Bloom Again
OceanƁlųeقسمت سوم
<طوفان احساسات>
"دلم برات تنگ شده بود عزیزم... بالاخره پیدات کردم."
و اونها کلماتی بودن که در ثانیهای تمام دنیای جونگهان رو به جهنم تبدیل و نبض زندگی رو از پسر بیرون کشیدن. صورت رنگ پریده و چشمهای درشت شدهاش و فشار انگشتهای لرزونی که لحظهبهلحظه دور برگههای نقاشی بیشتر میشد، تنها کلمه 'ترس' رو از اون پسر بازتاب میکرد.
بوی شیرین صدای بچهها، کاغذ رنگیهای پخش شده روی زمین و روشنایی که همیشه جونگهان رو وقتی پا به مهد میذاشت احاطه میکرد، در ثانیهای تبدیل به هیولایی از جنس تاریکی شد و بیشتر از قبل اون رو میبلعید و این کاری بود که فقط حضور و نفس کشیدن در هوایی که 'چه هیونگوون' حضور داشت با جونگهان میکرد.
هرچیزی که مرتبط به اون مرد و لبخندهای مشمئزکنندهاش بود، فقط ترس و درد رو به جونگهان یادآوری میکرد؛ ترسی که جونگهان فکر میکرد چهار ماه پیش با فرار کردن از خونه و خاطرات بچگیش توی بوسان و اومدن به سئول میتونه اون رو برای همیشه پشت سر بذاره ولی حالا اون مرد اونجا بود تا خلاف این رو بهش ثابت کنه.
نگاهی به نقاشی که مرد روی میز گذاشته بود انداخت و نگاهش رو به سرعت ازش دزدید، حتی نگاه کردن به رد نامرئی انگشتهای مرد روی کاغذ روحش رو به درد میآورد، رد نامرئی انگشتهایی که روی صورت و گونهها و جایجای بدنش میسوخت و از درون اون رو زنده به گور میکرد.
نفهمید که کی روی زانوهاش فرود اومده و کی مرد به سمتش خم شده و نقاشیهای پخش شده روی زمین رو جمع میکنه، فقط میدونست که با حس کردن عطر پرتقالی مرد و دیدن برق پلاک دستبندش -که خودش دو سال پیش برای تولدش خریده بود- خودش رو روی زمین به سمت دیوار میکشید تا بتونه تا جایی که میتونه ازش دور باشه.
"اوه! دستبندم رو نگاه میکنی؟ معلومه که من هنوز هم ازشون استفاده میکنم عزیزم."
خوب به یاد میآورد، وقتی که برای تولد سی و یک سالگی هیونگوون و اولین سالگرد باهم بودنشون دنبال هدیهای خاص و به یاد موندنی بود، دستبند چرم مشکی رنگی که خودش پلاک طلای روی اون رو طراحی کرده بود و ما بین خنده و بوسههاش اون رو به پسر بزرگتر هدیه داده بود.
'و این پلاک هم برای این هستش که هروقت نگاهش کردی به یادم بیوفتی.'
پلاکی که حالا به نفرین زندگی جونگهان تبدیل شده بود و باعث میشد هر روز به جونگهان احمق و سادهای که عاشق چنین هیولایی شده بود، لعنت بفرسته.
هیونگوون که با دیدن بدن جمع شده جونگهان کنار دیوار، نمیتونست جلوی لبخندی که بزرگتر از قبل میشد رو بگیره، به سمت پسر خم شد و با نشستن روی زانوهاش، نقاشیهایی که جمع کرده بود رو به سمتش گرفت و تار موهای بلند و خرمایی رنگی که زیبایی صورتش رو میپوشوندن، کنار زد و به پشت گوشهای پسر هدایت کرد.
"لاغر شدی عزیزم... باز داری خودت رو اذیت میکنی؟"
هیونگوون با همون لحن آروم و گرمای پاییزی همیشگی صداش حرف میزد و جونگهان میتونست قسم بخوره به محض اینکه از دست اون مرد خلاص بشه، در اولین فرصت خودش رو توی حموم خونهاش حبس میکنه و بعد از ساعتها گریه و سابیدن بدنی که با لمس مرد نجس شده، موهاش رو کوتاه میکنه؛ چه هیونگوون نباید هیچ چیزی از جونگهان رو دوست میداشت.
