Betrayal
Fardous
چند سالی میشه با کسی که دوسش داره ازدواج کرده و زندگیشون بدون هیچ دعوا یا بحثی پیش میرفت با روشن شدن صفحه گوشیش سریع از میز برداشت و پیام تهیونگ رل سابقش رو باز کرد:"میتونم بیام خونتون؟"
خوشحال بود از اینکه قراره تهیونگ بیاد پس جواب اجازه داره رو فرستاد و عشقش رو صدا زد:"جیمین"
با خستگی از حموم بیرون امد و منتظر ادامه حرف جونگ کوک موند:"قراره دوستم بیاد میشه همه چیز رو اماده کنی"
با تکون دادن سرش موافقتش رو اعلام کرد و دوباره وارد حموم شد،از وقتی خواهرش و همسرش به مسافرت رفتن بچشون رو امانت پیش جیمین و جونگ کوک گذاشته بودن ولی این بچه انقدری شیطون بود که سه هفتس جونگ کوک با جیمین رابطه نداشتن حتی یک بوسه ساده رو هم نتونستن انجام بدن.
بعد از حموم کردن بچه سراغ آشپزخونه رفت کیک،نسکافه و شکلات رو روی سینی گذاشتی و از پله ها بالا رفت با پاهاش اتاق کار جونگ کوک رو باز کرد و سینی رو روی میز گذاشت.
با دیدن کثیف بودن اتاق شروع به جمع اوریش کرد و کاملا تمیزش کرد.
با عجله وارد اتاقش شد و بلاخره تنها شدن از پشت همسرش رو بغل کرد:"دلم واست تنگ شده"
جیمین لبخند ساده ای زد و از بغل جونگ کوک جدا شد:"نگقتی مهمونت کیه؟"
لبخند از رو لب جونگ کوک محو شد:"عاااام میاد میبینیش"
حرفی نزد و از کنار جونگ کوک رد شد ولی قبل از رفتن صداش رو شنید:"ولی این یادت باشه جیمین من دوست دارم"
چرا این حرف زیادی واسه جیمین تلخ بود؟احساس بدی به این کلمه داشت ولی بیخیال سراغ کارش رفت.
بلاخره تهیونگ امد با دیدن اینکه جیمین زیادی سرش سراغ بچه شلوغه زودتر تهیونگ رو وارد اتاق کرد:"خوشحالم که امدی"
تهیونگ با اخم رو صندلی نشست:"بهش نگفتی من میخوام بیام؟"
سرشو پایین انداخت و با صدای ملایمی گفت:"نه چون میدونستم نمیخواد بیاد"
به میز نگاه کرد همه ی خوراکی ها بودن پس چه بهونه ای بیاره تا جونگ کوک بره با دیدن آب نیست سریع گفت:"جونگ کوک زیادی گلوم خشک شده میتونی واسم آب بیاری"
چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت با رفتن جونگ کوک،نیشخند ترسناکی زد و سریع مواد تحریک جنسی رو توی نسکافه ریخت:" زندگیت رو خراب میکنم جیمین چون از من بردیش"
و جعبه قرمز رنگ رو وارد جیبش کرد.
کلی باهم در مورد کارهاشون صحبت کردن و هرچقدر جونگ کوک نسکافش رو میخورد بیشتر احساس گرما میکرد.
با دیدن جونگ کوک که زیادی قرمز شده از جاش بلند شد و جلوی جونگ کوک زانو زد:"انگار تحریک شدی بیبی"
از خودش متنفر شد پس کار تهیونگ بوده که این بلا سرش اورده،با درد پایین تنش اهی کشید و نفسشو ازاد کرد.
دستشو رو عضو پوشیده جونگ کوک گذاشت و شروع به مالیدن کرد:"دوست دارم جونگ کوک"
دیگه تحمل این همه درد رو نداشت از سرجاش بلند شد و تهیونگ رو به دیوار چسبوند و لبای تهیونگ رو تصاحب کرد.
هرکاری میکرد این بچه ساکت نمیشد:"برات عروسک خرسی رو بیارم"
بچه با ذوق به علامت اره سرشو تکون داد،بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و به طبقه ی بالا رفت از اتاق بچه عروسک رو برداشت و وقتی از اتاق کار جونگ کوک رد میشد صدای اه و ناله آشنایی رو میشنید با ترس در اتاق رو باز کرد و با صحنه خیانت عشقش رو دید.
با حس ورود یک نفر هردو به مخاطب نگاه کردن،عروسک از دستش افتاد و با چشامی گرد شده به جونگ کوک نگاه کرد:"جیمین من..."
با صدای جونگ کوک سریع از کنار در گذاشت و بدو بدو خودش رو به در خروجی رسوند درد همه وجودش رو گرفته بود با شدت گریه میکرد از جونگ کوک متنفر شده بود که هنوز به فکر تهیونگ بوده:"جیمین صبر کن"
با عجله دنبال جیمین تو خیابون ها میدوید تا متوقفش کنه ولی این اتفاق نیوفتاد چون جیمین با سرعت بیشتر میدوید:"نهههههههه جیمین"
صدای جونگ کوک مساوی با برخورد کامیون به جیمین بود،با ترس نزدیک شد و به بدن خونی جیمین نگاه کرد:"جی...جیمین"
صداش میلرزید دیگه هیچ حسی تو وجودش نبود با گریه جلوی جسدش زانو زد و جیمین رو بیشتر تو بغلش فشرد و گریه میکرد،با دستای که میلرزیدن موهای رنگ پریده جیمین رو از پیشونیش کنار زد:"خوا...خواهش میکنم چشا..چشاتو باز کن"
ولی هیچ حرکتی از جیمین ندید و بیشتر قبل شروع به گریه کردن کرد