Bloom again
OceanƁlųeقسمت اول
<فصل زخمها>
نفس عمیقی کشید و با بیشتر فرو بردن سرش توی یقهی پالتوی بلند و قهوهای رنگش، گونههای منجمد شدهاش رو از شر سیلیهای بیامان نسیم سرد و صبحگاهی اکتبر نجات داد.
بوی بارون و خاطرات رهگذرهای سرگردون نیمه شب هنوز در هوا قابل استشمام بود و خیابونها بیش از حد برای ساعت پنج و نیم صبح خلوت بودن؛ انگار که شهر هم با نزدیک شدن به زمستون، خودش رو برای خواب زمستونی آماده کرده بود.
پاهای دردمندش فریاد میزدن و از اون ثانیهای برای استراحت میخواستن ولی اون باید راه میرفت؛ باید راه میرفت تا کمتر به اون فکر کنه، به اون و پیامش -که بهش اجازه نداده بود تمام شب رو ثانیهای به پلکهاش استراحت بده- فکر کنه، به اینکه چرا با گذشت چهار ماه هنوز جرئت نکرده بود شمارهاش رو توی گوشیش بلاک کنه و اون رو کامل از زندگیش حذف کنه.
'شبها بدون من خوابت میبره؟ ولی من بدون تو حتی اکسیژنی برای نفس کشیدن ندارم.'
نفهمید که چه مدته داره به اون پیام نگاه میکنه، سوزش و خیسی چشمهاش یا شاید زخم باز و درحال خونریزی قلبش و حتی شاید هم سوزش رد کمربندها و خراشهایی که تمام بدنش رو مثل نفرینی در بر گرفته بودن اون رو به خودش آورده بودن. نمیتونست نگاه خیرهاش رو از روی اون پیام برداره، نگاهی که نه از روی دلتنگی بود و نه از روی تنفر، نگاهی که فقط یک حس رو منتقل میکرد 'ترس'.
"بس کن پارک سونگهون! خودت رو جمع کن."
به آرومی زمزمه کرد و با تکون دادن سرش به اطراف خودش رو از غرق کردن در خاطرات دیشبش و دیدن اون پیام نفرین شده نجات داد. با بیشتر کردن صدای آهنگ توی گوشهاش، صدای فریادهای پسر زخمی و آسیب دیدهی پناه گرفته توی زندان روحش رو دوباره خفه کرد و قدمهاش رو به سمت ایستگاه مترو سریعتر برداشت. باید زودتر به اونجا میرسید و کلبه امن و رنگارنگش رو برای میهمانهای کوچیکش آماده میکرد.
با رسیدن به گیت ورودی مترو، کارتش رو روی حسگر کشید و به سمت سکو، همراه با جمعیتی که انگار اونها هم برای شروع روزشون خستهتر از همیشه بودن حرکت کرد؛ کارمندهایی که با لباسهای رسمی و سامسونت توی دستهاشون برای از دست ندادن مترو میدویدن، دانشجوها و دانشآموزهایی که با کولههای سنگین و هندزفری توی گوشهاشون کنار هم میخندیدن و مردی که تکیه داده به ستون مترو، خیره به لیوان قهوه بین دستهاش -انگار که گرمای اون قهوه آخرین چیزی بود که میتونست اون رو زنده نگه داره- همگی اونها جریان مرده زندگی رو نشون میداد.
با شنیدن صدای جیغ کشیده شدن مترو به ریل آهنی، نگاهش رو از چهرههای خوابآلود و خسته اطرافش دزدید و به زمین خیره شد، همیشه فکر میکرد که اگر بیش از حد به صورت مردم نگاه و راجع به اونها و داستانهاشون کنکاش کنه، اون وقت با یکی از اونها چشم تو چشم و تمامی ترسها و شکستهاش نمایان بشه.
با رسیدن و باز شدن مترو، بیتوجه به ازدحام و فشار جمعیت -که همیشه باعث درد بازوها و کمرش میشدن- یکی از میلههای مترو رو گرفت و به بازتاب تصویر خودش از پنجره خیره شد، چقدر پسری که به اون خیره بود غریبه بهنظر میرسید.
