Between US

Between US

saturn

نور بارون هنوز از پنجره‌ٔ نیمه‌باز می‌تابید تو. هوا خنک شده بود، ولی بدن‌ها هنوز داغ بودن. سونگهون با گونه‌های گل‌انداخته بین بازوهای جی و سینه‌ٔ هیسونگ بود، نفس‌هاش هنوز منقطع، ولی توی چشم‌هاش یه چیزی می‌درخشید—همون عطشی که تموم نشده بود.


هیسونگ خم شد و نوک بینی سونگهون رو بوسید. “هنوز نرسیدی به حدت، مگه نه؟”


سونگهون پچ‌پچ کرد: “نه… می‌خوام بازم.”


جی دستش رو از زیر پتو آورد بیرون، سر خورد روی پهلوی سونگهون، بعد پایین‌تر. پوست سفیدش زیر انگشت‌هاش مثل ابریشم می‌لرزید. “اون‌قدری که دلم بخواد تماشات کنم، هیچ‌وقت سیر نمی‌شم.”


هیسونگ آروم لب زد روی گردن جی. “و تو؟ آماده‌ای که یه‌بار دیگه پایین باشی؟”


جی لبخند زد. یه‌جور خاصی که هم شهوت توش بود، هم رضایت. با صدای گرفته گفت: “آره. فقط اول بذار یه‌بار دیگه سونگهون رو برا خودم بگیرم.”


هیسونگ خندید. “باشه. ولی بعدش نوبت منه. برای هردوتون.”


جی با یه حرکت سونگهون رو برگردوند، پشتش به خودش، صورتش رو چسبوند به گردن اون پسر سفیدپوست که حالا بدنش دوباره شروع کرده بود به گرم شدن. بوسه زد، زبونش رو کشید، و دستش رفت پایین.


سونگهون ناله‌ٔ خفیفی کرد. “جی… آروم شروع کن… ولی ول نکن.”


جی توی گوشش زمزمه کرد: “قول می‌دم. تا ته می‌رم باهات.”


و رفت. آروم، عمیق، دقیق. سونگهون لب‌هاش رو گاز گرفت، بدنش خم شد توی سینه‌ٔ جی، دستاش رو برد بالا و از بالش چسبید. هر بار که جی جلوتر می‌رفت، صدای نفس کشیده‌ش از توی گلوی سونگهون درمی‌اومد. پوست سفیدش از گردن تا ران، رد سرخ گرفته بود از بوسه‌ها، چنگ‌ها، و عطش.


جی با ریتم ثابت جلو می‌رفت، گاهی خم می‌شد و سینه‌ی سونگهون رو می‌بوسید، گاهی زبونش رو از گردنش می‌کشید تا فک. سونگهون بین نفس‌نفس‌هاش، جیغی خفه کشید. “جی… توروخدا نایستا.”


هیسونگ حالا پشت جی نشسته بود، دست‌هاش رو برده بود روی کمرش، فشار نرم اما مالکانه‌ای داد. “وقتشه.”


جی ناله کرد: “هنوز… تموم نکردم.”


هیسونگ آروم گفت: “تموم کن. و بعدش خودتو بسپار بهم.”


با چند حرکت نهایی، جی فرو رفت تا ته، لب‌هاش رو گذاشت پشت گوش سونگهون و آخرین آهش رو توی پوست اون پسر خالی کرد. بعد با بدنی لرزون ازش فاصله گرفت، ولی همون‌طور بغلش کرد، نوازشش کرد، بوسید.


سونگهون با لب‌هایی خیس، زمزمه کرد: “عالی بودی…”


اما هیسونگ حالا بدن جی رو برگردونده بود. “نوبت توئه.”


جی هنوز نفسش بالا نیومده بود که زانو زد، آماده، با چشم‌هایی که ترکیب شهوت و تسلیم توش بود. هیسونگ بدون حرف، خم شد، لب‌هاش رو با قدرت چسبوند به لب‌های جی، بوسه‌ای سنگین و خیس و فرمان‌برانه.


