Behind The Veil
Lilinونوو معمولاً خیلی خوب بلد بود چهرهای خونسرد و بیاحساس از خودش نشون بده. از بچگی اینجوری تربیتش کرده بودن. یاد گرفته بود اضطراب یا هیجانش رو بروز نده، توی هر موقعیتی، هر اتفاقی که میخواد بیفته، همیشه مطمئن و مسلط به نظر برسه.
اما الان؟
داشت افتضاح شکست میخورد.
نمیتونست چشم از مینگیو برداره. نمیتونست جلوی اون حس بیقراری و دلشورهای که کنار مینگیو میگرفت رو بگیره. خودش هم نمیفهمید دقیقاً چی داره براش اتفاق میافته، اما این تغییر ناگهانی توی رفتارش کاملاً از تعادل خارجش کرده بود.
ونوو مدام خودش رو درحال تماشای گونههای برجسته مینگیو پیدا میکرد. بازوها و شونههای عضلانیش. موهای نامرتبش وقتی تازه از حموم بیرون میاومد.
اما بیشتر از همه…
شیفتهی اون مهربونی و لطافتش شده بود.
اون جذابیت آروم و دلنشینی که مینگیو داشت. اون مهربونیای که انگار با وجود تمام سختیها و بیرحمیهای دنیایی که توش بزرگ شده بودن، هنوز دستنخورده باقی مونده بود.
این تغییر کاملاً مشخص بود.
ولی هیچکدوم دربارهش حرف نمیزدن.
درباره اون شبی که روی مبل کنار هم خوابشون برده بود حرف نمیزدن.
درباره بغل کردن همدیگه حرف نمیزدن.
درباره این که مینگیو این روزها خیلی راحت و بیهوا وارد اتاق خواب ونوو میشد حرفی نمیزدن.
یا این که ونوو کمکم اختیار مرتب کردن کمد لباسهای مینگیو رو به دست گرفته بود.
دیگه مینگیو هیچ واکنشی نشون نمیداد وقتی ونوو چونهاش رو روی شونهاش میذاشت تا لیست خرید رو نگاه کنه.
و ونوو هم اجازه میداد مینگیو بهش بچسبه، چون کمکم فهمیده بود که مینگیو ذاتاً آدمیه که محبتش رو با تماس فیزیکی نشون میده.
البته نه اینکه از این موضوع خوشش بیاد یا چیزی…اصلاً.
شبهای فیلم دیدنشون هم همچنان ادامه داشت. هر وقت وقت پیدا میکردن کنار هم فیلم میدیدن و حتی بعضی وقتها برنامههای دیگهشون رو کنسل میکردن تا شب رو خونه بمونن.
واقعاً مثل یه دستگاه روغنکاریشده و بینقص کنار هم زندگی میکردن.
توی آرامشی که با دقت ساخته بودن.
سکوت و نفهمیدن عمدیِ احساساتشون دست به دست هم داده بود.
هیچکدوم اونقدر شجاع نبودن که اسم این تغییرات جدید رو به زبون بیارن.
ونوو هنوز توی مرحله انکار گیر کرده بود.
و مینگیو هم حتی زحمت نمیداد قبول کنه که چیزی تغییر کرده.
هر دو توی این وضعیت عجیب جلو میرفتن؛ دوستهایی با قلبهای مضطرب و پروانههایی که هر بار کنار هم توی شکمشون به پرواز درمیاومدن.
ونوو با خودش فکر میکرد این احساسات موقتیان.
شاید فقط یه کراش ساده باشه که به خاطر این همه مدت کنار هم بودن به وجود اومده.
بالاخره وقتی این ازدواج به پایان برسه، همه این حسها هم از بین میرن.
از اون گذشته، مینگیو هم که انگار هیچ اهمیتی بهش نمیداد.
پس الان چه فایدهای داشت که بخواد کاری بکنه؟
شش ماه گذشته بود.
و فقط شش ماه دیگه باقی مونده بود
ونوو خودش رو کامل غرق کارهای تجاریش کرده بود و توی کمتر از دو ماه چند تا پروژه موفق رو یکییکی جلو برده بود. تقریباً داشت اون طرف ماجرا رو میدید، انگار داشت از این جهنم خلاص میشد. مینگیو برای موفقیتش خیلی مهم بود، ولی ونوو هیچوقت زحمتهای خودش رو هم نادیده نمیگرفت. ارزش خودش رو میدونست و میدونست یه جایی بالاخره باید دیگه از مینگیو کمتر کمک بگیره و مستقلتر بشه. این فکر حس خوبی بهش نمیداد، ولی اجتنابناپذیر بود.
