Belated Bonds - part 26.
@liUMooni
















با اینکه صبح دیر از خونه بیرون زده بود، اما باز هم نتونست بیشتر از دو ساعت توی شرکت دووم بیاره؛ مدام به تهیونگ فکر میکرد، پس طی تصمیمی که برای همه شوکهکننده بود، از شرکت خارج شد و به سمت خونه به راه افتاد.
الان آخرین چیزی که بهش فکر میکرد کار بود و اولویت اولش، جایی توی خونه درحال درد کشیدن بهخاطر گرگش بود...
اضطرابی ناشناخته به قفسهی سینهاش چنگ میانداخت، انگار قلبش از پیش اتفاقی رو حس کرده بود.
با فکر به این موضوع، فرمون ماشین رو محکمتر توی مشتش فشرد و سعی کرد تا جایی که میتونه، سریعتر برونه. هزار فکر از ذهنش گذشت، اما هیچکدوم دلیل کافی برای این عجلهی بیمنطق نبود؛ خودش هم نمیدونست چرا، فقط میخواست کنار جفتش باشه.
شاید مثل تمام اون چندماهی که امگا سعی داشت کنار آلفا باشه و جونگکوک با بیتفاوتی، همهچیز رو خراب کرده بود! بهخوبی خبر داشت که نمیتونه اون چند ماه رو طی سه هفتهای که متوجه اشتباهاتش شده جبران کنه؛ اما این دلیل نمیشد که دست از تلاش برداره! شاید هنوز دیر نشده نبود، شاید هنوز میشد بخش کوچیکی از اون همه فاصلهی ساختهشده رو از بین برد.
با پارک کردن ماشین توی پارکینگ خونه، قدمهای کلافهاش رو به سمت در ورودی برداشت و بعد از زدن رمز، اون رو باز کرد.
در بدو ورود، بوی آشنا و شیرینی که ترکیبی از گرما و آرامش بود، توی فضا پیچید؛ اما دیدن امگایی که تنها با تیشرت سفید و پاهای برهنهای توی آشپرخونه میگشت، تیر خلاصی برای آلفا بود.
تهیونگ پشت پیشخوان ایستاده بود؛ نور مهتابی روی پوستش انعکاس سردی انداخته و رشتههای موهاش بینظم روی پیشونیاش ریخته بود. اون تیشرت سفید به قدری برای تن ظریف پسر بزرگ بود که تا پایین رونش رو پوشونده و مشخصا با یک حرکت کوچیک، یقهی گشادش از روی شونهاش میافتاد.
تهیونگ که از لحظهی اول متوجه ورود مرد شده بود، سرش رو برگردوند و از روی شونه، نگاهی به آلفا انداخت.
سعی کرد نون تست رو میون انگشتهای لرزونش بگیره و به مربای توتفرنگی آغشتهاش کنه، اما رایحهی پرتقال آلفا اونقدر روی خودش و گرگش تاثیر گذاشته بود که لرزش زانوهاش رو به وضوح حس میکرد.
جونگکوک آب دهنش به زحمت رو قورت داد و بعد از در آوردن کتش، به سمت آشپرخونه قدم برداشت. دیدن چهرهی سرخ و تبدار پسر، باعث میشد جرقههایی درون قلب آلفا شعلهور بشه و چشمهاش خمارتر از حالت عادی بشن.
امگا سعی کرد بیتوجه به حضور مرد، لقمهای توی دهنش بذاره تا این ضعف دیوونهکننده رو برطرف کنه و جونگکوک که بیحالی پسر رو میدید، کلافه از اینکه نمیتونه کاری برای خوب شدنش بکنه، بهش نزدیکتر شد.
_بهتری؟
صدای هوم کشیدن پسر رو در جواب شنید و درحالی که به جوابش اطمینان نداشت به سمت یخچال رفت تا لیوان آبی بخوره که با حس شدیدتر شدن رایحهی پسر، بیاختیار پلکهاش روی هم قرار گرفتن و فکش قفل شد.
لیوان آب رو سر کشید و دوباره به طرف پسری که حالا آشفتهتر به نظر میرسید، برگشت.
امگا، لعنتی به گرگ احمقش که انقدر سریع به جفتش واکنش نشون میداد، فرستاد و با رها کرد نون تست روی میز، قصد رفتن کرد که در لحظه بازوش اسیر دست مرد شد.
