Black kiss;🔞

Black kiss;🔞

"Myren"


‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ༽──────────────༼

‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ I hope you enjoy it


...

صدای بارون پیوسته بر پنجره‌های تمام‌قد دفتر می‌کوبید. نیکی نیشیمورا، رئیس جوان، کاریزماتیک و بی‌رحم شرکت لوبرن، تنها پشت میز ایستاده بود.

 لب‌هاش بی‌حرکت، و نگاهش میخکوب شده بود‌ به مانیتور شفاف در حال اجرای خط به خط کد پروژه AEON-X.

لباس رسمی‌ش حالا کمی باز شده بود، انگار مدت‌ها بود نفس نکشیده.

صدای باز شدن در دفتر پیچید‌.

جیک وارد شد.

 بارون موهاشو کمی خیس کرده بود، و صورتش خراش‌ خورده بود.

انگار که از جهنم رد شده باشه. ولی بازم همون نگاه، همون نگاهی بود که نیکی همیشه سعی کرده بود نادیدش بگیره.


نیکی حتی برنگشت.

-این ساعت شب اینجا چیکار می‌کنی؟


جیک در رو پشت سرش بست.

+ من باید بپرسم. چون تو گفتی پروژه تعطیله، که باید "فعلاً همه‌چی آروم باشه." ولی این کدهایی که داری اجرا می‌کنی... این کدها کنترل ذهنن، نیکی.


نیکی بالاخره برگشت.

با نگاهی سرد بهش خیره شد.اما توی اون سرما یه چیزی بود که هنوز کسی نتونسته بود متوجهش بشه.

-من تنها کسی‌ام که می‌تونه جلوی فروپاشی رو بگیره. اگه ما نتونیم فکر آدم‌ها رو بفهمیم، اونا خودشونو نابود می‌کنن. این قدرت نیست، جیک. این حفاظته.


جیک جلو اومد، صورتش از خشم و درد تو هم رفته بود.

+پس چرا مخفی‌کاری؟ چرا گفتی فایل "Red Layer" پاک شده؟ من پیداش کردم، نیکی. 

رمزگذاری‌شده، و فقط با اثر انگشت تو باز می‌شه.

نیکی به نفس افتاد. دست‌هاش رو روی میز گذاشت.

-تو نباید پیداش می‌کردی...

جیک زمزمه کرد:

– چرا؟ چون تو اون فایل صوتی گفتی که اگه پروژه از کنترل خارج شد، من باید "حذف" بشم؟ چون زیادی می‌دونم؟


چشمای نیکی لرزید.

برای لحظه‌ای سکوت محض بود. بعد صدای لرزانش در دفتر پیچید‌:

-چون نمی‌تونستم اجازه بدم پروژه تو رو ببلعه.

چون لعنتی... 

من هنوز دوستت دارم.


جیک نزدیک‌تر شد. صداش تندتر و زخمی‌تر شد.

+پس چرا پشت سرم تصمیم گرفتی؟ چرا منو به عنوان "تهدید" علامت زدی؟

تو به من گفتی که عشق تو فرقی داره. که من تنها کسی‌ام که می‌فهمتت...


نیکی عقب رفت، انگار زخم برداشت.

+چون تو تنها کسی هستی که می‌تونستی منو از این پروژه بکشی بیرون. و اگه می‌کشیدی، کل دنیا به فنا می‌رفت.

تو نجات منی، جیک. ولی من لعنتی باید دنیا رو نجات بدم.


جیک از شدت بغض خندید.

+فکر می‌کنی خدا شدی؟ نه نیکی، تو فقط یه آدمی که از عشقش فرار کرد چون ترسید زیادی واقعی باشه.


نیکی چند قدم اومد جلو. حالا فقط چند اینچ فاصله بود.

- من هر شب خواب اون لحظه رو می‌بینم. همون لحظه که گفتی: "اگه بسوزی، باهات می‌سوزم."

