Before I Knew You

Before I Knew You

Koomiinn

قبل از اینکه بشناسمت ♡


بعد از چند لحظه جونگکوک عقب کشید و چشماي خمارش رو به جیمین متعجب داد . نمیدونست باید چي بگه و از کجا شروع کنه ؛ میترسید از واکنش جیمین .. اگه همین الان میزد تو گوشش حق داشت ، واقعا هم داشت .

_جیمین من.. 

جیمین اخم کوچیکي کرد 

_تو چي ؟

کمي عقب رفت و به خودشون فضا داد 

_من فقط خب .. 

جیمین بخاطر سرماي هوا لرزي کرد و دست به جیب برد 

_میخواي بگي مست بودي نه ؟ 

جونگکوک متعجب سر بالا آورد و به اون که از نظرش به زیبایي گل لیلیوم بود نگاه کرد 

_چي ؟ نه ! 

_پس چي ؟ میفهمي چیکار کردي ؟ 

_جیمین من دوست دارم . 

ابرو بالا انداخت و خنده کوتاهي کرد 

_فقط به این دلیل که ناخواسته باعث شدم حسودي کني به این نتیجه که دوسم داري ؟ خنده دار نیست ؟ 

_بخاطر اون نیست ