Between Crimson and Hellfire
PART 3

از زبان ارث
به عنوان یک اصیل زاده خیلی باید احمق باشم که نفهمم میکس واقعا کیه. از اولشم بهش شک داشتم اما مطمئن نبودم. کدوم پسر جوانِ خنگی به روستایی میاد که برای امثال اون نفرین شده ست؟
وقتی به کوهستان برگشتم ورد خود به خود باطل شد. شروع کردم درمورد وردی که روم خونده بود تحقیق کردم و خیلی راحت متوجه ماجرا شدم.
اما نکتهی جالبش این بود که شیطان کوچولو نخواسته منو بکشه و این فقط یک دلیل داره : اون اصلا مقدس نیست!
البته که منم در این رقصِ گناه قرار نیست تنهاش بذارم...من میرقصم و اون از من تبعيت میکنه!
جسم بیهوشش رو به کلبهم در کوهستان آوردم و زخم گردنشو بستم. بخاطر از دست دادن خون صورتش کمی بیرنگ شده بود و لب های همیشه قرمزش مثل گچ سفید بودن.
هیچ دلیل منطقیای نمیتونم برای زیباییِ خیره کنندهش در این حالت بیارم. نگاه کردن به طوری که منظم از طریق دهان نیمه بازش نفس میکشه و روی تخت من بیهوش شده باعث میشه وجودِ قلبم رو احساس کنم.
ما خونآشام ها هم دقیقا مثل انسان ها اعضای داخلی داریم. شش داریم، معده داریم، قلب هم داریم اما همهشون خاموشن...
وقتی در کنار میکس قرار میگیرم یا حضورش رو احساس میکنم قلبم تکون میخوره. مطمئنم نمیتپه اما تکون میخوره.
دستمو روی چتری های به رنگِ شبش گذاشتم و آروم کنارشون زدم، در نتیجهش لرزش قلبم بیشتر شد.
" اینا همهش یعنی تو احساساتِ خاموشِ منو بیدار کردی میکس "
توی عالم خواب لبخند محوی زد. کمی بعد پلک هاشو از هم فاصله داد و با عنبیه ی مشکی چشماش تا مرکزی ترین نقطهی مغزم نفوذ کرد.
" بیدار شدی زیبای خفته؟"
چند ثانیه بیحرکت موند. بعد از درک موقعیتش که کلبهی نا آشنای من بود از جاش پرید و در دور ترین نقطه نسبت به من ایستاد.
" ازم فاصله بگیر...خوب میدونی من کیم نه؟... من یه شیطانم و تو از من پستتری...جایگاهتو حفظ کن خونآشامِ احمق"
با اینکه داشت داد میزد صداش از ترس میلرزید.
لبخندی زدم. از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. با هر قدمم یه قدم به عقب میرفت تا جایی که به دیوار برخورد کرد. تا حدی بهش نزدیک شدم که عملا بین من و دیوار زندانی شد.
سرشو پایین انداخت، اون باز هم از تماس چشمی فرار میکنه.
" میخوای باهام چیکار کنی پیراپات؟...مثل بقیه ی طعمههات قراره پژمرده بشم و تو قسمت شرقی کوهستان دفن بشم؟"
غم و نا امیدی توی صداش موج میزد.
چه شیطون باهوشی، مطمئنم هیچکس منو ندیده پس میکس چطوری فهمیده کجا شکارامو دفن میکنم؟
و اینکه چرا این شیطونِ باهوش بهم نگاه نمیکنه؟
"میکس ساهافاپ وقتی باهام حرف میزنی تو چشم هام نگاه کن"
هیچ حرکتی نکرد، همونجوری سرجاش موند اما انگار که از ترس خیلی ریز میلرزید. انقدر سختشه بهم نگاه کنه؟
کلافه چنگمو توی موهای پشت سرش بردم و طوری کشیدمشون که صورتش بالا بیاد.
و بوسیدمش! بدونِ فکر و برنامه و نقشه! قسم میخورم کار من نبود، این یک بوسه بود از طرف قلبم تا اعلام حضور کنه. هم به من و هم به شیطان سرکشی که لباش بین لب هام اسیره.
دقیقا نمیدونم چرا ولی میکس هم باهام همراهی کرد. هر چند خیلی کم و نامحسوس ولی لبهاش رو هماهنگ با من تکون میداد. کمی بعد دستش رو روی شونه هام گذاشت و فشاری وارد کرد تا ازش جدا بشم. یادم رفته بود که اون مجبوره نفس بکشه و من با بوسهم داشتم خفهش میکردم.
پیشانیم رو روی پیشانیش گذاشتم و نفس های گرمشو حس کردم. این پسر داره کاری میکنه بفهمم زنده بودن چه حسی داره.
"میکس ، من قرار نیست بکشمت و قرار نیست ناراحتت کنم، قرار نیست عذابت بدم و قرار نیست حبست کنم، قرار نیست بترسونمت و قرار نیست بهت آسیبی بزنم"
پیشانیش رو ازم فاصله داد و بالاخره با چشمای تیز و سرکشش بهم نگاه کرد...
معبود!! چشماش از تاریکیِ کهکشانها تاریک ترن. خوندن اونا برام غیر ممکنه!
به جرئت میتونم بگم زیبا ترین جزء صورتش چشم هاییه که پشت مژه های بلندش اسیر شدن!
"و قراره چیکار کنی ارث پیراپات؟"
"من..."
" تو چی؟ حرف بزن ومپایر! "
" حالا میفهمم...بهت حق میدم که بهم نگاه نمیکردی....تو..نمیخواستی عاشقت بشم نه؟ "
کمی اخم کرد و حتی اخمش هم زیبا بود!
" چرا درست و حسابی جوابمو نمیدی ومپایرِ بدجنس؟! گفتم میخوای باهام چیکار کنی؟"
صداش ایندفعه محکم و جدی بود. دقیقا همونجوری که شایستهی یک شیطانه!
" میخوام تو رو شیطان مخصوص خودم کنم! میخوام برات یه جهنم بسازم! میخوام تو رو بپرستم میکس! "
"پرستیدنِ شیطان گناهه پیراپات!"
" منم یک موجود مقدس نیستم که گناه نکنم، اگه پرستیدنت گناهه با افتخار گناه میکنم"
همزمان که گونه هاش به رنگ شرابهای جهنم در اومدن پوزخند زد.
توی یه حرکت خنجری تو شکمم فرود آورد و جامونو عوض کرد. حالا من بین اون و دیوار پین شدم. دستی که باهاش خنجر رو توی شکمم کرده بود به خونِ مشکی رنگم آغشته شد.
" حتی اگه شیطانت بهت آسیب بزنه باز هم حاضری بپرستیش؟"
من درد رو حس نمیکنم. شاید بنظر یه جور قدرت به حساب بیاد اما نیست. درد چیزیه که باید حس کنی تا بهت هشدار بده از نابودیِ کامل فرار کنی. جاودانگی خونآشام ها فقط توی قصه های مسخره ی آدم هاست، درسته دردی رو احساس نمیکنم ولی اگه زخمم خیلی بزرگ باشه ممکنه بمیرم.
دست خونیشو گرفتم و بوسه ای روی مچش کاشتم.
" حتی اگر این شیطان منو بکشه و بفرسته جهنم، اونجا هم منتظرش میمونم و وقتی اومد دوباره عاشقش میشم "
سکوتِ طولانی...انگار که توی دریای آشفتهی ذهنش دنبال جواب مناسب میگشت.
" من...نمیدونم چی بگم...با اینکه بهت آسیب زدم و الان تو تحت کنترل منی ولی...ولی بازم ازت م...می...ترسم"
متوجه بغض ریزش شدم. مگه یک شیطان بغض هم میکنه؟ اما چی باعثش شده؟
دستم رو نوازش وار روی صورتش کشیدم.
"چرا میترسی شیطون کوچولو؟"
مثل امواجِ شدید دریا حین طوفان ، اشک توی چشمای درشتش حلقه زد. بینیش قرمز شد و چونه و لب هاش میلرزید.
دلم نخواست اینجوری ببینمش. گریه کردنش وجودمو مچاله میکرد.
" برای اینکه عاشقتم و ازینکه تو هم عاشق منی میترسم، ذات ما این نیست پیراپات. ما باید بد و قاتل باشیم. باید بی احساس باشیم تا خودمونو از یاد نبریم ولی حالا ما رو ببین. دو موجود منفوریم که فارغ از همهی قوانینِ معبود عمیقا همدیگه رو میخوان!"
هقهق های آرومش به گریه های بلندی تبدیل شدن. بدون اینکه بفهمم چیکار میکنم تو آغوشم گرفتمش.
" هششش..گریه نکن عزیزکردهی قلبم...از چی میترسی ، از کی میترسی؟... از معبود؟ از گناه کردن؟ از زیرپا گذاشتن قوانین؟ کجا دیدی که معبود عشق ما رو گناه اعلام کرده باشه؟ کجا دیدی یه ومپایر و شیطان نمیتونن عاشق هم بشن؟ کجا دیدی ما حتما باید بد باشیم؟"
سرشو آروم از تو سینم بیرون آورد و با چشمای قرمزش بهم نگاه کرد. اون چشما چیزی رو فریاد میزدن، یه هشدار.
" پیراپات حق نداری وسط این مسیر تنهام بذاری!"
آخرین چیزی که یادمه اینه که یقم کشیده شد و منو بوسید، اول لب بالا و سپس لب پایین. جوری با حرص میبوسید که انگار داره با خودش سر قبول کردن این عشق میجنگه.
بالاخره تونستم حسش کنم، لبهاش داغ و پر از خون بودن و دندونامو برای پاره کردن گوشتش و خوردن خونش به گزگز مینداختن. نباید بهش آسیب میزدم اونم الان که دیوار دورشو برام خراب کرده.
به سختی از خودم جداش کردم و به صورتش خیره شدم.
" به این زودی تنهام گذاشتی؟..هع! باید از قبل میفهمیدم که نمیخوایش.."
با لحنی که نشون میداد نا امید شده گفت و آب دهنشو صدا دار قورت داد که باعث شد گلوی سفیدش بیشتر تو چشمم بیاد. حرفا و حرکاتش مثل دعوت نامه بود. حس کردم تمام اتصالات بین نورونهای مغزم قطع شدن و فقط یه چیز میدیدم : شکاری که عمیقا میخوامش ، اونم همین الان!
سرمو برای بوسهی بعدی جلو بردم که با انگشت اشارهش متوقفم کرد.
ادامه پارت بعدی....