آلفا با اخمی که بهخاطر رایحهی شدید و تحریک شدهی پسر روی پیشونیاش شکل گرفته بود، فاصلهاش رو با تهیونگ کمتر کرد و در تلاش بود که شونه و ترقوهی کاراملی رنگ امگا که حالا از یقهی گشاد لباس بیرون زده و توی دید آلفا قرار داشت رو دید نزنه!
با صدای خشداری پرسید:
_تهیونگ... خوبی؟!
امگا درحال کلنجار رفتن با خودش بود؛ دروغ گفتن راجعبه حالش چه تاثیری داشت؟ اون هم وقتی آشفتگی، حال بدش رو توی چهرهاش فریاد میزد!
حس میکرد جای انگشتهای آلفا روی پوستش، هم قلب و هم بدنش رو به آتیش کشیده! سرش رو به دو طرف تکون داد و با صدایی که بهزور به گوش میرسید، لب زد:
_نه...
_چی ش-
میخواست چیزی بپرسه که با دیدن نگاه پایین افتادهی پسر، چشمهاش رد نگاهش رو گرفت و با دیدن صحنهی رو به روش، قلبش تپیدن رو از یاد برد.
مایع غلیظ اسلیک، راهش رو از ورودی پسر به رونهاش پیدا کرده بود نگاه گرسنهی مرد، اون چند قطره رو روی پوست مرطوب امگا دنبال میکرد.
سرش رو مردد بالا گرفت و بیاختیار امگا رو به خودش نزدیکتر کرد. با رها کردن بازوی پسر، انگشتهاش رو به پهلوی تهیونگ رسوند و درحالی برای حفظ تماس چشمیشون در تلاش بود، فشاری به پهلوش وارد کرد.
تهیونگ نفسش رو توی صورت مرد رها کرد و با قلبی که انگار وظیفهی تپیدن رو از یاد برده بود، بیحرکت منتظر حرکت بعدی آلفا موند.
نامحسوس لبی گزید که صدای جونگکوک، جایی نزدیک به گوشش شنیده شد:
_میتونم...؟
امگا نفس بلندی کشید و خواست چیزی بگه که آلفا پیشدستی کرد:
_سکس... نمیکنیم!
قبل از هرچیزی، چشمهاش صداقت حرفش رو به پسر ثابت کردن، اما باز هم امگا گارد خودش رو حفظ کرده بود. حس گرمی اسلیک روی رونش، پوستش رو مور مور میکرد و قلقلک میداد.
زمانی که دستهای جونگکوک از پهلوهاش پایینتر رفتن، نفسش رو توی سینه حبس، و ناخودآگاه انگشتهاش رو قفل بازوی مرد کرد.
جونگکوک که نگاه بیرمق پسر رو دید، بین نفسهای نامنطمش پلکهاش رو ثانیهای روی هم گذاشت و بیهوا، پیشونیاش رو به پیشونی امگا چسبوند. وقتی واکنشی ازش دریافت نکرد، صدای بم و زمزمهوارش رو به گوش پسر رسوند:
_اذیتمون... نکن، تهیونگ...
امگا قدمی به عقب برداشت که باعث شد پشتش به میز غذا خوری تکیه بخوره، اما با حرکت جونگکوک به سمتش، حتی یک سانت هم از آغوش مرد جدا نشد.
درحالی که هنوز پیشونیهای تبدارشون به هم تکیه خورده بود، امگا تصمیم گرفت لرزش صداش رو کنترل کنه و ثانیهای بعد، زمزمه کرد:
_داری اذیت... میشی؟
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_پس نمیدونی خودت چقدر... اذیتم کردی...
تهیونگ میون نفسهای بریدهاش کلماتی که حتی درصدی از درد دلش رو بیان نمیکردن لب زد، اما لحنش بیش از خشم، پر از غم بود. هر کلمهاش مثل تکهی شیشهای شکسته از قلبش روی زمین میافتاد.
وقتی حرکت انگشتهای مرد رو از پهلو به سمت رونش حس کرد، تپش قلبش شدت گرفت و بیاختیار، دستش رو مشت کرد.
آلفا دو انگشتش رو روی رد اسلیک امگا کشید و در لحظه به طرز واضحی لرزی که از تن پسر رد میشد رو حس کرد. رایحهی عسل لحظه به لحظه شدیدتر، و بدن تهیونگ کمکم توی آغوش مرد حل میشد.
