Best FRIEND ?

Best FRIEND ?

𝙉𝙞𝙡𝙖

میدونی ، قانون نویسنده شدن اینه که یه نویسنده هیچ‌وقت بهترین داستانشو تعریف نمیکنه و اون‌ رو فقط برای خودش نگه می‌داره. و سال‌ها طول کشید تا این صفحه‌ها رو با بهترین اتفاقای زندگیم پُر کنم، ولی خودخواهیم هیچ‌وقت نذاشت اون لحظه‌ای که زندگیمو به قبل و بعد تقسیم کرد، بنویسم؛ لحظه‌ای که اون رو شناختم.

توی یه روز آفتابی زمستونی، که عجیب هم بود، رفتم سمت اسباب‌بازی‌فروشی جدیدی که نزدیک خونه‌مون باز شده بود. قصدم مشخص بود، می‌خواستم فقط اسباب‌بازی‌ها رو ببینم، مخصوصاً بخش موردعلاقه‌م رو.

تو یه راهروی پُر از عروسک، چشمم افتاد به یه سری عروسک خرگوش. برام عجیب بود. از وقتی بچه بودم، همه‌ی اطرافیانم همیشه برام خرس‌عروسکی می‌خریدن، ولی اون روز، یه خرگوش‌عروسکی سفید قشنگ چشممو گرفت. داشتم با دقت به اون موجود پشمالو نگاه میکردم ، که یهو یه لمس نرم رو شونه‌م حس کردم ..

یه جفت چشم درشت و براق، پوستی روشن که قطعاً نرم و لطیف هم بود، یه کم قدبلندتر از من ، لبخند بامزه و دوست‌داشتنیت با اون دندون‌های خرگوشی، یه‌جوری توجهمو جلب کرد که برای چند لحظه همه‌چیز برام تار شد.

با خودم فکر میکردم مگه میشه کسی همیشه، همیشه یه لبخند اون‌قدر زیبا رو روی لباش نگه داره ؟

ولی وقتی پای تو وسط بود، جواب همیشه «آره» بود.

دلم میخواد همیشه همینجوری ازت یاد کنم...

تو، در حالی که داشتی بهم لبخند میزدی،

و من، نمی‌دونم چرا، عروسک خرگوشمو دادم به کسی که قراره بهترین دوست زندگیم بشه.


فکر کنم حدود دوازده سالمون بود که واقعاً زندگی‌هامون به هم گره خورد. خانواده‌هامون از قبل همدیگه رو میشناختن.

تو رو هم تو همون مدرسه‌ای ثبت‌نام کرده بودن که من میرفتم. هم‌سن بودیم، تو یه کلاس مینشستیم، تکالیفمون یکی بود.

انگار سرنوشت داشت فریاد میزد که «این دو نفر باید همیشه کنار هم باشن»

و ما هم بی‌هیچ اعتراضی قبولش کردیم.

ما شبیه هم نبودیم، احتمالاً هیچ‌وقت هم نشدیم. ولی واسه هم ساخته شده بودیم.

تو، که از خجالت نمیرفتی بگی سفارش نوشیدنیتو توی کافه اشتباه آوردن ، کولا خواسته بودی، اما لیموناد آورده بودن.

و من، که عصبانی از قیافه‌ات بخاطر ترش بودن لیمو، رفتم با پسر صندوق‌دار دعوا کردم که چرا نوشیدنی درستو نیاورده.

منی که همیشه نمیفهمیدم باید چقدر پول بدم‌ ، و تو که از قبل حساب کرده بودی دقیقاً چقدر لازم داریم.


تو در اتاق من روی زمین دراز کشیده بودی و کتاب میخوندی، من موسیقی گوش میدادم، همه چیز پر از سکوت بود اما با بهترین همراهی که میتونستم داشته باشم. اون روزها به من یاد دادن که تا زمانی که "تو" با منی و "من" با توئم ، چه توی سکوت و چه نه، ما همیشه بهترین دوست برای همدیگه خواهیم بود.