برای همین آستینهاش رو بالا زد و عینکش رو درست کرد و رفت سراغ پروندههای بیشتر. مینگیو هم درگیر کارهای خودش بود، پس منطقی بود که مزاحمش نشه. چند روزی میشد که حتی درست حسابی همدیگه رو ندیده بودن، حتی غذا هم با هم نخورده بودن، هر بار فقط چند دقیقه از کنار هم رد میشدن چون هر کدوم درگیر کار خودش بود.
ونوو دلتنگ مینگیو شده بود… یه کم. البته هیچوقت به زبون نمیآورد.
تقریباً سه نصفهشب بود که رسید خونه. خستگی کل بدنش رو گرفته بود و با یه خمیازه آروم وارد شد. فکر میکرد مینگیو خوابیده یا دوباره بیرون مونده و خونه تاریکه، ولی قبل از اینکه در رو کامل باز کنه، نور رو از زیر در دید.
وقتی وارد شد، دید کل میز ناهارخوری پر از کاغذه. مینگیو چهارزانو روی زمین نشسته بود و کنار بالکن هم کلی پرونده دیگه پخش بود. تیشرت گشادش توی باد شب تکون میخورد و آستینهاش تا بالای شونههاش بالا رفته بود. زیر چشمهاش گود افتاده بود، روی لباسش لکه قهوه بود و موهاش از بس دست توشون کشیده بود، نامرتب و تکهتکه ایستاده بودن. یه صحنه همیشگی ولی دوستداشتنی.
مینگیو اونقدر درگیر بود که حتی نفهمید ونوو از در اومده تو. ونوو آروم رفت پشت سرش وایساد.
«هی راکون»
مینگیو از صدای خسته و آروم پشت سرش یه لحظه جا خورد، بعد سریع آروم شد و به پاهای ونوو تکیه داد.
«تا حالا فکر کردی یه ساعت درست و حسابی برگردی خونه؟»
قصدش شوخی بود، ولی بیشتر شبیه غر زدن از آب دراومد.
ونوو بیصدا خندید.
«تو تاحالا فکر کردی یه ساعت درست بخوابی؟»
بعد زانو زد. مینگیو که تکیهگاهش رو از دست داده بود یه لحظه تعادلش رو از دست داد و افتاد به سینه ونوو.
«فقط یه پرونده دیگه مونده…» با خمیازه گفت و خودش رو راحتتر توی بغل ونوو جا داد.
«میخوای بمونم؟»
ونوو حتی اگه جواب منفی هم بود، میموند.
«اگه خودت بخوای.»
و مینگیو هم میخواست.
ونوو همونجا موند و گذاشت مینگیو بهش تکیه بده. شاید مینگیو قدبلندتر بود، ولی ونوو شونههای پهنتری داشت و تا جایی که میشد دورش رو گرفت. همیشه گرم بود، یه تضاد خوب با سرمای شب.
چشمش افتاد روی چند تا از مدارکی که دست مینگیو بود. اولش فقط یه سری تراکنشهای مربوط به شرکت کیم رو حدس زد، ولی هرچی بیشتر نگاه کرد، اخماش بیشتر رفت تو هم. بین کاغذها عکسهایی از آدمهای آشنا بود؛ از جمله پدرزنش، کنار وزیرها و سیاستمدارهای قدرتمند.
اون لحظه تازه فهمید مینگیو دقیقاً داره روی چی کار میکنه.
«این… همون چیزیه که فکر میکنم؟» ونوو با احتیاط پرسید.
«آره.»
جواب کوتاه بود ولی محکم.
ونوو نمیدونست چی بگه.
اینکه بیای فساد خانوادگی خودت رو بعد از سالها رو کنی، جرأت زیادی میخواست… و مینگیو دقیقاً داشت همین کار رو میکرد.
دلش درهم شده بود. از یه طرف تحسینش میکرد، از یه طرف نگرانش بود. این کار میتونست همهچیز رو نابود کنه؛ اعتبارش، آیندهش، حتی امنیتش. تازه پیامدهاش توی زندگی شخصیش هم وحشتناک بود.