سونگهون چرخید، از بغل نگاهشون می‌کرد. دید چطور جی از یه تاپ قوی، توی آغوش هیسونگ نرم شده بود، بدنش منعطف، پذیرنده. دید هیسونگ چطور به‌دقت وارد شد، اول با فشار آهسته، بعد عمیق‌تر، با یه ریتم نرم و خطرناک.


جی ناله کرد، سینه‌ش بالا و پایین می‌شد. “هیسونگ… تندتر…”


هیسونگ پوزخند زد. “تو که گفتی هنوز خسته‌ای.”


سونگهون از پشت به جی نزدیک شد، لب‌هاش رو گذاشت روی شونه‌ش. “بذار برات نفس بکشم.”


و هر دوشون، هم‌زمان، با جی یکی شدن. یکی از جلو، یکی از پشت. بوسه‌ها، لمس‌ها، صداها — همه‌چی با هم قاطی شده بود. حرارت مثل موج از تخت بلند می‌شد. سونگهون بدن جی رو بوسید، نوک سینه‌شو مکید، و همزمان، هیسونگ با هر حرکت، جی رو بیشتر در اختیار می‌گرفت.


وقتی رسیدن، صداها بلندتر شد. جی لرزید، ناله کرد، چشماش بسته، و سونگهون رو محکم بغل کرد. هیسونگ نفسشو کشید و آهی عمیق خالی کرد توی گردن جی.


و بعد، سکوت. بدن‌ها چسبیده به هم. عرق، لرزش، رضایت.


اتاق هنوز بوی پوست و عرق و شهوت می‌داد. تخت زیر بدنشون گرم شده بود، ملحفه کمی رطوبت گرفته بود از عرق و مایع و نفس‌هایی که روی هم ریخته بودن. نور زرد لامپ کنار تخت، افتاده بود روی کمر لخت سونگهون، که هنوز بین دست‌های جی نفس می‌کشید.


هیسونگ خم شده بود کنارشون. موهاش بهم چسبیده بودن، هنوز قطره‌ای از شقیقه‌ش می‌چکید پایین. دستش رو کشید روی شونهٔ سونگهون، بعد به آرومی گفت:


“بلند شو کوچولو… بسه برای تخت. این بار می‌خوام زیر دوش نفستو بگیرم.”


سونگهون با صدای خش‌دار ناله کرد: “یه کم دیگه…”


جی خندید. لب زد به پشت گردن سفیدش و گفت: “اگه بمونیم، دوباره همین‌جا تمومت می‌کنم. ولی دلم می‌خواد صدای جیغت تو حموم پخش شه.”


هیسونگ از تخت بلند شد. بدون حرف، حوله‌ٔ نازکی دور کمرش بست و به طرف حموم رفت. وقتی درو باز کرد، بخار قدیمیِ توی دوش، که از قبل دوش گرفتن سونگهون روشن مونده بود، یه‌لحظه بیرون زد. نور داخل حموم ملایم و گرم بود، صدای شرشر یکنواختی از آب می‌اومد.


جی دست زیر بازوی سونگهون گذاشت، کمکش کرد بلند شه. بدنش هنوز کمی می‌لرزید، ولی چشم‌هاش برق می‌زد. پاهاش لخت و کشیده، و پوست بدنش زیر نور مثل شیر برق می‌زد. جی بهش لبخند زد و گفت:


“بیا بریم خیس‌ترت کنیم.”


سونگهون آهسته قدم برداشت، رد پای کوچیکش روی پارکت پیداشد. وقتی از آستانه رد شد، بخار همه‌چیزو پوشوند. بعد از چند ثانیه، هر سه نفرشون زیر آب بودن.


سونگهون اولین کسی بود که رفت زیر آب. موهای تیره‌ش خیس شدن و چسبیدن به پیشونیش. چشم‌هاشو بست، سرشو عقب برد، و صدای آب که به شونه‌ها و گردنش می‌خورد، با نفس‌های تندش قاطی شد.


