Belated Bonds - part 25.

Belated Bonds - part 25.

@liUMooni

روزها و شب‌ها برای جونگ‌کوک با هزار جور سختی می‌گذشتن، اما آلفا بدون اعتراض تنها یه گوشه نشسته و با فاصله‌ای که پسر بینشون انداخته بود، از امگا مراقبت می‌کرد. دو روز از زمان شروع دوره‌ی هیت تهیونگ می‌گذشت و مرد، کارش رو توی این دو روز به خونه منتقل کرده بود.


سعی می‌کرد تا حدامکان نزدیک جفتش باشه و با پخش کردن رایحه‌اش، کمی آروم‌ترش کنه؛ اما حالا خودش بود که داشت با اون رایحه‌ی عسل تحریک شده به جنون می‌رسید!


هر بار که صدای خفه‌ی ناله‌ای از پشت در لعنتی اتاق پسر به گوشش می‌رسید، مشت‌هاش بی‌اختیار گره می‌شد. گرگش با فریاد التماس می‌کرد که کنار امگاش باشه، اما عقلش با همون لجاجت بهش دستور سکوت می‌داد و جونگ‌کوک با اون سردرگمی، بارها تا نیمه‌ی راه رفته بود، اما هر بار مسیر رفته رو برمی‌گشت...


توی این چند روز، بیشتر و بیشتر راجع‌به رفتارهای خودش، مخصوصاً توی دوران راتش فکر می‌کرد و به گرگ سرکش و احمقش لعنت می‌فرستاد.


با این حال هیچ‌کاری از دستش برنمی‌اومد جز توی خونه موندن؛ این‌طوری می‌تونست حداقل از شرایط جفتش باخبر باشه و در صورت نیاز کمکش کنه. می‌دونست که تهیونگ ازش طلب کمک نمی‌کنه، اما به‌هرحال جونگ‌کوک حاضر بود به هر قیمتی انجامش بده.


البته این که پس زده شدن‌هاش توسط امگا هر روز بیشتر می‌شد، عواقب خوبی برای گرگ بی‌چاره‌اش نداشت. گرگش غمگین و ناچار دور خودش می‌چرخید و نمی‌دونست چطور می‌تونه این شرایط رو سامون ببخشه تا هردو انقدر اذیت نشن...


به خوبی درجریان بود که مسبب این حالشون، خودشه! می‌دونست که تمام رفتارهای گذشته‌اش ناخواسته به امگا ضربه زده بودن و جونگ‌کوک با این حال، حاضر بود پای تمام نتایجش بمونه...


اما باز هم نمی‌تونست جلوی خودش رو برای فکر به دو شب پیش که صحنه‌هاش مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هاش رد می‌شدن، بگیره! هر بار با تصور اون شب و بی‌قراری‌های امگا دیوونه می‌شد و مجبوراً خودش رو به حموم می‌رسوند تا دوش آب سردی بگیره و این افکار رو از سرش بیرون کنه...


در طرف دیگه و پشت در بسته شده، اوضاع برای تهیونگ هم چندان مطلوب نبود؛ اون داشت با جسم و گرگش می‌جنگید! با دمایی که هر لحظه بالاتر می‌رفت و با میلِ سرکشی که هر ثانیه، حضور آلفا رو طلب می‌کرد؛ اما تهیونگ، لج‌بازتر از اون بود که تسلیم بشه! حتی اگر مجبور بود بیشتر از این‌ها درد بکشه...


امگا با درد زیادی دست و پنجه نرم می‌کرد؛ دلیلش هم پس زدن گرگ و میل درونی‌اش برای نزدیکی با آلفا بود! نمی‌دونست باید چه حسی به حضور مرد توی خونه داشته باشه... اما فکر به بی‌اهمیتی‌های آلفا کافی بود که نخواد هیتش رو با جفتش بگذرونه.


