Between Crimson and Hellfire
PART 5

از زبان سوم شخص
شب، ساکتتر از همیشه بود. ماه از پشت ابرهای تیکهتیکه بیرون زده بود و نور کمرنگش رو روی پنجره و کف کف کلبه پهن کرده بود. بیرون، باد لای شاخههای درختها میپیچید و گاهی صدای جیرجیرکها از دور میاومد.
ارث آروم چشمهاشو باز کرد و چند لحظه به نیمرخ میکس خیره موند. اونا بعد از رابطهای که صبح داشتن تا وقتی خورشید جاشو به ماه داد توی بغل هم خوابیده بودن.
"میکس؟"
میکس که هنوز خوابآلود، زیر لب گفت: "هوم؟"
"بیداری؟"
"الان دیگه آره"
ارث خندید "ببخشید...بیدارت کردم"
میکس چشمهای درشتشو باز کرد و بهش نگاه کرد. "خودم بیدار شدم"
چند ثانیه سکوت کردن. کلی حرف برای گفتن داشتن ولی در اون لحظه فقط صدای باد بود که از لای پنجره میاومد.
"میکس یادته راجب عشق چی گفتی..."
میکس تو بغلش وول خورد و به سمتش برگشت. حالا سرش رو سینهی خونآشام بود، مژه های بلندش بالا اومد و با چشمای مشکی رنگش بهش خیره شد.
" یادمه.."
ارث دستشو روی سر میکس گذاشت و با آروم ترین ریتم ممکن نوازشش کرد.
" این عشق ، عشق بین ما با هر عشقی فرق داره. نمیدونم دیدگاهِ تو بهش چیه اما من هیچکدوم از کار هایی که تا الان انجام دادیمو گناه نمیدونم. ما هر دو بیکس و تاریک بودیم، اونقدر بدبخت بودیم که متوجه بدبختی خودمون نمیشدیم. اما الان من احتمالا خوشحال ترین خونآشامی هستم که روی زمینه. تنها ناراحتیم اینه که چرا زود تر ندیدمت"
" من همهی چیزایی که میگی باور دارم...فقط از قوانین میترسم"
" من کنارتم خب؟ تا وقتی من هستم هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه بهت آسیب بزنه یا اذیتت کنه، حتی معبود!"
"اگه اشتباه کنیم چی؟"
ارث لبخند تلخی زد.
"پس با هم اشتباه میکنیم."
"اگه گناه باشه؟"
"با هم گناهکار میشیم."
"اگه معبود مجازاتمون کنه؟"
"با هم تحملش میکنیم."
میکس لبخند محوی زد.
"ارث"
"جانم شیطون کوچولو"
روی بدن ارث خزید تا بتونه لب هاشو به پیشانیش برسونه و ببوسدش. بعد سر جاش برگشت ، لب های خودشو لحظهای تو دهنش کشید و لبخند زد. انگار که میخواست اثر مرد مقابل روی لب هاشو به خاطر بسپره.
" عاشقتم "
" من بیشتر ، ولی ازت میخوام ادامه ندی چون نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. بی مقدمه واردت میشم و تا لحظه ای که بیهوش نشی ولت نمیکنم"
" ومپایرِ بیحیا!"
بعدش کتک ها و ضربه های میکس بودن که روی تن ارث فرود میومدن و ارث نه تنها بس نمیکرد بلکه بیشتر حرصشو در میاورد و بعد به کیوتیش میخندید.
باد دوباره بین درختها پیچید. پرده کمی تکون خورد و نور ماه روی صورت هر دوشون افتاد.
ارث زیر لب و خیره به میکس گفت: "ماه امشب خیلی زیباست، ولی نمیتونه با تو رقابت کنه"
"دیگه زیاد لوسم نکن خوشم نمیاد"
بالاخره از تخت دل کندن و با هم به حموم رفتن. ارث میدونست میکس گشنهست و انرژی زیادی از دست داده، برای همین یه غذای جنگلی براش درست کرد و زیر نور شمع و نسیم خنک شبانه غذاشونو خوردن.
