Bergamot

Bergamot

MRKIMVHUB

همون‌طور که دست سالم پسر رو توی دستش گرفته بود، خم شد و بوسه‌ی آرومی روی بند انگشت‌هاش نشوند.


سرش رو بالا نیاورد و توی همون حال، پیشونی‌اش رو به پیشونی صدفش چسبوند.


ذهنش به چند ساعت قبل سفر کرد. وقتی با کلافگی پشت میزش توی اتاق اساتید نشسته و در تلاش برای برقراری تماس با امگای صدف و ماسه‌اش بود.


- تماس با مشترک مورد نظر امکان‌پذیر نمی‌باشد. لطفاً بعداً تماس بگیرید.


فشار انگشت‌هاش رو دور گوشی بیشتر کرد.


از ظهر روز قبلش، جونگ‌کوک مدام تمام تماس‌ها و پیام‌هاش رو نادیده می‌گرفت و آلفای ترنج هیچ راهی برای ارتباط برقرارکردن باهاش نداشت. حتی دیشب تا دم در خونه‌ی مجردی جونگ‌کوک که امگا قبل‌از آشنایی با تهیونگ اونجا زندگی می‌کرد هم رفته بود؛ اما امگاش در رو، روش باز نکرد.


خیلی با خودش فکر کرد که چه‌کار اشتباهی انجام داد که موجب رنجش پسر شده بود؛ ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسید.


توی ذهن و افکار تهیونگ که همه‌چیز عادی و خوب بود؛ پس چرا امگاش نادیده‌اش می‌گرفت و خودش رو پنهون می‌کرد؟ یا شاید هم تهیونگ ناخواسته باعث ناراحتی صدفش شده بود.


یه بار دیگه همه‌ی اتفاقات روز قبل رو توی ذهنش مرور کرد. صبح کنار جونگ‌کوک و درحالی‌که سر صدفش به سینه‌اش تکیه داده شده بود، از خواب بیدار شد. بعداز اون، طبق روال هر روز، با ماشین تهیونگ به دانشگاه اومدن. با بوسه‌ای روی پیشونی‌اش، امگاش رو بدرقه و خودش هم به‌سمت دفتر اساتید حرکت کرد تا با برداشتن کتاب مورد نظرش، اولین کلاسش رو شروع کنه.


ساعت دوازده ظهر بود که با زنگ خواهرش، مجبور شد بقیه‌ی کلاس‌هاش رو کنسل کنه و به خونه‌اش بره. به‌خاطر فشردگی کلاس‌های دیروز جونگ‌کوک، مجبور شد به فرستادن پیامی به امگاش بسنده کنه... حتی نتونست بهش زنگ هم بزنه و شاید همین باعث ناراحتی امگای صدفی‌اش شده بود؛ اما منطقی نبود؛ چون جونگ‌کوک هیچ‌وقت همچین عادت‌هایی نداشت که سر مسئله‌ای به این بی‌ارزشی، قهر کنه یا بره.


حتی جونگ‌کوک به اون شدت قهر هم نمی‌کرد. آلفای ترنج رو نادیده می‌گرفت؛ ولی خودش رو غیب نمی‌کرد.


دیروز وقتی بعداز برگشتن از خونه‌ی خواهرش، پاش رو داخل منزل مشترکش با جونگ‌کوک گذاشت، هیچ اثری از امگاش نبود و همه‌چیز از اونجا شروع شد؛ بی‌جواب‌موندن تماس‌ها و پیام‌هاش و بی‌خبری از جونگ‌کوک.


توی همون حین که آلفا توی گوشه‌ای از دفتر به‌سختی با افکارش درگیر بود، مکالمه‌ی چند تا از اساتید باعث تیزشدن گوش‌هاش شد.


متوجه نشد چه اتفاقی افتاد؛ ولی شنیدن مکالمه‌ی اون دو نفر، باعث تیرکشیدن سرش و مجنون‌شدن قلبش شد.


فقط تونست با شتاب، جوری که صندلی پشتش روی زمین بیفته، از جاش بلند شه و با چشم‌های پر از تمنا در مورد هویت فرد مورد بحث از اون زن بپرسه.


- جئون جونگ‌کوک و ایم لیا.


شنیدن دو کلمه‌ی جئون جونگ‌کوک کافی بود تا دنیا دور سرش بچرخه و دیدش تار بشه. برای چند لحظه طوری سرش گیج رفت که هر لحظه امکان داشت بیفته.


نفهمید چطوری از دفتر اساتید و دانشگاه زد بیرون، حتی نفهمید چطوری تا رسیدن به نزدیک‌ترین بیمارستان که گویا اون دو نفر رو برده بودن، رانندگی کرد.


توی راه دو بار نزدیک بود به‌خاطر سرعت بالا و بی‌احتیاطی‌اش تصادف کنه و به ماشین‌های دیگه بکوبه؛ اما تهیونگ اهمیتی قائل نمی‌شد. توی ذهنش فقط مکالمه‌ی اون سه نفر جولان می‌داد و باعث می‌شد پاش رو بیشتر روی گاز فشار بده.


