمت ورودی فرودگاه هدایت کرد.
"چه مشکلی؟"
"طبق دوربینهای ورودی، حدود چهل دقیقه پیش با یه تاکسی وارد پارکینگ فرودگاه شده. دوربین پلاک ماشین رو هم ثبت کرده. بعد ، ناپدید شده. هیچ تصویری ازش توی دوربین ها نیست اما ثبت شده که ۶ دقیقه پیش از گیت رد شده."
مینهو اخم کرد.
"دوربینها خراب شدن؟"
"نه قربان. همهشون سالم بودن."
"درست موقع ورود هوانگ به فرودگاه ، کسی از جلوی دوربین رد شده و دوربین چند ثانیهای زاویهش رو از دست داده و بعد گمش کرده."
مینهو چشمهاش رو بست.
"چند ثانیه؟"
"هفت ثانیه."
"هفت ثانیه؟"
کلافه پوفی کشید و ماشین رو توی محوطه فرودگاه پارک کرد.
کمربندش رو باز کرد و با پیاده شدنش ، افسر کنارش هم سریع پیاده شد.
"برو سمت گیت. ببین اون دوتا مسافر کجان. اگه هنوز توی اتاق بررسیان، نذار از اونجا خارج بشن."
"چشم قربان."
مینهو با قدمهای تند وارد سالن فرودگاه شد. شلوغ بود. صدای اعلام پروازها و همهمه ی مسافرا.
دستش رو روی بیسیم گذاشت.
"کانگ."
"بله قربان؟"
"جونهیوک الان کجاست؟"
صدای تایپی که میومد مشخص میکرد یونسو بیوقفه داره چک میکنه.
"آخرین ثبت سیستم میگه از گیت رد شده."
"میدونم. موقعیت دقیقش رو میخوام."
"دارم بررسی میکنم..."
چند ثانیه سکوت و بعد صدای یونسو دوباره پخش شد.
"قربان... بلیت جونهیوک برای نیویورکه، ولی صندلیای که براش رزرو شده با بلیت اون دوتا یکی نیست."
مینهو به دیوار تکیه داد و سعی کرد دور از جمعیت باشه. حضور پلیس توی فرودگاه میتونست باعث استرس شهروندای عادی بشه.
"یعنی چی؟"
"بلیط کیم جیاون و کیم میگی کنار هم ثبت شده. ولی جونهیوک چند ردیف عقبتره."
پس قرار نبوده با هم باشن."
"احتمالا نه."
مینهو چندثانیه ای فکرمیکنه.
"کانگ."
"بله؟"
"بلیط هر سه نفرشون باهم خریداری شده؟"
یونسو مکث کرد و بعد چک کردن دوباره بلیط ها ، جواب داد.
"نه قربان. بلیط اون دونفر جدا خریداری شده و بلیط جونهیوک با یه حساب دیگه."
پس این ممکن بود که جونهیوک هیچ اطلاعی درباره پشت پرده این پرواز ندونه؟ امکان پذیر بود اما عاقلانه؟ نه.
"کانگ، تمام تراکنشهای مالی سه ماه اخیر جونهیوک رو بررسی کن."
"قربان، برای این کار مجوز--"
"از واحد مالی میگیرم. فقط شروعش کن."
"چشم."
مینهو بیسیم رو پایین اورد و گوشیش رو دراورد. شماره چان رو گرفت. بوق دوم نخورده بود تماس وصل شد.
"مینهو ، افسرکانگ گفت نیایم فرودگاه. چیشد؟"
"اون فرد هوانگ نیست. به نظر نمیاد چیز جدی ای باشه. بهتره تو و سرهنگ به بقیه چیزا برسید. تو عمارت چی بود؟"
"یه سری مدارک و یه لپتاپ که رمز داره. ولی برای هارد لپتاپش نیاز به تیم تو داریم و سرهنگ خواسته--"
"صبرکن خودم برگردم. یا بدش به مینسو. فعلا نزار کسایی که از پرونده خبر ندارن واردش شن."
مینهو به تیم خودش مشکوک بود و کاملا حق داشت. بعد دویون که بهترین کارآموز بود، نمیتونست به هیچکس ، جز چان و یونسو اعتماد کنه.
افسر جوانی که همراهش بود با عجله سمتش اومد.