ولی جیک...

من دارم می‌سوزم. از روزی که تو رفتی. از روزی که گذاشتم فکر کنی تو رو فروختم.


اشک توی چشم جیک جمع شد. ولی صداش هنوز محکم بود:

– تو منو نفروختی.

تو خودتو فروختی... تا شاید منو نگه داری.


و بعد ناگهان نیکی خیز گرفت. دستش پشت گردن جیک رفت. لب‌هاش با شدت روی لب‌های اون کوبیده شدن.


یه بوسه‌ی پر از خشم اعتراف و وحشی‌گری.


جیک انگار لحظه‌ای جا خورد، بعد انگشت‌هاش لای موهای سیاه مرد پیچید.

هم‌دیگه رو می‌کشیدن، انگار تنها راه تنفس‌شون اینه که لب‌هاشون قفل بمونه.

نیکی لای نفس‌هاش زمزمه کرد.

- من همه‌چی رو از دست دادم. ولی تو رو نه... تو مال منی. با تمام حقیقتت. با همه‌ی خطراتت.

جیک خیره شد تو چشماش.

+پس همه‌چی رو بسوزون، نیکی.

اما منو دیگه از خودت دور نکن.

نیکی تند نفس کشید.

-کنارم می‌مونی؟ حتی اگه فردا این سیستم... دنیا رو عوض کنه؟


+حتی اگه ما آخرین چیزی باشیم که واقعی مونده.


بوسه‌ای که بین‌شون رد و بدل شد، یه انفجار بود؛

نه فقط از جنس لب‌ها، بلکه از جنس سال‌ها سکوت، فاصله، خیانت‌های ظاهری، شب‌هایی که با هوس و پشیمونی خوابشون نبرده بود.


نیکی اولین کسی بود که دوباره حمله کرد.

لب‌هاش رو به چونه‌ی جیک کشید، انگار می‌خواست با پوستش بخونه که هنوز هست.

صدای نفس‌هاش خفه شده بود، ولی چشم‌هاش فریاد می‌زد: تو مال منی. هنوز. همیشه.


جیک رو بین بازوهاش اسیرش کرد.

+تو می‌دونی، این اشتباهه.


ولی دست‌هاش، نفس‌هاش، لب‌هاش چیز دیگه‌ای می‌گفتن.

هر بوسه‌ای که به گردنش می‌زد، یه اعتراف بود. هر فشاری که به بدنش وارد می‌کرد، انگار می‌خواست اون سال‌های از‌دست‌رفته رو پس بگیره.


نیکی به آرومی کنار گوشش لب زد:

-اگه اشتباهه، بذار آخرین اشتباه من باشی...


بوسه‌ای که بین‌شون رد و بدل شد، نه فقط یک آغاز بود، بلکه پایانِ همه‌ی انکارها بود.

نیکی با مشت‌های گره‌کرده پشت گردن جیک، لب‌هاش رو خشن‌تر فشرد. 


جیک انگار می‌خواست چیزی بگه، ولی صداش تو حلقش خفه شد وقتی نیکی زمزمه کرد:

-هیش… دیگه لازم نیست وانمود کنیم.


لباس نیکی بین دست‌های جیک رها شد.

دکمه‌های پیراهنش یکی‌یکی، نه با ظرافت، بلکه با آتش فروخورده‌ی سال‌ها کنده شدن.

نیکی سرش رو عقب برد، نفسش برید.

-لعنتی... نمی‌دونی چقدر خواستم این لحظه رو از ذهنم پاک کنم…

ولی پاک نمی‌شد. چون تو لعنتی… تو دنیای منی.


جیک دست‌هاش رو دورش حلقه کرد، سرش رو روی گردن نیکی خم کرد.

-می‌دونم. چون هر بار که خواستم فراموشت کنم، فقط بیشتر گم شدم تو خودم.

و ثانیه‌ای بعد این لباس‌هایی بود که با بی توجهی توسط نیکی روی زمین سرد دفتر رها شد.