تو ۱۴ سالگی دیدم که قلبت برای اولین بار شکست. الباه .. باید اون جمله آخر رو اصلاح کنم، در ۱۴ سالگی احساس کردم که قلبِ من شکست. وقتی که دیدم که اشک میریزی و گریه میکنی برای کسی که لیاقتش رو نداشت، و مطمئناً هیچ‌کس لیاقتِ تو رو نداشت. من همیشه با هر کدوم از ادمایی که باهاشون تو رابطه میرفتی مثلِ یه آدم متنفر رفتار می‌کردم، اونها هیچ وقت نمیتونستن چیزی که من از تو میفهمیدم رو درک کنن، اونها هیچ وقت نمیتونستن طوری رفتار کنن که من می‌دونم دوست داری باهات رفتار بشه، اونها هیچ وقت نمیدونن که گل‌های مورد علاقه‌ات گل کاملیاست ، چون پدرت هر سال برای تولدت بهت هدیه میداد تا بهت یادآوری کنه که حتی توی زنستون سرد هم همیشه گلی وجود داره که با گلبرگ‌های بازش بهت صبح بخیر بگه.


با اینکه از دیدن اشک‌هات متنفر بودم، اما این رو دوست داشتم که بلافاصله به سمت من، به سمت آغوش و بین بازوهای کوچیکِ من میومدی، چون میدونستی که هیچ جای بهتری برای آسیب‌پذیر بودن وجود نداره ، مگه اینکه کنارِ من باشه. اگه هیچوقت از زبون من نشنیدی که از تو برای دادن این همه اعتماد به من ، تشکر کنم، فکر کنم امروز روزیه که اینو میشنوی.

نوجوونی خیلی سخت بود. حالا که با آرامش بیشتری در موردش فکر میکنم، نمیدونم اگه تو اون لحظات کنار من نبودی سرنوشت من چی میشد، اما به لطف تو میتونم اون سال‌ها رو با این همه عشق و محبت به یاد بیارن.

واقعاً مثل یه معجزه‌ بود که هر روز تو رو در کنارِ خودم داشتم.

تو ۲۱ سالگی، اولین و مهم‌ترین قولمون رو به همدیگه دادیم.

من با یکی از طولانی‌ترین رابطه‌هام، حدود دو سال، و شدیدترین احساساتی که داشتم بیرون اومده بودم. تو هم با چندین تجربه عاشقانه ناامیدکننده سابقه داشتی. ماه اون شب برای ما میدرخشید، مطمئن نیستم چرا یا چطور، اما شروع به صحبت کردیم ، درباره رویاهامون.

اولین بار که در موردش صحبت کردیم، به تو گفتم که میخوام نویسنده بشم، و تو به من گفتی که رویات اینه که خواننده‌ی من باشی، من خندیدم اما بعد تو با جدیت زیادی به من نگاه کردی و گفتی: "بومگیو، من هیچ رویای خاصی ندارم، اما اگه رویای تو نویسنده شدنه ، رویای من اینه که وفادارترین تحسین‌کننده‌ی تو باشم."

من ناخوداگاه گریه کردم ، احتمالاً ناخودآگاهم وزن این کلمات رو میدونست، هرچند بومگیوی ۲۱ ساله‌ هیچ تصوری ازشون نداشت.

بعدش از من پرسیدی که رویای دیگه‌ای هم تو ذهن دارم یا نه، قلبم هنوز کلمات تو رو بعد از ۱۲ سال به یاد داره .. صادقانه ترین رویایی رو که میتونستم داشته باشم رو فاش کردم: "با تو تا آخر عمرم بمونم." به من نگاه کردی، انگار که تعجب کرده باشی. از خودم پرسیدم که یعتی خیلی خودخواهانست ؟ اما تو اینطور فکر نمیکردی.

"بومگیو، اگه وقتی ۳۰ ساله بشیم و هنوز اون شخص خاص رو پیدا نکرده باشیم، با من ازدواج میکنی؟"

چه ایده‌ی دیوانه‌واری، ازدواج با بهترین دوستت، مگه نه ؟


روزی که رویاهایمان را محقق کردیم کتابفروشی به طور رسمی برای افتتاح باز شده بود، همراه با اولین کتابم، "بهار آبی". و اولین کسی که اونجا بود چوی سوبین بود، اولین و وفادارترین تحسین‌کننده‌ا‌م.

