Bloodlines

Bloodlines

⚜️


در سرزمین تاپ‌ایوولد، سده‌های نخست با فرمانروایی سه خاندان قدرتمند سپری شد: سلستینو، بلکول و اسنیپ. هر یک نگهبان یکی از عناصر بنیادین بودند، آب، خاک و آتش. اما همواره جای خالی یکی از ارکان چهارگانه طبیعت احساس می‌شد: باد.

در فراسوی آشوب‌های این سرزمین، خاندان وِنالیث زندگی‌ای آرام و دور از مخاطره را بر فراز ابرهای جزیره‌ای پنهان در آسمان برگزیده بودند. اما همه‌چیز پس از طوفانی سهمگین دگرگون شد. آن طوفان، نه‌تنها ساختار طبیعت را به‌هم ریخت، بلکه به انقراض چندین خاندان کهن تاپ‌ایوولد انجامید.

در پی این ویرانی، خاندان ونالیث از پنهان‌گاه مه‌پوش خود برخاستند و بار دیگر باد را به سرزمین بازگرداندند. بادافزاران به جمع نگهبانان این سرزمین پیوستند؛ نسلی نو که جوهره‌ای تازه با خود آورد.

رهبر خاندان ونالیث باور داشت که قدرت واقعی در تعادل نهفته است: در آمیزه‌ای از نرمی و جسارت، در لحظه‌ای که می‌توان هم لطیف بود و هم نیرومند. او راهی نو می‌ساخت، مسیری برای نسل‌های آینده خاندانش، تا همچون او، هم مهربان باشند و هم مقتدر.

اکنون، فرزندان ونالیث در میان ابرهای همیشه‌مه‌آلود زندگی می‌کنند؛ نگهبانانی خاموش اما هوشیار، که اگر خطری به قلمروشان نزدیک شود، چون طوفانی بی‌رحم برمی‌خیزند.

همچون رقصنده‌ای سبک‌بال که شمشیر در هوا می‌کشد: دل‌نواز، اما ویرانگر.

                               

کوردلیا، خاندانی نفرین‌شده و آشوب‌خیز؛ از بزرگ‌ترین دشمنان صلح و آرامش در تاریخ سرزمین تاپ‌ایوولد.

نام اعضای پیشین این خاندان هنوز در تاریک‌ترین فهرست‌های سیاه سلطنت به‌چشم می‌خورد و نشان زخم‌های آنان بر پیکر تاریخ این سرزمین روشن است.

در یکی از خونین‌ترین دادگاه‌های سلطنتی، فرمانی صادر شد: مرگ یا تبعید برای تمام اعضای خاندان کوردلیا.

اما یک نفر، از این سرنوشت گریخت.

فرزند کوچک خاندان، شاگرد مخصوص شاه، کسی که همگان می‌دانستند هیچ نقشی در آن آشوب‌ها نداشت.

او، حافظ صلح بود؛ نه وارث نفرین.

و چنین شد که آخرین بازمانده خاندان کوردلیا، به وارث نهایی آن تبدیل شد و با وفاداری‌اش به تاج و تخت، جایگاهی تازه یافت.

اکنون، در قصری ساخته‌شده از یخ بلورین و مرجان‌های آبی [که شب‌ها از درون می‌درخشد] زندگی می‌کند؛ آرام، باشکوه، و ناظر بر آینده‌ای نامعلوم.

                               

جنگ و درگیری میان خاندان‌های بخش جنوبی جزیره، همواره امری عادی بود. شاید به همین دلیل باشد که سرزمین فایرلایف هرگز نتوانسته بود قدرتی متمرکز و پایدار داشته باشد.

در دوران گذشته، پس از کناره‌گیری اسنیپ، قهر آستن اِمرسون و خیانت آدریان اینفرنال، قدرت آتشین این سرزمین بارها دست‌به‌دست شد. آخرین کسی که توانست سکان آن را به‌دست گیرد، میا هنریچ آلن بود؛ اما پس از وقوع طوفان بزرگ، او به‌کلی ناپدید شد.