"هنوز هم که مثل قبل وقتی نمیخوای حرف بزنی به جون لبهات میوفتی؟"
جونگهان با شنیدن حرفهای مرد و پیچیدن طعم گس و آهن توی دهنش تازه متوجه شد که چطور برای فرار از کشیدن و کندن تارتار موهاش به جون لبهاش افتاده، بالاخره این حقیقت وجودی یون جونگهان بود، برای فریاد نزدن دردهاش هر روز بیشتر از قبل به خودش آسیب میزد.
هیونگوون با دیدن بیشتر جمع شدن پسر توی خودش لبخندی زد و با بلند شدن از روی زمین، با آرامشی که جونگهان معتقد بود چندین برابر هولناکتر از فریادهای اونه، زانوهای خاکی شلوارش رو پاک کرد و ضربه آرومی به شونه پسر زد.
"تازه پیدات کردم عروسکم... تا دیدار بعدیمون مراقب خودت باش."
مرد با آرامشی که بعد روونه کردن طوفان کلماتش به سمت جونگهان روی صورتش نقش بسته بود، به سمت در ورودی مهد چرخید و در رو پشت سر جهنم زندهای که برای پسر ساخته بود بست.
در بسته شد و جونگهان حس میکرد که تمام دیوارهای دورش روی سرش فرو ریختهان و اونقدر سنگینی میکنن که پسر حتی چطوری نفس کشیدن رو هم از یاد برده.
"نه...ن نه.. نه... نه"
هذیانوار کلمات رو پشت سر هم تکرار میکرد و با گذاشتن دستهای لرزونش روی گوشهاش، پلکهاش رو محکم روی هم فشار داد تا جلوی بیشتر خیس شدن گونههاش رو بگیره.
نباید گریه میکرد؛ نباید حداقل توی مهد گریه میکرد، انگار اشک ریختن توی مهد گناهی نابخشودنی برای اون بود. اون مهد قرار بود که فقط صدای خندهها و بازیش با بچهها رو بشنوه نه اینکه دوباره فروپاشی جونگهان رو شاهد باشه و دست و پا زدن توی تاریکی که ذرهذره اون رو میبلعه، ببینه.
نفس کشیدن رو از یاد برده بود، ریههاش برای ذرهای اکسیژن میجنگیدن ولی انگار سنگینی برگشت اون هیولا اونقدر روی قفسه سینهاش سنگینی میکرد که انگار مرد از بدو ورودش دست دور گلوی پسر انداخته و اون رو قدمبهقدم به کام مرگ نزدیک میکنه.
دستهاس لرزونش به گردنش چنگ میزدن و رد قرمز رنگی که قطرههای ریز خون بیرون میزد به جا میزد، جونگهان به گلوش، به زمین، به بافتی که انگار تنگتر شده و ورود هوایی که حتی دیگه وارد ریههاش نمیشد رو سختتر میکرد، چنگ میزد و میجنگید؛ برای زنده بودن و بیرون اومدن از این باتلاق درد میجنگید.
با خیس شدن لبهاش و چشیدن طعم اشک و دردی که تمام دهنش رو پر میکرد، بالاخره آخرین تارمویی که چیزی به نام 'غرور' رو در اون نگه میداشت پاره و باعث شنیده شدن صدای بلند گریههاش ما بین دیوارهای مهد شد؛ مهدی که زمانی با آغوش باز، چهار ماه پیش اون پسر زخمی که فقط پناهی برای مخفی شدن میخواست رو به آغوش کشیده و به نقطه امنش تبدیل شده بود، نقطه امنی که حالا جز یه خرابه، چیزی ازش باقی نمونده بود.
اون دستبند چرم مشکی، اون لبخندهایی که بیشتر از قبل آزارش میدادن، اون نگاه آشنایی که بعد از دو سال هنوز هم به صورت داشت و صدایی که هنوز هم جادوش میکرد، ولی اینبار نه جادویی از جنس عشق، جادویی از جنس تاریکی و عذاب خاطرات دو ساله.
"جونگهان! خدای من! جونگهان به من نگاه کن... منم سونگکوآن... آفرین پسر همینه... این منم، ما توی مهدیم، نفس بکش؛ دم... باز دم."