همون مردی که باهاش ازدواج کرده بود و قبلاً ازش متنفر بود، حالا میدید که اصلاً اون چیزی که فکر میکرد نیست.
احساساتی که ونوو فکر میکرد گذرا هستن، دیگه اونجوری نبودن… دور و برش پیچیده بودن، همراه با گرمای بدن مینگیو.
قلبش سنگین شده بود از نگرانی و استرس آینده، ولی ته نگاهش هنوز یه جور غرور و تحسین بود. کاش خودش هم مثل مینگیو شجاعت داشت.
«مین… مطمئنی؟»
«آره. از خیلی وقت پیش میخواستم این کارو بکنم، فقط… یه مدت حواسم پرت شد.»
«با این حال… پدرت خطرناکه.»
«همین دلیل بیشتریه که انجامش بدم.»
«تو این وسط امن نمیمونی…» ونوو آروم، نزدیک گردنش گفت و دستش رفت سمت موهای نامرتب مینگیو. مینگیو هم گفت.
«دارم روش کار میکنم… نگران نباش. یه راهی برای خودم پیدا میکنم.»
ونوو، به هیچوجه نمیتونست بفهمه مینگیو چطور قراره از این ماجرا بدون آسیب بیرون بیاد. اون وارث و چهرهی جدید این شرکت عظیم بود، اون هم با یه پدر بیرحم که بالای سرش قرار داشت.
ونوو آه کشید و دستهاش ناخودآگاه دور کمر مینگیو حلقه شد، طوری که انگار داشت ازش محافظت میکرد. بعد یه بوسهی آروم پشت گوشش گذاشت و یکی دیگه روی جایی که گردنش به شونهاش وصل میشد. اونقدر خسته بود که دیگه حتی حوصله نداشت خودش رو دوباره توی اون قفس نامرئیای بندازه که توش انکار میکرد مینگیو براش چی معنی داره.
پیشونیش رو روی شونهی مینگیو گذاشت، با اینکه میدونست این صمیمیت از اون خطهایی که بینشون کشیده بودن رد میشه، اما امیدوار بود مینگیو بهش اونقدر فضا بده که این لحظهی آسیبپذیر هم مثل بقیه چیزها با باد بره و گم بشه.
ونوو با آشفتگی درونی خودش درگیر بود؛ از تصمیمهای مینگیو عذاب میکشید و همزمان سنگینی شرمندگیِ ضعف خودش هم فشارش میداد.
اما مینگیو… مینگیو همون مینگیو بود. غیرقابلخوندن و غیرقابلپیشبینی.
مدارک رو زمین گذاشت و شروع کرد مرتب کردنشون توی پوشههای درست. دستهاش کمی میلرزید و فکش سفت بود، انگار با خودش درگیر بود، تا اینکه یهدفعه متوقف شد.
«فردا… اینو یادمون نمیاد، نه؟» مینگیو آروم و با صدای خیلی پایین انتخاب کرد.
«نمیاد..»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
«پس اینم فراموش کن.»
مینگیو توی بغل ونوو برگشت، بدون هیچ مکثی صورت ونوو رو بین دستهاش گرفت و بعد لبهاشون همدیگه رو پیدا کرد.
برخلاف بدن همیشه گرم مینگیو، اینبار لبهاش سرد و ترکخورده بودن و یه لرزش ریز تا ستون فقرات ونوو فرستاد. وجود مینگیو همیشه براش یه معما بوده، اما حالا ونوو میتونست تکتک سلولهای زندهی وجودش رو زیر انگشتهاش حس کنه… زنده و شعلهور.
**•شروع اسمات•**
ونوو بین بوسه ذوب شد و دستاش خیلی با تردید به شونه های مینگیو رسید و لباس مرد رو بين دستاش کشید تا نزدیک تر بیاد.
نمیخواست هیچ فاصلهای بینشون باشه.
مینگیو یه دستش رو دور کمر ونوو گذاشت و دست دیگهاش رو روی زمین پشت ونوو تا از افتادنش جلو گیری کنه و زبونش رو روی لب های ونوو کشید و بعد مک محکمی به لب پایین ونوو زد.
ونوو ناخواسته نالهای کرد که باعث شد خودش یکم خجالت بکشه ولی مینگیو جتی فرصت خجالت کشیدنش بهش نداد چون خیلی فوری زبونش رو وارد دهن ونوو کرد.
دستای ونوو بالا تر اومد و دور گردن مینگیو حلقه شد.