جونگکوک کمی سرش رو خم کرد و بیهوا، نرمی گوش پسر رو بین لبهاش کشید که باعث شد تهیونگ لبش رو گاز بگیره تا صدایی از گلوش خارج نشه.
بعد از اینکه آلفا از مرطوب شدن اون قسمت اطمینان حاصل کرد، لبهاش رو عقب کشید و همونجا زمزمه کرد:
_نمیکنم... دیگه اذیتت نمیکنم.
بودن توی اون موقعیت، خاطرات خوبی رو برای امگا یادآور نمیشد... مدام ذهنش به سمت رات آلفا میرفت و هربار، حماقتهاش مثل یک فیلم از جلوی چشمهاش رد میشدن.
جونگکوک که انگار ذهن پسر رو خونده بود، با باز کردن پلکهاش، طی یک حرکت غیرمنتظره تهیونگ رو توی آغوشش بلند کرد و باعث شد امگای متعجب، صدایی از گلوش خارج کنه.
_ه..هی... چیکار میکنی..!
مدلی که جونگکوک بلندش کرده بود، طوری بود که برای حفظ تعادلش مجبور بود پاهاش رو دور کمر آلفا حلقه کنه، پس این کار رو انجام داد چون به نظرش صحنهی افتادنش وسط خونه اصلا صحنهی جالبی نبود. هرچند، یه جورایی میتونست اینو حس کنه که جونگکوک قرار نبود بذاره بیفته.
قدمهای مرد، اون دو رو به سمت اتاق تهیونگ و بعد هم تخت خوابش بردن. کل مدتی که توی راه بودن، تهیونگ میتونست ترشح اسلیک رو حس کنه و این حقیقت که باکسر نپوشیده بود و پایینتنهاش مستقیما از روی لباس به شکم جونگکوک چسبیده بود، کمکی به وضعیتش نمیکرد.
با رسیدنشون به تخت، آلفا به آرومی بدن پسر رو روی تخت گذاشت و خودش هم همزمان باهاش پایین رفت. روی بدنش سایه انداخت و هر لحظه بیشتر روش خم میشد، و این باعث میشد تهیونگ هم ناخودآگاه اونقدر عقب بره که کامل به حالت درازکشیده دربیاد.
وقتی سر جونگکوک جلو اومد، امگا در ابتدا با تصور اینکه میخواد لبهاش رو ببوسه، خواست صورتش رو کنار بکشه؛ ولی جونگکوک لبهاش رو به سمت گردن پسر برد و به اون قسمت متصلشون کرد.
بوسه پشت بوسه، از گردنش به سمت چونهاش و از چونهاش به سمت ترقوهاش سفر کرد. دستهاش هم بیکار نبودن؛ تلاش داشت با نوازش رونهاش، بدنش رو ریلکس و از تنشش کم کنه.
بعد از گذشت دقایقی، زبونش رو وارد عمل کرد. استخوان ترقوهاش رو مثل یه آبنبات لیس زد و باعث منقبض شدن بدن امگا شد.
همزمان که زبونش روی گردن و ترقوهی پسر حرکت میکرد، دستهاش از روی رونهای تهیونگ به سمت لگنش رفتن تا تیشرت گشادش رو بالا بزنن.
همونطور که تیشرتش رو بالا میبرد، با انگشتهاش پوست داغ امگا رو نوازشوار لمس میکرد و بالا میرفت. از رون به لگن، از لگن به پهلو و از پهلو به دندههاش، تمامشون رو طی کرد و تیشرتش رو جایی بالاتر از نیپلهاش، رها کرد.
سرش رو کمی بالا برد تا چشمهای تر و گونه و گوشهای سرخشدهی امگا رو زیرنظر بگیره؛ و این بار لبهای آلفا به سمت نیپلهاش رفتن.
درحالی که دستهاش پهلوها و شکم پسر رو نوازش میکردن، لبهاش رو کمی از هم فاصله داد و دور نیپل راستش حلقه کرد. اون رو به آرومی مکید و امگا بهخاطر حس عجیبی که بهش دست داده بود، به کمرش قوس داد.
دست چپش رو از روی پهلو به سمت نیپل چپ پسر برد و اون رو بین انگشت اشاره و شستش گرفت؛ طوری که اذیتش نکنه، اون رو کشید و بعد رها کرد.