جی پشت سرش ایستاده بود و با دست‌هاش از دو طرف بدن اون پسر سفید، آروم بالا و پایین می‌رفت. پوست سونگهون زیر انگشت‌هاش مثل پرچم گر گرفته بود، با اون قرمزی خاصی که فقط وقتی بدن کسی خیلی حساسه می‌زنه بیرون.


هیسونگ بدون حرف نزدیک شد، به جی چسبید. یه دستش رو گذاشت روی قفسه‌سینهٔ اون، و با دست دیگه‌ش سرش رو گرفت. صورتش رو برد پایین، لب‌هاش رو روی گردن جی گذاشت و آهسته مکید.


جی نفسش لرزید. “تو هم می‌خوای؟”


“نه، من تو رو می‌خوام.” صدای هیسونگ توی گوشش زمزمه شد. “مثل همیشه.”


سونگهون، با صدای خفه گفت: “همین‌جا… هر دو طرفم باشین.”


جی خم شد، دست‌هاش رو از دو طرف بدن سونگهون آورد جلو، از زیر بغل رد کرد و روی سینه‌ش گذاشت. بدن اون پسر سفید توی بغلش نرم شد، داغ و خیس.


هیسونگ هنوز پشت جی بود. وقتی جی سونگهون رو از پشت گرفت، هیسونگ یه‌دفعه خم شد و با یه حرکت سریع، خودش رو به بدن جی چسبوند. کمرش رو گرفت، فشار داد، و آروم جلو رفت.


جی آهی کشید. “لعنت… صبر کن…”


“صبر نمی‌خوام.” هیسونگ هم‌زمان زمزمه کرد و واردش شد. آهسته ولی بدون مکث. جی بین بازوهاش لرزید، سرش رو به دیوار تکیه داد، لب‌هاشو به شونهٔ سونگهون فشار داد.


سونگهون صدای نفس کشیده‌ش رو شنید. “داره می‌ره توت؟”


جی لبخند زد، در حالی که دندون‌هاشو بهم فشار می‌داد. “آره… و خیلی خوبه.”


هیسونگ به‌آرومی شروع کرد به حرکت. ریتمش آروم بود ولی سنگین. هر بار که جلو می‌رفت، بدن جی کمی جلوتر به سونگهون می‌چسبید، و سینه‌ش به کمر اون فشار می‌آورد.


سونگهون نفسش تند شد. “دارین با هم منو له می‌کنین.”


جی لب زد به گوشش. “ولی تو دوست داری له شی… مگه نه؟”


سونگهون سرشو عقب برد، چونه‌شو به شونهٔ جی تکیه داد. “آره… با بدنا‌تون… با داغیتون…”


جی یه دستش رو آورد پایین، بین پاهای سونگهون. لمس خیس، گرم و کنترل‌شده. سونگهون یه لحظه به جلو خم شد، بعد عقب‌تر فشار آورد، بین دو تا بدن که مثل سنگ محکم بودن، ولی با حرارت پوست آتیشش زده بودن.


هیسونگ به ریتمش ادامه داد، حالا کمی تندتر. صدای برخورد بدن‌ها توی حموم پیچیده بود، با شرشر آب دوش ترکیب شده بود. جی ناله کرد، ولی هم‌زمان فشار انگشت‌هاش رو بین پاهای سونگهون بیشتر کرد.


سونگهون شروع کرد به لرزیدن. “جی… الان… الان می‌شم…”


“بذار بشی.” هیسونگ پشت جی زمزمه کرد. “بذار هر دو‌تون زیرم تموم شین.”


جی توی گوش سونگهون نفس کشید. “با هم… هم‌زمان… فقط یه‌بار دیگه…”


سونگهون کامل بینشون گیر کرده بود. نفس نمی‌تونست بکشه، ولی نمی‌خواست فاصله بگیره. گرمای سینهٔ جی روی کمرش، ضربه‌های کنترل‌شده و سنگین هیسونگ از پشت، صدای پوستِ خیس به پوستِ خیس… همه‌چی مثل موجی داغ دور سرش می‌چرخید.


