Belated Bonds - part 24.
@liUMooni
نمیدونست از کِی دقیقهشمار مغزش، برای رسیدن به خونه فعال شده؛ سالها بود که تمام شور و هیجانش صرف جلسات کاری و تماسهای بیپایانش میشد؛ اما حالا... انگار چیزی یا کسی، باعث شده بود حتی نفس کشیدن هم معنای تازهای پیدا کنه.
انگیزهای که بوی عسل میداد؛ بوی خونه، بوی آرامش، بوی زندگی...
با باز کردن در، سکوت خونه بهش خوشآمد گفت. کت مشکیاش رو بیدقت روی مبل تکی آبی رنگ انداخت و به طرف آشپزخونه رفت تا موقعیت رو از نظر بگذره؛ ته دلش امیدوار بود که تهیونگ باز هم از اون غذاهای خوشمزهاش درست کرده باشه، اما خیلی زود با ندیدن ردی از پسر یا غذاهاش، امیدش در هم شکست.
نور کمِ آباژور روی دیوارها سایه انداخته بود و صدای قدمهاش روی کفپوش چوبی به خوبی شنیده میشد.
گرگش بیقرار بود و نمیدونست تا کِی میتونه اون رو سرکوب کنه؛ اونقدر آشفته بود که نادیده گرفتنش، تقريباً غیرممکن به نظر میرسید. صدای زوزههاش، عمق ذهنش رو خراش میداد و حالا که وجود جفتش رو نزدیک به خودش حس میکرد، بیتاب به دور خودش میچرخید.
نمیخواست گرگش رو بهونهای برای زودتر به خونه برگشتن بکنه، اما نمیتونست انکار کنه که اون گرگ لعنتی باعث شده سریعتر شرکت رو ترک کنه تا جفتش رو ببینه... هیچ ایدهای نداشت که چطور انقدر بیقراره و چرا نیاز به بوییدن رایحهی شیرین جفتش داره...!
با ندیدن اثری از امگا، بدون اینکه لباسهاش رو عوض کنه، به طرف اتاق پسر قدم برداشت و هر قدم، حالش دگرگونتر میکرد؛ بوی شیرین و ملایمِ عسلی که حالا سنگینتر حس میشد، مثل مه توی ریههاش پیچید و لحظهای بعد، حتی نفس کشیدن هم براش سختتر شد.
مردد و بیاختیار در رو باز کرد و با صحنهای رو به رو شد که ثانیهای پیش با فکر کردن بهش، قلبش تپیدن رو از یاد برده بود. تهیونگی که روی تخت توی خودش میپیچید و سعی داشت شلوارش رو از تنش خارج کنه، مهر تاییدی بر روی حدسیات آلفا زده بود...
امگا اونقدر درگیر رها کردن خودش از اون درد زجرآور بود که تا چندثانیه متوجه حضور آلفا نشد؛ و در آخر، این رایحهی پرتقال بود که به مشام تهیونگ رسید و حضور مرد رو بهش اعلام کرد.
نفسهاش اونقدر تند و عمیق بودن که هربار قفسهی سینهاش به طرز واضحی بالا و پایین میشد. چشمهاش از شدت گرمای درونش میسوختن و قلبش به دیوونهوار تند میتپید.
به طرز عجیبی، اینبار هیت دردناکی رو میگذروند و دلیلش هم عصبانیت گرگش بود؛ چون در گذشته، جفتش رو نمیشناخت و حالا که جفتش کنارش بود، آلفاش رو میخواست... درست برخلاف خواستهی خود تهیونگ!
جونگکوک دستگیرهی در رو رها کرد و هنوز قدم دوم رو برنداشته بود که صدای خمار امگا توی گوشهاش پیچید:
_برو بیرون...
گرگ آلفا خرخری کرد و بیاهمیت به حرف امگا، به مسیرش ادامه داد. میتونست به راحتی قطرات ریز عرق رو روی صورت جفتش که حالا تنها نور دو چراغ آبی و زرد عسلی به زیبایی چهرهاش رو تزئین کرده بود، ببینه...