گودی زیر چشمهاش که داستان کمخوابیها و کابوسهای شبانهاش رو میگفتن، گودی و خستگی که حتی با ماسکی از جنس لبخند -همون لبخندهای بینقصی که همیشه به بقیه هدیه میداد- که پسر روزانه به صورت میزد هم قابل مخفی کردن نبود.
توی ایستگاه آخر طبق معمول از مترو پیاده شد و با زیادتر کردن صدای آهنگ توی گوشهاش، به آرومی اون رو زیرلب زمزمه کرد، عادتی که از نوجوونی -که هروقت بیش از حد مورد هجوم هالهای از تاریکی قرار میگرفت- انجام میداد.
مثل روال عادی روزهای دوشنبه -قبل از رسیدن به مهد- وارد بیکری happiness که مدتی بود تابلوی نئونی صورتی رنگ جدیدی برای مغازهاشون نصب کرده بودن شد و لبخند همیشگیش رو روی صورتش نشوند.
"سلام آجوما."
با دیدن زن میانسالی که با پیشبند قرمز و پیراهن سفیدش پشت پیشخوان نشسته بود، لبخندی زد و به سمت اون قدم برداشت. زن که انگار از دیدن مشتری همیشگیش خوشحال شده بود، بلند شد و به سمت قفسه نونهای کارامل-عسلیش رفت.
"سلام پسرم. مثل همیشه پونزده تا؟"
سونگهون به نشونه تایید حرفهای زن سری به نشونه تایید تکون داد و با بیرون آوردن کارت عابر بانکیش به سمت پیشخوان حرکت کرد. خریدن نونهای کارامل-عسلی این مغازه برای بچهها -بعد از دوشنبهها و کلاسهای سفالگریشون- به عنوان جایزه به عادتی تبدیل شده که حدود دو سال بود هر هفته انجامش میداد.
"برای خودت هم یه نون گذاشتم پسرم و اصلا نیازی نیست حسابش کنی و لطفا بخورش باشه؟ رنگت خیلی پریده."
سونگهون با گرفتن بسته نونها و حساب کردن مبلغ در سکوت لبخندی زد، لبخند و سکوتی که برای فرار از جواب دادن و واقعیت بود، چه جوابی میتونست بده؟ واقعیتی که غذا خوردن و لذت بردن ازش براش تبدیل به یه آرزوی دست نیافتنی شده، که هر وعده غذایی که میخوره باز هم به دستشویی و بالا آوردن ختم میشه، که چند ماهه که بهخاطر نفرینی به اسم 'جئون جونگکوک' مفهومی به نام زندگی کردن رو از دست داده.
با رسیدن به مهد و تعظیم به خدمتکار اونجا، قفل در ورودی رو باز کرد و با استشمام بوی شادی و نور و مداد رنگی و دیدن اسباب بازیهای پخش شده روی زمین، لبخندی زد و با برداشتن عروسک کابوی از روی زمین -که پارچه شلوارش پاره شده بود- لبخندی زد.
"سلام وودی عزیز، هونی متاسفه که مزاحم پارتی صبحگاهیتون شده."
سونگهون همونطور که عروسک رو توی قفسهاش میذاشت گفت و با آویزون کردن پالتوی قهوهای رنگش، یقه بافت شیری رنگش رو درست کرد و مشغول مرتب کردن عروسکهای ریخته روی زمین شد؛ عروسک خرس صورتی جهیون رو روی صندلی محبوبش گذاشت، گلدون کاغذی آفتاب گردونی که مینسو با دستهای کوچیکش براش درست کرده بود رو روی طاقچه کنار باقی کاردستیها گذاشت و لمس گلبرگهای کوچیک و بزرگ گل، برای اولین بار توی اون روز لبخندی از جنس واقعی بودن زد.
اونجا؛ اون مهد و اون اتاق تنها مکانی که برای سونگهون بودن که دنیا رو برای ساعاتی به مکانی امن و آروم تبدیل میکردن. اونجا تنها جایی بود که کسی ترسها و دردهاش رو لمس نمیکرد، رد کبودیها و خراشهایی که حالا از اونها فقط خاطرهای مونده بود رو نمیدید، همه چیز و همهکس توی اون چند ساعت محو میشدن و فقط پارک سونگهونی باقی میموند که چندین سال جوونتر میشد و با بچهها بازی میکرد و میخندید.