"ممنونم که همیشه کنارم بودی. تموم نوجوونی و زندگیِ من با حضور تو پر شده . حساس گرمای زیبای تو ، توی دنیای سرد من باعث شد که بهار بالاخره شکوفا بشه، بهار آبی من. شکوفا بشه، گل کاملیای زیبای من، چوی سوبین."

امیدوارم اولین تقدیرنامه‌ی من رو به یاد داشته باشی.

امیدوارم به یاد داشته باشی که هر صفحه از کتابم رو در گرمای آغوش تو ، توی تاریک‌ترین روزها نوشتم، امیدوارم به یاد داشته باشی که تونستم رویام رو محقق کنم چون با کلماتت به من دلگرمی دادی، امیدوارم به یاد داشته باشی که همه چیز ممکن شد چوت تو زمانی که حتی خودم به خودم باور نداشتم، به من باور داشتی، امیدوارم به یاد داشته باشی که من، بومگیو، وفادارترین تحسین‌کننده‌ی تو هستم.


ما توی مهمونی نامزدی یکی از دوستامون بودیم، تو حالا با یک دوست پسر جدید که به نظر میرسید خیلی دوسش داری، من با دیتِ جدیدم که مدتی پیش تو تیندِر پیدا کردم. یکی نزدیک شد تا از من درباره تو بپرسه، اما با تعجب جواب دادم که مطمئناً با دوست پسرت روی صندلی های پشتی نشستی، اما اون شخص بیشتر تعجب کرد "متاسفم، فکر کردم شما... شما دقیقا کیِ سوبین میشید؟" عذرخواهی کرد.

ما دقیقا برای هم چی بودیم؟

چوی بومگیو و چوی سوبین، برای هم چی بودن ؟

ما بهترین دوست بودیم، برادرهایی بودیم که خون مشترک نداشتیم، خانواده بودیم، خانه بودیم، پناهگاه بودیم، ستاره‌هایی بودیم در میان یک کیهان پر از سیاراتِ مختلف، همسفر بودیم، همدست بودیم، ما .. همه چیز بودیم.

هیچ تعریفی نبود که بتونه بگه ما دقیقا چی بودیم یا من چه احساسی نسبت به تو داشتم.

عشق؟ عشقِ عاشقانه‌؟ عشقِ دوستانه‌؟ عشقِ خانوادگی؟ عشقِ سرنوشت‌ساز؟

بعد از مدتی فهمیدم که .. ما غرق در عشقی پاک، منحصر به فرد و ساده بودیم.


سیزده مارس، تو روز تولد سی سالگی من، چوی سوبین با کت و شلوار سفید در خانه‌ام را زد. یه جعبه‌ با دو حلقه نقره‌ای ساده توی دست داشت.

" با من ازدواج میکنی؟"

خندیدیم، همدیگر رو بغل کردیم و با کمی تمسخر اما هیجان توی قلبم به تو بله گفتم.

چوی سوبین به قولش عمل کرد، تو روز تولد سی سالگی من، هر دو پس از مووان و کات از روابط بدمون ، تصمیم گرفتیم به قولمون عمل کنیم.

قولمون برای با هم بودن تا آخر عمرمون.

نمیدونم که ما همیشه این‌قدر احساسی بودیم یا نه...

تک یه دفتر کوچیک توی کلیسا، وقتی داشتی اون برگه رو امضا میکردی که ازدواجمون رو رسمی میکرد ، بهم گفتی:

«هیچ آینده‌ای نیست که ما توش با هم نباشیم، چون من نمیتونم تصورش کنم.»

