Belated Bonds - part 23.
@liUMooni
نور چراغهای دور آینه، به نرمی روی پوستش برخورد میکرد و تهیونگ برای لحظهای به تصویر خودش در قاب نقرهای خیره موند.
کت مشکی فیتشدهاش جوری با انحنای ظریف شونهها و فرم کشیدهی بدنش همخوانی داشت که انگار برای خودش دوخته شده بود؛ یقهی براق و ساتن کت، در امتداد گردن باریک و کاراملیاش برق خفیفی میزد و گرهی کراوات نقرهایاش، تضاد زیبایی با رنگ پوستش ساخته بود.
چند تار از موهای بلوندش بیدلیل روی پیشونیش ریخته بودن و همین آشفتگیِ حسابشده، زیباییش رو چندبرابر کرده بود.
پوستش زیر نور زرد آباژور، گرمتر از همیشه به نظر میرسید و لبهای گوشتی و کمی رنگگرفتهاش، بیاونکه بخواد، مرکز توجه بودن؛ جوری که انگار تموم جزئیات کنار هم جمع شدن تا ازش تصویری بسازن که یادآور ظرافت و وقار یک امگای مرد باشه.
توی آینه به چشمهایی خیره شد که رنگ قهوهایشون زیر نور به عسلی مایل میشد و با درخششی ترکیب شده بود که هیچکس نمیدونست چه دردهایی پشتشه...
_اگه اینطوری بری که کسی نمیتونه به سخنرانیهای جئون گوش بده! چون قبلش همه با دیدن زیباییت سکته میکنن.
جین همونطور که چشم نازک میکرد، رو به تهیونگی که به لباسهاش دست میکشید، لب زد و ثانیهای نگذشت که صدای خندهی امگا توی گوشهاش پیچید.
تهیونگ خوشحال بود که حداقل معدود آدمهایی رو کنار خودش داره و میتونه به اونها تکیه کنه؛ و یا شاید کسایی که بتونن اون توجهی که از جفتش دریافت نکرده بود رو بیمنت بهش بدن...
_خیلی لوسم میکنی جین.
جین شونهای بالا انداخت و درحالی که به سمت امگا قدم برمیداشت، گفت:
_پس از این لحظات لذت ببر، تضمین نمیکنم که تکرار بشن.
بعد از بالا اندختن ابروهاش، یقهی کت پسر رو درست کرد و با کنجکاوی پرسید:
_اون مردک الدنگ کجاست؟ از وقتی اومدم خبری ازش نیست.
امگا که دوباره اخمهاش توی هم گره خورده بودن، نفسی بیرون داد و رو به آینه ایستاد.
_زودتر رفته روی کارها نظارت کنه تا قبل مراسم مشکلی پیش نیاد.
جین هومی کشید و با ریز کردن چشمهاش، لبخند شروری زد:
_تا میتونی حرصش رو در بیار و حسودیش رو برانگیخته کن!
کاش واقعیت ماجرا هم همینقدر ساده بود و میشد با اینکارها همهچیز رو درست کرد؛ اما تهیونگ بیرمقتر از چیزی بود که برای اینکارها انگیزهای داشته باشه...
ترجیح داد چیزی نگه و تا ساعتی بعد، به همراه جین از خونه خارج شدن؛ با اصرارهای فراوان امگا، قرار شد که جین مدتی رو هرچند کوتاه، همراهش توی مراسم باشه تا حس تنهایی بهش دست نده و حالا هردو سوار ماشینی شده بودن که جونگکوک براشون فرستاده بود.
سکوت امگا تا رسیدن به مکان مراسم ادامهدار شد و جین که نمیخواست خلوتش رو به هم بزنه، تلاشی برای شکستن اون سکوت نکرد؛ فقط گاهی با چند نوازش کوچیک، به تهیونگ یادآوری میکرد که پیششه و تنها نیست...
