Between Crimson and Hellfire
PART 1

از زبان ارث.
سالهای زیادیه که در این کوهستان زندگی میکنم، انقدر زیاد که دیگه اولین باری که پامرو اینجا گذاشتم یادم نمیاد. درختان بلند و کهنسال، صخرههای سیاه و خزهبسته، رود باریکی که از دل سنگها میگذره و شبها زیر نور ماه مثل نوار نقرهای میدرخشه. کوهستان برای من خونه بود، خونه ای ساکت و سرد و تنها.
غیر از من، درختان و حیوانات وحشی موجود دیگه ای اینجا وجود نداره. البته روستای کوچیکِ "مه آلود" ، در کنار کوهستان هست طوری که بعضی از کلبه های چوبی انسان ها تا روی کوهپایه کشیده شدن.
بیشتر صبحها در روستا مه غلیظی میچرخه و سقفهای شیروانی رو میپوشونه. دود بخاریها از دودکشها بالا میره و صدای زنگ کلیسا در تمام دره میپیچه. مثل اسمش، اونجا واقعا مه آلوده.
از این بالا که نگاه میکنم سقفهای چوبی، چراغهای کمنور و مردمی ترسیده که نسل به نسل، قصههای عجیبی دربارهی کوهستان برای هم تعریف میکنن میبینم. قصه هایی که بیشترشون در مورد منه و اونا نمیدونن هیولایی که ازش میترسن سالهاست از دور بهشون خیره شده.
من یک خونآشام اصیل هستم و میتونم مدت زیادی بدون خوردن خون زندگی کنم. از کشتن انسان ها خوشم نمیاد. درسته خودم از اینکه زندم خوشحال نیستم ولی گرفتن حق زندگی از کسی برام سخته، مخصوصا زندگی پر از احساسات و شیرینِ این آدم ها.
بنابراین سالی یک یا دو بار اجباراً و برای بقا خون میخورم.
دلیل خاصی نداره اما ترجیح میدم خون پسران جوان بین ۱۹ تا ۲۵ سال رو بخورم ؛ شاید چون طبق تجربهام خون اونا خوشمزه تره و بهم قدرت بیشتری میده.
اینکار من باعث شده بین مردم روستا شایعاتی پخش بشه. وقتی با پنهان کردن هویتم اونجا میرم از زبان خودشون میشنوم.
《اگر کسی شب صدای قدمهایی را پشت سرش شنید، نباید برگردد》
《چون ممکن است چیزی در تاریکی منتظرش باشد》
اونا میگن این روستا برای پسران جوان نفرین شده. همه ی خانوادهها سعی میکنن فرزندان خودشون رو در اون سن مخفی کنن و با محدود کردنشون از اونها محافظت کنن چون میترسن یک روز توسط هیولا دزدیده و ناپدید بشن.
هیچکدومشون تاحالا واقعا ندیدن من چه بلایی سر اونها میارم.
هر شش ماه یک بار زمانیکه ماه درست در وسط آسمان قرار میگیره قدرت من در پایین ترین سطح خودشه. در اون زمان باید به روستا بیام و خون انسانی رو بخورم تا بتونم زنده بمونم.
وقتی طعمه ها رو پیدا میکنم با یک گاز سطحی بیهوششون میکنم و به خونهم در کوهستان میبرمشون. از اونجایی که خون وقتی با هورمون ها مخلوط میشه خوشمزه تره، قبل از هر بار تغذیه باهاشون میخوابم. اینکارو انقدر تکرار میکنم تا زمانی که هیچ خونی تو بدنشون نمونه.
بخوام صادق باشم برام سرگرم کننده ست وقتی طعمه هام ازم میترسن و همزمان از خوابیدن باهام لذت میبرن...بعدش که مثل یک گل پژمرده و چروکیده شدن دفنشون میکنم.
مدتی میشه که کشیش جدیدی به کلیسای این روستا اومده. به حدی زیباست که گاهی شک میکنم انسان باشه. پوستش مثل یه شیشه ، سفید و شفافه. اونقدر شفاف که اگر دقت کنی میتونی حرکت خون زیر پوستش رو ببینی. مثل یک ملافهی تمیز پاک و بیگناهه. وقتی با اون لب های خوشفرم و قرمزش لبخند میزنه و به مردم عبادت کردن یاد میده حس میکنم مقدس ترین موجود جهانه.
از وقتی این کشیش وارد روستا شده، مردم بیشتر از قبل دربارهی کلیسا و کشیشِ جوانش حرف میزنن. میگن اون خیلی عجیبه، زیباست، آرام و بیش از حد پاک.
من به این حرفا اهمیتی نمیدادم ، تا اینکه خودم دیدمش. برای اولین بار بعد از قرنها، گرسنگی تنها چیزی نبود که در وجودم تکون خورد. نمیدونم چه حسیه اما میفهمم.
من انتخابش کردم! میخوام ایندفعه خون اون پسر رو بخورم. سعی میکنم دیر تر از همه ی شکار هام بکشمش و دلیل این احساسی که دارمو کشف کنم.
"اوه ارث خوش اومدی! خیلی وقته که ندیدمت"
و بعد دستش رو برام تکون داد.
اون دختریه که هر دفعه به روستا میام مثل چسب بهم میچسبه.