"قربان!"
مینهو سمتش برگشت.
"تو اداره میبینمت."
خطاب به چان گفت و تماس رو قطع کرد.
"چی شد؟"
"به گارد فرودگاه گفتم نزارن مشخصات کیم جیاون و کیم مینگی از اینجا خارج بشن یا از گیت رد بشن. همونطور که شما گفتین فعلا با دستگیری شروع نمیکنیم."
"خوبه. کسی همراهشون بود؟"
"نه."
پس این یعنی ممکن بود جونهیوک این دونفر رو نشناسه.
"جونهیوک رو پیدا کردی؟"
افسر سرش رو به معنی نه تکون داد.
"نه قربان."
"خیلی خب... مطمئن شو سوار هواپیما نمیشه."
"چشم قربان."
و رفته بود.
هفت ثانیه. فقط هفت ثانیه دوربین چیزی ثبت نکرده بود. هفت ثانیه برای عوض کردن لباس، جابهجا شدن، رد کردن یک در یا حتی عوض کردن مسیر کافی بود.
اگر هوانگ واقعا اون مرد بود، چرا باید هویتش اینقدر راحت قابل بررسی باشه؟
و اگر هوانگ نبود...
پس چرا اسمش وسط این ماجرا بود؟
بیسیم دوباره خشخش کرد و صدای یونسو اومد.
"سرگرد لی؟"
مینهو بیسیم رو بالا اورد.
"بگو."
"اطلاعات حساب بانکی جونهیوک رو پیدا کردم."
"خب؟"
"یه واریز خیلی بزرگ حدود دو هفته پیش داشته."
"چقدر؟"
"دوازده میلیارد وون."
دوازده میلیارد وون؟! اصلا جا به جا کردن انقدر پول ممکن بود؟!
مینهو عصبی خندید.
"منبعش؟"
یونسو چند ثانیه چیزی نمیگه.
"دارم درمیارم قربان..."
مینهو نگاهشو توی سالن شلوغ فرودگاه چرخوند.
دوازده میلیارد وون. برای یه آدم معمولی عدد مسخرهای بود. اونقدر زیاد که حتی گفتنش هم عجیب به نظر میرسید.
مینهو دوباره بیسیم رو نزدیک دهنش برد.
"کانگ، مطمئنی اشتباه نکردی؟"
"بله قربان. دوازده میلیارد وون و هشت میلیون."
"قبل از واریز دوازده میلیارد ، هشت میلیون وون رو داشته؟"
"بله."
پس این واقعا غیرممکن بود. آدم یه شبه که پولدار نمیشد...اونم انقدر زیاد!
"منبع رو پیدا نکردی؟"
"دارم بررسی میکنم."
مینهو نفسشو با حرص بیرون داد.
"زودتر."
بیسیم رو پایین میاره و چند قدم راه میره.
یک مرد معمولی، با یک هویت واقعی، که یه شبه دوازده میلیارد وون پول گرفته و چند روز بعد با بلیت یکطرفه به نیویورک راه افتاده.
خیلی تابلو بود.
اونقدر تابلو که مینهو مطمئن بود هوانگ عمدا این رد رو گذاشته.
اما چرا؟
بیسیم دوباره خشخش میکنه.
"سرگرد؟"
"بگو."
"منبع انتقال پیدا شد. یه حساب شرکتی. شرکت حملونقل و لجستیک هانسول."
"شرکت واقعیه؟"
"بله قربان. ثبت شدهست، مالیات پرداخت میکنه، دفتر رسمی داره... ولی یه مشکلی هست."
"چی؟"
"حسابی که پول ازش منتقل شده، سه روز بعد از انتقال بسته شده."
چقدر ضایع.
"صاحب حساب؟"
"دارم بررسی میکنم."
کسی که پول رو برای جونهیوک فرستاده بود نمیخواست ردش باقی بمونه.
صدای یونسو دوباره میاد و مینهو بیسیم رو بالا میاره.
"صاحب حساب یه نفر به اسم پارک سونگوو بوده."
"سابقه داره؟"
"یه لحظه..."
مینهو نگاهی به ساعتش داد و کلافه آهی کشید.
"قربان!"
افسری که همراهش بود ، سمتش اومد.