با ورودشون به لابی شرکت که برای مراسم آماده شده بود، چشمها روی امگای عسلی که با اقتدار قدم برمیداشت، ثابت موند. جین که همچنان کنارش راه میرفت، زیر لب طوری که فقط تهیونگ بشنوه، زمزمه کرد:
_دیدی گفتم؟ چشم همه رو گرفتی.
امگا کجخند تلخی زد و با همون تن صدای آروم، لب زد:
_چه فایده وقتی به چشم اونی که باید، نمیام...
اما صداش به قدری آهسته بود که به گوش جین نرسید و اون غم، میون همهمهی حضار گم شد.
اون شلوغی، امگا رو یاد مراسم ازدواجشون میانداخت؛ انگار دوباره همهچیز تکرار شده بود! باز هم بهجای همسرش، کس دیگهای کنارش راه میرفت و خبری از کسی که باید پا به پاش قدم برمیداشت، نبود.
البته نه تا زمانی که صدای آلفا رو درست پشت سرش نشنیده بود!
_تهیونگ؟
به طرف صدا برگشت و با دیدن جونگکوک، لحظهای ماتش برد. اون مرد همیشه مناسبترین لباسها رو انتخاب میکرد و به خوبی میدونست چطور جوری به نظر بیاد که به چشم بقیه، بهترین باشه.
اما امگا حالا رمقی برای فکر به زیباییهای ظاهری مرد که همیشه اونها رو میپرستید، نداشت؛ تنها نگاهی گذرا انداخت و هومی سوالی کشید:
_هوم؟!
آلفا سلام و احوالپرسی کوتاهی با جین انجام داد و پسر که فهمید وقتشه اون دو نفر رو تنها بذاره، دستش رو به شونهی تهیونگ کشید و پلکهاش رو اطمینانبخش روی هم گذاشت.
دست جونگکوک پشت کمر امگا نشست که باعث جا خوردن تهیونگ شد و حالا، نگاه کنجکاو پسر روی آلفا ثابت موند که بالاخره جونگکوک به حرف اومد:
_باید به چند نفر معرفیت کنم.
نوازشی به پهلوی امگا هدیه داد و اون رو به جلو هدایت کرد تا همقدم باهاش به سمت شرکای جدیدش برن.
اما زمانی که با رسیدن به اونها، آلفا شروع کرد به ایتالیایی صحبت کردن، امگا به سختی تونست جلوی تعجبش رو بگیره؛ و با فشار نرمی که مرد به پهلوش آورد، بهش یادآور شد که باید لبخندی تصنعی روی لبهاش بنشونه.
ناخواسته نگاهش به نیمرخ مردی افتاد که جدیداً، زیادی براش غریبه بود؛ آشناترین غریبهای که میشناخت و حتی باهاش زندگی میکرد!
نفس عمیقی کشید و با لبخند کوچیکی، تنها سری برای مکالمات اونها که چیزی ازش متوجه نمیشد، تکون داد؛ وقتی دستی به سمتش دراز شد، با گیجی اون رو گرفت و به رسم ادب، ادای احترام کرد.
جونگکوک که متوجه سردرگمی پسر شد، زیر گوشش حرف اون مرد رو ترجمه کرد:
_میگه از آشنایی باهات خوشحاله.
امگا رو به اون مرد لبخندی زد و بعد با همون صدای آروم، زیر لب آلفا رو خطاب قرار داد:
_میتونم بپرسم چطور معرفیم کردی؟
جونگکوک که دوباره امگا رو با خودش همراه کرده بود تا به طرف شخص دیگهای برن، با خونسردی تمام جواب داد:
_اگه به عنوان همسرم معرفیت نمیکردم، قطعاً فکر میکرد زندگی اونقدر بهم فشار آورده که یه پسر هیجده ساله به سرپرستی قبول کردم.
تهیونگ لحظهای ایستاد و با اخم، دست به سینه شد.
_منظورت چیه؟ میخوای بگی شبیه بچههای هیجده سالهام؟
شاید چیزی توی چهرهی مرد نمایان نبود، اما فقط خودش میدونست که اون لحظه در ذهنش چقدر به خوردن و تموم کردن اون پسر بانمکی که حق به جانب جلوش ایستاده بود، فکر کرده.