_ما یه قراری داشتیم، امگا.
تهیونگ قصد کرد نیمخیز بشه، اما رمقی توی تنش نبود. جونگکوک نزدیکتر رفت و با لحن مصممی، لب زد:
_تو توی راتم کمکم کردی، حالا من میخوام کمکت کنم.
تهیونگ نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و بیخیال باز کردن دکمههای شلوارش شد. دستش رو توی موهای مشکیاش فرو برد و میون نفسهای منقطعش لب زد:
_من... نیازی به کمکت ندارم. خودم... حلش میکنم.
آلفا جلوتر رفت و کنار تخت، دقیقاً رو به روی امگا ایستاد. عصبی از پس زدنهای پسر، روی تنش خم شد و در فاصلهی کمی از صورت اون، زمزمه کرد:
_لج نکن، تهیونگ.
ترشح اسلیک امگا، تنها با به گوش رسیدن صدای خشدارِ لعنتی آلفا بیشتر شده بود و تهیونگ توان جنگیدن با گرگش رو نداشت.
با دندون لبش رو میجوید و به خودش لعنت میفرستاد که چرا بدنش از شنیدن صدای اون، اینطوری واکنش نشون میده. بیزار بود از این ضعفِ بیدلیل، از اینکه کنترلش مدام از دستش در میره.
الان بیشتر از هر وقتی به جفتش نیاز داشت و حس میکرد اگر توی این موقعیت باهاش نباشه، گرگش جوری که انگار پیوندش رد شده، میمیره!
آلفا سعی کرد فورمونهای آرامبخشش رو آزاد کنه تا جفتش کمی آرومتر بشه و تونست خیلی زود نتیجهاش رو توی چهره و بدن تبدار پسر ببینه.
دردهاش با نزدیک شدن آلفا به وضوح کمتر شده بود و حالا به اون شدت به خودش نمیپیچید. دستش رو روی شونهی مرد گذاشت و همزمان با نیمخیز شدن، با فشار کمی اون رو به طرف پایین هل داد؛ بعد هم درحالی که به شدت تلاش داشت نالهای از میون لبهاش فرار نکنه، با صدای آرومی لب زد:
_من نمیخوام باهات... بخوابم.
آلفا حس میکرد درست همزمان با فشردن روتختی بین انگشتهاش، کسی داره قلبش رو توی مشت میفشاره؛ فشاری که با هر نفس، دردناکتر میشد.
امگا لبی گزید و ادامه داد:
_اگر میتونی جور دیگهای کمکم کنی... بمون، در غیر این صورت به خواستهام احترام بذار و برو.
جونگکوک بیاینکه حسی رو توی صورتش نشون بده، با گذاشتن دستش روی سینهی پسری که دلش میخواست تیشرتش رو از همون جا توی تنش پاره کنه، بیهوا امگا رو به عقب هل داد تا کاملا روی تخت دراز بکشه و بعد، روی همسرش خیمه زد.
نمیدونست چرا این کار رو کرده، نمیدونست چرا گرگ عصبی و ناراحتش در این لحظه طلب اون نزدیکی رو کرده، فقط میدونست به بوییدن اون رایحه، اون هم از محل پخششدنش، نیاز داره.
سرش رو توی گردن امگا فرو برد و با فاصله از پوست کاراملی و مرطوب از عرق پسر، رایحهی شیرین عسلی رو که با لوسیون گیلاسش ترکیب شده بود، بو کشید. صدای نفسهای بریدهی تهیونگ، مثل پتک روی ذهنش فرود میاومد و غرایز سرکشش رو بیدارتر میکرد.
به سختی جلوی خودش رو برای گاز گرفتن و مکیدن گردن کشیدهی پسر، گرفت. داشت از گرما میسوخت و کمکم تنگ شدن فاق شلوارش رو حس میکرد...!