"چیشده؟"
"مامورای فرودگاه برای چک کردن تکمیلی مدارکش بردنش اتاق برسی و جونهیوک هیچ نشونه ای از اضطراب نداشت. فقط گیج شده بود."
"سرگرد لی؟"
صدای یونسو اومد و مینهو سرشو به نشونه تشکر خطاب به افسر مین پایین اورد و بعد چرخید.
بیسیم رو بالا اورد.
"بله کانگ؟"
"سابقه داره. دو بار به خاطر جعل اسناد مالی بازجویی شده. یک بار هم به خاطر پولشویی."
"محکوم شده؟"
"نه. هر دو پرونده به خاطر کمبود مدرک بسته شدن."
مینهو لبخند کجی زد.
"پس آدم مناسبی برای هوانگه."
افسر مین با تعجب نگاهش میکنه.
"قربان؟"
مینهو دستشو بالا اورد و ازش خواست صبر کنه.
"پارک سونگوو الان کجاست؟"
چند ثانیه سکوت.
"قربان..."
لحن یونسو عوض شده.
"چی شده؟"
"پارک سونگوو سه روز پیش فوت شده."
فوت شده یا کشته شده؟... مینهو خونسرد مونده. حداقل سعی داره که باشه.
"علت مرگ؟"
"سکته قلبی..."
"گزارش پزشکی قانونی رو برام بفرست."
"قربان توی پروندهش مرگ طبیعی قید شده."
"گزارش پزشکی قانونی رو برام بفرست، کانگ."
"چشم قربان."
مینهو آهسته نفس کشید. داشت عصبی میشد. شاید هیچوقت نباید ترفیع رو قبول میکرد و یه افسر ساده کلانتری میموند.
ویبره گوشیش بهش فهموند که یونسو گزارش رو فرستاده.
مینهو فایل رو باز کرد و با دقت خوندش.
هیچ نشونه ای از مسمویت یا ضربه به سر نبود. مشکل قلبی داشته و سکته قلبی کاملا منطقیه.
مینهو دیگه مطمئنه این وضعیت فقط برای گمراه کردن پلیسه.
گوشی رو توی جیبش گذاشت و بیسیم رو بالا اورد.
"کانگ، به بقیه بگو همه دوربین های سئول رو کنترل کنن و آخرین حضورهای هوانگ رو پیدا کنن."
"چشم قربان."
همهچیز زیادی تمیز بود. تمیزتر از چیزی که باید میبود. نه مدرکی. نه شاهدی. نه ردپایی.
فقط یه عالمه چیز که از دور به هم ربط داشتن. شایدم نداشتن.
"کانگ."
"بله قربان؟"
"منبع انتقال رو بذار کنار."
"ولی قربان، هنوز میتونیم-"
"گفتم بذارش کنار."
بیسیم رو پایین آورد و دوباره سر جاش روی کمربندش گذاشت.
"دوازده میلیارد وون به یه آدم معمولی داده شده که با یه هویت واقعی از کشور خارج بشه. صاحب حساب هم سه روز بعد مرده. اینا به اندازه کافی نشونهست که این آدم فقط برای یه بازی بوده که ما فکرکنیم ربطی به هوانگ داره."
افسر مین متعجب بهش نگاه کرد. این اولین ماموریتش با سرگرد لی بود و هرچی بیشتر پیش میرفت بیشتر تعجب میکرد.
"یعنی فکر میکنین جونهیوک با هوانگ ارتباط مستقیم نداره؟"
"برعکس. احتمالا اصلا نمیدونه هوانگ کیه."
مینهو همونطور که گفت سمت نگهبانیِ فرودگاه رفت.
"سرگرد لی مینهو؛ از بخش اطلاعاتِ اداره سئول ، هستم."
نشانش رو جلو گرفت و ادامه داد.
"حکم دستگیری دوفرد مشکوک که مامورهای ایرلاین بردنشون برای بررسی ، رو به زودی بهتون تحویل میدیم. مدارکشون جعلیه، هویت واقعیشون مشخص نیست و اسمشون توی یه پروندهی فرار بینالمللی اومده."
گارد فرودگاه سری تکون داد و بدون هیچ مقاومتی شروع به هماهنگی کرد.
مینهو بیسیم رو دوباره برداشت و بالا اورد.
