Beta or Omega?

Beta or Omega?

EWAN

-تو چیکار میکنی؟

-من باید این سوالو بپرسم تو توی خوابگاه ما چیکار میکنی؟

-خوابگاه شما؟ وایسا ببینم تو هم اینجا زندگی میکنی؟

به کنار زدن نیکی وارد اتاق شد. جونگوون با دیدن اومدن هیسونگ از تختش پایین اومد.

- سلام هیونگ بی خبر اومدی.

-من همیشه بی خبر میام. ببینم این واقعا هم اتاقیتونه؟

تکه دوم جملش رو با صدای ارومی گفت که مبادا به گوش نیکی برسه هر چند گوشای نیکی از چیزی که فکر میکرد تیز تر بود!

-اره من هم اتاقی جدیدشونم مشکلی هست؟

-نه اتفاقا خیلی خوبه میتونم بیشتر ببینمت پسر خوشگله

با پایان جملش دوباره چشمکی نصیب نسیم کرد. همیشه فقط بلده چشمک بزنه و لاس بزنه.

نیکی با دیدن چشمک هیسونگ قیافه ای به خودش گرفت که انگار حالش بهم خورده از رفتار هیسونگ اما برعکس هیسونگ با دیدن قیافه نیکی لبخندی زد که ردیف جلوی دندون هاش نمایان شد. دوباره مشغول حرف زدن با جونگوون شد. نیکی که دید کاری نمیتونه بکنه سوییشرتش رو برداشت و با گذاشتن هدفونش رو گوش هاش از اتاق بیرون رفت تا چرخی توی محوطه بزنه.

با خارج شدن از ساختمان خوابگاه، به سمت نیمکتی رفت که کمی اونور تر زیر درختی قرار داشت. گوشیش رو در اورد و به هدفونش وصل کرد و اهنگ مورد علاقش رو پلی کرد. با شنیدن اهنگ مورد علاقش لبخندی به لبش اومد و با بستن چشم هایش، سرش رو یه تنه درخت که درست پشت صندلی قرار داشت تکیه داد.

همونطور که داشت با ریتم اهنگ پاهاش رو تکون میداد، احساس کرد کسی کنارش نشسته. فکر کرد دوباره باید هیسونگ باشه پس خودش رو اماده کرد تا بپره بهش اما با باز کردن چشماش با فرد دیگری مواجه شد. استاد پارک. همون استادی که امروز به خاطر تاخیر چند دقیقه ایش باهاش بد رفتاری کرد. امروز صبح اون رو با کت و شلوار اتو شده و مرتب دیده بود اما الان, فقط یک شلوار ساده با یک تیشرت استین بلند ابی پوشیده بود.

حدس میزد اینجا ببینتش. بلاخره بخشی از این خوابگاه برای استاد ها بود پس دیدنشون خیلی عادی بود.

سونگهون از همون لحظه که از ساختمان خارج شده بود، دیده بود نیکی روی نیمکتی که هر روز میشینه، نشسته. بعد از شنیدن حرف هایی که پشت در کلاس شنیده بود خیلی دوست داشت ببینه که واکنش نیکی با دیدنش چی میتونه باشه پس به سمت نیمکت رفت و اون سر نیمکت نشست.

با دیدن نگاه نیکی روی خودش سرش رو سمتش برگردوند.

-دانشجوی تاخیری!

نیکی با شنیدن اون لقب به خنده افتاد. هر کسی هم براش لقب میگذاشت یا مسخرش میکرد با ملیتش این کارو میکرد اما این مرد... هه

-هه چه خبر استاد سخت گیر!

-استاد سخت گیر؟ لقب جدیدی بود.

-کسی هم تا حالا منو اینجوری صدا نزده بود.

-مگه چی صدات میکردن؟

نیکی با به یاد اوردن لقب هایی که بهش میدادن, چهره اش در هم رفت. سونگهون با دیدن در هم رفتن چهره نیکی، ترجیح داد در موردش صحبت نکنه . با خودش گفت شاید یاد اور خاطره بدی براش باشه.

-تو اینجا چیکار میکنی، نیکی؟

این بار ترجیح داد با همون اسم اصلیش صداش بزنه شاید اینجوری بهتر باشه.

-توی خوابگاه زندگی میکنم اومده بودم هوا خوری.

با شنیدن لحن سرد نیکی، متوجه شد خیلی ناراحت شده.

-بخاطر لقبی که بهت دادم ناراحتی؟ یا دوست نداری با اسمت صدات کنم؟

نمیخواست توضیح بده. چطور باید بهش میگفت از بچگی همیشه مسخره میشده؟ چطور بهش میگفت از اینکه کسی با لقبی صداش بزنه متنفره؟

-فقط.... خوشم نمیاد با لقب صدا زده بشم.

این بار با لحن اروم تری صحبت کرد تا شاید استادش بد برداشت نکنه.

با شنیدن توضیح نیکی، فهمید باید خیلی اذیت شده باشه .

-پس... همون نیکی خوبه؟

با تکون دادن سرش تایید کرد . اومده بود تا از شر اون مرتیکه کله قرمز راحت شه که حالا استادش جلوش ظاهر شده بود و ارامشش رو بهم ریخته بود. بدون توجه به اینکه شاید استادش بخواد بازم حرف بزنه هدفونش رو دوباره روی گوش هاش قرار داد و اهنگ جدیدی پلی کرد.