شونهای بالا انداخت و بعد از دست کشیدن زیر چونهی امگا، دوباره اون رو وادار به قدم برداشتن کرد.
_غیر از اینه؟
_آره. این که تو زود پیر شدی، دلیل نمیشه من کوچیک باشم، آقای جئون.
لحن پسر اونقدر تخس و بامزه بود که جونگکوک هیچجوره نمیتونست جدیش بگیره؛ سرش رو پایین انداخت و برای ثانیهی کوتاهی، لبخندی زد که از چشم همه از جمله تهیونگ، دور موند.
دستش رو از کمر پسر جدا کرد و با تردید، جلوی امگا گرفت که با نگاه سوالی تهیونگ رو به رو شد. کنج لبش رو گزید و با نزدیکتر شدن به پسر، گفت:
_دستم رو... بگیر.
چشمهای امگا روی دست مرد که به سمتش دراز شده بود، ثابت موند و بعد دوباره چشمهای آلفا رو هدف قرار داد:
_دلیلی داره؟
_چیز عجیبیه که دست همسرت رو بگیری؟
تهیونگ نگاهی به اطراف انداخت و زمانی که مطمئن شد همه به قدری درگیر مراسمن که توجهی به اون دو نمیکنن، جواب داد:
_تا قبل از این... همسرت نبودم؟
خب درواقع جونگکوک این اواخر بارها و بارها به این موضوع فکر کرده بود؛ بارها به تمام انتظارهای کوچیکی که تهیونگ به عنوان جفت یا همسر ازش داشت، فکر کرده بود... و هربار فقط میتونست با احمق خطاب کردنِ خودش، صدای زوزههای گرگش رو آرومتر کنه.
به امگا بابت این رفتارهاش حق میداد و حالا سعی داشت تلاشش رو بکنه تا گذشته رو جبران کنه...!
_میدونم تهیونگ، میدونم...
داشت حرفهاش رو مزهمزه میکرد و نمیدونست چطور نابلدیِ گذشتهاش رو فریاد بزنه.
_من... بلد نبودم؛ نمیشه تو... یادم بدی؟
شاید حرفش به ظاهر مسخره میاومد؛ اما جونگکوک واقعاً دلش میخواست یاد بگیره! میخواست کنار تهیونگ یاد بگیره و تجربه کنه...
وقتی مکث امگا طولانیتر شد، به ناچار با مشت کردن دستش، اون رو عقب کشید؛ اما نگاهش رو از چشمهای پسر جدا نکرد.
_یکم برای شروع دیره، جونگکوک.
آلفا میخواست چیزی بگه که با نزدیک شدن جونسو، بیتوجه به همهچیز، دست همسرش رو بین انگشتهاش قفل کرد و نگاه ترسناک امگا رو به جون خرید.
_اوه، تهیونگ... منتظرت بودم پسر!
امگا بهقدری از حرکت یهویی جفتش شوکه شده بود که نتونست اونطور که باید، از جونسو استقبال کنه و همین موضوع، عصبانیتش رو بیشتر میکرد؛ اما برای اینکه کسی رو متوجه کلافگیش نکنه، دوباره اون تلخخند رو به لبش نشوند و سلام گرمی کرد.
_سلام هیونگ. حالت چطوره؟
_وقتی همچین امگای زیبایی رو دیدم، میتونم بد باشم؟!
جونگکوک نمیدونست باید کی رو بابت زیباییِ الههمانند جفتش لعنت کنه. نمیدونست که باید چند چشم رو از کاسه در بیاره تا فقط خودش بتونه شاهد درخشش خیرهکنندهی پسر باشه...
_جونسو، پدر دنبالت میگشت، برو پیشش.
و خب آلفا حتی نمیدونست که تا بهحال چقدر دروغ سر هم کرده که فقط بتونه حسادتش رو پنهان کنه! باز هم بیاینکه فرصتی به تهیونگ و جونسو برای ادای جملهای بده، امگا رو با خودش همراه کرد و جونسو رو به طرف دیگهای هدایت کرد.
