Between frame and color
carloیونجون همیشه جهان را از پشت لنز دوربینش میدید.
او عکاسی بود که در سکوت گالری پدرش کار میکرد، و ترجیح میداد صحنهها را ثبت کند تا اینکه در آنها حضور داشته باشد.
زندگی او منظم و قابل پیشبینی بود، مانند قاببندیهای بیعیب عکسهایش.
تا یک روز بارانی و بهاری..
آن روز، یونجون مشغول عکاسی از رقص قطرات باران روی شیشههای پنجره گالری بود که در به صدا درآمد.مرد جوانی با کاپشنی خیس شده و موهای بهم ریخته وارد شد.
در دستانش چند بوم نقاشی پیچیده شده در پلاستیک بود.
«سلام! من چوی سوبینم.
قراره آثارم رو اینجا نمایش بدم.»
یونجون دوربینش را پایین آورد.
این همان هنرمند گریزپایی بود که پدرش هفتهها در تلاش برای هماهنگی با او بود.
سوبین مانند یک توفان به فضای آرام گالری وارد شد.
پرانرژی، پرحرف و بینظم.
چشمانش برق میزد و هنگام صحبت کردن با دستانش حرف میزد.
یونجون با ابروهای گره کرده به او نگاه کرد.
"ساعت هفت قرار بود بیاید.
الان هشته."
سوبین بیخیال دستی به موهای خیسش کشید.
"ای وای! واقعاً؟ من توی جریان کار کاملاً زمان رو گم کردم.
میدونی، دارم روی یک اثر جدید کار میکنم که..."
"ببخشید.."
یونجون با صدایی سرد قطعش کرد.
"اول بیایید کارهای اصلی رو تکمیل کنیم."
اما مشکل اصلی وقتی شروع شد که سوبین شروع به باز کردن بومهایش کرد.
"نه، نه، نه!"
یونجون با وحشت گفت وقتی اولین نقاشی را دید.
"این...این غیرممکنه."
تابلو انفجاری از رنگهای زرد، نارنجی و قرمز بود که به نظر میرسید در حال حرکت روی بوم هستند.
فرمهای انتزاعی و خطوط نامنظم، چشم هر بینندهای را آزار میداد.
سوبین با اشتیاق توضیح داد:
"این رو بعد از سه روز بیخوابی کشیدم!
اسمش 'قلب تپنده شهر' عه. احساس میکنی؟"
"فقط احساس میکنم که با فضای گالری ما کاملاً در تضاده.
ما اینجا آثار مینیمال و منظرههای آروم نمایش میدیم."
"ولی هنر باید حرف بزنه!
باید احساسات رو برانگیخته کنه! این عکسای آروم تو..." سوبین به دیوارها اشاره کرد،
"قشنگن، اما مردن..انگار زندگی ازشون رفته."
یونجون خود را عقب کشید گویی ضربهای خورده بود.
"این 'زندگی' که تو میگی، فقط یه مشت رنگ و خط نامرتبه که حتی یه بچه هم میتونه بکشه."
سوبین خندید.
"شاید..اما اون بچه حداقل جسارت داشته که احساسات واقعیش رو نشون بده."
بحث آنها ساعتها طول کشید.
برای هر عکس سیاه و سفید و کاملاً ترکیببندی شده یونجون، سوبین یک نقاشی پرهرج و مرج و پر از رنگ مقابلش میگذاشت.
برای هر قانون و برنامهریزی یونجون، سوبین بیقاعدگی و خودانگیختگی ارائه میداد.
در نهایت، آنها به توافق درستی رسیدند.
اما چیزی که یونجون را آزار میداد، این بود که نمیتوانست از دیدن حالات مختلف چهره سوبین هنگام صحبت درباره هنر دست بکشد.
او هرگز کسی را اینقدر پرشور و با این حد از عشق برای کارش ندیده بود.
به تدریج و در روزهای آمادهسازی نمایشگاه، دیوارهای بلند یونجون شروع به فروریختن کرد.
سوبین با پشتکار خود، او را به مکانهایی میکشاند که یونجون هرگز برای عکاسی به آنجا نرفته بود:
پشت بامهای فرسوده با نمای کامل شهر، بازارهای شلوغ و پر از رنگ، و پارکهایی پر از کودکان در حال بازی.
سوبین به او یاد میداد که چگونه زندگی را از پشت لنز دوربین نبیند، بلکه در آن غرق شود.
یک عصر، سوبین از یونجون خواست تا برایش مدل شود.
"من؟ولی من..."
"چشمات پر از داستانهای نگفتهست، یونجون.
میخواهم اونا رو نقاشی کنم."
یونجون که همیشه آن طرف دوربین بود، برای اولین بار در مرکز توجه قرار گرفت.
در حالی که سوبین با قلمو روی بوم حرکت میکرد، یونجون اجازه داشت بدون اینکه خجالت بکشد، به او نگاه کند.
چگونه دستانش رنگ را روی بوم میکشید، چگونه در حین کار غرق در دنیای خود میشد و در آن سکوت، یونجون فهمید که چیزی فراتر از دوستی در قلبش در حال رشد است.
شب افتتاحیه نمایشگاه فرا رسید.
گالری مملو از مهمانان بود.
تابلوهای سوبین، که پر از رنگ و انرژی و حرکت بودند، توجه همه را جلب کرده بود.
اما تابلوی اصلی، که در مرکز گالری قرار داشت، همه را شوکه کرد.
تصویر یونجون بود، اما نه به صورتی که همیشه خودش را میدید.
در این نقاشی، یونجون در حال عکاسی از منظرهای نامشخص بود، اما نور خورشید مستقیماً به سمت او میتابید، گویی که خودش منبع نور بود..رنگها ملایم و گرم بودند و چهره یونجون با آرامشی عمیق و لبخندی کمرنگ به تصویر کشیده شده بود.