سونگهون بعد کمی فکر کردن در مورد اینکه چه اتفاقی برای نیکی افتاده که نسبت به لقب ها اینجوری واکنش نشون میده، سرش رو سمتش برگردوند که متوجه شد دوباره مشغول اهنگ گوش دادنه. به هر حال نیومده بود که خلوتش رو بهم بریزه پس بدون توجه به نیکی، سیگاری از پاکتش که توی جیب شلوارش بود در اورد و مشغول کشیدن شد.

با احساس بوی سیگار چشماش رو باز کرد و سیگاری بین انگشت های استادش دید. اولش تعجب کرد. چطور همچین استاد قانون مداری داره توی محوطه خوابگاه اونم جلوی یه دانشجو سیگار میکشه؟

سونگهون از لحظه ای که شعله اتیش رو روشن کرد، متوجه شد نیکی دوباره بهش زل زده. اما این بار نه به سونگهون، بلکه به سیگار توی دستش!

-میخوا-

-تو مگه استاد قانون مداری نیستی؟ پس چطور توی محوطه خوابگاه جلوی دانشجوهات سیگار میکشی؟

نیکی قبل از اینکه بخواد به پیشنهاد استادش گوش بده، حرفش رو قطع کرد. همونطور که اون امروز صبح اذیتش کرده بود، اونم الان میخواست اذیتش کنه.

سونگهون که توقع این حرفو نداشت، بدون اینکه متوجه بشه از روی تعجب و شاید کمی عصبانیت، رایحشو توی هوا پخش کرد. رایحه سونگهون خیلی قوی بود جوری که میتونست یه امگا رو از پا در بیاره! نمیدونست نیکی دقیقا الفاست یا امگا اما حدس میزد با پخش کردن رایحش میتونه کمی تحت تاثیر قرارش بده. غافل از اینکه نیکی بتاعه!

چند دقیقه کامل به هم زل زدن. سونگهون متعجب بود که چطور نیکی نسبت به بوی ذغال قوی ای که ازش ساطع میشه واکنش نشون نداده و نیکی، بدون اینکه بدونه چرا و چطور احساس میکرد دچار تنگی نفس شده و احساس سرگیجه داشت. نمیدونست بخاطر چیه. شاید بخاطر سیگار؟ اما اون قبلا پیش پدرش که سیگار میکشید بوده و هیچوقت اینجوری نشده پس چرا الان باید اینجوری بشه.

حدس زد شاید بخاطر اینه که چیزی نخورده پس از جاش بلند شد تا برگرده به اتاقش. سونگهون که بلند شدن نیکی رو دید، سیگارش رو روی زمین انداخت و با کم پاش لهش کرد و از جاش بلند شد تا اونم به اتاقش بره.

سونگهون متوجه شده بود که نیکی کمی تلو تلو میخوره. اگه بخاطر فرمون های خودش بود الان حتی نمیتونست راه بره پس چرا اینجوری بود؟

سعی کرد با قدم های بلندش خودش رو به نیکی برسونه و دقیقا زمانی که دوش به دوش نیکی قرار گرفت، نیکی احساس کرد بدنش خیلی سنگین شده و بدون اینکه متوجه بشه پلک هاش روی هم افتادن و توی بغل سونگهون فرود اومد.

نمیدونست چیکار کنه. الان دقیقا نیکی توی بغلش افتاده بود. سرش توی گردنش بود و بدنش کاملا در اختیار دست های سونگهون بود. سونگهون با هر نفس نیکی که به گردنش میخورد، احساس عجیبی توی وجودش حس میکرد. چند ثانیه که توی همون حالت موندن، سونگهون احساس کرد نیکی مثل قبل عادی نفس نمیکشه. با دستش سعی کرد ضربانش رو اندازه بگیره. ضربان قلبش داشت کمتر میشد. نمیدونست باید باهاش چیکار کنه. همینطور ولش کنه بمیره ؟ یا ببرتش درمانگاه؟

هیسونگ بعد از تموم شدن کارش با جونگوون، ازش خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.

-یعنی اون خوشگله کجا رفته؟

زیر لب با خودش تکرار کرد. میخواست بازم سر به سرش بزاره. همینطور که زیر لب با خودش حرف میزد به طبقه همکف خوابگاه رسید. وقتی از راهرو پله ها خارج شد ، با عجیب ترین صحنه زندگیش مواجه شد. همون پسری که بهش خورده بود و هیچ جوره کم نمیاورد، الان کاملا بی دفاع توی بغل استاد پارک، افتاده بود.

-چه اتفاقی افتاده؟

صداش از تعجب کمی اروم شده بود. سونگهون با دیدن هیسونگ توی چند قدمیشون احساس کرد فرشته نجات به دادش رسیده. با اون قدی که نیکی داشت عمرا اگه میتونست تنها اونو تا درمانگاه که تقریبا اون سر محوطه خوابگاه ها بود ببره.

-اون لی هیسونگ خوبه که اینجایی. داشت میومد بره بالا توی اتاقش که یهو غش کرد نمیدونم چش شده میتونی کمکم کنی ببرمش درمانگاه؟

هیسونگ با وجود اینکه فقط میخواست اون پسرو اذیت کنه، اما با دیدنش اونم اینجوری توی این وضعیت ، نفهمید چرا اما نمیخواست تنهاش بذاره پس با قرار دادن یک دستش زیر زانو هاش و یک دستش پشت کمرش، براید استایل بغلش کرد و با استاد پارک راهی درمانگاه شدن.

یعنی چه اتفاقی برای بتا افتاده بود که اینجوری شد؟ بخاطر بوی سیگار؟ بخاطر گشنگی؟ یا شاید بخاطر فرمون های استاد پارک؟ یعنی چه چیزی تونسته اینجوری بتا رو بیهوش کنه؟


Report Page