امگا که انگار به دستش دستبند زده بودن، با اخم سعی میکرد خودش رو به قدمهای بلند مرد برسونه.
_هی! یکم آرومتر! مگه دنبالت کردن؟
دستش رو کشید، اما نتونست اون رو از حصار دست آلفا خارج کنه؛ تنها تونست اون رو متوقف، و با پخش کردن رایحهی تلخش، ناراحتیش رو ابراز کنه.
_معلوم هست داری چیکار میکنی؟ حتی نتونستم جواب تعریفش رو بدم!
_میخواستی چیکار کنی؟ بپری بغلش؟
با شنیدن اون جمله از مردی که دوباره اون چهرهی خونسردِ خودش رو حفظ کرده بود، حرصیتر از قبل به حرف اومد:
_آره! که چی؟
_خیلیخب. منم ازت تعریف میکنم پس.
تهیونگ چشمی چرخوند و نگاهش رو از آلفایی که با جدیت تمام این جمله رو بین کرده بود، دزدید.
_آها؟ تعریف کردن هم بلدی؟
جونگکوک یک دستش رو توی جیبش فرو برد و دست دیگهاش رو بیهوا دور کمر پسر حلقه کرد؛ این حرکتش باعث شد اون دو، با فاصلهی کمی رو به روی هم قرار بگیرن و از دور، مثل یک زوج عاشق به نظر بیان!
امگای شوکهشده، سعی کرد خودش رو عقب بکشه، اما با شکست مواجه شد و برخلاف خواستهاش، بیشتر به مرد نزدیک شد! اخمش رو پررنگتر کرد و خواست اعتراضی بکنه که زمزمههای آلفا، باعث شد نفسهای گرمش روی لبهای پسر فرود بیان:
_شاید خیلی چیزها رو بلد نباشم، اما... برای تعریف کردن از زیباییهات، لازم نیست کاربلد باشم.
درحالی که بیاختیار به لبهای امگا خیره میشد، حین خالی کردن نفسهاش روی لبهای براق پسر، ادامه داد:
_تو...
_اوه جناب جئون، همهاش رو نخور بذار به ما هم برسه!
ناتالیا که با هوسوک همقدم بود، با هیجان بهشون نزدیک شد و ناخواسته فضا و بحثی رو که جونگکوک بعد از کلنجار رفتنهای بسیار پیش کشیده بود، از بین برد.
تهیونگ فرصت رو مناسب دید و با جدا شدن از مرد، دستی به لباسهاش کشید تا به صورت نمایشی مرتبش کنه؛ برای فرار از اون موقعیت، به سمت ناتالیا رفت و لبخندی به لب نشوند.
_سلام تهیونگ، جانگ هوسوک هستم، قبلاً توی شرکت همدیگه رو ملاقات کرده بودیم.
وقتی دست اون مردی که خندههای عجیبش هنوز یاد امگا مونده بود، به سمتش دراز شد، با احترام کامل اون رو گرفت و لبخند عمیق و گرمتری رو مهمون لبهاش کرد.
_بله... خوشبختم جناب جانگ.
هوسوک که به راحتی میتونست متوجه علت اخمها و کلافگی جونگکوک بشه، بیاهمیت به آلفای پرتقال، دست امگا رو فشرد و لب زد:
_باهام راحت باش پسرجون، میتونی هوسوک یا هیونگ صدام کنی.
و بعد با کشیدن دستی به شونهی تهیونگ، لبخند درخشانش رو بهش نشون داد.
آلفای پرتقال دستی به موهای مرتبشدهاش کشید و به سمت هوسوک قدم برداشت که در بین راه، ناتالیا متوقفش کرد:
_اون بندهای جدیدی که به سخنرانیت اضافه کردم رو چک کردی جونگکوک؟
مرد با کلافگی به سمت دختر چرخید و جواب داد:
_نه. چرا باید سخنرانیم رو دستکاری کنی؟
_شاید چون خودت ازم خواستی که من بنویسمش؟
رایحهی غلیظ پرتقالش رو آزاد کرد و بعد از اینکه چشمی برای آلفای رز چرخوند، ناچاراً دنبال دختری که اون رو به سمت جایی میکشید، رفت.