لب هاشون از هم جدا شد ولی به اندازهای نزدیک بودن که بتونن گرمای همدیگه رو حس کنن.
نگاه مینگیو هنوز روی لب های ونوو بود و خیلی داشت جلوی خودش رو میگرفت تا بیشتر پیش نره.
«ولی من فکر نمیکنم....اینو بتونم فراموش کنم.»
مینگیو چشماش رو برای چند لحظه بست و بین دوراهی سختی که مونده بود فکر کرد.
ولی خب حرف ونوو کاری کرد تا حتی مغزش هم نخواد فکر بکنه و همین تصمیم باعث شد که دوباره به جون لب های ونوو که هنوز خیس از بوسه قبلی بود بیوفته.
با ولع تمام لب های ونوو رو میبوسید و مک های عمیقی به لبش میزد.
واقعا براش سوال بود، چه جوری طعم لباش انقدر شیرین بود؟
دقیقا مثل یه توتفرنگی با شکلات که هر کسی میتونست عاشق مزهاش باشه، عاشق طعم لبای ونوو شده بود.
خیلی زود بود اگه میگفت معتادش شده؟
به هر حال دیگه نمیتونست جلوی این خواستن به لمس بیشتر بدن مقابلش رو بگیره.
از لب های ونوو دل کند و به سمت گردنش رفت و هر قسمتش رو بوسه و گاز های ریزی گذاشت.
تن ونوو رو روی زمین به حالت دراز کش در آورد و لباسش رو اروم اروم در اورد و لب هاش هنوزم روی پوست حساس و قرمز شده مرد زیرش در حال بوسیدن و مارک کردنش بود.
دست ونوو لای موهای مینگیو رفت و وقتی لب های مینگیو به نیپلش رسید، یه برق کوچیک از بدنش گذشت و کمرش رو قوس داد.
«اههه...مین..»
مینگیو سرش رو یکم بالا آورد و به بدن شیری رنگ ونوو نگاه کرد.
«لعنت بهت ونوو..»
ونوو هم با چشمای خمار، موهایی که از عرق به پیشونیش چسبیده بود و نفس زدن های پی در پی به مینگیو نگاه میکرد و دستاش رو بالا آورد و روی کمربند شلوار مینگیو گذاشت.
«اینجوری بهم نگاه نکن.»
مینگیو نگاهش به دستای ونوو رفت، جلوش رو نگرفت البته ونوو هم کار خاصی نکرد فقط دستش روی شلوار مینگیو بود.
«چه جوری؟»
«انگار....دوستم داری.»
مینگیو آب دهنش رو قورت داد و فقط چند ثانیه به چشم های ونوو نگاه کرد، بعد بدون هیچ حرفی دستاش رو دو طرف کمر ونوو گذاشت و از روی زمین بلندش کرد.
زیاد سنگین نبود و میتونست راحت تا اتاق ونوو رو ببره.
ونوو به خاطر شوک، مثل یه گربه ترسیده، دستاش رو دور شونه های مینگیو محکم حلقه کرد و با چشمای گشاد بهش نگاه کرد.
مینگیو با احتیاط بدن ونوو رو روی تخت گذاشت و خودش هم تیشرتش رو در آورد و فقط با شلوار روی دو زانو روی تخت ایستاده بود.
«بیا از جایی که مونده بودیم ادامه بدیم...نظر تو چیه وون؟»
مینگیو با نیشخند به شلوارش اشاره کرد که تا قبل از اینکه وارد اتاق بشن دست های ونوو روش بود و ونوو هم با فهمیدن منظورش، گوش هاش یکم داغ و به رنگ قرمز در اومد ولی بعد چهار دست و پا به سمت مینگیو رفت.
با حالت اذیت کنندهای شلوار مینگیو رو پایین کشید و عضو تحریک شده مینگیو رو از شلوارش که دیگه براش حس تنگ شدن داشت، رو آزاد کرد.
رگ های برجسته روی عضو مینگیو باعث میشد ونوو بیشتر وسوسه بشه و بدون مکث به جلو خم شد و با دستش عضو مینگیو رو گرفت و دهنش رو باز کرد و سر عضو مینگیو رو وارد دهنش کرد.
مینگیو با حس لب های ونوو دور عضوش نالهای با اون صدای دیپ و مردونهاش کرد و دستش رو لای موهای ونوو برد ولی هنوز فشاری به موهاش وارد نکرد تا اول اجازه بده ونوو کنترل رو داشته باشه.
