Blood & Velvet

Blood & Velvet

mizuki

"خسته نباشید."


حتی قبل از اینکه استاد حرفش رو تموم کنه یونجون شروع به جمع کردن وسایلش کرد و کیفشو رو دوشش انداخت. صدای سوبین از سمت راستش به گوش رسید.


"هی یونجون. شنیدی میگن چند نفر تو دانشگاه یه خون‌آشام دیدن؟"


یونجون پقی زد زیر خنده. دستشو دور شونه‌ی سوبین حلقه کرد.


"و تو هم این چرتو پرتا رو باور کردی؟ اصلا بر فرض که وجود داره، چرا از بین این همه جا باید بیاد اینجا؟"


سوبین هم خنده‌ی کوتاهی سر داد.


"حق با توعه. ولی کی میدونه؟ شاید اونقدرا هم غیرممکن نباشه."


سوبین گفت و همراه یونجون به سمت خوابگاهشون راه افتاد. کمی بعد هر دو جلوی در اتاق یونجون متوقف شدن. اتاق سوبین کمی جلو تر از یونجون بود پس بعد از خداحافظی باهاش به سمت اتاق خودش رفت.


یونجون کلید نقره‌ای رنگ رو از کیفش در آورد و در رو به آرومی باز کرد. با دیدن هم اتاقی سال‌ پایینیش آب دهانش رو قورت داد. در رو پشت سرش بست و سعی کرد نگاهش رو از شرتک کوتاهی که هم اتاقیش پوشیده بود بگیره.


"سلام بومگیو."


پسر نگاهش رو از کتابی که داشت میخوند گرفت و با لبخند جوابش رو داد.


"سلام یونجون. کلاس چطور بود؟"


"مثل همیشه. حوصله‌ سربر."


بومگیو هومی کرد و به خوندن کتابش ادامه داد.



‌‌‌‌‌ ‌ ︵︵︵︵



با ناله‌ای آروم چشماشو باز کرد. با دیدن ملافه و شلوار خیسش هوفی کشید. این دومین بار بود که همچین خوابی میدید. نه درباره هرکسی، درباره بومگیو. به تخت اونور اتاق نگاهی انداخت. وقتی مطمئن شد بومگیو هنوز خوابه نفس راحتی کشید و بلند شد تا به سمت حموم بره. در حموم رو بست و قفل کرد.


بعد از یک دوش کوتاه با آب سرد، حوله رو دور کمرش پیچید و بیرون اومد. با دیدن بومگیو درست رو به روش خواست داد بکشه که با فرو رفتن صورت پسر داخل گردنش متوقف شد.


"د...داری‌‌ چیکار میکنی؟"


ضربان قلبش اونقدر تند شده بود که مطمئن بود اون پسر میتونست بشنوه. بومگیو زبونش رو روی لاله‌ی گوش یونجون کشید و زمزمه کرد.


"ششش...کاریت ندارم. فقط یکم گرسنمه."


"وات د فاک منظورت چ...آخ."


با فرو رفتن دندون های تیزی به پوست گردنش ناله‌ای کرد. خشکش زد. کاری از دستش برنمی‌اومد و حتی نمیدونست چه کوفتی داره اتفاق می‌افته. بومگیو با لذت و عطش خونش رو مینوشید. بعد از مدتی تقلا کردن بومگیو بالاخره ولش کرد و سرشو بالا آورد. قطره‌ای خون از گوشه‌ی دهانش سرازیر بود و چشماش...چشماش وحشی و گرسنه بودن. چیزی که یونجون هرگز ندیده بود. نگاهی به دندون های نیشش که آغشته به خون خودش بود انداخت.


"ت...تو....این غیر ممکنه."


پسر رو به روش لبخند ملایمی زد که با نگاهش جور در نمی‌اومد.


"چیه عزیزم؟ شوکه شدی از اینکه فهمیدی هم اتاقیت همونیه که دارن راجبش صحبتت میکنن؟"


یونجون برای چند لحظه ساکت نگاهش کرد. باید از همون اول میفهمید. از پوست مثل یخش. از نگاه تاریکش. از اینکه چطور خیلی کم غذا میخورد و یا میخوابید.


"چطور...چطور تونستی همچین کاری باهام بکنی؟ اگه...اگه منم مثل توی داستانا تبدیل به خون آشام بشم چی؟"


بومگیو با صدای بلند خندید.


"خودت میگی داستان. تا وقتی خون من به تو منتقل نشه همچین اتفاقی نمیفته."‌


یونجون نفس راحتی کشید که با شنیدن جمله‌ی بعدی بومگیو بند اومد.


"داشتی خواب منو میدی مگه نه؟"


یونجون با چشمای درشت شده از تعجب نگاهش کرد و بومگیو ادامه داد.


"و ناله میکردی."


صورت یونجون سرخ شد.


"نه من همچین کاری نمیکردم."


بومگیو سرشو کج کرد و نیشخند زد.


"بیخیال. عملا داشتی تو خواب با ناله اسم منو زمزمه میکردی.‌ اینقدر خوب بودم یعنی؟"


با به یاد آوردن اون خواب خون دوباره به پایین تنه‌ی یونجون هجوم‌ آورد. زبونش بند اومده بود و نمیتونست حرفی بزنه. بومگیو صورتشو نزدیک تر برد. لب هاشون تقریبا مماس با همدیگه بودن.


"اشکال نداره سرزنشت نمیکنم. به هر حال تو اولین پسری هستی که دلم میخواد منو به فاک بده."


