Black Swan
ODESSA
فریاد ناقوس ساعت برخاست.
آن صدا، خبر از فرا رسیدن نیمهشب میداد؛ خبر از فرا رسیدن زمان درخشش دختر زیر ماه سرخ.
با حرکاتی سرشار از ظرافت و لطافت، گیرهها را گشود و گیسوانش را از قفسی که میانشان ساخته بودند، رها کرد؛ تارهای سیاه بر شانههایش فرو ریختند.
گامهای آهسته و حسابشدهاش را به بیرون از تالار کشاند و به سمت دریاچه روانه شد.
نسیم سرد، پوست لطیفش را نوازش میداد.
زمین، زیر نور سرخ ماه، همانند سربازی غلتیده در خون بود.
با رسیدن به آن صفحهی یخزده و وسیع، روحِ پارهپارهاش لبخند خستهای را به دریاچه هدیه داد.
دو تیغهی زیر پایش بر پهنهی یخ لغزیدند؛ پیچوتابهای نرم آغاز شد و گامهای استوارش جای خود را به حرکاتی لطیف و موزون دادند.
ترکیب آوای ویولن و پیانویی که سر شب در تالار در گوشش طنینانداز شده بود، اکنون در پس ذهنش، مانند همان ناقوس ساعت، تکرار میشد.
هماهنگ با اصوات کوکشده در ذهنش، رد حرکاتش را روی یخ بر جای میگذاشت.
چشمانش را بهآرامی بست و دنیای خونین مقابلش را پشت دیوار سیاه پلکهایش حبس کرد.
و حرکاتش را ادامه داد؛
ادامه داد و
ادامه داد و
ادامه داد...
آنقدر روی یخ رقصید و رقصید و رقصید، تا مرز میان رؤیا و حقیقت، مرز میان دختر و آنچه قرار بود از او بر جای بماند، کمکم محو شد...
سوز سرما آنقدر همانند تازیانه بر پوست لطیفش فرود آمده بود که میدانست به رنگ شب درآمده؛ سرخگون شده بود، اما میرقصید!
او همچنان میرقصید.
ذهنش نخ اتصالی را که با دنیای اطرافش داشت، با بیرحمی تمام بریده بود.
دیگر در آن دنیا نبود.
فقط جسمی رقصان بر روی صفحهی یخی حضور داشت و روحی پرکشیده از جسم...
ناگهان تمام اصوات اطرافش در دامان سکوتی مطلق گرفتار شدند.
آوای پیانو و ویولنِ پس ذهنش جایشان را به سکوت دادند.
اما دختر دیگر در آن دنیا حضور نداشت؛ نه برای شنیدن، نه برای دیدن.
حتی آوای ترک خوردن یخ نیز نتوانست او را از رؤیایی که در آن فرو رفته بود، بیرون بکشد.
تق.
نشنید.
باریکهای از زیر تیغه عبور کرد.
ندید.
تکرار...
تق.
نشنید.
ندید.
در رؤیا غرق بود.
در چشمان مشکی او دفن بود.
نشنید و ندید که ترکهای یخ، نقش بالهایی زیبا و افسانهای را بر پیکر دریاچه کشیدهاند.
ندید که ترکهای پیوستهی زیر پایش، با ترکهای نقشبسته بر قلبش، چه هماهنگی غریبی ساختهاند.
دختر، با چشمانی بسته و تنی رقصان، انعکاس خود را در آینهی ترکبرداشتهی دریاچه نمیدید.
اما ماهِ خونین میدید؛ پرهای سیاهی را که آرامآرام با تاریکی آسمان درآمیخته بودند.
چرخید!
چرخید و
چرخید و
چرخید...
چرخشی که گویی نهتنها آخرینِ آن شب، بلکه آخرینِ او بود.
و ناگهان شنید.
تق.
سهمگینتر.
سنگینتر.
کوبندهتر از قبل.
حرکاتش آهسته شد.
آخرین چرخش را زد.
آرام گرفت...
ترک از زیر پایش گذشته بود.
تنش برای نخستینبار از فرمان مغزش سرپیچی کرد.
تیغهها لغزیدند.
دیوارِ استوارِ تعادل فرو ریخت.
در لحظهای که داشت به آغوش سرد یخ پناه میبرد، ناگهان صدای گشودهشدنِ دو بال عظیم، سکوت شب را در هم شکست.
آرام گرفت.
وجود آشوبگرفتهاش در آغوش سرد یخ، همچون طفل شیرخواری در آغوش مادر، آرام گرفت.
ماه دیگر شاهد رقص دختری با گیسوان رها بر شانه و لباسی سرخ بر تن نبود.
در اصل، دیگر دختری آنجا نبود...
پرهای سیاه، یکی پس از دیگری، در دل سیاهی شب گشوده شدند.
قویی تنها بر پهنهی یخ ایستاده بود؛ سیاهتر از شب، خاموشتر از ماه و زیباتر از آنچه میبایست وجود داشته باشد.
چشمانش را به ماهِ خونین دوخت.
دیگر توان سخن گفتن نداشت؛ اما نگاهش فریادی خاموش را به سوی ماه میفرستاد.
فریادی که تنها یک جمله داشت.
شاید ماه آن را میشنید.
شاید هم نه.
اما اگر میشنید، باید آن را به گوش همان سیهچشمِ بیوفا میرساند:
"و من، درست مانند قو، برایت خواهم بود؛ وفادار، تا لحظهی پایان."