گرگش بین منطق و احساساتش سرگردون بود؛ یک قدم جلو میرفت و دو قدم عقب میکشید. نمیدونست دنبال آرامش تهیونگه یا آروم کردن خودش، فقط میخواست اون اضطراب لعنتی از توی سینهاش بیرون بره...
امگا نامحسوس رو تختی رو میون دستهای مشت شدهاش میفشرد و با گزیدن لبش، جلوی نالهاش رو میگرفت. نفسهای گرم آلفا به گردن حساسش برخورد میکردن و همین باعث میشد که لرزی به تن پسر بیفته.
با هر دمی که میگرفت، رایحهی پرتقال مرد رو به ریه میکشید و هربار بیشتر از قبل اسلیک ترشح میکرد. به قدری از اون حجم تحریکشدگی کلافه شده بود که بالاخره اشکی از گوشهی چشمش روی روتختی چکید.
آلفا که متوجه نفسهای تند شدهی جفتش شد، سرش رو از گردن پسر خارج کرد و بعد از انداختن نگاهی به چهرهی دردمند امگا و دنبال کردن قطره اشک دومش، کمی پایینتر رفت.
صدای نفسهای پسر هنوز توی گوشش میپیچید و گرگش با هر بازدم، تقلا میکرد تا خودش رو به اون نزدیکتر کنه. جونگکوک با تمام قدرت سعی داشت خودش رو کنترل کنه، چون برای اولین بار توی زندگیش، حسی شبیه مسئولیت یا مراقبت درونش بیدار شده بود... انگار که دلش میخواست از اون پسر، مثل یه گوی شیشهای کوچیک مراقبت کنه!
نور آبی چراغ خواب مثل موجی کمجون به پوستشون برخورد میکرد و صدای نفسهای کوتاه تهیونگ، با ضربان بیقرار قلب جونگکوک یکی میشد.
خودش رو به فاق شلوار پسر رسوند که حالا به وضوح برآمده و خیس شده بود. قبل از اینکه به سمت دکمههای شلوار امگا بره، مطمئن شد که به خوبی با رها کردن نفسهاش روی قسمت خیس شلوار، اون رو به جنون رسونده!
تهیونگ حتی با فکر به کاری که آلفا میخواست انجام بده هم بیقرارتر از قبل میشد. زمانی که دید مرد قصد نداره شلوار رو از پاهاش خارج کنه، با کلافگی دستهاش رو به دکمههای شلوار خودش رسوند؛ اما قبل از این که بتونه اونها رو لمس کنه، دستهاش اسیر انگشتهای مرد شد!
جونگکوک اون دو دست ظریف رو توی انگشتهای یک دستش گره زد و روی شکم پسر نگهداشت تا بتونه کنترل رو توی دست خودش بگیره. میدونست که امگا چقدر نیازمند لمسشه و نمیخواست بیشتر از این، ازش دریغ کنه.
دکمهها رو باز کرد و زمانی که دید نمیتونه با یک دست زیپ رو باز کنه، ابرویی بالا انداخت و با گرفتن کمری شلوار، زیپ رو به دندون گرفت و اون رو زیر نگاه پر از شهوت تهیونگ پایین کشید.
بدون اینکه شلوار رو کامل از پای پسر بیرون بکشه، اون رو تا جایی که بتونه دسترسی کاملی به عضو پوشیده شده با باکسر امگا داشته باشه، پایین آورد.
تهیونگ میتونست به وضوح نفسهای گرم آلفا رو روی عضو ملتهبش که تنها با پارچهی نازک باکسر پوشیده شده بود، حس کنه. بیتوجه به اسارت دستهاش میون دست جونگکوک، سعی کرد تکونی بخوره که با شکست مواجه شد.
هقی زد و پاهاش رو به هم نزدیک کرد که باعث شد نگاه جونگکوک، قفل چشمهاش بشه و بعد، آلفا با ملایمت پاهاش رو از هم باز کرد.
دستهای پسر رو رها کرد که فورا هر کدوم قسمتی از ملحفه رو به چنگ گرفتن؛ و بعد مرد با انگشتهای دو دستش لبههای باکسر امگا رو گرفت و تا جایی که نیاز داشت، پایین کشید.