و تهیونگ به قدری درگیر گذشته شده بود که نمی‌تونست ببینه جونگ‌کوکِ زمان حال، چقدر داره نامحسوس تلاش می‌کنه! نمی‌دید که هر شب تا صبح بیدار می‌مونه و فقط چند ساعتِ کوتاه چشم روی هم می‌ذاره تا مبادا امگا بهش نیاز داشته باشه و اون متوجهش نشه!


نمی‌دید که آلفا چقدر سعی داره با میل خودش بجنگه و تحریک‌شدگی‌اش رو سرکوب کنه تا فقط با رایحه و فورمون‌هاش جفتش رو آروم کنه.


متوجه نبود که هر روز و هر شب جونگ‌کوک یا مشغول کار می‌شد و یا توی آشپزخونه درحال درست کردن غذاها و دسرهای موردعلاقه‌ی تهیونگی بود که اکثراً از خوردن اجتناب می‌کرد.


درست مثل الان که امگا با حس گرسنگی زیاد به آشپزخونه اومده بود اما از خوردن غذایی که آلفا پخته، سر باز می‌زد!


و این موضوع برای جونگ‌کوک جدی‌تر از چیزی بود که بخواد نادیده‌اش بگیره؛ پس سعی کرد با ملایمت، صداش رو به گوش پسری که دنبال پاکت نودل آماده بود تا برای خودش حاضر کنه، برسونه:

_من غذا درست کردم، لازم نیست دنبال نودل‌ها بگردی.


امگا نگاه بی‌رمقی به مرد انداخت و با بی‌تفاوتی، کابینت بعدی رو باز کرد که باعث شد آلفا کمی کلافه بشه و با بلند شدن از روی مبل، به سمت آشپزخونه قدم برداره.


رایحه‌ی عسل امگا، مثل گرمایی لطیف زیر پوستش می‌دوید و هر نفس از اون رایحه، مثل شعله‌ای بود که آروم اما مداوم تنش رو می‌سوزوند.


به پسر نزدیک‌تر شد و با احتیاط، بازوی جفتش رو توی دست گرفت تا اون رو به سمت خودش برگردونه:

_تهیونگ؟ گفتم غذا درست کردم.


_شنیدم.

امگا با بی‌حالی جواب داد و سعی کرد دستش رو پس بکشه. میلی به خوردن غذایی که جونگ‌کوک درست کرده بود نداشت و از اون‌جایی که این چند روز نتونسته بود خرید کنه، چیزی توی خونه وجود نداشت که بتونه برای ساکت کردن معده‌اش بخوره.


آلفا نفسش رو بیرون فرستاد و کف هر دو دستش رو روی میز غذاخوری گذاشت. با قفل کردن فکش، چندثانیه‌ای سرش رو پایین گرفت تا بتونه در مقابل اون رایحه‌ی تلخ و شیرینِ دیوونه‌کننده به خودش مسلط بشه.


وقتی سرش رو بالا گرفت و تهیونگی رو دید بدون خوردن چیزی قصد رفتن کرده، اخمی روی پیشونی‌اش نشست و با سد راهش، از رفتنش جلوگیری کرد.


_کجا می‌ری؟ می‌دونی چندساعته چیزی نخوردی؟


نور زرد آباژور، روی پوست رنگ‌پریده‌اش سایه انداخته بود؛ انگار نور هم سعی می‌کرد تنِ بی‌جونش رو گرم کنه و بهش روح ببخشه... چهره‌ی تهیونگ به‌قدری بی‌رمق بود که گرگ آلفا با دیدنش زوزه‌های بلندی کشید. مرد چند قدم به جلو برداشت و ادامه داد:

_با کی لج کردی تهیونگ؟ با من یا خودت؟


امگا کمی سرش رو خم کرد و با چشم‌های بی‌حسش، به مرد خیره شد. با کی لج کرده بود؟ شاید با گرگی که به‌خاطر اون تن به این ازدواج داد؟ یا شاید هم خودش که انقدر سرخوش و امیدوار این رابطه رو یک طرفه پیش می‌برد...؟


با بی‌جواب موندن سوال آلفا، صدای عصبی اما کنترل‌شده‌اش دوباره به گوش رسید:

_با من لج کن، هرچقدر خواستی لج کن! ولی غذا بخور. اینطور مریض می‌شی!


