Between past and present
Chapter 6
سونگهون برگشت به سمت سونو و نگاهش کرد. نگاهی که انگار میخواست از سونو راجب پسری که رو به روشون ایستاده سوال بپرسه..
سونو کادو رو از دست هیسونگ گرفت.
هیسونگ متوجه چشمای قرمز و پف کرده سونو شد."چیزی شده؟"
سونو با لحن محکمی جواب هیسونگ رو داد:"نه، چیزی نیست."
هیسونگ دستاش رو به هم گره کرد،نگاهی به قاب دوتا پسر رو به روش انداخت و قدم کوچیکی به عقب برداشت."فک کنم باید برم...امیدوارم از کادوت خوشت بیاد."
لبخند کمرنگی زد، لبخندی که تلخی عجیبی پشتش پنهان شده بود." تولدت مبارک."
از پله ها پایین رفت و قدم هاش رو محکم و با قدرت بر میداشت.
جیک تمام مدت به صحبت هاشون گوش میداد و بهشون نگاه میکرد.
دستش رو برای هیسونگ تکون داد ولی هیسونگ توجهی بهش نکرد و در حیاط رو محکم پشت سرش بست...
سونو در رو بست و کادو رو روی زمین رها کرد.
خیلی بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن." ما قبلا از هم خوشمون میومد."
سونگهون سرجاش ثابت مونده بود و گوشش رو تیز کرده بود."چرا داری اینارو به من میگی؟"
-"چون نگاهت پر از علامت سواله."
سونگهون جوابی به حرف سونو نداد. بعد از چند ثانیه دوباره ادامه داد." پس.. هنوز دوسش داری؟"
-"نه.. چهار سال میگذره." آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد ادامه بده." چیزی که قبلا بینمون بوده، خیلی وقته تموم شده."
سونگهون مکث کوتاهی کرد."شاید بهتره اون هم بپذیره که تموم شده.."
سونو سرش رو تکون داد و نفسش رو محکم از ریه هاش خارج کرد.
((Flashback))
سونو سرش رو روی شونه های هیسونگ گذاشته بود و به موج های دریایی که تلاش میکردن خودشون رو به ساحل برسونن خیره شده بود.
مرغ های دریایی نزدیکشون میشدن و از غذاهایی که سونو و هیسونگ براشون گذاشته بودن میخوردن..
باد بین موهاشون میپیچید و گوش هاشون پر بود از صدای باد، پرنده ها و موج ها..
هیسونگ با دستاش که چند ثانیه پیش شن های ساحل رو لمس میکردن، حالا دستش رو به سمت دست سونو برد و آروم اون رو نوازش میکرد.
-"سونو." صداش بین وزش های باد پیچید و به گوش های سونو رسید.
سونو سرش رو از شونه های هیسونگ بلند کرد و توجهش رو به پسر مقابلش داد.
-"من.."
سونو ابرو هاش رو تکون داد و منتظر ادامه حرفش بود.
-"من بلاخره قراره به هدفم برسم."
سونو چشم هاش از خوشحالی برق زد و لبخندی روی لبش نشست."واوو، این عالیه."
-"شایدم.. نباشه.."
+"چرا؟"
هیسونگ نوازش کردن دستای سونو رو متوقف کرد و سرش رو پایین انداخت."چون، شاید نتونیم مثل قبل همو ببینیم..."
سونو خندید و سعی میکرد با خندش احساسش رو پنهان کنه." نگران نباش، هرجا باشی سعی میکنم خودمو بهت برسونم.."
هیسونگ لبخند ملایمی روی لب هاش نشست. سکوتی بینشون بود، اما در ذهنشون پر از سوالات مختلف بود که نمیتونستن به زبون بیارن..
چند روز بعد هیسونگ وسایلش رو جمع کرد. توی اسکله ایستاده بود و چمدونش رو توی دستش گرفته بود.
سونو دور از هیسونگ ایستاده بود و بهش خیره شده بود.
هیسونگ چمدونش رو رها کرد به سمت سونو دویید و بغلش کرد.
سونو بغض شدیدی توی گلوش پیچیده بود و احساس خفگی میکرد.با چشماش به چشمای پسر قد بلند رو به روش خیره شده بود و با نگاهش بهش التماس میکرد که نره.
هیسونگ آروم گونه سونو رو بوسید و به سمت کشتی رفت و سوار شد...