"کانگ، اسم پارک سونگوو رو برای تیم مالی بفرست. بگو فقط ارتباطش با هانسول و انتقال اون مبلغ رو بررسی کنن. بیشتر از این وقت تلف نکنن."
"چشم قربان."
"و کانگ ، از واحد داخلی مجوز دستگیری کیم جیاون و کیم مینگی رو بگیر. با یه افسر ماشین و مجوز رو بفرست."
"حتما قربان. هماهنگ میکنم."
مینهو بیسیم رو سرجاش برگردوند و سمت افسر مین چرخید.
"فعلا اون دوتا رو نگه میداریم تا تیم حقوقی بررسی کنه. کیم جونهیوک رو هم بیارین."
"بازداشتش کنیم؟"
"نه."
مینهو کمی فکر کرد.
"فعلا نه. فقط برای بازجویی بیارینش."
"چشم قربان."
مینهو سر تکون داد.
"من برمیگردم اداره. یکی از افسرها با مجوز و ماشین میاد. باهم برگردین و مراقب باشین."
افسر لبخند زد. سرگرد لی آدم جدی ای بود اما مراقب همکاراش بود.
"چرا میخندی؟"
افسر سریع لبخندش رو جمع کرد و صاف ایستاد.
"هیچی قربان."
"برو به کارت برس."
سمت ماشین رفت و سوار شد.
این فرودگاه بزرگ حوصلهش رو سر برده بود.
اون فقط قرار بود یه سرنخ پیدا کنه.
نه اینکه سه ساعت دنبال یه شهروند معمولی بگرده که دوازده میلیارد وون گرفته و حتی احتمالا نمیدونه پول از کجا اومده.
بیسیمش رو روی صندلی کناری گذاشت و ماشقن رو روشن کرد.
هنوز از فرودگاه دور نشده بود که بیسیم دوباره خشخش کرد.
"سرگرد لی؟"
مینهو بیسیم رو برداشت و دکمهش رو فشرد.
"بگو کانگ."
"یه اطلاعات دیگه درباره جونهیوک پیدا کردم."
مینهو کلافه اهی کشید و ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد و نگه داشت.
"چی؟"
"همون روزی که اون مبلغ به حسابش واریز شده، یه نفر باهاش تماس گرفته."
"چه شمارهای؟"
"شماره ثبت نشده. سیمکارت یکبارمصرف بوده."
"محتوای تماس؟"
"بهش گفته شده پول به حسابش منتقل میشه و باید از کشور خارج بشه."
انگشتای مینهو رو فرمون ضرب گرفت.
"خودش چی گفته؟"
"طبق گزارش اپراتور، تماس خیلی کوتاه بوده. کمتر از دو دقیقه."
"و جونهیوک قبول کرده؟"
"طبق چیزی که از حسابش فهمیدم... قبل از اون انتقال، وضعیت مالی خوبی نداشته. پس پول رو قبول کرده."
مینهو چیزی نگفت.
"یعنی بدون هیچ سوال و شکی قبول کرده."
"احتمالا بله قربان."
"اسم جونهیوک رو هم بفرست برای واحد بازجویی. وقتی رسید، ازش بپرسن دقیقا کی باهاش تماس گرفته، چی بهش گفته شده و پول رو برای چی قبول کرده."
"چشم قربان."
تقریباً مطمئن بود.
هوانگ داشت پلیس رو میکشوند دنبال چیزی که خودش از قبل آماده کرده بود.هدف واقعی، آدمهایی بودن که هنوز زنده بودن و برای هوانگ کار میکردن.
بیمارستان سئول - شش عصر
فلیکس از اتاق پدرشون بیرون اومد و با تشکر کوتاهی از پرستار ، سمت سونگمین رفت.
"هنوز اینجایی؟"
سونگمین با دوتا لیوان شیرقهوه داغ به دیوار تکیه داده بود.
هومی گفت و یکی از لیوان ها رو به فلیکس داد و بعد باهم سمت خروجی رفتن.
سونگمین خیلی ساکت شده بود و فلیکس نمیدونست باید چیکار کنه. هیچوقت درباره خانواده سونگمین صحبت نکرده بودن و فلیکس واقعا نمیخواست با یادآوری چیزی سونگمین رو ساکت تر کنه.