ناگهان باد تندی از پنجره های باز کلبه وارد شد و شمع ها رو خاموش کرد. اولش فکر میکردن فقط باده اما چند لحظه بعدش صدای تقهای از در کلبه به گوششون رسید. با تعجب از جاشون بلند شدن و به سمت در رفتن.
" معمولا کسی میاد دیدنت؟" میکس تقریبا پچپچ کرد.
" هیچکس از وجود من اینجا خبر نداره "
میکس پشت ارث قایم شد و ارث درو باز کرد. هیچکس نبود؟ میدان دیدشو به نقاط دور تر تغییر داد و باز هم کسی نبود.
" ببخشید که مزاحم شدم"
این صدای عجیب از طرف موجودی بود که دقیقا روبه روشون ایستاده ولی چون قدش خیلی کوتاه بود ندیده بودنش. ارث خنجری سمت اون موجود گرفت و میکس رو بیشتر پشت خودش کاور کرد.
" کی هستی؟ و چطور منو پیدا کردی؟"
" لطفا از من نترسید. من از طرف معبود اومدم و براتون پیغامی دارم"
میکس با شنیدن اسم معبود از پشت ارث بیرون اومد: " چه پیغامی آوردی؟"
" معبود گفتن که بهتون بگم اون شما رو برای همدیگه ساخته. این همه مدت تنهایی و تاریکی شما رو نگاه کرد چون میدونست قراره روزی همدیگه رو پیدا کنید و از پوچی بیرون بیاید. حالا من اینجا هستم تا بهتون بگم معبود شما رو تبدیل به انسان کرده و بهتون فرصت زندگی کردن داده. هیچ مجازاتی در کار نیست و همه در دنیای ما برای شما خوشحالن"
"از کی انسان شدیم؟"
ارث با تردید پرسید، خودشم حرفی که میزدو باور نمیکرد. باور نمیکرد این اتفاق افتاده باشه.
" از وقتی کنار همدیگه خوابیده بودید"
"یعنی...یعنی ما دیگه هیولا نیستیم؟ یعنی کسی ما رو بخاطر عشقمون مجازات نمیکنه؟"
صدای از ذوق میکس میلرزید.
" شما هرگز هیولا نبودید و هیچ عشقی در این جهان لایق مجازات نیست"
اشک تو چشمای هر دوشون حلقه زد. ارث با لبخند به میکس نگاه کرد و میکس بغلش پرید.
بعد از اون شب عجیب همه چیز تغییر کرد.
روزها گذشتن و کلبهی کوچیکشون کمکم تبدیل به یه خونهی واقعی شد. صبحها با صدای پرندهها بیدار میشدن، برای هم غذا درست میکردن، دستای همو میگرفتن و کنار رودخونه قدم میزدن، و عصرها جلوی خونه مینشستن و غروبو تماشا میکردن.
گاهی درباره خاطرات گذشته حرف میزدن و گاهی ترجیح میدادن اصلاً بهش فکر نکنن.
دیگه لازم نبود از کسی بترسن. دیگه لازم نبود از خودشون فرار کنن. و مهمتر از همه، دیگه موجودات تنها و منفوری نبودن.
اونا در حال تجربهی معناهای مختلف خوشبختی بودن.
ارث و میکس پیر میشدن، کلبهشون فرسوده و قدیمی شد، درختا بلندتر شدن و مسیرای خاکی اطراف کلبه زیر برگهای پاییزی پنهون شدن، همه چیز مدام در تغییر بود اما دو نفری که یه روز در اوج تاریکی همدیگه رو پیدا کردن، عاشقانه کنار هم موندن.
عشقشون تبدیل به افسانهای شد که هنوزم بین مردم دهن به دهن میچرخه.
پایان ~
اول از همه این داستان کاملا خیالی بود و هیچ دین و اسم و رابطه ای توش صحت نداره.
این اولین باری بود که یه فیک فانتزی و تخیلی و ماورایی نوشتم. اگه عیب و ایرادی توش دیدین یا بنظرتون غیر منطقی اومد به بزرگی خودتون ببخشین.
کامنتا رو هم چک میکنم اگه خوشتون اومد یا انتقادی داشتین خوشحال میشم بشنوم☆
-P.Wesper