_برات مهمه؟

لب‌های خشک‌شده‌اش رو کمی از هم فاصله داد و با تلخ‌خندی که به‌زور دیده می‌شد، جمله‌اش رو با صدای خش‌داری بیان کرد. این سوالی بود که تهیونگ همیشه و همه‌جا در دل می‌پرسید؛ همیشه براش سوال بود که یعنی براش مهمه؟ یا... براش مهمم؟! و جواب مغزش هیچ‌وقت باب میل خودش نبود...


اخم مرد غلیظ‌تر شد و با برداشتن چند قدم دیگه، توی فاصله‌ی چند سانتی از امگا ایستاد. درحالی که به چشم‌های نافذش خیره بود، دستش رو دراز کرد و با عقب کشیدن صندلی، فشاری به شونه‌اش آورد و پسر رو روش نشوند.


همون لمس‌های کوتاه برای جونگ‌کوک کافی بود تا کمی به آرامش برسه و گرگش خرخر کنان دمش رو دور خودش بپیچه.


نمی‌تونست بیشتر از این حال بد امگا رو ببینه؛ پس دست به کار شد و توی کم‌تر از دو دقیقه، غذاها رو توی یک سینی چید و جلوی تهیونگ گذاشت:

_همین‌جا می‌شینم تا مطمئن بشم همه‌اش رو می‌خوری.


امگا از جاش تکون نخورد، اما با پایین انداختن سرش، به مرد فهموند که دلش نمی‌خواد چیزی بخوره.


آلفا برای لحظه‌ای چشم روی هم گذاشت و با کشیدن نفس کلافه‌ای، قاشق رو توی دستش گرفت. قبل از انجام هرکاری، رایحه‌ی آرامش‌بخش پرتقالش رو آزاد کرد تا با مخالفت جفتش رو به رو نشه و بعد، قاشق سوپ رو جلوی دهن امگا گرفت.


وقتی واکنشی دریافت نکرد، دست دیگه‌اش رو زیر چونه‌ی پسر گذاشت تا سرش رو بالا بگیره و تهیونگی که به وضوح شوکه شده بود، ناچاراً لب‌هاش رو از هم باز کرد تا طعم سوپ گرمی که آلفا پخته بود رو بچشه.


با حس گرمای مطلوب سوپ که از گلوی خشک شده‌اش پایین می‌رفت، برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست. اون‌قدر گرسنه بود که متوجه نشد ضعف کرده و حالا می‌فهمید که چقدر به این غذا نیاز داره!


بعد از اون مکالمه‌ی کوتاه، تنها صدای برخورد قاشق به ظرف سکوت رو می‌شکست. تهیونگ سعی می‌کرد برای فرار از تماس چشمی، به بخار بالا رفته از سوپ خیره بشه و به شنیدن صدای نفس‌های مرد بسنده کنه.


البته گرگش می‌دونست که آروم شدنش به خاطر نزدیکی و توجه جفتشه؛ به‌هرحال بعد از اون ساکت نشست و آلفا هم با صبر و حوصله تمام غذایی که براش کشیده بود رو بهش داد تا مطمئن بشه قرار نیست از گرسنگی بی‌حال بشه.


می‌دونست توی این دوران، چیزهای زیادی هستن که امگا رو از پا در میارن و جونگ‌کوک فقط می‌خواست حداقل کارهایی که از دستش برمیان رو به خوبی انجام بده، حتی اگه به چشم پسر نیاد...

با چند روز تاخیر، سلام✨️

همون‌طور که شاید خیلی‌هاتون بدونید، من و چیهیرو هفته‌ی پیش شرایط مساعدی برای نوشتن نداشتیم، ممنونم که برامون صبر کردید.💕

یه بوس گونده به همه‌تون~🍓


Report Page