بلافاصله، عضو سرخ و سختشدهی پسر مقابل نگاهش قرار گرفت و تهیونگ بهخاطر برخورد هوای آزاد به عضو دردناکش، نالهی آرومی سر داد.
احساس میکرد که حتی با همون لمس جریان هوا هم میتونه ارضا بشه.
جونگکوک انگشتهاش رو نرم روی قسمتی از بیضههای شیوشدهی امگا کشید و درجا لرزیدن پاهاش رو به چشم دید.
به طرز غیرمنطقی و عجیبی، حتی پوست صاف عضو امگا هم براش جذاب و تحریککننده بود. انگشتهاش رو بالاتر برد و روی سطح نرم پوست حساس اون قسمت کشید؛ و بعد، بدون اینکه دیگه وقت رو تلف و پسر رو اذیت کنه، قسمت پایین عضوش رو توی دست گرفت تا بتونه صاف نگهش داره و اون رو توی دهنش فرو برد.
امگا با حس حفرهی گرم دهن آلفا، نتونست بیشتر از این نالههاش رو کنترل کنه و همزمان با نالهای که از میون لبهاش فرار کرد، سرش رو به بالشش فشرد.
وقتی زبون داغ و نرم جونگکوک روی کلاهک عضو حساسش نشست و اون رو بازی داد، لبش رو گزید و چشمهاش رو بست تا اون لذت وصف نشدنی رو عمیقتر حس کنه.
توی اون لحظه به هیچچیز اهمیت نمیداد؛ براش مهم نبود که چه مرزی بینشون هست و چه سدی مقابلشون ساخته! اونقدر غرق درد و لذت بود که فقط میتونست با نالههای ضعیفش، میزان بیقراریش رو به آلفا نشون بده.
بیاختیار پاهاش رو بیشتر از هم فاصله داد و زمانی که با حرکت زبون آلفا روی رگ برآمدهی عضوش، موج جدیدی از لذت بهش تزریق شد، جلوی چشمهای وحشی و گرسنهی آلفا قوسی به کمرش داد.
زبونش رو روی لب بالاش کشید و کمی لای پلکهاش رو باز کرد؛ فقط در حدی که تونست سر جونگکوک رو بین پاهاش ببینه و با دیدنش دوباره نالهکنان چشمهاش رو بست.
دلش میخواست دستش رو توی موهای مشکی مرد فرو ببره و سرش رو به پایین فشار بده؛ اما به دلایلی این کار رو انجام نداد. در عوض، آلفا طوری که انگار ذهنش رو خونده بود، سرش رو توی یه حرکت ناگهانی پایین برد و عضو پسر رو تا انتها توی دهنش فرو برد.
برخورد عضوش با ته حلق جونگکوک باعث شد که باری دیگه به کمرش قوس بده و سرش رو با ناله به بالشتش بفشاره.
میتونست حس کنه که به اوجش نزدیکه...
جونگکوک با احساسات مختلفی درگیر بود؛ برای اولین بار توی عمرش داشت همچین کاری رو انجام میداد و در کمال تعجبش که فکر میکرد فقط قراره به امگا لذت بده، خودش هم از اون نالهها و بیتابیهای جفتش لذت میبرد.
با هر صدای شهوتانگیزی که از بین لبهای پسر خارج میشد، مشتاقتر به حرکاتش سرعت میبخشید.
نگاهش رو به چهرهی غرق در لذت امگا دوخت و زیباییهاش رو توی اون حالت، از نظر گذروند. لبهای نیمهبازی که لرز خفیفی داشتن، وسوسهی بدی رو به جون مرد انداخته بودن و بهقدری برای چشیدنشون بیقرار بود که دلش میخواست هرچه زودتر امگا رو به اوج برسونه تا بتونه طعمشون رو بچشه.
و تهیونگ... داشت از اون حرارت زیاد دیوونه میشد. حس میکرد که ورودی خیس شده از اسلیکش چقدر نبض میزنه و تمنای لمس شدن میکنه... اما هیچجوره نمیتونست اون نیاز پر شدن رو برطرف کنه!