نیکی روی ستون فقرات جیک دست کشید، آروم اما مصمم، انگار داشت آتیش روشن می‌کرد.

جیک نفسش برید.

+چرا الان؟ بعد از این‌همه سال لعنتی؟


نیکی پیشونیش رو چسبوند به پیشونی جیک.

+چون دیگه هیچی برام نمونده جز تو.

اگه دنیا قراره با AEON-X بسوزه…

بذار قبلش یه بار کاملت رو لمس کنم.


جیک خندید. نفس‌زده و تحریک شده.

+نمی‌دونی چقدر لعنتی جذابی وقتی تسلیم می‌شی.


نیکی غرید:

-من هیچ‌وقت تسلیم نشدم.

فقط انتخاب کردم با کی سقوط کنم.


و سقوطشون...

آهسته نبود.

یه سقوط بود با بدن‌های خیس از عرق، دست‌هایی که گم می‌شدن تو مو، بوسه‌هایی که شبیه بوسه نبودن،شبیه التماس بودن.

التماس برای اینکه این لحظه تموم نشه.


نه از رو شهوت تنها.

از عشق. از سال‌ها سکوت. از زخمی که فقط لمسِ اون یکی می‌تونست خوبش کنه.

جیک انگشت‌هاش رو آروم از روی گردن نیکی پایین کشید. پوستش گرم، نفس‌هاش تند و چشم‌هاش نیمه‌بسته بود.

نیکی سرش رو خم کرد، گوشش رو به لب‌های جیک نزدیک کرد، زمزمه‌اش لرزید:


-بوسه‌هات... هنوزم لعنتی‌ترین چیزین که می‌تونم حس کنم.

جیک لبخند زد.

نه از سر پیروزی، بلکه از دردِ خواستن.


لب‌هاش روی شونه‌ی نیکی نشست. اول نرم. بعد عمیق‌تر. بعد پایین‌تر.

با هر بوسه، انگار داشت نقشه‌ی تنش رو از نو کشف می‌کرد.


نیکی پلک‌هاش رو بست.

هر لمس، انگار جریانی از برق از ستون فقراتش رد می‌کرد.

وقتی لب‌های جیک به قفسه‌ی سینه‌ش رسید، نفسش بند اومد.


-جیک...

+هوم؟

-ادامه بده. حرف نزن. فقط ادامه بده...


هر نقطه‌ای که لب‌هاش لمس می‌کردن، نشونه‌ای می‌شد؛

از مالکش بودن و از خواستن.


نیکی دندون‌هاش رو روی لبش فشار داد، اما نتونست ناله‌ای که بالا اومد رو نگه داره.

جیک خندید. خنده‌ای بم، آهسته، توی گلوش.


+می‌خوام یادت بمونه.

که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونه این‌جوری نفس‌تو بگیره...

نیکی با شنیدن صدای لرزان جیک که سعی در پنهان کردنش داشت، پوزخندی زد و کمر پسر رو گرفت و چنگ آرومی زد.

وسیله های روی میز رو کنار زد و هل آرومی به نشانه دراز کشیدن به جیک داد.

جیک از حالت جذاب نیکی نفسش بند اومد و اطاعت کرد.

گرچه که مخالفت در مقابل الهه جذابیت جایز نبود.

به آرومی روی میز دراز کشید و سرش رو خم کرد تا ببینه اقدام بعدی مرد چیه.

پوزخندی در مقابل نگاه خیرش زد و با خم شدن بین پاهاش، اونهارو از هم باز کرد.

جیک با دیدن این صحنه اهمیتی نداد که اگر ناله کنه ممکنه مرد روبه‌روشو وحشی تر کنه.

و همینطور هم شد و ثانیه‌ای بعد این لب و زبون نیکی بود که با حفره پسر بازی میکرد.

پاهاش رو بیشتر از هم باز کرد و کمرش رو برای حس کردن بیشترش جلو آورد.