گفت و به آرومی دستش رو روی سینه‌ی برهنه‌ی پسر کشید. یونجون زیر لب ناله‌ی ضعیفی کرد. امشب اونقدر بهش شوک وارد شده بود که توان انجام هیچ کاری رو نداشت. بومگیو دوباره سرش رو توی گردن یونجون فرو برد و جای زخمی رو که ایجاد کرده بود بوسید و خون دورش رو با زبونش تمیز کرد.


"بومگیو..."


یونجون حالا کاملا تحریک شده بود. طوری که نمیتونست با اون حوله‌ی نازک پنهونش کنه. بومگیو دستشو گرفت و اون رو به سمت تخت خودش هل داد. یونجون هم بی اختیار مجبور به نشستن شد و پشت سرش بومگیو هم نشست. اما روی پاهای یونجون. یک دست پسربزرگتر‌ (در واقع بهتره بگیم پسر کوچیکتر چون بومگیو حدود دو قرنه که زنده‌ست.) روی کمر بومگیو نشست.


"چوی یونجون...میخوای خوابتو به واقعیت تبدیل کنیم؟"



"فاک، آره."


دیگه براش مهم نبود بومگیو خون‌آشامه یا آدم. اون لحظه فقط بومگیو رو میخواست. میخواست با تمام وجودش حسش کنه. میخواست این حس عطشی که بیشتر از یک سال بود تحملش میکرد رو کمی بخوابونه.


دستش رو زیر تیشرت بومگیو برد و پوست سردش رو با انگشتای گرمش لمس کرد.

بومگیو به خودش لرزید و باسنش رو کمی روی دیک هارد شده‌ی پسر زیرش حرکت داد و باعث شد عقل از سر یونجون بپره. سرش گیج میرفت. نفس هاش تند و سطحی شده بود. بوی عطر تن بومگیو داشت دیوونش میکرد.


اون یکی دستش رو بالا برد و روی لبه‌ی شرتک بومگیو گذاشت تا همراه باکسرش درش بیاره. بومگیو هم یکم روی زانو هاش بلند شد تا بهش کمک کنه و فاک....این قطعا زیباترین چیزی بود که یونجون تا حالا دیده بود.

بومگیو با دیدن واکنشش پوزخندی زد و لباش رو روی لبای یونجون کوبید. بوسه‌شون وحشیانه و کثیف بود. جو بینشون متفاوت تر، خطرناک تر و نفس گیر تر از همیشه بود.

همزمان یونجون یک دستش رو پایین برد و دیک اون پسر رو لمس کرد. ناله‌ی بومگیو توی بوسه‌شون گم شد.‌ با نفس نفس از هم فاصله گرفتن. یونجون دستش رو از روی عضو پسر برداشت تا اون رو به سمت دهانش ببره. انگشت اشاره و وسطش رو روی لب های بومگیو فشار داد و مجبورش کرد که بازشون کنه.


"خوب خیسشون کن."



بومگیو کاری که گفت بود رو انجام داد. انگشتاش رو مک میزد و با زبونش خیسشون میکرد. یونجون انگشتاش رو بیرون آورد و اون ها رو روی لبه‌ی سوراخ پسر قرار داد. بومگیو کلافه غر زد‌.


"هر غلطی که میخوای بکنی عجله کن یونجون."


یونجون به بی صبری پسر رو به روش خندید و دوتا انگشتش رو واردش کرد. انگشتاش رو قیچی وار حرکت داد و بعد انگشت سومش رو هم اضافه کرد. بومگیو پیشونیشو به شونه‌ی یونجون تکیه داده بود. نفس های سردش پوست گردن یونجون رو قلقلک میداد.

بومگیو دستش رو پایین برد و گره حوله‌ی یونجون رو باز کرد و با دیدن چیزی که قرار بود داخل خودش حس کنه آب دهانشو قورت داد. کمی خودش رو بالا کشید تا بتونه روی دیک پسر بشینه.


یونجون که انتظار داشت بومگیو این کار رو آروم آروم انجام بده با فرو رفتن یکهویی دیکش داخل پسر چشماش گشاد شد و صدایی از گلوش بیرون اومد. هردو همزمان به خاطر وضعیتی که داخلش بودن ناله کردن. چند ثانیه بعد پسر شروع به حرکت دادن بوتش روی عضو یونجون کرد و حلقه‌ی دستای یونجون دور کمرش تنگ تر شد.


"شت..."


بومگیو حرکاتش رو سریع تر کرد و یونجون هم گاهی کمکش میکرد. با برخورد دیک یونجون به نقطه‌ای بومگیو ناله‌ی بلندی سر داد و سینه‌ی لخت پسر رو چنگ زد. یونجون پوزخندی زد و با حرکت باسنش دوباره به همون نقطه ضربه زد. بومگیو دوباره حرکاتشو از سر گرفت و آب دهانشو قورت داد.


"ف..فاک یونجون من...من نزدیکم."


"منم همینطور."


کمی بعد هردوشون با نفس نفس کام شدن. یونجون سرش رو توی گردن پسر فرو برد و مک های ملایمی به پوست به رنگ برفش زد.


"کی میدونست سکس با یه ومپایر میتونه انقدر هات باشه؟"


بومگیو دستاش رو دور گردن یونجون حلقه کرد.


"کاری میکنم تا ابد تجربه‌ش کنی."


با صدای آرومی زمزمه کرد. یونجون که متوجه حرفش نشده بود اخماش تو هم رفت.


"چی؟"


"هیچی. گفتم منم انتظار نداشتم انقدر خوب باشی."


یونجون سرشو تکون داد و دوباره شروع به بوسیدن گردنش کرد ولی متوجه لبخند شیطانی‌ای که بومگیو به لب داشت نشد.



Report Page