حرفت باعث شد شک کنم که آیا واقعاً من باید نویسنده میشدم؟

وقتی گرما و صداقت قلبِ تو همیشه بهترین کلمات رو داشت،بهترین جمله‌ها، و بهترین شعرها. باید من نویسنده میشدم یا تو ؟

اگه بخوام از بهترین بخش ازدواجمون بگم،

اون شب‌هایی بود که قانعم میکردی یه انیمه ببینیم، در حالی که داشتیم از غذای موردعلاقه‌مون لذت میبردیم ، غذایی که به اجبار، غذای موردعلاقه‌ی تو هم شده بود.

و بعد پتو برمیداشتیم و تا وقتی خوابمون ببره، روی مبل یه فیلم میدیدیم.

با تمام قلبم عاشق اون رابطه‌ی افلاطونیمون بودم.

با اینکه درباره‌اش حرف زده بودیم و حتی تحلیل کرده بودیم که آیا باید همه‌چی رو به سطحی عاشقانه یا حتی فیزیکی پیش ببریم،

اما همیشه همون همراهی گرم و صمیمی برامون کافی بود.

البته باید اعتراف کنم که اون بوسه‌های کوچیک قبل خواب یا موقع خداحافظی واقعاً خوشحالم میکرد.

هر روز کنار تو بودن ، باعث میشد حس کنم خوش‌شانس‌ترینم که یک «چوی سوبین» توی زندگیم دارم. واقعاً خوشحال بودم. حس دوست‌داشته‌شدن داشتم،

حس می‌کردم برام ارزش قائلی، حس امنیت داشتم، و حس می‌کردم تنها کسی‌ام که توی چشمهات وجود داره.

نمی‌دونم توقع زیادیه یا نه، ولی دلم میخواد که تنها کسی بوده باشم توی چشمهات... و قلبت وحود داشته باشه.

و اگه خدایی اون‌طرف ستاره‌ها وجود داره،

ازش تمنا میکنم که توی هر زندگی‌ای که قراره داشته باشم، دوباره یه چوی سوبین رو توی زندگیم بهم بده.

یا شاید تقدیرمون این بوده…

افلاطون، فیلسوفی از یونان باستان،

نقل‌قولی از شاعر آریستوفانس کرده بود که میگفت:

انسان‌ها زمانی چهار دست، چهار پا و دو چهره داشتن ، و بعد، زئوس ما رو از وسط نصف کرد،به‌عنوان مجازاتی برای غرورمون.

و از اون موقع محکوم شدیم به این‌که

در زمین سرگردان باشیم ..در جست‌وجوی نیمه‌ی گمشده‌مون.

ممنونم که اون روز به سمت من اومدی.

نمی‌دونستم اون روز بالاخره نیمه‌ی گمشده‌م رو پیدا میکنم ، روح هم‌نفس من ،چوی سوبینِ من.

دوستت دارم،

دیروز، امروز، و تا همیشه.

آهنگ‌هایی که گوش میدادم و منو به یاد تو مینداختن الان مثل یه فشار سنگین روی قفسه‌ی سینه‌‌ام شدن

باید خوشحال باشم که این‌همه روز رو کنارم بودی...

شمارش از دستم در رفته، ولی ۷۲ سال انگار خیلی کمه.

چوی سوبین...

ما توی دنیای دیگه‌ای دوباره همو میبینیم؟

چوی سوبین...

ما الان توی یه جهان دیگه کنار همیم؟

چوی سوبین...

دوباره عاشقم میشی؟

چوی سوبین...

باز هم سولمیتِ هم میشیم؟

چوی سوبین...

صدای منو میشنوی؟

چوی سوبین...

منتظرم میمونی؟

هیچ‌کس نگاه‌های معنادار ما رو، خنده‌های هماهنگ‌مون رو، فهمیدن همدیگه بدون حتی یک کلمه، شنیدن همدیگه بدون هیچ اعتراضی،

دونستن اینکه اون لحظه کدوم آهنگ توی ذهنمون بود، تموم کردن جمله‌های ناتموم همدیگه رو... هیچکدوم رو هیچکس متوجه نشد.

هیچکس هرگز نمیفهمه چه ارتباطی بین من و تو به وجود اومد.

چون هیچ‌کس هرگز نمیفهمه که من و تو، سرنوشت همدیگه بودیم ، هستیم ، خواهیم بود.

Report Page