"والری ممنون بابت خوشآمد گوییت. راستش کار هام در شهر زیاد هستن و وقت نمیکنم خیلی به روستا بیام. پدرت چطوره؟"
مثلا یواشکی خندید. خودشو بهم نزدیک کرد و در گوشم لب زد:
" دیگه نباید پدر صداش کنیم. بگو روحانی از بس که میره به کشیش جدید میچسبه و معبود رو عبادت میکنه"
باز هم کشیشِ جدید! چرا همه چیز به اون ختم میشه؟ چرا از درونم احساس گرمی دارم؟ چرا حتی با یادآوریش باید این احساسو داشته باشم؟
" الان توی کلیساست؟ "
دختر با عشوه هومی گفت.
"میرم دیدنش، فعلا والری"
و صبر نکردم تا چیزی بگه یا دنبالم بیاد. خودمو سریعا به کلیسا رسوندم.
ظهر بود و هیچ کس در کلیسا دیده نمیشد. در ورودی رو باز کردم که صدای جیر مانند بلندی در سالن پخش شد.
"درود معبود بر شما، خوش آمدید"
این صدای بهشتی متعلق به کسی غیر از کشیش جوان نمیتونست باشه. با نگاهم دنبال منبع صدا گشتم و بالاخره در حال بیرون اومدن از اتاقکی که در کنار درب سالن قرار داشت دیدمش. لباس روحانی مشکیرنگش مرتب و ساده بود. صلیب چوبی کوچیکی میان انگشتاش داشت و موهای تیره رنگش کمی روی پیشانیش ریخته بودن. خیلی عرفانی و مطهر بنظر میرسید.
"د...درود"
خنده داره وقتی یک خونآشام چندهزار ساله مثل من لکنت بگیره نه؟ وقتی دیدمش انقدر محو زیبایی و معصومیتش شدم که زبانم بهم خیانت کرد.
" اومدی تا عبادت کنی؟ یا میخوای به گناهانت اعتراف کنی؟ اگر هم بخوای دعا کنی میتونم بهت کمک کنم"
"من خب...نمیدونم چطوری باید عبادت کنم..."
البته که دروغ گفتم.
"پس اولین باره به اینجا میای...میخوای پیرو معبود بشی؟"
"بله"
سریع و بدون فکر کردن گفتم. اگر این باعث میشد بتونم زمان بیشتری رو در کنار این کشیش بمونم پس حاضرم پیرو معبود بشم.
" این خیلی خوبه! دنبالم بیا تا کمکت کنم...تصمیم خوبی گرفتی. انسان ها باید دینی داشته باشن تا بتونن در زمان سختی از اون استفاده کنن و قلب و روحشون رو آروم کنن.ما بر طبق قوانین معبود و کتابش زندگی میکنیم و با روش هایی که خودش بهمون یاد داده عبادتش میکنیم. در اصل همه ی این ها برای نزدیکیِ بیشتر به معبود هست. کتاب و دین فقط پل بین ما و معبوده"
تحت تاثیر صدا و ظاهرش قرار گرفتم و اصلا گوش نمیدادم چی میگه. میتونم قسم بخورم زیبا ترین موجودیه که تاحالا توی جهان نفس کشیده.
همزمان که برام توضیح میداد راه میرفت و بالاخره به انتهای سالن رسید، صلیب دستش رو روی میز گذاشت و یک صلیب بزرگ تر دستش گرفت.
" زانو بزن ، اولین کار اینه که نیت کنی"
در مقابلش زانو زدم، حالا از بالا بهم نگاه میکرد. موهای نرم و بینی قشنگش از این زاویه بهتر به نظر میرسن. آیا معبود اصلی اون نیست؟
صلیب رو روی شونهم گذاشت و به زبانی که تا به حال نشنیده بودم چیزهایی گفت.
" تموم شد، میتونی بلند شی. باید فردا هم بیای تا غسلت بدیم و تو رو از گناهانت پاک کنیم"
از روی زمين بلند شدم و مقابلش ایستادم. این بار مژه هاش بودن که به خوبی خودنمایی میکردن، در اصل اون تار های مشکی برای یک پسر زیادی بلند و پرپشت بودن....
" ممنونم کشیش...؟باید چی صدات کنم؟"
لب های شکوفه مانندش کش اومدن و لبخند زد. سرش رو پایین انداخت، متوجه شدم وقتی باهام حرف میزنه از تماس چشمی خودداری میکنه. شاید خجالت میکشید؟ یا چشمان مقدسشو از گناه حفظ میکرد؟
"صدام کن میکس...بدون پیشوند. میکسِ تنها"
لحن حرف زدنش صمیمی تر شد، انگار که کمی گاردشو برام پایین آورده. از اینکه بهم نگاه نمیکرد داشتم اذیت میشدم. دلم میخواست به چشم های درشتش نفوذ کنم و تمام پاکیشون رو ازش بگیرم.
چونش رو گرفتم و مجبورش کردم سرشو بالا بیاره به امید اینکه تو چشم هام نگاه کنه.
" اسم زیبایی داری میکس...درست مثل خودت. ازت ممنونم و فردا میبینمت"
حتی اگر خونآشام هم نبودم جمع شدن خون توی گونه هاش رو تشخیص میدادم.
یعنی خونش چقدر میتونه خوشمزه باشه؟ اگه بدن پاکش زیرم از لذت پیچ بخوره خوشمزه تر میشه؟ اگه در گناه غرقش کنم هم بازم اینجوری برام سرخ میشه؟
با گرفتن لبخند محوی از سمتش رهاش کردم و کلیسا رو به مقصد کلبهی کوهستانیم ترک کردم.
" منتظرت هستم ومپایر خوشقیافه! "
میکس آروم گفت طوری که فقط خودش و معبود شنیدن.
ادامه پارت بعدی....