جونگهان با شنیدن صدای آروم و نشستن دستهایی روی شونهاش، خودش رو بیشتر از قبل جمع و با چشمهایی درشت شده، به منبع صدا خیره شد. نه، الان وقت برملا شدن این راز چهارماهه نبود، هیچکس نباید این راز ننگین زندگی جونگهان رو میدونست، حتی اگر اون شخص بو سونگکوآن، مدیر همیشه خندون و مهربون اون مهد بود که هر شنبه برای جونگهان پای نارنگی میآورد.
"من... بو..."
سونگکوآن با دیدن نفس نفس زدنها و تقلاهای مرد، لبخندی زد و با لمس شونههای پسر به اون اطراف اتاق رو نشون، ترس توی چشمهای پسر رو به راحتی میتونست بخونه؛ ترس توی چشمهاش کاملا مثل مردمکهای خیس و لرزون پسر ۳ سالهاش وقتهایی که هیولای تاریکی اجازه نمیداد بخوابه و به اتاق سونگکوآن و همسرش پناه میبرد، بود.
"میبینی جونگهان؟ اینجا چیزی برای ترسیدن نیست، من اینجام... آفرین خودشه، یه نفس دیگه، دم... بازدم."
سونگکوآن که با حس نفسهای کوتاه ولی عمیق پسر و آروم شدن عضلاتش زیر لمسهای آروم شونههاش حالا میتونست نفس عمیقی بکشه، لبخندی زد و گوشی افتاده از دستهای پسر رو به دستش داد.
"امروز رو زودتر برو خونه هان."
"ولی مهد-"
سونگکوآن با دیدن تقلای پسر زیر دستهاش، لبخندی زد و با بلند شدن از روی زمین، مشغول جمع کردن شلوغی اطرافش شد.
"و تا آخر هفته بهت مرخصی میدم و اوه! لطفا فکر نکن که دارم اخراجت میکنم... از دوشنبه هفته دیگه منتظرتم مربی یون، باشه؟ حالا هم برو خونه و فقط استراحت کن."
و جونگهان چی میتونست بگه وقتی که سونگکوآن با جدیت و آرامش همیشگی توی صداش به اون میگفت که باید به خودش استراحت بده و اگر جونگهان میخواست برای یکبار هم که شده توی تمام این چهار ماه با خودش صادق باشه، واقعا به اون استراحت نیاز داشت.
___________________________
ماگ زرد رنگی که روی اون خرگوش صورتی با لبخند بهش زل زده بود -ماگی که روز تولد بیست و نه سالگیش مینسو و ریوجین به اون هدیه داده بودن- رو زیر دستگاه قهوه ساز گذاشت و با زدن دکمه، به پر شدن ماگش و بوی قهوهای که روح خسته و آشفتهاش رو به آغوش میکشید، خیره شد.
ساعت دیجیتال روی اوپن آشپزخونه، عدد ده و چهل و پنج دقیقه شب رو نشون میداد و سونگچول قصد داشت با خوردن لیوان قهوهای -که شمارششون توی اون روز از دستش در رفته بود- خودش رو دوباره از خواب منع کنه، تا شاید کمتر اون کابوسها رو ببینه، تا شاید کمتر خودش رو سرزنش کنه.
قطرههای سیاه قهوه دونهدونه داخل ماگ میریختن و همراه با موسیقی بیکلام آرومی که از اتاق مینسو -عادتی که دختر کوچولو موقع به خواب رفتن بهش اعتیاد پیدا کرده بود- میاومد، سکوت ترسناک خونه رو تبدیل به لحظهای آرامشبخش تبدیل میکردن.
با یادآوری لبخندهای از ته دل مینسو وقتی که با چشمهای براقش اسکوپهای بستنی رو انتخاب میکرد، لبخندی زد و با پر شدن ماگش از قهوه، اون رو بلند و بو کشید، شاید بعد از مدتها اون روز و اون لحظه و دیدن لبخندهای خواهری که حالا حکم فرزند اون رو داشت، به تنها خوشحالی واقعی اون تبدیل شده بود؛ چون سونگچول بلاخره تونسته بود به یکی از قولهاش -هرچند دیر- عملی کنه.
ریوجین بهش پیام داده بود که تصمیم داره شب رو کنار دوست دخترش بگذرونه و برخلاف شبهای قبل، دیگه صدای خندههای همیشگی دختر و شوخیهاش راجع به موهای بلند شده سونگچول که شبیه به یال شیر شده شنیده نمیشد.
