Between Crimson and Hellfire
PART 2

از زبان میکس
من یک شیطانم. پدرم هم شیطان بود. پدر بزرگم هم همینطور. ما انتخاب نکردیم که گناهکار به دنیا بیایم اما مجبوریم گناهکار بمونیم. تمام نسل ما فقط با یک هدف زندگی کردن:
نابودیِ قدرت.
انتقام.
و ثابت کردن اینکه معبود نباید به خاطر بشر ما رو از بهشت بیرون میکرد.
از روزی که از بهشت بیرون انداخته شدیم روی زمين زندگی کردیم. در این جهان کالبد ما با کالبد یک انسان فرقی نداره. درد میکشیم و خونریزی میکنیم و حتی خیلی شدید تر از انسان ها میتونیم احساسات رو تجربه کنیم اما در حالت عادی احساسی غیر از کینه در قلب ما نیست.
فرق یک شیطان و یک انسان در روح اوناست. این روح ماست که ما رو تبدیل به شیطان کرده.
ما در این جهان قدرتمند ترین نیستیم ولی سعی میکنیم قدرتمندها رو نابود کنیم. دلیلش هم سادهست، چون میخوایم به معبود نشون بدیم نباید ما رو از بهشت بیرون میکرد.
هر چیزی که معبود ساخت و در این جهان گذاشت هدف ما شیطان هاست تا زمانی که معبود قبول کنه فقط ما لیاقت قدرت رو داریم و نباید به کسی غیر از ما قدرت میبخشید.
برخلاف انسان هایی که با انجام دادن گناه با معبود میجنگن ما هرگز چنین قصدی نداشتیم و نداریم! ما هنوز هم از معبود اطاعت میکنیم، ما هنوز هم به قوانینش پایبندیم، ما هنوز هم ازش میترسیم و اونو معبود جهان میدونیم!
راستش نمیدونم اگر من جای اولین شیطان بودم باز هم ممکن بود کاری کنم از بهشت بیرون انداخته بشیم؟ اگه حق انتخاب داشتم آیا شیطان بودن انتخاب من بود؟....
وقتی شایعهی پسران روستای مه آلود رو شنیدم فکر کردم مشکوکه و با کمی تحقیق و گشتن فهمیدم همش کار خونآشامیِ که در کوهستان زندگی میکنه. اونم یک خونآشام اصیل!
قدرتش حتما خیلی زیاده. گرفتن قدرتش باید سخت باشه.اما منم شیطانم و کاری که بهتر از همه بلدم همینه.
کشیش این کلیسا خیلی وقته مرده بود بنابراین به آسانی تونستم جاش رو بگیرم و خوب میون مردم پنهان بشم. مردم روستا به من اعتماد کردن و من در لباس سیاه و پشت صلیب چوبی، تبدیل شدم به چیزی که در واقعیت هیچوقت نمیتونستم باشم: یک انسان مقدس.
مدت زیادیه دارم این نقش رو بازی میکنم. در روستای مه آلود غیر از ارث پیراپات قدرت دیگه ای ندیدم و از اونجایی که من براش یه شکار خوب بنظر میام باید صبر میکردم تا خودش بهم نزدیک بشه. تمام این مدت با منتظر اون ومپایر احمق موندن وقتم تلف شد اما فکز میکنم به گرفتن قدرت اصیلش میارزه.
بارها و بارها دیدم که از کوهستان یا از پشت کلبه ها بهم نگاه میکنه. ازونجایی که جسمم شبیه یک انسانِ پسره گویا منو به عنوان طعمهی بعدی و البته آخرین طعمهش انتخاب کرده.
وقتی میبینمش یا متوجه حضورش میشم قلب پر از نفرتم تند میزنه. شاید تصورِ اینکه زمان شکار قدرتش رو ازش بیرون بکشم و زمینش بزنم برام هیجان انگیزه...