از بیمارستان خارج شدن و برخورد هوای سرد به صورتشون بوی اعصاب خوردکنِ بیمارستان رو از بین میبرد. با نزدیک شدن پاییز هوا خنک تر شده بود.
چنددقیقه ای توی سکوت سمت نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس راه رفتن.
تا اینکه فلیکس ایستاد و نگاهشو به سونگمین داد. سونگمین چندقدمی جلوتر رفت و وقتی نبود فلیکس کنارش رو حس کرد چرخید.
"چیه؟"
فلیکس چیزی نگفت و همین باعث شد سونگمین اخم کنه. چندقدم نزدیکش شد.
"چیشده لیکسیا؟"
"هیچی. فقط... مثل خودت نیستی."
سونگمین متعجب اخم کرد.
"منظورت چیه؟"
"نمیدونم... همیشه...یه چیزی میگی. یه حرفی یه شوخی ای. چمیدونم، غرمیزنی. ولی امروز خیلی ساکتی."
سونگمین ابروهاشو بالا برد و با لحن تندی جواب داد.
"آه ببخشید که ترسناک ترین تجربه زندگیمو گذروندم و نمیدونستم باید الان برات نقش یه کمدین رو بازی کنم!"
فلیکس چشماشو گرد کرد و ناباور به سونگمین خیره شد.
"من همچین چیزی نگفتم!"
سونگمین بدون حرف چرخید و به راهش ادامه داد.
"سونگمین!"
"ولش کن فلیکس."
"من فقط میخواستم بدونم حالت خوبه یا نه!"
سونگمین چرخید سمتش.
"نه نیست. حالا تنهام بزار."
"چان هیونگ گفت تنها برنگردیم."
"چان هیونگ فکرمیکنه ما بچه ایم. توام همین فکرو میکنی؟!"
فلیکس اخم کرد.
"من فقط نگرانت بودم چرا اینطوری رفتار میکنی؟!"
"چون انتظار داری بخندونمت!"
"من همچین انتظاری ندارم."
"ولی داری میپرسی چرا مثل همیشه نیستم!"
سونگمین عصبانی گفت و فلیکس هم صداش رو بالا برد.
"چون نیستی!"
"خب آره! چون حالم خوب نیست!"
"پس بگو حالت خوب نیست!"
"الان دارم میگم حالم خوب نیست! حالا تنهام بزار!"
"خیلی خب!"
فلیکس با اخم چرخید و راهشو سمت بیمارستان کشید. گوشیش رو برداشت و به مینهو پیام داد.
"هیونگ میتونی بیای دنبالم؟ بیمارستانم."
و گوشی رو توی جیبش برد.
خودش میتونست برگرده خونه ولی... ولی نمیخواست یه وقت توی راه دوباره با سونگمین هم کلام بشه. دلیل اینکه از مینهو خواسته بود بیاد دنبالش اصلا این نبود که دلش نمیخواست تنها باشه. فقط... آره، دلش نمیخواست دوباره سونگمین رو ببینه.
روی یکی از صندلی های جلوی محوطه بیمارستان نشست و منتظر موند.
چنددقیقه ای گذشت و ماشین مینهو ، درواقع ماشین اداره که نشون میداد مینهو مستقیم از سرکار اومده دنبالش، کنار خیابون پارک کرد.
فلیکس سریع بلند شد و سمت ماشین رفت.
روی صندلی شاگرد جا گرفت و کمربندش رو بست.
"سلام."
با لبای ورچیده ای گفت و نگاهشو طوری به پنجره داد که انگار که جالب ترین چیزِ ماشینه.
مینهو سلام آرومی گفت و ماشین رو روشن کرد و کم کم از بیمارستان دور شد.
"سونگمین به خاطر تو صبرکرده بود چرا باهم برنگشتین؟"
"چون آقای کیم دلشون میخواست تنها باشن."
مینهو از لحن تند فلیکس جاخورد و خندید.
"دعواتون شده؟"
"نه."
آره. کاملا مشخص بود که دعواشون نشده.
"خب پس قهرین."
"قهرنیستیم."
"پس دعوا کردین."
فلیکس دست به سینه شد.
"نخیر!"
"خیلی خب."