“جی… نکن… اگه ادامه بدی، واقعاً می‌ریزه…” صدای سونگهون بریده بود، انگار ته گلوش گیر کرده باشه.


“می‌خوام بریزه.” جی نفس‌نفس زد. “می‌خوام حسش کنم توی دستام.”


انگشتاش هنوز اون پایین بودن. فشارشون، تماس خیس‌شون، دقیق و بی‌رحمانه بودن. سونگهون خودش رو به جلو پرت کرد، ولی با بدن جی روبه‌رو شد، که عقبش نگه داشت.


هیسونگ با صدای گرفته گفت: “نگهش دار جی. نذار بره.”


جی بازوهاش رو حلقه کرد دور سینهٔ سونگهون، بدنش رو سفت گرفت. سونگهون بین بازوهاش لرزید.


هیسونگ دوباره فشار آورد. این بار عمیق‌تر. جی لرزید. “لعنت… هنوز داری فشار می‌دی…”


“و تا وقتی بلرزی، دست برنمی‌دارم.”


سونگهون یه ناله‌ی بلند کشید. صدای شکسته‌ش توی بخار گم شد. بدنش یک‌دفعه سفت شد، نفسش برید، و همون‌جا، بین فشار دست‌های جی، تموم شد. گرمایی بین پاهاش پخش شد که قاطی با آب دوش، از ران‌هاش پایین رفت.


جی فقط چند ثانیه بعدش لرزید. با یه صدای خفه، بدنش رو به سونگهون فشار داد، سرش رو روی شونه‌ش گذاشت، و بدون اینکه حتی تکون بخوره، تموم شد. دندون‌هاش شونه‌ی سفید رو گاز گرفتن، خیس و گرم و پر از لذت.


هیسونگ ولی هنوز ادامه می‌داد. فشارش کندتر شده بود، ولی هنوز عمیق بود. جی که هنوز بین سونگهون و دیوار خم شده بود، فقط با ناله‌ای گفت:


“بسه… دیگه نمی‌کشم…”


“آخرش منم باید تموم کنم…”


هیسونگ خم شد، دست گذاشت روی پشت گردن جی و آروم فشارش داد پایین. جی به زانو افتاد، ولی هنوز سونگهون تو بغلش بود. هیسونگ جلو رفت، حالا روی هر دو بدن خم شده بود، صدای برخوردش مثل موجی بلند، دوباره و دوباره تکرار شد.


سونگهون دیگه حرف نمی‌زد. فقط نفس می‌کشید. سنگین و خفه. چشم‌هاش رو بسته بود.


پوست سفیدش با بخار و گرما صورتی شده بود، و نفس‌های تندش توی بخار گم می‌شد.


و بعد، صدای آخ هیسونگ اومد. نه بلند، ولی واضح. همون‌طور که روی جی خم شده بود، لرزید، حرکتش متوقف شد، و یه دستش رو به دیوار گرفت. تموم شد.


چند ثانیه فقط صدای دوش می‌اومد. بخار همه‌چی رو گرفته بود. سه بدن لخت، روی هم افتاده، نفس‌نفس‌زنان، خسته ولی راضی.


جی همون‌طور که زانو زده بود، به دیوار تکیه داد و سونگهون رو تو بغلش نگه داشت. دستش از روی سینه‌ش پایین رفت، لمس آروم و نوازش‌گونه.


سونگهون لب زد: “معلومه که فردا نمی‌تونم راه برم.”


هیسونگ پشت سرش لبخند زد. “خوبه. چون نمی‌خوام از تخت تکون بخوری.”


جی توی گوشش زمزمه کرد: “همون‌جا نگهت می‌داریم. بینمون. تا دوباره بخوای.”


سونگهون نفس کشید. آروم و شل. و هیچ‌کدومشون عجله‌ای برای بیرون رفتن از بخار نداشتن.


“and their bodies cooled beneath the fading steam, what lingered wasn’t just heat—it was quiet, breathless certainty that belonged to each other.”

Report Page