یکی از بازدیدکنندگان پرسید.
"این نقاشی درباره چیه؟"
سوبین با نگاهی به یونجون که در آن سوی سالن ایستاده بود، پاسخ داد.
"این اثر درباره دیدنه..درباره کسی که به من یاد داد بعضی وقتا زیباترین صحنهها، پشت لنز نیستن، بلکه در کنار مان."
آن شب، پس از پایان مراسم، وقتی گالری خالی شد، یونجون و سوبین در سکوت به تماشای آثار ایستاده بودند.
یونجون پرسید.
"چرا من رو اینطوری نقاشی کردی؟
من اونقدرها که تو کشیدی، نورانی نیستم."
سوبین به او نزدیک شد.
"اما تو همین طوری..وقتی عکس میگیری، وقتی به چیزی که دوست داری نگاه میکنی، از درون میدرخشی.
فقط خودت اون رو نمیبینی."
سوبین لبخندی زد.
"بیا..باید یه چیزی بهت نشون بدم."
"صبر کن! باید کارای اینجا رو تموم کن-.."
اما سوبین او را به بیرون کشیده بود.
آنها از خیابانهای خیس دویدند، از پارکهایی گذشتند که باران برگهای پاییزی را به فرشی نرم تبدیل کرده بود، تا اینکه به یک پل قدیمی در حاشیه شهر رسیدند.
یونجون نفسنفس میزد.
"اینجا کجاست؟"
"صبر کن."
و سپس، باران متوقف شد..ابرها کنار رفتند و آخرین پرتوهای خورشید غروب، سطح خیس خیابانها و ساختمانها را طلایی کرد.
انعکاس نور در هزاران قطره باران روی برگها و نردهها میدرخشید و در نور غروب میدرخشید.
سوبین آرام لب زد.
"نگاه کن! این صحنه...این همون چیزیه که من توی نقاشیهام میکشم.
این نور، این رنگها، این زندگی."
یونجون که مبهوت شده بود، دوربینش را برداشت اما سپس آن را پایین آورد.
هیچ لنزی نمیتوانست این زیبایی را به دام بیندازد.
سوبین ادامه داد.
"میدونی یونجون، وقتی اولین بار توی گالری دیدمت، فکر کردم چقدر زندگی تو منظم و سادهست..اما بعد فهمیدم که این نظم، یه جورایی زیباست.
مثل عکسهای سیاه و سفیدت..ساده اما عمیق."
یونجون به او نگاه کرد.
"و من فکر کردم تو فقط یک آدم شلوغ و غیرقابل تحملی."
سوبین خندید.
"شاید هم باشم..اما وقتی دارم نقاشی میکشم، دارم سعی میکنم زیبایی دنیا رو، همون زیبایی که تو از پشت لنز میبینی، روی بوم منتقل کنم.
ما داریم یک چیز رو دنبال میکنیم، فقط با دو راه مختلف."
سپس سوبین قدمی به جلو برداشت.
فاصله بین آنها اکنون بسیار کم بود..
"و این چند هفته..فهمیدم که دیدن جهان از نگاه تو برام از هر نقاشیای ارزشمندتره.
یونجون، من خیلی وقته میخوام کنارت جهان رو تماشا کنم."
این اعتراف در هوای تازه پس از باران معلق شد.
یونجون میتوانست گرمای بدن سوبین را احساس کند، بوی رنگ و قهوه که از لباسش میآمد و درخشش آسیبپذیری را در چشمانی که معمولاً پر از شور و شوق بود ببیند.
قلب یونجون به شدت میتپید.
او دستش را دراز کرد و به آرامی صورت سوبین را لمس کرد، انگار که برای اولین بار واقعاً او را میبیند.
"منم...منم مدت زیادی بود که این رو احساس میکردم."
یونجون در پاسخ اعتراف کرد، صدایش کمی لرزان.
"فقط نمیدونستم چطوری باید بگمش."
سوبین لبخندی زد که تمام صورتش را روشن کرد.
او به آرامی پیشانی خود را به پیشانی یونجون تکیه داد.
"نیازی به گفتن نبود..فقط باید احساسش میکردی."
و سپس، در نور طلایی غروب، در میان بوی زمین خیس و صدای آرام قطرههای باران که از برگها میچکید، لبهای آنها به هم رسید.
این بوسه مانند نقاشیهای سوبین نبود..پر از هرج و مرج و آتش.
بلکه مانند عکسهای یونجون بود..آرام، عمیق، و کامل.
بوسهای که تمام تضادهای آنها را در هم میآمیخت و چیزی جدید و زیبا خلق میکرد.
یونجون دستانش را در موهای خیس سوبین فرو برد و سوبین کمر یونجون را محکم در آغوش گرفت، گویی میترسید اگر رهایش کند، این لحظه مانند یک رویا محو شود.
وقتی بالاخره از هم جدا شدند، نفسهایشان در هوای سرد عصر به ابرهای کوچکی تبدیل میشد که با هم درمیآمیخت.
سوبین با چشمانی درخشان پرسید.
"حالا میتونم روی بدنت یه نمایشگاه انفرادی داشته باشم؟"
یونجون با خندهای که از ته دل میآمد پاسخ داد.
"فقط اگه اجازه بدی من عکسهای سیاه و سفید از نقاشیهات بگیرم."
و در آن لحظه، در زیر آسمانی که به رنگ بنفش و نارنجی میدرخشید، آنها فهمیدند که گاهی زیباترین آثار هنری نه روی بوم خلق میشوند و نه از پشت لنز..
بلکه در فضای بین دو قلب که در نهایت با یک ریتم میتپند.