صدای «هاه» مانندی از بین لبهای امگا خارج شد و باعث شد جونگکوک درحالی که چند تار از موهای مشکیش روی پیشونیش ریخته بودن، همزمان که زبونش روی نیپل پسر بود، نگاهش رو به صورتش داد تا واکنشش رو از دست نده.
امگا خیلی سخت جلوی خودش رو برای واکنشهای بیشتری گرفته بود؛ حس زبون نرم و داغ آلفا روی پوست حساس نیپلش، گرمای غیرقابل وصفی رو به قلب و جسمش منتفل میکرد.
توی اون لحظه دلش میخواست دستش رو توی موهای بههم ریختهی آلفا فرو ببره، اما صدایی از درونش، اون رو از این کار منع کرد؛ پس به تختش چنگ انداخت و با گاز گرفتن لبش، تلاش کرد صدایی از خودش خارج نکنه.
هرچند که چندان موفق نبود! چون هرازگاهی صدای نالهمانندی از بین لبهاش فرار میکرد و باعث میشد آلفا مشتاقتر از قبل نیپل پسر رو به دندون بکشه.
اونقدر این کار رو تکرار کرد که حالا میتونست زیر اون نور آبی، به وضوح کبود شدن سینهی امگا رو ببینه و گرگش زوزهی رضایتمندی از این مهر مالکیت کشید.
بعد از لیسی که به نیپل حساس شدهی پسر زد، پایینتر اومد؛ اما حتی یک اینچ رو هم بدون بوسیدن رد نکرد!
بوسههاش سبک و به نرمی پر بودن، جوری که حتی گاهی صداشون شنیده نمیشد؛ اما تهیونگ به خوبی گرماشون رو حس میکرد.
به پایینتنهی امگا که رسید، دستش رو بین موهاش کشید تا اونها رو به عقب ببره و بعد دستهاش رو زیر رونهای پسر گذاشت. اونها رو مقابل چشمهای متعجب تهیونگ، اونقدر بالا و عقب برد تا کامل توی شکمش جمع بشن، و بتونه به حفرهاش خیس از اسلیکش که حتی کشالهی رونش رو هم کثیف کرده بودن، دسترسی کامل داشته باشه.
وقتی با دست آزادش که مشغول نگهداشتن پاهای پسر نبود، اسلیک اطراف حفرهاش رو لمس کرد، امگا تصور کرد که میخواد با انگشتهاش بهش لذت بده؛ اما جونگکوک بدون اینکه زیاد وقت رو تلف کنه، دستش رو عقب کشید و زبونش رو جایگزین انگشتهاش کرد.
چشمهای تهیونگ در لحظه با حس زبون آلفا روی حفرهاش، درشت شدن و تکون محکمی به بدنش داد؛ ولی موفق نشد زیاد جابهجا بشه، پس به ناچار نالهی بلندش رو آزاد کرد و اجازه داد صداش به گوشهای مرد برسه.
آلفا خرسند از اینکه تونسته بلندترین نالهی اون روز رو بشنوه، به واکنشهای پسر چشم دوخت و همزمان، زبونش رو توی ورودی مرطوب تهیونگ چرخوند.
نالهی بعدی امگا برای تنگ شدن شلوار مرد کافی بود و نالهی بم آلفا که ناخواسته از گلوش فرار کرد، به گوش تهیونگی که ارتباطش با زمین و زمان قطع شده بود، نرسید.
وقتی حرکت زبون جونگکوک رو عمیقتر احساس کرد، بیاختیار لرز عجیبی به رونهاش افتاد و سرش رو به عقب پرتاب کرد. تحمل اون حس عجیب و لذتبخش، چیزی نبود که امگا و گرگش بعد از اون همه درد انتظارش رو داشته باشن!
دست آزاد مرد دوباره برای نوازش تن تبدار پسر پیشروی کرد. پوست داغ رون امگا رو با انگشتهاش لمس کرد و در تلاش بود که با بیشتر آزاد کردن رایحهاش، تهیونگ رو آروم کنه؛ اما اون فورمونها و رایحه به قدری تحریککننده بودن که پسر رو بیش از پیش بیقرار کردن.
بعد از کمی نوازش رونهاش، دستش رو به سمت عضو تحریکشدهی پسر سر داد و اون رو توی دست گرفت.