- دیروز چند تا از دانشجوها توی محوطه‌ی بیرون دانشگاه دعوا و کتک‌کاری کردن. دو تاشون راهی بیمارستان شدن. صورت پسره کاملاً خونی شده و اوضاع وحشتناکی بود‌.


با رسیدن به بیمارستان، مثل روانی‌ها از ماشین پیاده شد و به‌سمت میز پذیرش دوید. با گفتن اسم جونگ‌کوک، شماره‌ی اتاقش رو گرفت و حالا اینجا بود، بالای سر امگای بیهوشش.


دست راست، پیشونی، دماغ و قسمتی از گونه‌اش باندپیچی شده بود‌ن؛ البته این‌ها فقط چیزهایی بودن که آلفای ترنج توی نگاه اول متوجه‌شون شد.


توی دعوای دیروز، یکی از بتاهای طرف مقابل، با چاقو به جون جونگ‌کوک افتاده و علاوه‌بر جراحاتی که تهیونگ می‌دید، ضربه‌ای هم به شکمش زده بود. می‌شد گفت لیا آسیب زیادی ندیده و فقط بازوش زخمی شده بود؛ اما جونگ‌کوک...


تهیونگ با دیدن امگای نازدار و دردونه‌اش، حس کرد دنیا دور سرش چرخید. با تمام وجود دلش می‌خواست تبدیل بشه و بعداز پیداکردن کسی که این بلا رو سر نازدارش آورده بود، گلوش رو بدره و تکه‌پاره‌اش کنه.


خوشبختانه قانون در این مورد از طرف قربانی، یعنی جونگ‌کوک حمایت می‌کرد و حتی اگه تهیونگ به‌خاطر گرفتن انتقام امگاش، اون شخص یا اشخاص رو می‌کشت، مجبور نبود به کسی جواب پس بده.


حتی اگه چنین قانونی هم وجود نداشت، باز انجامش می‌داد؛ چون حمایت پدرش رو داشت. پدری که اگه لب تر می‌کرد، تمام گرگینه‌ها مقابل تهیونگ تعظیم می‌کردن.


تنها چیزی که باعث شد همین‌الان زنگ نزنه و هویت اون دو نفر رو نپرسه تا نره سراغشون، این بود که دکتر بهش گفت جراحات وارده خیلی جدی و عمیق نیستن و ردهای روی صورت امگاش، با چند جلسه لیزر و استفاده از چند داروی مخصوص، به‌طور کامل از بین می‌رن.


همین‌طور گفت که ضربه‌ی چاقو به شکمش عمیق نبوده و به هیچ‌کدوم از اعضای اصلی جونگ‌کوک آسیب جدی وارد نشده؛ ولی آیا قرار بود تهیونگ همین‌طوری منتظر بشینه تا آدم‌هایی که جرئت کرده بودن به جونگ‌کوکش، صدفش، امگاش و نازدارش آسیب بزنن، اون بیرون برای خودشون بگردن؟ اون هم درحالی‌که جونگ‌کوک این‌قدر بی‌دفاع و مظلوم روی این تخت خوابیده بود؟


نفس عمیقی کشید و سرش رو عقب آورد. دستش رو لای ابریشم‌های قهوه‌ای سوخته‌ی جونگ‌کوک فروبرد و انگار که مقابلش یه جواهر شکننده قرار داشت، آروم لمسشون کرد.


بوسه‌ی آرومی روی تارهای صاف و خوش‌حالتش گذاشت و گوشی‌اش رو از جیبش درآورد.


همون‌طور که با یه دستش موهای جونگ‌کوک رو لمس می‌کرد، با اون‌یکی وارد لیست مخاطبینش شد و اسم پدرش رو لمس کرد.


گوشی رو به گوشش چسبوند. به بوق سوم نرسیده بود که صدای پدرش با همون لحن همیشه آروم و متین، توی حلزونی گوشش پیچید.


- تهیونگ؟


الان توی شرایطی نبود که با پدرش احوال‌پرسی کنه. بعداً و توی یه شرایط مناسب‌تر، وقتی از خوب‌بودن حال جونگ‌کوک مطمئن شد، می‌تونست مجدداً زنگ بزنه. مطمئناً پدرش درک می‌کرد.


- بابا، می‌تونی اسم و آدرس چند نفر رو برام پیدا کنی؟

ـــــــــــــــــــــــ

من شما رو دوزت دارم، شما هم این کار رو دوزت داشته باشید؛ وگرنه کلاه‌مون می‌ره توی هم.🏴‍☠️

همچنین مراقب خودتون باشید. تن‌هاتون سلامت و لبخندهاتون پایدار.🐚🤍

- موچی (شنبلیله)

Report Page