حالا که به ارگاسمش نزدیک بود، نالههاش به مراتب بلندتر، و بدنش بیتابتر بود؛ از اینکه هیچ لمسی حتی نزدیک به ورودیش صورت نمیگرفت کلافه بود و کمکم درد داشت بهش غالب میشد؛ اما سعی کرد بیخیالش بشه و روی لذتی که آلفا بهش میده تمرکز کنه.
تکونی به پایینتنهاش داد و درحالی که داشت از هجوم حسهای مختلف به جنون میرسید، اشکهایی که دلیلشون فقط شهوت بود، گونهاش رو خیس کردن.
دهن آلفا روی عضوش جلو و عقب میشد، زبونش دور کلاهکش میرقصید و نوازش ریز انگشت شستش روی بیضههاش، اصلا کمکی به حال امگا نمیکردن.
تمامشون دست به دست هم داده بودن تا هر لحظه تهیونگ رو بیشتر از قبل، به ارگاسم نزدیک کنن. حس پیچش و لذت توی شکم و پایینتنهاش جوری بود که دلش میخواست مدام به کمرش قوس بده و از روی تخت بلندش کنه.
گرمش بود. داشت عرق میکرد. لغزش اسلیک لای باسنش رو حس میکرد، و نزدیک اوج بود. خیلی نزدیک!
امگای عسلی از جایی به بعد دقیقا متوجه اوضاع نشد. طوری بود که حس میکرد توی کماست؛ هیچ چیزی نمیشنید و حس نمیکرد، به جز لذتی که توی بدنش پیچیده بود.
فقط جایی تونست به واقعیت برگرده که همزمان با پاشیده شدن کامش توی دهن و روی قسمتی از صورت جفتش، گرم شدن پشت پلکهاش رو حس کرد؛ حسی که شبیه به آتیشبازی بود.
بلندترین نالهای که اون شب از خودش شنیده بود رو سر داد و همزمان که کمرش رو از روی تخت بلند میکرد، کامش رو خالی کرد.
جونگکوک که تا به حال همچین چیزی رو تجربه نکرده بود، پلکهاش رو محکم روی هم فشرد و سعی کرد ثابت بمونه تا ارگاسم پسر تموم بشه. این عجیبترین حسی بود که تجربه کرده...
امگا هنوز از خلسهی بعد از ارگاسمش خارج نشده بود و توی اون لحظه، نفس کشیدن رو از یاد برده بود. هیچ کنترلی روی لرزش بدنش نداشت و تنها با گزیدن لبش، سرش رو به عقب پرت کرده بود.
بعد از خروج از اون خلسه و اوجی که برای اولینبار به اون شدت تجربه کرده بود، خودش رو توی یک خلاء بزرگی حس میکرد. قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میشد و سرش نبض میزد.
جونگکوک که تا اون لحظه نوازشهای ریزی به زیر عضو پسر میداد، به آرومی اون رو از دهنش خارج کرد و تمام کامش رو قورت داد.
همزمان که سعی میکرد رایحهی عسل رو همراه با اکسیژن به ریه بفرسته، سرش رو کمی چرخوند و نگاه گرسنهاش رو به رون امگا که روی شونهاش تکیه خورده بود، دوخت.
لبهای آغشته به کام جفتش رو روی رون پسر کشید و بعد، لیسی به باقیموندهی اون مایع گرم زد.
با دیدن مور مور شدن پوست کاراملی امگا، دوباره زبونش رو روی اون قسمت مرطوب شده کشید و بیهوا مکی بهش زد.
مکهاش رو تا ویلاین پسر ادامه داد و بعد از جدا کردن لبهاش از پوست تهیونگ، نگاهش رو به چهرهی بیرمق جفتش دوخت. پلکهاش رو بسته بود و نفسهاش هنوز نامنظم بودن.