بدن ونوو به خاطر صدای ناله مردونه مینگیو مور مور شد و برای شنیدن بیشتر صدای مینگیو، جلوتر رفت و عضو مینگیو رو بیشتر وارد دهنش کرد.
«آه...فاک ونوو..»
ناله ونوو به خاطر وجود عضو بزرگ مینگیو توی دهنش خفه شد ولی براش مهم نبود و کم کم سرش رو حرکت داد تا لذت بیشتری به مینگیو بده.
مینگیو از بالا به ونوو نگاه میکرد و به خاطر کاری که داشت انجام میداد، هر از گاهی ناله میکرد.
ونوو با چشم های خمار درحالی که داشت برای مینگیو ساک میزد بهش نگاه میکرد و این مینگیو رو دیوونه تر از هر لحظهای میکرد.
مشتش توی موهای ونوو محکم شد و سر ونوو رو ثابت نگه داشت و خودش شروع کرد به حرکت دادن باسنش و کنترل موقعیت.
ونوو فکش رو شل تر کرد و اشک تو چشماش جمع شده بود.
هرچی میگذشت خودش هم نیاز به لمس شدن بیشتری پیدا میکرد.
«فاک...فاک.»
مینگیو خیلی یهویی خودش رو از جلوی ونوو کنار کشید و ونوو به خاطر سوزش یهویی دهنش چشماش رو بست و بعد برای اکسیژن تقلا کرد.
مینگیو بدون هیچ حرفی ونوو رو چرخوند روی تخت و شلوار ونوو رو هم در اورد و پرتش کرد پایین تخت و شلوار خودش رو هم که تا زانو هاش پایین بود به همراه باکسرش کشید و پرت کرد همونجا پیش شلوار ونوو و بعد به باسن ونوو اسپنکی زد که سریع جای دستش روش موند و قرمز شد.
ونوو از شوک نالهای کرد و سرش رو کج کرد تا بتونه صورت مینگیو رو از بین شونهاش ببینه.
«باسنت رو بیار بالا تر.»
ونوو درست مثل یه گربه که بدن منعطفی داره کمرش رو به پایین قوس داد و مینگیو با دیدن این منظره لب پایینش رو گاز گرفت و خم شد و کمر ونوو رو بوسید.
«تو واقعا زیبایی..»
ونوو چشماش رو بست و سرش رو داخل بالشت فرو کرد.
«اهممم...»
مینگیو یکی از دستاش رو بالا آورد و با ملایمت روی باسن ونوو که الان به خاطر ضربه چند ثانیه پیشش قرمز بود کشید و یکی از انگشتاش رو به آرومی وارد ونوو کرد.
ونوو درد زیادی رو حس نمیکرد ولی به خاطر حس عجیبی که داشت انگشتای پاش یه داخل خم شد و به پتو چنگی زد.
«به من نگاه کن....میخوام صورتت رو ببینم.»
ونوو سرش رو کج کرد و فقط همین حرکت کوچیک سرش همزمان شد با وارد شدن انگشت دوم مینگیو و باز بسته شدن انگشت های داخلش.
«اهههه...گیو....مممم.»
مینگیو لبخند زد و خم شد و لب های ونوو رو دوباره بوسید و یه انگشت دیگه هم وارد کرد و ناله های ونوو رو داخل دهنش خفه کرد.
ونوو سرش رو یکم چرخوند تا بتونه از حصار لب های مینگیو آزاد بشه و حرف بزنه.
«آه...مینگیو....بسته...آههه...دیگه...آمادم...آه...»
مینگیو سرش رو به سمت گردن ونوو برد و پوست سفید و نرم محل اتصال گردن و شونهاش رو بسن دندوناش گرفت و محکم مکید.
«آهممم...مین...گیو....با تو آهه...با تو ام...»
مینگیو نیشخندی زد و انگشتاش رو بیرون کشید و همچنان درحال مارک کردن گردن ونوو بود.
عضوش رو روی ورودی ونوو گذاشت و لاله گوش ونوو رو گاز گرفت.
«بهم بگو دوستم داری.»
ونوو سرش رو با گیجی به سمت مینگیو چرخوند.
«چ..چی؟..»
مینگیو پیشونیش رو به شونه ونوو تکیه داد و با لحن التماس آمیز گفت.
