Beloved

Beloved

Can I say something to you... Something I've holding onto?💌

هوا برایش تازگی داشت. بوی گیاه ها و بوته هایی که حتی بخاطر سرما یخ زده بودن رو تا عمق وجودش حس میکرد. اما این بوی زندگی بود. نمی‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد. اختیاری نداشت.

به خانه رسید. کفش هارو مرتب چید و وارد شد. با صدای بلند:

+سلام من اومدم.

-سلام هی چیه کبکت خروس میخونه؟ غذا خوردی؟

یونجون تعجب از اینکه چرا خبری از دعوا توی این خونه نیست لب زد:

+چی؟ نه فقط خوشحالم که یک روز توی این خونه آشوب نیست و همه کار خودشونو انجام میدن. سیرم مامان؛ شما بخورین.

گوشیشو روی میز گذاشت، بدون اینکه لباس هاشو تعویض کنه خودشو روی تخت انداخت. صدای پیامک از گوشیش بلند شد؛ یونجون با عجله سمت گوشی رفت و اصلا براش مهم نبود در حین رفتن از تخت افتاده و زانو اش سیاه کرده.

+هی پسر؛ امروز چطور پیش رفت؟ چیزی هم تونستی بگی؟

-یااا بومگیو تو یاد ما نمیکنی... حالا همین لحظه باید پیام بدی؟

+.... چیه منتظر پیام سوبین بودی؟ اون الان خوابه تو هم بگیر بخواب صبح تمرین داریم‌.

«فردا»

چشم های خواب‌آلودش رو مالید و آلارم گوشیش رو خاموش کرد.

نوتیف های گوشیش رو چک کرد. چشماش برق خاصی زد و روی کلمه ای قفل شده بود

مثل جن‌زده ها از روی تخت خواب پرید. پیام رو باز کرد:

+هیونگ بیداری؟ فکر کنم من فردا زنگ آخر بیکار باشم، اگه اون زمان سختت نیست... بیا بریم سالن ( 01:23 شب )

یونجون فحشی نثار بومگیو کرد ( که اون الان خوابه آره؟! لعنت بهت بومگیو)

پیام رو چند بار خوند نمیدونست چی بگه، آب دهنش و قورت داد و دستش سمت کیبورد گوشی رفت.

+سلام حالت چطوره؟ آره فردا زنگ آخر من بیکارم؛ پس داخل سالن میبینمت. ( 07:30 صبح )

بلند شد و لباس هاشو پوشید و از خونه خارج شد. در بین راه با بومگیو تماس گرفت:

+هی بومگیو بیداری؟ پاشو بیا کارت دارم

-دیگه بیدارم کردی... ساعت چنده؟ ( 07:45 صبح ) وایییی خوب شد زنگ زدی، وایسا الان میام.


بومگیو نفس نفس زنان خودش رو به یونجون رسوند. بند کولش کج افتاده بود و موهاش به دلیل اینکه با سرعت دویده بود نامرتب شده بودن.

خم شد و دستش و به زانوهاش گرفت تا نفسی تازه کنه

+چی شده هیونگ؟! مضطرب به نظر میای

یونجون همینطور بی حرکت و خنثی زل زده بود تو چشماش بعد آروم شروع کرد به حرف زدن:

+اون دیشب پیام داد... و منِ احمق به حرف تو گوش دادم و گرفتم خوابیدم

-عا پس بگو موضوع سوبینه، خب پیام داد که داد چه بهتر

+احمق! بهم گفت امروز بریم سالن

-خب اینم باز چه بهتر تر

+وای تو چرا نمی‌فهمی، من باید چه خاکی تو سرم بریزم

-ببین هیونگ نگران نباش فقط توکل کن!!!

یونجون اومد با پشت دست بومگیو رو بزنه که بومگیو جاخالی داد و براش زبون در آورد

-کلاستون دیر نشه چوی یونجون شی

یونجون سری از تاسف تکون داد و پشت سرش حرکت کرد

وارد کلاس شدن امروز باید دریبل و حمله رو تمرین میکردن

توی زمان استراحتشون همه نفس نفس میزدن و مشغول خشک کردن عرقی که از صورتشون روونه بود شده بودن

بومگیو در همین حال کنار یونجون نشست و محکم ضربه ای به پای یونجون زد

+هی چه مرگته تو

-اخ درد گرفت؟باااشه ببخشید، حالا گوش کن امروز بهترین فرصته.

+فرصت برای چی؟

-برای اینکه بالاخره بهش بگی؟!

+وسط بسکتبال؟ دیوونه ای؟

-دقیقا وسط بسکتبال! اینجوری هیجانی تره

یونجون تو فکر فرو رفت که چیکار می‌تونه بکنه که رشته افکارش توسط سوت مربی پاره شد و همه سر تمرین برگشتن

«سالن ورزش»

سالن تقریبا خالی بود. نور از پنجره ها به زمین می‌تابید. هر از گاهی صدای تیز کشیدن کفش های ورزشی روی کف لیز سالن و زدن توپ به زمین به صدا در می اومد.

چشم‌هاش رو اطراف چرخوند و اثری از یونجون نبود.

+پس هنوز نرسیده

آروم زمزمه کرد و سمت سبد توپ رفت. توپی رو زیر بغل گرفت و براندازش میکرد.