نه. تهیونگ تحمل این یکی رو نداشت. اینکه آلفا زبونش رو توی حفرهاش میچرخوند و همزمان دستش رو روی عضوش حرکت میداد، داشت پسر رو به مرز جنون میرسوند.
با این وضعیت اصلا عجیب نبود اگر کمتر از یک دقیقهی دیگه ارضا میشد. جونگکوک تمام توانش رو به کار گرفته بود تا بدن تهیونگ رو به لرز بندازه و موفق هم بود.
نالهی بلند دیگهای از میون لبهای امگا فرار کرد و باعث شد مرد زبونش رو با شدت بیشتری حرکت بده.
برای لحظاتی زبونش رو خارج کرد و وقتی دوباره اون لرز شدید رو توی تن پسر دید، با نگاهی به ورودی ملتهب امگا، لبهاش رو جوری که انگار میخواست به اون قسمت بوسه بزنه، روی ورودیاش چسبوند و نفس پسر رو بند آورد.
با برخورد نفس آلفا به اون قسمتهای حساس، جریان گرمای عجیبی رو توی رگهاش احساس کرد. امگا لبی که حالا بهخاطر گزیدنهای مداوم خودش چیزی تا پاره شدنش نمونده رو دوباره گاز گرفت و ناخواسته پاهاش رو به سینهاش فشرد.
حین بازی لبهای مرد با ورودی امگا، انگشتهاش هم بهجای حرکت دادن عضو پسر، شروع به بازی با حفرهی سر عضوش کردن.
انگار به هر روشی سعی داشت پسری که جونی توی تنش نمونده رو بیشتر از چیزی که هست تحریک، و به ارگاسم نزدیک کنه!
تمام اینها رو بیاهمیت به درد پایینتنهی خودش انجام میداد؛ اونقدر غرق لذت دادن به تن نحیف جفتش بود که نه به دردهاش اهمیت میداد و نه به مرز بینشون...
از جایی به بعد، تهیونگ دیگه چیزی رو متوجه نمیشد؛ نه دردی که به خاطر محکم مشت کردن دستهاش احساس میکرد، و نه گرمای اطرافش رو.
تنها چیزی که حس میکرد، لذت بود و بس. حتی متوجه لرزش وحشتناک بدنش هم نبود؛ و جایی میون لرزیدن و ناله کردنش، مردمکهاش به عقب چرخیدن و کامش با شدت روی شکمش پاشید. حفرهاش منقبض شد و انگشتهای پاهاش جمع.
جونگکوک با کمی مکث، درحالی سرش رو عقب کشید که زبونش رو روی لب آغشته به اسلیکش میکشید. عضو پسر رو رها کرد و پاهاش که تا اون موقع محکم توی شکمش جمع کرده بود رو پایین آورد.
زمانی که سرش رو بالا آورد، با چهرهی سرخ و خیس پسری که با چشمهایی بسته سعی در منظم نفس کشیدن داشت، رو به رو شد.
آلفا میون نفسهای بلندش دستش رو روی قلبش گذاشت و سرش رو پایین انداخت. نمیخواست دوباره پس زده بشه؛ نمیخواست با خروجش از اتاق، باز هم توی اون عذاب وجدان دست و پا بزنه.
به طرز عجیبی اون نزدیکی رو میخواست! اما نه صرفا برای رابطه و تنشهای جنسی... قلبش بوسیدن و نوازش کردن همسرش رو طلب میکرد، نه خوابیدن باهاش رو!
برای اینکه حس بهتری به امگایی که هنوز توی خلسهی بعد از ارگاسمش بود بده، لبهاش رو روی رون پسر کشید و با بوسههای ریز، بالاتر اومد.
تهیونگ کمی لای پلکهاش رو باز کرد و با دیدن فاصلهای که هر لحظه کمتر میشد، تکونی به خودش داد و دستش رو به شونهی مرد رسوند تا اون رو با زور کمی که توی تنش مونده بود، به پایین هل بده.
و زمانی که بیاهمیتی جونگکوک و نزدیک شدنش رو دید، سعی کرد زور بیشتری برای دور کردنش به خرج بده.
آلفا نفس کلافهاش رو بیرون داد و بعد از قفل کردن هردو دست امگا رو با یک دست، اونها رو بالای سر پسر برد.
_میخوام حرف... بزنم!