((End flashback))
بعد از اینکه سونگهون خونه سونو رو ترک کرد، سونو گوشه ای از خونه نشسته بود و به کادوی هیسونگ زل زده بود.
بازش کرد و لباس رو در اورد. لباس رو پوشید و دقیقا اندازه اش بود.سونو خودش رو تو آینه نگاه کرد و زمزمه کرد." هنوز سایزم رو یادشه.."
اون دوران هیسونگ عاشق استایل کردن لباس های سونو بود.
-"این چیه پوشیدی؟ بیا اینجا."
سونو پلیور کرمی و شلوار جین آبی روشن پوشیده بود و استایل ساده ای داشت.
هیسونگ نزدیک سونو شد و پلیور زرشکی رنگ رو از بین لباس هاش انتخاب و جایگزین قبلی کرد."اینو بپوش و، یه شلوار جین آبی تیره."
کت قهوه ای خودش رو در آورد و به سونو داد تا بپوشه، و یه شال گردن طوسی رو دور گردنش پیچوند.
از سر تا پای سونو رو نگاه کرد." الان بهتر شد."
سونو اخم کرد." چرا فکر میکنی توی استایل کردن خوبی؟"
-" چون هستم واقعا."
سونو چند لحظه با به یاد آوردن اون خاطرات با هیسونگ به آینه زل زده بود. لباس رو از تنش در آورد و گذاشتش داخل جعبه و درش رو بست..
***
هیسونگ دیشب فقط میخواست با سونو صحبت کنه اما چون احساس میکرد موقعیتش جور نبود، به سونو پیام داد.
-"میتونیم امروز عصر ساعت ۶ همدیگه رو توی همون کافه همیشگی ببینیم؟"
بعد از این پیام دوباره پیام دیگه ای فرستاد."میخوام باهم حرف بزنیم..."
بعد از چند دقیقه سونو پیام هیسونگ رو سین زد ولی جوابی نداد.
هیسونگ متوجه شد و پیام دیگه ای فرستاد."لطفا."
سونو قبول کرد و از صفحه چتشون خارج شد.
سونو از این همه اصرار خسته شده بود و میخواست گذشته رو رها کنه.
به صفحه چتش با جیک رفت و بهش پیام داد." ساعت ۶ وقتت آزاده؟"
جیک همون لحظه جواب داد، انگار که منتظر پیام سونو باشه." آره چطور؟"
-" میتونی بری کافه آلبا؟ نمیخوام به اون قرار برم.."
جیک خندید، حدس میزد همون موضوع همیشگی باشه." این چندمین باره سونو؟"
سونو توی ذهنش تعداد دفعاتی که قرار های مهم رو میپیچوند و بجاش نیکی و جیک رو میفرستاد شمرد. این چهارمین بار بود.
-" برات شام میخرم جیک"
جیک خندید و با دستاش جلوی دهنش رو گرفت."قبولهه."
جیک آماده رفتن شد و کم کم به کافه رسید.
هیسونگ گوشهی کافه نشسته بود و به منو نگاهی مینداخت.
جیک به میزی که هیسونگ پشتش نشسته بود نزدیک شد. هیسونگ سرش رو اورد بالا و با جیک رو به رو شد.
سونو به جیک نگفته بود اون کسی که باهاش قرار داره کیه.فقط یک سری مشخصات داده بود." قدش بلنده، بینی نوک تیز و باریکی داره، موهاش مشکیه و پیرسینگ گوش داره."
جیک به سمت تنها کسی که نزدیک ترین ویژگی به این مشخصات رو داشت نزدیک شده بود و بالای سرش ایستاده بود. همون پسره بود که تو واقعیت خیلی خوشگل تر از عکساش بود؟
"هیسونگ؟"
+"ببخشید، شما؟" چهره جیک برای هیسونگ آشنا بود و بعد از این حرفش متوجه شد که همون همسایه سونوعه.
جیک صندلی رو کنار زد و نشست رو به روش." خودت گفتی بیا باهم حرف بزنیم."
هیسونگ چشم هاش رو گرد کرد و گوشیش رو برداشت و صفحه چت خودش و سونو رو رو به روی جیک گرفت." ولی من به سونو پیام داده بودم.."
جیک دست به سینه نشست و به صندلیش تکیه داد."به هرحال، من جیکم، میتونی حرفاتو به من بگی."