فلیکس انتظار داشت مینهو بازم سوال بپرسه ولی اینکه ساکت شد و به رانندگی ادامه داد باعث شد بیشتر لب هاش رو جمع کنه.
مینهو خوب برادر کوچولوش رو میشناخت. سوالی نمیپرسید چون الان خود فلیکس شروع میکرد به توضیح دادن.
یک... دو...
"اون شروع کرد! من فقط بهش گفتم که مثل همیشه نیست."
مینهو خندید.
"و اون چی گفت؟"
"گفت انتظار دارم بعد یه تجربه وحشتناک مثل اون بشینه برام دلقکبازی دربیاره."
مینهو ابروشو بالا برد اما نگاهش رو از خیابون نگرفت.
"سونگمین اینو گفت؟"
"آره! بعدش هم گفت تنهاش بزارم و منم گذاشتم!"
مینهو قهقهه کوچیکی کرد و با نگاه دلخور فلیکس ، یک دستشو از فرمون برداشت و موهای فلیکس رو بهم ریخت.
"اشکال نداره. سونگمین هم عصبانی بوده."
"داری ازش دفاع میکنی؟!"
"دارم میگم جفتتون مقصر بودین."
فلیکس ناباور دهن باز میکنه اما بی هیچ جوابی اخم میکنه و نگاهشو به خیابون میده.
"واقعا که هیونگ!"
گوشی مینهو زنگ خورد و فلیکس چشم چرخوند.
"مطمئنم سونگمینه."
مینهو گوشیش رو برداشت.
"نه، همخونهشه."
تماس رو جواب داد و رو اسپیکر گذاشت.
"بله چان هیونگ؟"
"کجایی؟"
"تو راهم."
"بیمارستان؟"
"نه ، فلیکس رو برداشتم داریم میریم خونه."
"خیلی خب."
مینهو اخم کرد. صدای چان... عصبی بود؟
"چیزی شده؟"
"هیچی... فقط-"
صدای چان برای لحظهای قطع و وصل شد.
"میخواستم فقط خبر-"
"چان؟"
مینهو گوشی رو برداشت و با خارج کردن از اسپیکر کنار گوشش گذاشت.
"صدات رو نمیشنوم هیونگ."
فقط صداش خشخش.
"هیونگ؟"
بوق پشت سر هم...
مینهو ماشین رو گوشه جاده هدایت کرد و ایستاد.
"چیشده؟"
فلیکس پرسید.
"نمیدونم."
دوباره شماره چان رو گرفت.
اما گوشیش خاموش بود.
نگاهشو به فلیکس داد.
"خاموشه."
"شاید باتریش تموم شده."
"شاید..."
ولی شاید چیزی نبود که مینهو رو آروم کنه. شماره یونسو رو گرفت.
یک بوق...دو بوق... سه بوق...
"سرگرد؟... چیزی شده؟ شما هیچوقت به خط شخصیم--"
"اداره ای؟"
"بله قربان. چیشده؟"
"میتونی برام موقعیت سرگرد بنگ رو از روی گوشیش پیدا کنی؟"
"الان بررسی میکنم."
مینهو فرمون رو محکم تر گرفت و سعی کرد استرسش رو به فلیکس منتقل نکنه.
"زودباش."
"چشم."
صدای اون طرف خط نشون میداد که احتمالا یونسو داره پشت سیستم اصلی میشینه و با صدای تایپ کردنش مطمئن شد که داره شروع میکنه.
"گوشی سرگرد بنگ دو دقیقه پیش خاموش شده. اما آخرین موقعیتش... نزدیک سوله ایه که امروز صبح با سرهنگ کیم فرستاده شدن."
"مگه ماموریتشون تموم نشده...؟"
"چرا قربان."
"موقعیت رو برام بفرست."
"چشم."
"تماس میگیرم."
تماس رو قطع کرد و ماشین رو روشن کرد.
"چیشده هیونگ؟"
"نمیدونم. تورو میزارم خونه. هرچقدر با سونگمین بحثتون شده پیش هم باشین و درو رو هیچکس باز نکنین."
"باز شروع کردی هیونگ؟"
"فقط مراقب همدیگه باشین!"
"خیلی خب!"
چرا امروز همه تصمیم گرفته بودن با فلیکس تند رفتار کنن؟