آلفا بهقدری تحریک شده بود که گرگش میخواست اون تن نحیف رو بدره! اما جونگکوک تنها با ملایمتی بیمثال، بوسههای آروم و سبکش رو روی تن خوشعطر و لرزون امگا مینشوند.
درحالی که دستش رو از رون تا پهلوهای پسر میکشید، بالاتر رفت و روی امگا خیمه زد. تهیونگ جوری آروم نفس میکشید که جونگکوک احتمال میداد خوابش برده. سر آلفا توی گردن پسر فرو رفت و مثل گرگی که پوزهاش رو به صاحبش میمالونه، بینیاش رو به پوست نرم و مرطوب گردن پسر کشید.
بیطاقت سرش رو بالا آورد و نگاه نافذش رو به اون لبهایی که در اثر فشرده شدن میون دندونهای پسر، کمی ورم کرده بودن، دوخت. توی اون تاریکی، لبهاش به طرز وسوسهانگیزی برق میزدن و گرگ آلفا رو به تب و تاب میانداختن!
پلکهاش بیاختیار از نزدیکی بیش از حدشون و برخورد نفسهای گرم تهیونگ به صورتش، روی هم قرار گرفتن؛ اما درست قبل از اتصال لبهاشون، صدای زمزمهی بیحال امگا توی گوشهاش پیچید:
_برو... بیرون...
دستهای آلفا روی پهلوهای پسر مشت شدن. بدون اینکه فاصلهشون رو کم کنه، چشمهاش رو باز کرد و چشمهای خمار امگا مقابلش قرار گرفتن.
_تهیونگ..؟
امگا میتونست برآمدگی عضو مرد رو که با اون شلوار پارچهای مشکی پنهان شده بود، روی پایینتنهی خودش حس کنه. از اینکه گرگش بهش غالب شده و تا این حد با آلفا راه اومده، متنفر بود؛ اون هم با آخرین تجربهای که داشت...
دوباره پلکهاش رو بست و لب زد:
_ب..برو.
دستهای آلفا آهسته از پهلوهای پسر جدا شدن و کاملاً برخلاف میل درونیاش، کمی از امگا فاصله گرفت. اون فاصله آخرین چیزی بود که میخواست! اما نمیتونست خواستههای تهیونگ رو زیر پا بذاره و خلافش رو انجام بده؛ پس از روی تخت بلند شد.
با از بین رفتن سایهی تن مرد از روی بدن بیجون امگا، لرزی از اندام حساس پسر گذشت. پلکهاش به قدری داغ بودن که چشمهاش رو میسوزوندن؛ اما قلبش بیشتر این آتیش رو حس میکرد.
جونگکوک نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن پتوی نازکی، اون رو برداشت؛ قبل از اینکه اون رو روی امگا بذاره، تهیونگ جملهای که با تلخخندی بیان شده و صدایی که کمکم درحال تحلیل رفتن بود رو به گوش مرد رسوند:
_چون ایندفعه لباسهات کثیف نشدن... اونا رو روم ننداختی..؟
طعنهای به مرد زد که تلخیش رو هردو تا اعماق وجودشون حس کردن. آلفا عملاً هیچ جوابی برای اون حماقت فکر نشدهاش نداشت؛ باید میگفت من نابلد بودم و تو... اولین کسی بودی که باهات رابطه داشتم؟
کاش میتونست صداقت حرفهاش رو از طریق پیوند به جفتش ثابت کنه... اما حتی پیوندی هم بین اونها نبود!
نفسی گرفت و بعد از اینکه از راحتی امگا مطمئن شد، قدمی به عقب برداشت. حالا یقین داشت که پسر به خواب رفته و جونگکوک با کلافگی، اونجا رو ترک کرد.
میدونست که قرار نیست تا صبح چشم روی هم بذاره؛ هم باید مشکل پایینتنهی خودش رو حل میکرد و هم باید مطمئن میشد که تهیونگ شب رو راحت و بدون درد میخوابه.
و بله.
حدستون راجعبه احساساتشون و ادامهی داستان چیه؟:)
ماچتون میکنم✨️