دیروز خودش با پاهای خودش به کلیسا اومد و از شانس خوبم بهم اجازه داد روش ورد بخونم. وردی که خوندم کاری میکنه با اولین جرعه ای که از خونم بخوره قدرتش از بین بره اونم بدون اینکه جونش گرفته بشه. ماموریت منم همینجا تموم میشه دیگه، نابودیِ قدرت و همین کافیه...خب...این دفعه من دلم نمیخواد اون ومپایر چند هزار ساله رو بکشم....
من میخوام برای خودم حبسش کنم چون...چون...دلیلی براش ندارم فقط دلم میخواد یه موجود مثل اونو داشته باشم. یه موجود خیلی خ...خوشقیافه؟....
بوی تند عود سوخته، فضای خالی و تاریک کلیسا رو پر کرده بود. من توی تاریکی و سکوت مطلق، کنار وانِ چوبی نشسته بودم و به صلیبی که روی میز گذاشته بودم خیره شده بودم.
میدونستم که اون امروز برای غسل میاد. حرکاتش...لبخندش...اون نگاه پر از ولع و تشنهای که تو چشماش دیدم همه و همه نشون میدادن که به این آسونیا ییخیال نمیشه. توی اتاقک مخصوص غسل منتطرش موندم و وان رو با آب مقدس پر کردم.
صدای قدمهای سنگین و آروم کسی در راهروی سنگی کلیسا پیچید. ضربآهنگ قدمهاش رو شناختم. شکارچی وارد شده بود!
لبخندی زدم که در دل تاریکی غرق شد. نورِ خورشیدِ در حال غروب، سایهش رو روی دیوارها انداخت.
" میکس؟! کجایی کشیشِ زیبایِ مه آلود؟"
خودشه بالاخره رسید. از اتاقک بیرون رفتم و به سمت اینجا راهنماییش کردم. وقتی منو دید حالت چهرهش عوض شد انگار که از دیدنم خوشحاله. یک لحظه به خونآشام بودنش شک کردم. اونا که احساسات ندارن!
" باید لخت بشی و داخل آب مقدس بشینی..."
در حقیقت اصلا نیازی به غسل دادن این ومپایرِ اصیل نداشتم. فقط میخواستم به عنوان یک کشیش باور پذیر تر باشم. اینجوری میتونستم چیزایی که زیر پارچه ی لباساش قایم کرده ببینم و میزان قدرت بدنیشو تحلیل کنم. خطری هم تهدیدم نمیکرد و همه چیز طبق نقشه پیش میرفت.
هومی گفت و سریع لباساشو از تنش جدا کرد. همهی لباساشو...
پوستش مثل بقیهی خونآشام ها رنگ پریده نیست و برنزهست. با لباس لاغر بنظر میرسید اما الان که لخت جلوی چشمام ایستاده میبینم بدنش کاملا از عضله تشکیل شده. روی بدنش نقش هایی داره که جذابیتشو دو چندان میکنه.
نگاهم داشت پایین تر میرفت. درسته من شیطانم ولی اگه به عضوش نگاه میکردم همهی نقشه هام خراب میشد. یه کشیش به نواحی خصوصی مردم زل نمیزنه، نه؟!
" میکس، نگاه کردن به بدن برهنهی مردان دیگه برای کشیش ها گناه محسوب نمیشه؟"
لعنت بهش! چند ثانیه خشکم زده بود و بهش خیره شده بودم. در اصل داشتم قدرتشو آنالیز میکردم ولی گویا خودش بد برداشت کرد. با لحن کنجکاو و واقعا سوالی اینو گفت اما من میدونستم داره تیکه میندازه.
دستپاچه شدم و نگاهمو به زحمت از بدنش جدا کردم.
"نه گناه محسوب نمیشه...یادت نره که من گناه نمیکنم ارث وگرنه دیگه کشیش نیستم"
بدون گرفتن نگاهش از صورت خجالتزدهم ، توی وان نشست. آب تا وسط سینه و بازوهای ورزیدهش رسید.
"یادم نمیاد بهت اسممو گفته باشم"
" دیروز وقتی از اینجا رفتی یک نفر اسمتو بهم گفت، تو اینجا خیلی محبوبی" با کمی مکث و فکر کردن گفتم.
"به پای تو نمیرسم کشیشِ جذاب، از وقتی اومدی یا کنارت هستن یا دارن در موردت حرف میزنن. از آرامشت، از مهربونیت و از زیباییت"
گونه هام داغ شدن، متاسفانه نمیتونم جلوی سرخ شدنم در مقابلش رو بگیرم. برای اینکه متوجه نشه خم شدم و طنابی که از قبل آورده بودم از روی زمین برداشتم.
" اونها به من لطف دارن"
و دست هاش رو به دستههای فلزی وان بستم. برخلاف انتظارم اون هیچ مقاومتی نکرد و حتی سوالی هم نپرسید. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. هیچ تنش یا اضطرابی توی چهرهش دیده نمیشد.
چرا یه خونآشام اصیل اینکارو میکنه؟ واقعا میخواد پیرو معبود بشه یا از قدرت خودش زیادی مطمئنه؟ من بخاطر محکم کاری و جلوگیری از هر اتفاق از کنترل خارج شده ای دستاشو بستم، اما دلیل اون برای این سکوت چی میتونه باشه؟
" خب حالا آب مقدس رو روی سرت میریزم، سعی کن در این حین به گناهانت فکر کنی"
باشه ای گفت و لبخند مهربونی بهم زد... این باعث شد لحظه ای در مورد کل کارایی که میخواستم باهاش بکنم احساس تردید کنم.
با یه کاسه شروع کردم آب روی سرش ریختن. موهای مشکیش به سمت پایین لیز خوردن و تو صورتش ریختن.چشم هاش رو از قبل بسته بود و توی ذهنش در حال اعتراف به گناهانش بود.
از این فرصت استفاده کردم و به قسمت ممنوعهی بدنش نگاه کردم. دیدم که هر لحظه داره بزرگ تر و سخت تر میشه. شاید که گناهان این خونآشام در مورد مسائل جنسیه؟
کاسه ی بعدی رو پر کردم و روی شونه ای راستش ریختم.
گفتم شیاطین احساسی به غیر از کینه در قلبشون ندارن؟ درسته...ولی الان یه چیز جدید از مرکز بدنم حس میکنم. برام ناشناختهست.
شاید این همون چیزیه که انسان ها بهش میگن شهوت؟
"چی...چیکار میکنی؟"
تا به خودم اومدم فهمیدم دستمو سمتش بردم و لمسش کردم. من این دستمو قطع میکنم قسم میخورم! ذهنم کاملا قفل کرد. چطوری باید حلش کنم؟ چه بهانهای جور کنم؟
پیراپات به حالم پوزخند زد "مطمئنم دست زدن به عضو یک مرد دیگه برات گناه محسوب میشه میکسِ مقد-"
نقشه همین الانشم خراب شده بود. نذاشتم جملهش رو تموم کنه و لبامو روی لباش کوبیدم. نبوسیدمش، فقط لب به لب شدیم. به عنوان یک کشیش وجهی خودمو نابود کردم. نباید اینکارو میکردم، گند زدم....
اصلا به جهنم! همین الان نقشه رو اجرا میکنم.
از لب هاش جدا شدم و نگاه خمارم رو به چهرهش دادم. اونم با حس نکردن لب هام چشم هایی که بسته بود باز کرد و با نگاه سردش بهم خیره شد. نگاهی که پر از سوال بود.
"گناه محسوب نمیشه چون من خوده گناهم!"