با لحن مصممی لب زد، اما نگاهش مردد بود؛ چشمهاش رو به لبهای نیمهباز امگا دوخت و با تردید نزدیکتر شد تا صورتهاشون مماس هم قرار بگیره.
وقتی امگا سرش رو به طرف دیگهای مایل کرد، دست آزادش رو زیر چونهاش گذاشت و لب زد:
_بهم نگاه کن تهیونگ.
بلافاصله بوسهای به خط فک پسر نشوند و دوباره ارتباط چشمیشون رو برقرار کرد.
_تهیونگ... میدونم که فکر میکنی کارهام فقط بهخاطر اینه که رفتارت عوض شده؛ اما اینطور نیست.
چشمهای گیرای تهیونگ به قدری توی اون لحظه زیبا به نظر میرسیدن که مدام حواس آلفا رو پرت میکردن؛ اما جونگکوک سعی کرد تمرکزش رو به حرفهایی که توی مغزش تکرار میشدن بده و زمزمهوار ادامه داد:
_از قبلش... من از قبلش شروع به حسکردن چیزایی کردم که قبل از اون هرگز تجربهشون نکرده بودم....
مدتها این حرفها توی سرش بودن، اما الان که جرات به خرج داده بود برای گفتنشون، کمی تردید داشت...
_با خودم کلنجار رفتم، انداختمشون تقصیر گرگم، انکارشون کردم؛ ولی فایدهای نداشت. باید میپذیرفتمش و...
مکثی کرد و ادامه داد:
_پذیرفتمش!
خودش از تهیونگ خواسته بود که بهش نگاه کنه، اما حالا داشت زیر اون نگاه خیره ذوب میشد! انگار قلبش قصد داشت سینهاش رو از شدت تپشهای زیاد پاره کنه و جونگکوک مطمئن بود که تهیونگ صدای ضربان قلبش رو میشنوه.
_پذیرفتم که وقتی ناراحتی قلبم درد میگیره...
نفس لرزونش رو روی صورت پسر خالی کرد و وقتی لرزش مردمکهای امگا رو دید، بوسهای روی شقیقهی جفتش کاشت.
_پذیرفتم که هیچکس و هیچچیز نمیتونه ناراحتم کنه، بهجز سرد بودن تو...
بوسهی بعدی، جایی روی ابروی تهیونگ کاشته شد. آلفا نمیدونست تشنهی بوسیدن امگاشه یا داره از تماس چشمی فرار میکنه...
_پذیرفتم که دلم میخواد هر کاری کنم تا لبخند بزنی، قبول کردم که دلم میخواد نزدیکت باشم حتی بدون لمس...
هیچ صدایی از پسر خارج نمیشد، حتی دستهاش هم میون دست مرد شل شده بودن و جونگکوک نمیتونست متوجه بشه که امگا درحال گوش دادن به حرفهاشه یا این آرامش قبل از طوفانه...!
میخواست جملهای که بارها توی دلش گفته بود رو به زبون بیاره، اما سختتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد... تمام سختیش بهخاطر ندونستن واکنش پسری بود که اینطور گرگ آلفا رو رام کرده.
_تهیونگ...
پلکهاش رو روی هم گذاشت و زمزمه کرد:
_من بالاخره تونستم قبول کنم که دوستت دارم...
درشتتر شدن چشمهای خمار امگا، چیزی بود که از چشمهای جونگکوک دور موند؛ چون لبهاش رو به شقیقهی پسر چسبونده و درحال بوسه زدن به اون بود.
_بالاخره دست از انکارش پیش خودم برداشتم.
نفسش رو روی گوش سرخ تهیونگ رها کرد و همونجا ادامه داد:
_میدونم که نمیتونی ببخشیم؛ ولی نیاز دارم بدونی که چه حسی دارم...
گرهی دستش بیاختیار دور دستهای امگا محکمتر شد، انگار که از فرار کردن و دور شدنش میترسید.
_نیاز دارم اینو بدونی که چقدر دوستت دارم و دلم میخواد کنارت باشم.
به سمت پیشونی پسر رفت و بعد از بستن پلکهاش، لبش رو به پوست داغ اون قسمت نزدیک کرد. با حبس کردن نفسش، درست قبل از بوسه زدن به پیشونی تبدار جفتش، زمزمه کرد:
_و دیگه ازت انتظار ندارم که ببخشیم؛ ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم تا بهت عشق نورزم...
چه حس و حدسی دارید؟:)