با شنیده شدن صدای زنگ و ضربههای آرومی که به در میخورد، نتونست جلوی گره خوردن ابروهاش رو بگیره، مطمئن بود که ریوجین اون شب خونه نمیاد و تا جایی که ذهن خستهاش یادآوری میکرد، توی اون ساعت از شب با کسی قرار نذاشته بود.
با گذاشتن ماگ روی زمین نگاهی به شلوار گرمکن سرمهای رنگ و تیشرت سفیدی که به تن داشت انداخت، شونهای بالا انداخت و به سمت در ورودی حرکت کرد، ساعت نزدیک به یازده شب بود و شخص پشت در نباید انتظار یه ظاهر رسمی و موهای مرتب میداشت.
از توی چشمی در به شخصی که توی اون ساعت به اونجا اومده بود نگاهی انداخت و با دیدن ظاهر و لبخند آشنایی، چرخی به چشمهاش داد و نتونست جلوی لبخندی که روی لبهاش شکل میگرفت رو بگیره.
سرفه کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید و با حفظ کردن حالت صورت همیشگیش، در رو به روی شخص پشت در باز کرد و دست به سینه به لبخند درخشان مرد که باعث درخشش چشمهاش میشد، خیره شد.
"هنوز هم مثل قدیم نمیدونی چه ساعتی رو برای ملاقات انتخاب کنی سوکمین!"
"سلام هیونگ! اوه! با این قیافه بیشتر شبیه جلادها بهنظر میای."
پسر کوچیکتر که موهای مشکیش رو با ساعتها وقت گذاشتن جلوی آینه حالت داده بود، با همون لبخند روی لبهاش و شوخیهای همیشگیش -همونطور که سعی داشت با پلاستیکهای توی دستش کفشش رو در بیاره- رو به سونگچول گفت و بیتوجه به پسر بزرگتر از کنارش رد شد و به سمت آشپزخونه - انگار که اونجا خونه خودش باشه- حرکت کرد.
"بال مرغ خریدم و آبجو و بله! میدونم که الکل نمیخوری و برات کولا خریدم..."
سونگچول با شنیدن حرفهای پشت سر هم سوکمین به آرومی خندید، سری تکون داد و با بستن در پشت سرش، به سمت پسر کوچیکتر که مشغول چیدن پلاستیکهای توی دستش روی میز آشپزخونه بود حرکت کرد.
"بذار حدس بزنم، از شکلش مشخصه قهوه چهارمته؟ اوه نه! حتی پنجم؟ ولی مهم نیست و ما امشب بیخیال قهوه میشیم مگه نه هیونگ؟"
سوکمین همونطور که ماگ سونگچول رو به دست گرفته و اون رو بو میکرد، گفت و به سمت سینک ظرفشویی حرکت کرد و با لبخند عمیق روی لبهاش که باعث خط شدن چشمهاش شده بود، ماگ قهوه رو توی سینک خالی کرد.
سونگچول چرخی به چشمهاش داد، نفس عمیقی کشید و با بیرون کشیدن صندلی، روی اون نشست رو قوطی کولایی که توی پلاستیک بود رو بیرون آورد و بازش کرد.
"بذار من هم حدس بزنم، ریوجین زنگ زده تا مزاحم همیشگی من این تایم از شب بیاد اینجا؟"
"فقط خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم و..."
پسر کوچیکتر که حالا روی صندلی جا گرفته و خودش رو با باز کردن بستههای مرغ سوخاری و سس مشغول کرده و از نگاه کردن به چشمهای سونگچول - مثل تمام وقتهایی که میخواست بهش دروغ بگه و نمیتونست- دوری میکرد، گفت و باعث پررنگتر شدن لبخند روی لبهای سونگچول شد.
"میدونی که دروغ بگی به راحتی میفهمم لی سوکمین."
سونگچول رو به سوکمینی که با لپهای پر از غذا به اون خیره شده بود، گفت و با دیدن آویزون شدن لبهای پسر کوچیکتر، به آرومی خندید و از نوشیدنیش که حالا کمی گرم شده بود نوشید.
"نه آخه از آخرین جلسهای که داشتیم دیگه مطب نیومدی هیونگ و یک ماه گذشته..."