_____
با گذاشتن پرونده بین دستهاش روی میز با لبخند جواب پرستارهایی که به احترام اون بلند شده بودن رو داد و به سمت در خروجی که بالای اون تابلوی طلایی رنگ بزرگ 'جراحی جنرال' قرار داشت، حرکت کرد.
با بسته شدن در اتوماتیک پشت سرش، نفس عمیقی کشید و شقیقههای دردمندش رو ماساژ داد. برای اولین بار بعد یه شیفت بیست و چهار ساعته و جراحیهای سنگین و پشت سر هم، تونسته بود از دست صدای دستگاهها و بوی الکل و خون پخش شدهی اتاق عمل به سکوت این راهرو پناه ببره و اون رو نفس بکشه.
با لرزیدن تلفنش توی جیب اسکراب سبز رنگش، اون رو از جیبش بیرون آورد و به تایتل آلارمی که تنظیم کرده بود خیره شد. با ماساژ دادن پل بینیش پلکهاش رو محکم روی هم فشار داد، سوزش و تیر کشیدن چشمهاش بیشتر از چیزی بود که بتونه نادیدهاشون بگیره.
<وقت بیدار شدن مینسو برای رفتن به مهد>
با خاموش کردن ویبره آلارم، قفل تلفنش رو باز کرد و با دیدن ساعت هفت و ده دقیقه، مخاطبینش رو باز کرد و با پیدا کردن اسم فرد موردنظرش، مشغول تایپ کردن شد.
تا نیم ساعت دیگه میرسم ریو، لطفا مینسو رو آماده کن.'
"دکتر پارک."
با شنیدن و مورد خطاب شدنش، به سرعت پیامش رو ارسال کرد و سرش رو به سمت فردی که اون رو صدا کرده بود چرخوند. دختری که توی اسکراب، ماسک و کلاه جراحی که به تن داشت، برگه و خودکاری رو به سمتش گرفته بود، با تنگ کردن چشمهاش برای بهتر کردن تاری دیدش و خوندن پلاکارد طلایی اسم روی قفسه سینه دختر که 'لی جونگیون رزیدنت سال سوم جراحی' رو نشون میداد، لبخندی زد.
"مشکلی پیش اومده رزیدنت لی؟"
"این برگههای فوت بیمار کیم یومین، همون کیس پارگی طحال مونده دکتر، باید امضا کنید."
با شنیدن حرفهای دختر، سری به نشونه فهمیدن تکون داد و با گرفتن برگه اون رو امضا کرد و مشغول پر کردن برگه شد. دست خطش نسبت به شروع شیفتش شلختهتر و بدتر شده بود؛ انگار که خستگیش حتی به جوهر خودکار بین دستهاش هم انتقال پیدا کرده بود. به خوبی اون بیمار رو از عمل شب گذشته به یاد میآورد، پارگی طحالش بهخاطر ضربه چاقو باعث خونریزی وسیع و غیرقابل کنترل شده و قبل از اینکه جونگسونگ بتونه طحال رو در بیاره بیمار بهخاطر از دست دادن حجم زیادی از خون فوت شده بود.
"خسته نباشید دکتر! امیدوارم استراحت خوبی داشته باشید."
دختر با گرفتن برگه و خودکار از بین دستهای جونگسونگ، گفت و با تعظیم کوتاهی به مرد به سرعت از اونجا دور شد و متوجه زمزمه و نگاه خیره جونگسونگ نشد.
"من هم امیدوارم."
با رسیدن به اتاقش که با پلاکارد 'پارک جونگسونگ، جراحی عمومی' قابل تشخیص بود، وارد اتاق شد و با در آوردن اسکرابش نفس عمیقی کشید و بدون اینکه نگاهی به تصویر خودش توی آیینه اتاقش -که اون رو با پارچه مشکی رنگی پوشونده بود- به سمت آویز لباس گوشه اتاق حرکت کرد و با پوشیدن جین سرمهای و پیراهن مشکی رنگ و چروکش -ظاهری که مدتی میشد دکتر پارک همیشه آراسته و مرتب با اون حضور پیدا میکرد- به سمت پارکینگ بیمارستان و فرار از نگاه کردن به آیینه حرکت کرد.