با آغاز دوران احیای مجدد سرزمین، فایرلایف بار دیگر با قدرتی نسبتاً پایدار قد علم کرد. و درست همان زمان بود که پرده از رازی بزرگ کنار رفت! راز دستانی پنهان در پس پرده که در تمام این سال‌ها، بی‌هیاهو حامی این سرزمین بودند...

در روزگاری که هنوز کوه‌ها خاموش بودند و شب، بی‌ستاره بر زمین سایه می‌افکند، نخستین آتش از دل تاریکی زاده شد؛ آتشی که نه از سوختن چیزی می‌آمد و نه از وزش باد جان می‌گرفت.

با نخستین جرقه‌های آن آتش اسرارآمیز، نخستین نسل ژاریث پدید آمدند؛ با قلب‌هایی شعله‌ور و چشمانی سرخ و درخشان. آنان پیوندی عمیق و درونی با آتش داشتند و نه‌ تنها به آن فرمان می‌دادند، بلکه آن را می‌فهمیدند. گوش به خاکسترهای قصه‌گو می‌سپردند و آن‌چه در نهان بود، برملا می‌ساختند.

در تمام این سال‌ها، خاندان ژاریث حافظان واقعی فایرلایف بودند؛ نه برای قدرت، نه برای شهرت، بلکه برای روشن نگه داشتن چیزهایی که دیده نمی‌شوند: مهربانی، امید، پایداری.

آنان، بی‌صدا و دور از هیاهو، همواره در جستجوی حقیقت و روشنی تاریکی‌ها بودند؛ چرا که این، میراث کهنشان است.

                               

مورگان! نامی که با جنگل‌های جزیره گره خورده است، جنگل‌هایی انبوه، سبز، و رازآلود.

دقیقاً همچون خود خاندان مورگان: زیبا، پیچیده، و تاریک.

آن‌ها با ثروتی بی‌کران و قدرتی نفوذی، به یکی از سهام‌داران اصلی و از خاندان‌های وفادار به سرزمین تبدیل شدند. مورگان‌ها از قدرتمندترین مهارگران خاک و گیاهان به شمار می‌روند؛ اما قدرت حقیقی‌شان، در مهارت بی‌نظیرشان در سیاست‌ورزی پنهان است.

رابطه‌ی ویژه‌ی آن‌ها با مقامات بلندپایه‌ی سلطنتی و سیاسی، نفوذشان را روزبه‌روز گسترده‌تر کرده است.

متحدانشان همیشه با نگاهی نگران به پشت سر می‌نگرند... و دشمنانشان؟ خیلی زود، بی‌صدا و بی‌نشان، ناپدید می‌شوند.

مورگان‌ها از متحدان اصلی خاندان شاهنشاهی‌اند.

خاندانی اشرافی که بر مرز باریکی میان افسانه و کابوس گام برمی‌دارند؛ آنان جادوی طبیعت را با ریاضیات سرمایه‌گذاری درآمیخته‌اند و به اقتصاد دانانی قهار بدل شده‌اند.

همیشه در صدر کوهی از طلا ایستاده‌اند، کوهی که ریشه‌هایش تا ژرفای تمام بازارهای جهان پیچیده است.

                               

پس از انقراض خاندان‌های کهنِ تاپ‌ایوولد، خاندان نوریس از نخستین کسانی بودند که در مسیر قدرت‌گیری گام برداشتند. آنان با کنار زدن افراد ضعیف و دشمنان درونی، و با نشان دادن لیاقت، وفاداری و تدبیر خود، به یکی از همراهان همیشگی سلطنت بدل شدند.

اما ریشه‌های این خاندان به روزگاری دورتر از شکل‌گیری سلطنت بازمی‌گردد؛ به زمانی که نام نوریس هنوز در سایه بود، اما نوری در دلش می‌تپید.

در سالیانی دور، زنی برخاست از تبار نور. نامش آستریا نوریس بود، زنی با نگاهی ژرف‌تر از شب و قلبی آکنده از پرسشی ازلی.