بعد از رفتن اون دو نفر، هوسوک که متوجه معذب بودن امگای عسلی شد، دستی به پشت کمرش کشید.
_هی پسر، نشنیدم هیونگ صدام کنی!
تهیونگ لبخند شیرینی زد و نگاه خجالتزدهاش رو از مرد دزدید.
_بله هیونگ.
به طرز عجیبی از تمام دور و بریهای جونگکوک حس خوبی میگرفت؛ همهشون خونگرم و صمیمی بودن و براش جای تعجب داشت که چطور این همه سال با رفتارهای خشک آلفا کنار اومده بودن...
_آفرین. راستش حسودیم شد وقتی فهمیدم با جونسو و ناتالیا صمیمی شدی، منم دلم خواست همچین دوست خوشگلی داشته باشم!
هوسوک با صداقتِ تمام لب زد و باعث شد گونههای امگا کمی رنگ بگیرن. دلش میخواست خجالتش رو بریزه تا بتونه بیشتر باهاش وقت بگذرونه.
به خوبی از اوضاع بین تهیونگ و جونگکوک با خبر بود؛ البته که قرار نبود چیزی به روی امگا بیاره، اما دلش میخواست مثل بقیهی دوستهاش، براش مکان امنی باشه که بهش تکیه کنه.
میدونست که جونگکوک کمکم درحال رام شدنه و چیزی تا عاشق شدنش نمونده؛ این رو از نگاههاش میفهمید...!
از همون اول هم حدس میزد که قرار نیست زندگی با آلفای پرتقال برای تهیونگ آسون بگذره، اما کاری از دستش برنمیاومد... هیچکس جز خود امگای عسلی نمیتونست روی جونگکوک تاثیر بذاره و حالا میتونست به راحتی اون تاثیر رو ببینه.
مدتی گذشت و توی این یک ساعت، جین بعد از اطمینان از وضعیت تهیونگ، مراسم رو ترک کرده بود؛ امگا بیشتر با هوسوک وقت گذرونده بود و جونسو هرازگاهی بهشون سر میزد.
اطرافیان جونگکوک به قدری هوای پسر رو داشتن که نگذاشتن یک لحظه هم احساس تنهایی کنه. حتی گاهی خانوادههاشون هم بهشون ملحق میشدن و تهیونگ، برای لحظاتی غمهاش رو فراموش میکرد.
امگا، آدم برونگرایی بود که تنهاییِ زیاد حالش رو دگرگون میکرد و توی این چند ماه، اکثر مواقع یا تنها بود و یا وقتش رو به بدترین شکل ممکن با جونگکوک میگذروند... حالا که بعد از مدتها تمام آدمهای موردعلاقهاش رو یکجا دیده، لبخند بزرگی مهمون لبهاش شده بود.
در طول سخنرانی جونگکوک، مدام به مرد و رفتارهاش فکر میکرد؛ به این که الان چقدر میتونست همهچیز متفاوت باشه... به این که الان میتونستن بهجای تظاهر، از ته دلشون کنار هم راه برن، دست هم رو بگیرن و از خودشون یه زوج عاشق به نمایش بگذارن.
یا حتی شاید تهیونگ توی این موقعیت، میتونست مثل همسرهای عاشق به جفتش که با اقتدار درحال سخنرانی بود لبخند بزنه و بعد هم با بوسه و بغل ازش استقبال کنه.
بههرحال تهیونگ پذیرفته بود که همهچیز طبق خواستههاش پیش نمیره و حالا انتظار چیز دیگهای رو نداشت. دیگه برای خیالپردازیهای عاشقانه دیر شده بود و مدت زیادی میشد که امگا، اون رویاهای احمقانه رو از سرش بیرون کرده بود.