دوباره لبهام به لبهاش رسید. این بار بوسیدمش، نرم و لطیف. طوری که به لایه های قلب خاموشش نفوذ کنه. صدایی که از دستگیره های وان بلند میشد نشون از تلاشش برای باز کردن دست هاش میداد. البته که نمیتونست آزاد بشه. طناب ها از جنس ریسهی محکم جهنمی ساخته شده بودن.
به آرومی ازش جدا شدم. انگشت اشارمو زیر چونش بردم و نوازشش کردم.
" میخوای دستاتو باز کنم ارث پیراپات؟"
با اسم کامل صداش زدم ، میخواستم نشون بدم که از هویتش باخبرم. باز هم همون نگاه سرد...انگار که گوش هاش کر شدن و چشم هاش کور. هیچ اهمیتی نداد.
"اگه میخوای بازت میکنم. میتونی دست های پر از رگ و قدرتمندتو روی بدن پاکم بکشی و ذره ذره تصاحبم کنی. میتونی کاری کنی که از لذت و گناه به خودم بپیچم. اما شرط داره..."
" هر بهائی رو میپذیرم"
خیلی سریع و مطمئن گفت.
توی وان رفتم و روی پاهاش نشستم، لباس های مشکی رنگم خیس شدن. لبامو به لالهی گوشش رسوندم ، حالا گردنم کاملا در دسترسش بود.
" پس گازم بگیر و خونمو بخور!"
عنبیهی مشکی رنگش قرمز شد و درخشید. با سرعت رعد و برق دندونای نیشش بیرون زدن و گردنمو گاز گرفتن. بالاخره اتفاق افتاد! ارث پیراپات، خونآشام اصیلی که معبود بهش قدرت داده بود هم در مقابلم شکست خورد. باز هم پیروزی برای شیطان، برای من!
اما لعنت به بدن ضعیفم. گازش خیلی درد میکنه. نالهی دردناکی کردم و با دستام به موهاش چنگ زدم. میدونستم که حالا حالاها نمیخواد منو بکشه اما بازم هیجان و دلهره وجودمو فرا گرفت. با فکر اینکه نقشه عملی شده سعی کردم تحمل خودمو بالا ببرم.
وقتی خون من به بدنش وارد بشه آروم آروم قدرتش نابود میشه ، این یعنی خیلی زود و راحت به خواستهم رسیدم....الان تنها مشکلم زبونشه که روی زخمم میلغزه و نمیذاره درست فکر کنم.
" هوووم خیلی خوشمزه ای میکس ساهافاپ"
بخاطر کمخون شدن، دیدم تار شده و گوشهام سوت میکشه ولی مطمئنم درست شنیدم!
اسم کامل منو از کجا میدونه؟ نک...نکنه فهمیده من کیم؟ با چشمایی که از تعجب گرد شدن نگاش کردم و هیچ ایده ای نداشتم که چی باید بگم یا چیکار کنم.
"چرا تعجب کردی؟ اصلا احتمال نداده بودی هویتتو بفهمم شیطون کوچولو؟ نگو که نمیدونستی این کوهستان هر طلسم و وردی رو باطل میکنه؟"
دستاشو در عرض یک ثانیه از حصار طناب ها خارج کرد، انگار که از اولم میتونست خودشو آزاد کنه.
جام امن نیست فعلا باید ازش فاصله بگیرم. میخواستم از روی پاهاش بلند شم که محکم نگهم داشت. زورش چندصد برابر منه اما بازم شانسمو امتحان کردم که نتیجهش چیزی جز پرواز قطرات آب به مقاصد مختلف اتاقک نشد. بالاخره نا امید شدم و دست از تقلا برداشتم.
" من...شکست خوردم پیراپات...زود باش منو بکش"
" اوه معبود! برای مردن زیادی خوشگلی، اصلا حتی فکرشم نکن اجازه بدم بمیری"
تو یه چشم به هم زدن در حالی که بغلش بودم از توی وان بلند شد و مجدد گازم گرفت...دیگه نفهمیدم بعدش چیشد.
ادامه پارت بعدی....