سوکمین همونطور که میگفت، با دیدن سونگچولی که با ابروهای بالا رفته و لبخند محو روی لبهاش همونطور که دست به سینه به صندلی تکیه داده بود و به آرومی سرش رو تکون میداد، چرخی به چشمهاش داد و با بال مرغ توی دستهاش بازی کرد.
"... حالا شاید ریو هم زنگ زده و یچیزایی گفته؟"
سونگچول با سوالی شدن و کشیدن کلمه آخر سوکمین، به آرومی خندید و خودش رو روی صندلی جلو کشید و یکی از بالهای مرغ رو توی باکس به دست گرفت.
"همون کابوسهای قدیمه سوکمین، همون کابوسهای قدیم... فقط ترسناکتر از قبل، انگار که مغزم نتونسته قبول کنه نتونستم برای مامان بابام کاری بکنم."
سونگچول که دیگه نمیتونست جلوی لرزش صداش رو بگیره، سرفه کوتاهی کرد و بال مرغ توی دستش رو روی پشقاب جلوش پرت کرد و دستی به موهای بلندش کشید؛ نمیتونست جلوی لرزیدن صداش رو بگیره اون هم وقتی که هر بار که راجع به اون اتفاق صحبت میکرد، خاطرات مثل یه نفرین عمل میکردن و باعث خیس شدن چشمهاش میشدن.
"هر بار هم انگار با یه چهره جدید ظاهر میشن، یه بار میشه خانوم بارداری که توی عمل نتونستم نجاتش بدم، یه بار میشه ریوجین... سوکمین! خواب برام به یه نفرین تبدیل شده... انگار من محکوم شدم به عذاب کشیدن و با عذاب زندگی کردن."
سوکمین با شنیدن حرفهای سونگچول، که حالا با چشمهای خیس و لبخند روی لبهاش و اشکی که سرکشانه روی گونههاش میرقصید، لبخندی زد و با نگاهی که در سکوت پسر بزرگتر رو به آغوش میکشید، بهش خیره شد.
همون نگاهی که میگفت اگر جلوی من بشکنی قضاوتت نمیکنم و بهت گوش میدم، همون نگاهی که میگفت میدونم دوست نداری در آغوش کشیده بشی و دلداری داده بشی، پس من کنارت میایستم و اجازه میدم بهم تکیه کنی.
"ریوجین گفته علاوه بر این یک ماهی که نیومدی، یک ماه هم هست قرصهات رو کنار گذاشتی هیونگ."
"من خوبم سوکمین... اون بچه هم بیش از حد نگرانه."
سوکمین با شنیدن حرفهای سونگچولی که چشمهای خیسش رو پاک میکرد و از نوشیدنیش مینوشید، نتونست جلوی اخمی که رفتهرفته پررنگتر میشد رو بگیره.
"سه ساله که داری همین جمله لعنتی رو میگی سونگچول! سه ساله که دارم میبینم چطور روز به روز لاغرتر از قبل میشی... سه ساله که دارم میبینم هر بار که همدیگه رو میبینیم یه جایی از بدنت زخمه... وقتش نیست دیگه این عذاب رو تموم کنی؟ وقتش نیست یکبار هم به فکر خودت باشی و اون دختر رو اینطوری نگران نکنی؟"
سوکمین که حالا صدای فریادش توی آشپزخونه پیچیده میشد، رو به پسر بزرگتر که سرش رو پایین انداخته و سعی داشت با پایین کشیدن آستین تیشرتش کبودیهای روی بازو و ساعدش رو مخفی کنه، گفت و چرخی به چشمهاش داد.
"فردا توی مطبم منتظرتم چوی سونگچول چون اگر نیای-"
"عمو مینی!"
با شنیدن صدای آروم و خوابآلودی، هر دو پسر سرشون رو به سمت ورودی آشپزخونه و مینسویی -که با خرگوش صورتی توی بغلش و لباس خواب زرد رنگی که به تن داشت- و چشمهاش رو میمالید، چرخوندن. سوکمین بیتوجه به سونگچولی که با بیدار شدن مینسو داشت به اون چشم غره میرفت، قبل از باز شدن دهن پسر بزرگتر برای روونه کردن حرفهاش به سمتش، به سرعت از روی صندلی بلند شد و به سمت دختر حرکت کرد.