+عاعاححح...نیکی‌یا.. عااا بیشتر...

موهای نیکی رو چنگی انداخت ولی با حس ضربه های متداوم به پروستاتش، که حالا علاوه بر زبون نیکی، انگشتش هم در اون دخیل بود، فشار دستش کمتر شد و خودش رو کامل رها کرد و ناله های تو گلویی کشید.

+عاا دارم میام.. عا-

با شنیدن حرف پسر زبونش رو با صدای خیسی در آورد و روی لبای خودش کشید.

-هومم... خیلی وقت بود که سوراختو دور زبونم حس نکرده بودم.

ایستاد و انگشتش رو سمت دهن پسر برد و پسر هم با اطاعت دهنش رو باز کرد.

ناله تو گلویی بخاطر وجود انگشتان نیکی داخل دهنش کرد.

- ولی هنوز زوده برای آرگاسم اول عزیز دلم.

پوزخندش بیشتر شد وقتی دید جیک اخماش تو هم رفته.

-کافیه.

انگشتاش رو از داخل دهنش بیرون آورد و روی عضو خودش قرار داد و چند بار به طور رفت و برگشتی روش کشید.

-بیبی؟

جیک با خجالتی که نمیدونست یهویی از کجا پیداش شده لب زد:

+بله.

- کشوی کناریتو باز کن.فکر نکنم لازم باشه بگم در حال حاضر چی لازم داریم.

جیک با خجالتی که با حرفای نیکی بهش دست داده بود، کشو رو باز کرد و لوب و کاندوم رو از تو کشو بیرون آورد.

- خب بکشش روش.

جیک با درخواست بی‌شرمانه مرد خوش از سرش رفت و ناچارا کاندوم رو با خجالت روی عضو مرد کشید.

حتی حجمش توی دستش هم قابل باور نبود چطور میخاست اون رو داخلش تحمل کنه.

در افکارش سیر میکرد که با وارد شدن جسمی داخلش، ناله ای از درد کرد.

+آه.. نیکی.. یواش تر.

پوزخندی زد.

-هوم؟؟ هنوز که نصفشه.

سرش رو به عقب پرت کرد وقتی که نیکی بدون هشدار قبلی حجم باقی‌مونده دیکش رو واردش کرد و بلافاصله شروع به ضربه های پی در پی کرد.

+عاحححح و.....آروم تر عاح..نیکیا اوممم

با دیدن لب هایی که نیمه باز بودن، تحملش تموم شد و به اون دو تا تیکه گوشت هجوم برد و جیک رو از هر دو طرف دچار شک و لذت کرد.

با حس دیک نیکی روی پروستاتش، ناله هاش بیشتر شدن.

+ آ..آآههه بیشتررررر ...آهه همونجا نیکی ... 

نیکی که دیگه نمی‌توانست تحمل کنه طبق خواستش‌ پیش رفت و ثانیه ای بعد این جیک بود که روی شکم و سینش کام شد و این منظره برای اینکه نیکی به شدت داخلش بیاد کافی بود.

دیکش رو آروم بیرون آورد و از توی کشوی کنار میز دستمالی برداشت.

بدن جیک رو تمیز کرد و با دیدن چشم های بسته‌اش لبخند گرمی زد.

بلاخره اون پسر رو برای خودش کرده بود.

کاملا متعلق به خودش.

- قول میدم هر کسی که بهت آسیب زد زنده نمونه. حتی اگر اون فرد خودم باشم.

و با پوشوندن بدن پسر با کت بلند سیاهش، اون رو آروم روی کولش انداخت و به سمت خروجی حرکت کرد.

باید بعد سال ها دوری و دروغ،‌ لذت بودن با هم رو می‌چشیدن.

و اینبار دو مرد بود که ناله های از سر لذتشون هم با تموم شدن بارون به اتمام رسیده بودن.



──────────────★

Report Page