«لطفا بهم بگو دوستم داری...حتی اگه الکیه بهم بگو.»
ونوو سرش رو دوباره به بالشت فشار داد و زمزمه کرد.
«دوست دارم....دوست دارم مینگیو..»
مینگیو نفس لرزونی کشید و عضوش رو وارد ونوو کرد.
«آهههه...مینآه..»
«ونوو...»
مینگیو درست کنار گوش ونوو اسمش رو نفس نفس زد و بعد باسنش رو یکم عقب برد و دوباره محکم وارد ونوو شد و صدای ناله ونوو این بار کشدار تر شده بود.
«فاک...مین...اهممم..»
مینگیو دستاش رو دو طرف کمر ونوو گذاشت و ضرباتش رو سرعت داد.
«آه...آهههه..»
ونوو عاشق این حس بود.
حس پر شدن.
هر بار که عضو مینگیو واردش میشد ناله هاش پر از لذت میشد و دیگه براس مهم نبود حتی اگه همسایه ها صداش رو بشنون.
اون غرق در لذت بود.
یه لذت وصف نشدنی.
مینگیو ضربه های محکم تر و عمیق تری به ونوو میزد و بازم خم شد و جایی که قبلا گاز گرفته بود رو بوسید.
«حس خیلی خوبی داری ونوو....تو فوقالعادهای..»
ونوو سرش رو عقب برد و اشکی از گوشه چشمش پايين اومد.
«اههه مینگیو....همون....همونجا هممم...اره...اهممم..»
مینگیو فهمید که پروستات ونوو رو پیدا کرده و اینو از نوع ناله های به شدت کشدار و اشکی که از گوشه چشمش پايين اومد میشد کاملا فهمید.
دستش رو جلو برد و اشک رو از چشم ونوو پاک کرد و دقیقه به همون نقطه خیلی محکم و پی در پی ضریه زد.
ونوو با هر بار برخورد سر عضو مینگیو با پروستاتش جیغی میکشید.
«آههه...من....من نزدیکم...آه...خیلی...نزدیکم...»
مینگیو گردن ونوو رو بوسید و به ضربات عمیقش ادامه داد تا ونوو ارضا بشه.
«بیا عزیزم...کام شو..»
شاید همین جمله برای ونوو کافی بود تا چشماش رو ببنده و بدنش لرز پیدا کنه و روی تشک تخت کام بشه.
«آههههه...فا...فاک..»
ونوو بعد از کام شدنش بی انرژی روی بالشت ولو شد ولی مینگیو هنوز کام نشده بود و یکم دیگه نیاز بود تا کام بشه پس همچنان داخل ونوو به ضریه زدن ادامه داد.
«آه...وون...»
وقتی فهمید نزدیکه میخواست بیرون بکشه تا داخل ونوو ارضا نشه ولی ونوو با چشم های بسته و ناله های ریزی که از بین لب هاش بیرون میومد زمزمه کرد.
«نه...درش...نیار...»
مینگیو فحشی به ونوو داد و سر ونوو رو به سمت خودش چرخوند و لب هاش رو بین بوسه گرم و شلخته دیگهای گرفت و داخل ونوو کام شد.
ونوو با حس پر شدنش با اسپرم های مینگیو و زیون مینگیو که وارد دهنش شده بود ناله آرومی کرد و بعد وقتی بوسه تموم شد مینگیو بدون اینکه از داخل ونوو بیرون بکشه کنارش دراز کشید و بغلش کرد.
چشمای ونوو دیگه داشت بسته میشد و حتی براش مهم نبود بعدش چی میشه و به خواب عمیقی فرو رفت.
مینگیو چند بار موهای ونوو رو بو کرد و بوسید و پتو رو روی جفتشون انداخت.
«خواب خوبی داشته باشی ونوو..»
**•پایان اسمات•**
ونوو حالا خودش رو به سرنوشتش سپرده بود.
دیگه فایدهای نداشت خودش رو به انکار بزنه؛ قلبش حتی با کمترین حضور مینگیو هم، حتی با بوی عطرش، از جا کنده میشد و تند میزد. هرچقدر هم که دلش میخواست جلو بره و به این احساس تن بده، خودش رو از این کار منع میکرد. حقش نبود مینگیو رو مجبور کنه به پذیرفتنش، مخصوصاً وقتی مینگیو تازه از یه شکست عاطفی بیرون اومده بود.