در شبی باستانی، آنگاه که سپهر در آرامشی رازآلود فرو رفته بود و زمان، برای لحظه‌ای دم فروبسته، ستاره‌ای از کهکشان ولاریس رازی را در گوش جان او زمزمه کرد؛ رازی درباره پیوند دو جادوی متضاد.

می‌گویند در آن لحظه، جهان نه‌تنها آستریا را شنید، بلکه با او هم‌داستان شد. و او، نه یکی از دو راه موجود را برگزید، بلکه راهی نو آفرید؛ راهی که از میان دانایی و توازن می‌گذشت، از دل سکوت عبور می‌کرد و به توانایی می‌رسید.

چنین بود که آستریا نوریس، بنیان خاندان خویش را پی‌ریخت؛ خاندانی که در تار و پود تاریخ سلطنت، ستون خرد و مشعل فروزان دانایی شدند.

                               

هاوکینگ! نامی که از آغاز تاکنون در تاریخ تاپ‌ایوولد جاودانه مانده.

در روزگاری نه‌چندان دور، خیانت خاندان سلستینو زخمی کهن بر پیکر این سرزمین و خاندان بلکوود وارد ساخت. در واکنش، آرورا سلستینو به همراه همسرش ‹ فردین › طرح‌های پیچیده‌ای ریختند تا دیاکو بلکوود را از تمامی مقام‌هایش خلع کنند و او را به ‹ مرخصی اجباری › بفرستند؛ در نهایت هرج‌ومرج سراسر جزیره را فرا گرفت و کسی قادر نبود هیچ یک از مسئولیت های آن را پوشش دهد و به سرعت بر وخامت اوضاع افزوده شد.

تا آنکه طوفانی سهمگین همه‌چیز را در زیر هزاران خروار خاکستر پنهان کرد و هیچ‌کدام از مقامات بلندمرتبه دیگر یافت نشدند؛ در نهایت بازماندگان مستأصل و ناامید، جزیره را ترک و آن را فراموش کردند.

تا اینکه دیاکو، با نام و شهرتی نو بازگشت. او با آموزش هر چهار عنصر، همه‌چیز را در دست گرفت و آن جزیره را بازسازی کرد و به شکوه پیشینش بازگرداند.

او که یکی از چهره‌های پرشکوه تاپ ایوولد بود و در گذشته با اعمالی چون: فتح تمام مقامات مدرسه، ایستادگی در برابر دشمنان بزرگی چون مرگ‌خوارها و مدارس حریف و حفظ امنیت و پایداری جزیره خودش را ثابت کرده بود، توانست جزیره را از هرج و مرج بیرون کشد و دست دشمنان داخلی و خارجی را کوتاه کند.

و این‌گونه بود که خاندان هاوکینگ شکل گرفت؛ شاهکاری از قدرت و استقامت.

از زمان بازسازی جزیره، هاوکینگ تنها‌ خاندانی است که توانسته قدرت را حفظ کند و دشمنان تیره و مصیبت‌زده‌‌ را ناکام بگذارد.

خاندان هاوکینگ متحد بسیاری از خاندان‌هایی بوده‌ که اکنون از میان رفته‌اند، و با خویشاوندان اصیل خاندان‌های نوریس و راکفلر نیز ارتباط دارد.

شکوه خاندان هاوکینگ، آینه‌دار شکوه تاپ‌ایوولد است؛ با پیشینه‌ای به قدمت خود جزیره.

زیرا بلک‌وود، آن نام فراموش‌ناشدنی و منقرض‌شده، در خاندان هاوکینگ بازآفریده شده و دوباره بر صحنه تاریخ قدم می‌گذارد.

او که سلطنت را به تاپ‌ایوولد آورد، خاندان‌ها را گرد هم آورد و دشمنان را درهم شکست، نه‌تنها رئیس خاندان هاوکینگ، بلکه نخستین پادشاه عصر نوین این سرزمین است: دیاکو کریستوفر لی هاوکینگ.


Report Page