"سلام فرشته کوچولوی عمو! عمو خیلی متاسفه که بیدارت کرد عزیزم... بریم دوباره بخوابیم؟"
سوکمین با بلند کردن دختر از روی زمین و در آغوش گرفتنش گفت و موهای بلند و در هم ریختهاش رو مرتب کرد و قبل از رفتن به سمت اتاق دختر، برای آخرین بار نگاهی به پسر بزرگتر انداخت؛ نگاهی که زمزمه میکرد 'لطفا به حرفهام فکر کن.'.
سونگچول که با رفتن سوکمین با قوطی کولای بین دستش بازی میکرد و به ظرف غذای روی میز خیره بود و به حرفهای پسر فکر میکرد، نفس عمیقی کشید و مشغول جمع کردن وسایل روی میز شد و با رسیدن به قهوه ساز، متوقف شد و با یادآوری حرفهای سوکمین به سمت کتری کوچیکی که داشت حرکت کرد، شاید امشب باید به آرامش و گرمای چای سبز پناه میبرد.
"ولی من تا الان هم هرچقدر تونستم و ادامه دادم بهخاطر اون دوتا بچه بوده سوکمین."
_______________________
برای سومین بار قفل در ورودی رو چک کرد، در ورودی، دزدگیر تماما قفل بودن، تمامی پنجرهها بسته و پردهها کشیده شده بودن، چراغهای خونه به جز چراغ خواب کوچیک توی اتاق، هیچ نوری لمس نمیشد، پسر درست مثل زندگیش غرق در تاریکی بود.
میدونست که امکان نداره هیونگوون اون ساعت اونجا حضور پیدا کنه چون پسر بزرگتر اصلا هیچ اطلاعی از محل جدید زندگی جونگهان نمیدونست ولی این به جونگهان اجازه نمیداد که برای چندمین بار توی اون شب قفلها و پنجرههاش رو چک نکنه.
نگاهی به تصویر مرد خسته توی آینه که با شونههای خمیده و چشمهای سرخ و موهایی که از بلندیشون، فقط تارموهای کوتاه و نامرتبی که معلوم بود با خشم قیچی شدن باقی مونده بود، خیره شد و با دیدن شخصی که درست پشت سرش، با لبخند روی لبهاش و چشمهایی که برق لذتشون قابل لمس بود، به سرعت چرخید.
"ه... هیونگوون!"
با دیدن تاریکی که بیشتر از قبل اون رو در آغوش کشید، نفس حبس شدهاش رو رها کرد و چنگی به تیشرتش، جایی که قلبش با درد میتپید، زد و برای جلوگیری از سقوطش، به دستگیره مبل چنگ زد.
"ولم کن! لعنتی ولم کن! بذار نفس بکشم! ولم کن!"
با فریاد آخرش کنترل تلویزیونی که روی مبل قرار داشت رو به سمت تصویر مرد که از توی آینه با لبخند منفور روی لبهاش و دستهایی که به سمتش دراز کرده بود پرت کرد و به خرد شدن تصویرش خیره شد. جونگهان فریاد میزد و دردش رو با پرتاب کردن وسایل اطرافش به تصویر میکشید، فریاد میکشید و اجازه میداد، اشکهاش و هقهقهاش میزبانی جز تاریکی نداشته باشن.
با دیدن قطرههای خونی که از دستهاش جاری شده بود -بیتوجه به زخمی شدن زانوهاش- روی زمین فرود اومد و با تیکه دادن به مبل، پاهاش رو توی شکمش جمع کرد، زخم و خونی بودن دستهاش مهم نبود وقتی قلبش خونریزی میکرد و جایی در نزدیکیهاش هیولایی به اسم چه هیونگوون نفس میکشید و با چاقوی توی دستهاش منتظر بیشتر زخمی کردنش بود.
نگاهی به بطری الکل نصفهای که روی میز روبهروی قرار داشت انداخت و دستش رو به سمت بطری برد، شاید الکل کمک نمیکرد دردهاش رو فراموش کنه ولی شاید میتونست کمکش کنه تا اونقدر مست بشه و بیهوش بشه.
و جایی در یکی از آپارتمانهای کوچیک در محلههای آروم سئول، پسری داشت کابوسی رو نفس میکشید و زندگی میکرد و با پلکهاش برای بسته نشدن و تلاش برای زنده موندن، میجنگید. جونگهان پلک نمیزد و بیدار میموند انگار که کسی پشت درهای خونه، در سکوت بیحرکت ایستاده بود تا پسر به خواب بره