+چطوری اینقدر راحت بالا پایینش میکنن وقتی اینقدر سنگینه؟!

زمزمه وار با خودش حرف میزد و توپ رو به زمین میزد.

جدا از اینکه بفهمه دوتا چشم براق روباهی از اون گوشه سالن بهش خیره شدن

یونجون با لبخند بهش نگاه میکرد و آروم آروم قدم هایش رو به سمتش پیش میبرد.

به پسر رسید و دستش رو رو شونش گذاشت

سوبین روشو برگردوند

+عو هیونگ اومدی؟

به توپ توی دستش اشاره کرد و ادامه داد:

+من زودتر شروع کردم...

یونجون لبخند زد و سرش رو تکون داد کمی از پسر فاصله گرفت و رو به روش ایستاد

-خب‌...اول نحوه گرفتن توپ. این خیلی مهمه

دست های سوبین رو گرفت، انگشت هاشو روی توپ تنظیم کرد

سوبین چیزی از صحبت های یونجون نمی‌فهمید وقتی دستاش توسط کسی که دوست داره گرفته شده بود و محو دیدن چهره زیبا یونجون بود

یونجون سرشو بالا آورد و نگاهی به سوبین انداخت

-نه خیلی سفت بگیرش نه خیلی شل. اینجوری برای حرکات اذیت میشی.

سوبین آب دهنش رو قورت داد و یک تک خنده ریزی کرد

+عا باشه فهمیدم هیونگ

یونجون سرشو تکون داد و لبخند زد

-خب نظرت چیه پاس رو تمرین کنیم؟ من میرم عقب تر و تو به سمت من پرتابش کن

سوبین سر تکون داد و توپ رو به سمت یونجون پرتاب کرد اما حتی به یونجون نرسید

-هی پسر یکم قوی‌تر اون توپ رو پرتاب کن

سوبین ببخشیدی گفت و ادامه داد

ایندفعه سوبین پاس بهتری رو سمت یونجون پرت کرد و یونجون جفت شصت‌شو به نشونه اینکه کارت عالیه بالا آورد و بهش لبخند زد. سوبین لبخند دندون نمایی زد و از عملکرد خودش راضی بود.

-هی میخوای یه شوت سمت حلقه بزنی؟

+میتونم؟

-اره چرا نتونی؟

+احساس میکنم حتی نزدیک حلقه هم نرسه

و بعد خندید

یونجون خندید و توپ رو سمتش پرت کرد

-فکر کنم تا وقتی اینارو بگی نتونی... فقط باور داشته باش

سوبین جلوی حلقه ایستاد و تمرکز کرده بود که توپ رو گل کنه

چشماشو بست و باز کرد؛ پاهاش رو کمی خم کرد و دستش رو بالا آورد و بعد پرش و پرتاب توپ.

توپ به حلقه خورد و دور حلقه چرخید ولی گل نشد و پایین افتاد

+اَههههه نزدیک بودا

-اشکال نداره اولین تلاشت بود، مطمئنم شوت بعدیت گله

یکم اونطرف تر چند نفر درحال تمرین بودن که توپ رو پرتاب کردن

توپ توی هوا چرخ میزد و به سمت یونجون و سوبین حرکت میکرد

سوبین مطمئن نبود که توپ به سر یونجون برخورد کنه یا نه ولی دستش رو سمتش دراز کرد و به سمتش میدوید

+هیونگ... مواظب باااش

یونجون دستپاچه به سوبین نگاه میکرد و با خودش می‌گفت چرا داره میاد سمت من که سوبین با پرش بلندی روی یونجون افتاد و دوتاشون رو زمین افتادن

+هی هیونگ نجاتت دادم نزدیک بود توپ بخوره تو سرت

یونجون تک سرفه ای زد سوبین رو متوجه موقعیت کرد

سوبین که دید روی یونجون دراز کشیده هینی کشید و دستپاچه میخواست از روی یونجون بلند شه که دست یونجون مانعش شد

+خببب... سوبینا فکر کنم باید یچیزی رو بهت بگم... باید بگم که... خب یادته قرار شد درخواستی ازت داشته باشم...؟ من می‌خوام... می‌خوام...

درِ سالن یهویی باز شد

کای با صورتی هراسون وارد شد و نفس نفس میزد

∆سوبین... سوبینا کجایی

نگاهش به سوبین افتاد و آب دهنش رو قورت داد. چهرش نگرانی رو فریاد می‌زد و ترسیده جلو اومد

∆سوبینا... نونات... اون بیمارستانه...

چشمای سوبین رنگ نگرانی گرفتن و سریع بلند شد و سمت کای رفت چشماش می‌لرزید و به صورت کای خیره شده بود

کای چشماش رو بست و فشار داد و بهش گفت

∆چیزی نیست... فقط باید بریم بیمارستان

از سالن خارج شدن

خیلی سریع همچی اتفاق افتاد و یونجون تازه متوجه جای خالی سوبین و گرمای تنی که تا چند دقیقه پیش حس میکرد شد.

تازه متوجه وضعیت شده بود ‌و نگرانی به چهرش نفوذ کرد در صورتی که اصلا نمیدونست چرا اینقدر نگران شده...


Report Page