بعد از اتمام سخنرانی جونگکوک، ناتالیا و تعداد کمی از سهامدارهای شرکت، مراسم کمی از فضای خشک خودش خالی شد و حالا خانوادهی کیم و جئون، دور یک میز ایستاده بودن که جونگکوک هم بهشون ملحق شد.
همون لحظهی اول، دستش رو دور کمر همسرش حلقه کرد و پذیرای تعریفها و تشویقهای خانوادههاشون شد. دلش میخواست چیزی از تهیونگ بشنوه؛ چندباری در طول سخنرانی، ناخوآگاه چشمش دنبال تهیونگ گشته بود تا بفهمه اون هم درحال نگاه کردن و گوش دادن هست یا نه...
و حالا ته دلش، میخواست از اون بشنوه که کارش خوب بوده و تلاشهاش نتیجه داده! اما با گذشت دقایقی و عوض شدن بحث، فهمید که انتظار بیهودهای داشته و حتی متوجه نشد که در این چند ماه، چندبار به همین شکل ذوق امگا رو کور کرده...!
هوای سالن پر از عطرهای مختلف بود؛ عطر گلهای سفید روی میزها با بوی سنگین ادکلنها و رایحهها قاطی شده بود و فضای گرمی ساخته بود که تهیونگ در اون به سختی نفس میکشید. صدای خندهها توی گوشش مثل زنگ ممتدی میپیچید و هر بار که دست مرد روی کمرش سنگینی میکرد، آشفتهتر میشد. حس میکرد که انگار همه بهش نگاه میکنن، اما هیچکس واقعاً اون رو نمیبینه!
نگاهش بین لیوان شراب نیمهپر و انعکاس نورهای طلایی روی میز سرگردون بود و لبخندش درست مثل سایهی روی آب، بیجون و ناپایدار به نظر میرسید.
_به زندگی متاهلی عادت کردی پسرم؟ سخت که نمیگذره؟
مادر جونگکوک، تهیونگ رو خطاب قرار داد و امگا که با اومدن آلفا دوباره به حالت معذب خودش برگشته بود، آروم جواب داد:
_هرچیزی سختیهای خودش رو داره خانم جئون، ولی میگذره.
دست جونگکوک دوباره به طرف دست تهیونگ رفت تا انگشتهاشون رو درهم قفل کنه و ایندفعه، این رو غریزی انجام داده بود؛ اما باز هم با مقاومتی از طرف امگا مواجه شد که این بار، صدای معترض گرگش بلند شد.
_خدای من... هنوزم برات خانم جئونم؟ نکنه جونگکوک رو هم توی خونه آقای جئون صدا میکنی؟
قبل از اینکه جوابی بده، جونگکوک به حرف اومد:
_بله مادر، وقتی ازم دلخوره، منم آقای جئون میشم.
_خب تو حتماً یه کاری کردی که پسرک عسلیم صلاح دونسته تو رو این شکلی صدا بزنه!
خندهی آرومی از جواب مادر جونگکوک روی لبهای تهیونگ نشست که با دوباره نزدیک شدن آلفا، رفتهرفته محوتر شد.
و جونگکوک شاهد تمام این واکنشها بود! شاهد تمام فاصله گرفتنها، بیرغبتیها و بیتوجهیها بود؛ بههمین دلیل بازوی پسر رو بین انگشتهاش گرفت و درست قبل از اینکه اون جمع رو ترک کنن، گفت:
_ببخشید، ولی باید همسرم رو چند دقیقهای بدزدم.
با دور شدن از اونها، جونگکوک دوباره به حالت جدی و خونسردش برگشته بود و تهیونگ حس میکرد با هر قدمی که از جمع دور میشن، دمای بدنش بالاتر میره. صدای کفشهای براق جونگکوک روی سرامیک کف سالن، مثل تیکتاک ساعت توی سرش میپیچید و باعث شد پسر با کلافگی لب به اعتراض باز کنه:
_چیکار میکنی جونگکوک؟!
_در اصل تو چیکار میکنی تهیونگ!