مکثی کرد و ادامه داد."و بعد منم به سونو منتقلش میکنم."
+"چرا اونوقت باید با تو صحبت کنم؟"
جیک نیشخند کوچیکی زد."خب چون الان فقط من و تو سر قراریم؟"
+" سر قرار؟" هیسونگ اخم کوچیکی کرد و صورتش از عصبانیت کمی سرخ شد." ببین، من میخواستم صحبت مهمی با سونو داشته باشم اما تو خرابش کردی."
هیسونگ از پشت میز بلند شد و میخواست بره.جیک با دستش بازوش رو گرفت.
-"خود سونو ازم خواست بیام.."
هیسونگ بعد از شنیدن حرف جیک بدنش رو رها کرد و احساس ناامیدی سراسر وجودشو فرا گرفته بود.فکر میکرد صحبتش با سونو شاید یک سری چیز ها رو بینشون حل کنه ولی انگار فقط باید قبول میکرد تموم شده..
جیک آروم دستش رو از دور بازوش بیرون کشید. هیسونگ به سمت صندلیش برگشت و نشست."متاسفم که داد زدم.."
-" اشکالی نداره."
هیسونگ سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش بازی میکرد." فقط... ای کاش زمان برمیگشت به عقب. تا بتونم همه چیز رو بینمون درست بکنم."
لحظه ای سکوتی بینشون بوجود اومد و بعد جیک به هیسونگ نگاهی انداخت."سونو هم یه زمانی همین رو میخواست.."
هیسونگ سرش رو بالا اورد و با تعجب به جیک نگاه کرد."چی؟"
جیک شونه هاش رو بالا انداخت." فکر کردی فقط تو بودی که نمیتونستی گذشته رو رها کنی؟"
+"پس چرا الان نمیخواد منو ببینه؟"
جیک آهی کشید و دستاش رو روی میز گذاشت." شاید چون زمان خیلی زیادی گذشته؟ و داشته کم کم فراموشت میکرده؟"
هیسونگ سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..
هردو سفارششون رو گرفتن و منتظر شدن.
هیسونگ آخرین جملهی جیک رو توی ذهنش تکرار کرد و متوجه شد دلیل اینکه امروز نیومده همینه.
بعد از چند دقیقه، هنوز فضای سنگینی بین هردوشون حاکم بود.
سفارششون رسید و مشغول خوردن شدن.
جیک جرعه کمی از آب پرتقالش نوشید و با دهنش با نی توی لیوان بازی میکرد. لیوان رو کنار گذاشت و سعی کرد فضای سنگین رو از بین ببره." میتونم یه سوال بپرسم؟"
+" آره حتما."
-" دلیل برگشتنت سونو بود؟"
هیسونگ چنگال توی دستش رو داخل بشقابش گذاشت و مکث کوتاهی کرد." نه راستش، قرار بود یه مدتی برای پروژه طراحی و دیزاین لباس یک سری مدل ها اینجا بمونم."
-" اوو پس طراح لباسی."
+" نه درواقع فشن استایلیستم." هیسونگ دوباره ادامه داد." تو کارت چیه؟"
-"منم آشپزم."
+"پس غذاهای خوشمزه ای درست میکنی."
جیک لبخندی زد و با دستش جلوی دهنش رو گرفت."آره فک کنم."
هیسونگ خندید."من آشپزیم اصلا خوب نیست."
-"اشکال نداره، منم اوایل آشپزیم اصلا خوب نبود."
جرعه ای از آب پرتقالش خورد و یهو یاد یه خاطره ای افتاد و خنده اش گرفت."حتی یادمه خیلی از غذاهارو میسوزوندم."
هیسونگ خندید و چشماش گرد شد."واقعا؟"
-"آره. بعدش واقعا شستن اون قابلمه های سوخته کار راحتی نبود."
هیسونگ دستش رو روی میز گذاشت و جیک رو نگاه میکرد." پس الان آشپزیت خوبه."
جیک با دستش پشت گردنش رو لمس کرد و لبخند کوتاهی روی لبش نشست." آره خب الان سرآشپزم."
هیسونگ سرش رو تکون داد و هردو مشغول خوردن شدن.
نور کم سوی خورشیدِ درحال غروب، روی میز دو نفرهشون افتاده بود و گرمای دلنشین و تازه ای بینشون ایجاد کرده بود...