نمیدونست از کی این نفرت نگاه کردن به تصویر خودش شروع شده؟ از روزی که صدای فریادهای توی سرش بلندتر شدن؟ از روزی که شونههاش هر روز زیر بار مسئولیتی که داشتن روزبهروز خمیدهتر میشدن و یا از روزی که به خودش اومد و رد خون و سوزش دستهاش و آیینه خرد شده اتاقش رو زیر پاهاش دید؟ هر چیزی که بود باعث شد جونگسونگ با بلند کردن موهاش و ریختن موهاش روی پیشونیش بیشتر از قبل خودش و صورتش رو پنهان کنه، البته که نگاه کردن به چشمهای سرخی که برای یک ساعت خواب بیشتر التماس میکردن و صورتی که تهریش اصلاح نشده به عضو جدا نشدنی اون تبدیل شده بود خیلی چیز جذابی به نظر نمیرسید.
واقعا آخرین باری که بیشتر از سه ساعت خوابیده بود رو به یاد نمیآورد، خواب رویای شیرین و دست نیافتنی بود که انگار فقط با مرگ میتونست اون رو به دست بیاره. با حس ویبره رفتن تلفنش اون رو روشن کرد و به پیام ارسال شده از سمت خواهر کوچیکترش -ریوجینِ بیست و پنج ساله- خیره شد.
<پرنسس صبحانهاش رو خورده و منتظرته اوپا. فقط زودتر بیا نباید باز هم به سرکارم دیر برسم.>
با خوندن پیام دختر، نفس عمیقی کشید و سوار ماشینش شد و با روشن کردن ماشین به سمت خروجی بیمارستان حرکت کرد.
"حتی اگر بخوای هم بهخاطر اونها نباید بمیری پارک جونگسونگ."
****
از آینه جلوی ماشین نگاهی به دختر بچه نشسته روی صندلی پشت که از پنجره به بیرون خیره بود نگاهی انداخت و لبخندی زد، همونطور که راهنمای ماشین رو میزد جرعه دیگهای از لیوان قهوهاش -که با خوردن این تبدیل میشد به چهارمین لیوان قهوهاش توی اون روز- وارد خیابون منتهی به مهد شد.
"مینسو پرنسس، اوپا معذرت میخواد ولی فکر نکنم بتونم برای نمایشگاه نقاشی دو روز دیگهاتون شرکت کنم، ولی به ریوجین اونیت میگم که حتما بیاد، باشه؟"
دختر بچه با شنیدن حرفهای برادر بزرگترش نگاهش رو از شیشه پنجره برداشت و با آویزون کردن لبهاش، مشغول بازی با گوشهای بلند خرگوش صورتی رنگش شد.
"بعدش میتونم با اوما بستنی بخورم آپا؟"
جونگسونگ با شنیدن درخواست خواهرش و شنیدن لقبی که دختر به اون داد -لقبی که حدود یکسال میشد به خودش و ریوجین نسبت میداد- لبخندی زد و با دیدن تابلوی مهد، ماشین رو کناری پارک کرد و از ماشین پیاده شد. خواهر کوچیکترشون وقتی که سه سال پیش پدر و مادرشون رو توی حادثه سوختن برجی توی نامسان جونشون رو از دست داده بودن، فقط یک سال داشت و بعد از اون مسئولیت بزرگ کردنش به دوش جونگسونگ و ریوجین افتاده بود.
البته که میتونی عزیزم."
جونگسونگ همونطور که در ماشین رو باز میکرد، گفت و کیف خوراکیهای دختر رو به دست گرفت و با بلند کردن اون و به آغوش گرفتنش، به سمت مهد حرکت کرد.
با دیدن مردی که با بافت شیری رنگ و موهای بلندی که اونها رو بسته بود، با لبخند روی لبهاش مشغول باز کردن بندهای کفش پسربچهای بود، تعظیم کوتاهی کرد و خواهرش رو روی زمین گذاشت و بدون اینکه نگاهی به چشمهای مرد که حدس میزد معلم خواهرش باشه، کیف رو به دست مرد داد.
"لطفا مراقب خواهرم باشید... خدانگهدار."
بدون اینکه منتظر جواب مرد باشه، به سمت ماشینش پا تند کرد و از اونجا دور شد. حالا که تمام کارهاش رو انجام داده بود، میتونست بره خونه و کمی استراحت کنه.