وقتی به مکان خلوتی که راهرو مانند بود، رسیدن، بازوی امگا رو رها کرد و سعی کرد با کنترل افکار منفیش، حرفهاش رو به زبون بیاره:
_یعنی حتی نمیتونی چند دقیقه تحملم کنی؟ تظاهر کردن و گرفتن دستم انقدر برات سخته؟
تهیونگ متوجه شده بود که باز هم قراره راجعبه این موضوعات صحبت کنن؛ با این تفاوت که اینبار امگا اشک نمیریخت و محکمتر از دفعهی قبل مقابل آلفا ایستاده بود!
_تو حتی توی مراسم ازدواجمون هم بهزور دست منو گرفتی! توی چشمهام هم نگاه نمیکردی و الان... سالگرد تاسیس شرکت اونقدر برات مهمه که بخوای جلوی همه انقدر تظاهر کنی؟!
آلفا میخواست لب باز کنه و بگه من تظاهر نمیکنم، فقط این کلمه رو بهونه کردم...! اما حرفهاش رو خفه کرد و چیز دیگهای رو به زبون آورد:
_من دشمنت نیستم تهیونگ، چرا اینکار رو میکنی؟
_تو دشمنم نیستی، ولی قرار بود فقط همخونهام باشی! یادت نیست؟ این رو خودت خواستی.
تهیونگ بار دیگه با یادآوری اون شب و دردی که متحمل شده بود، از درون شکست؛ اما قویتر از قبل مقابل مرد ایستاد و دوباره به حرف اومد:
_نمیخواد تظاهر کنی، ذاتاً همه از رفتارهات باخبرن.
قدمی به عقب برداشت که از مرد دور بشه، اما قبل از این که رو برگردونه، بازوش دوباره اسیر انگشتهای مرد شد. آلفا با حرصی اشکار که باعثش تماماً خودش بود، امگا رو به دیوار چسبوند و فاصلهاش رو با اون به صفر رسوند.
تمام عصبانیت جونگکوک از رفتارهای خودش بود و نمیدونست چطور افکار و احساساتش رو برای امگا بازگو کنه؛ صحبت کردن راجعبهش سخت بود و تهیونگ تمام راهها رو به روش میبست...
امگا گرمی نفسهای جونگکوک که داغتر از هر تبِ شناختهشدهای بود رو حس میکرد، اما اجازه نمیداد هیچ یک از احساساتش در صورتش منعکس بشه. حالا دیگه بلد بود چطور جلوی قلبش سد بسازه، با اینکه هنوز هم اون قلب با حرفهای مرد فشرده میشد...
برای اولینبار، تهیونگ حس کرد قدرت سکوت، از هر فریادی بیشتره! نمیخواست بحث کنه یا اون رو قانع کنه؛ فقط با نگاه خونسردش بهش فهموند که هیچ کاری و تلاشی، نمیتونه چیزی رو برگردونه که خودش با دست خودش خراب کرده! شاید قبلاً از این نگاه طفره میرفت، اما حالا همون نگاه، سپرش شده بود.
وقتی فهمید که آلفا چقدر با خودش و صدای توی سرش درگیره، تکونی به خودش داد و آروم لب زد:
_بسه جونگکوک. داری اذیتم میکنی...
شنیدن این جمله کافی بود تا به خودش بیاد و با رها کردن بازوی پسر، ازش فاصله بگیره. از این رفتارهای سردرگمش و از اینکه همچین آدم احمق و بیمنطقی به نظر میرسید، متنفر بود!
امگا چند قدمی به عقب برداشت و درست قبل از اینکه مرد رو با افکار پر تناقضش تنها بذاره، لب زد:
_لازم نیست تظاهر به خوب بودن کنی، فقط شرایط رو از چیزی که هست، بدتر نشون نده.




















اگه بدونید پارت بعد چه خبره!🤌
اگه بدونید چه آشی برای جونگکوک پختیم!☝️
به رسم عادت، یه ماچ گنده به همهتون.🍓
(نبینم غیب بشیدا!)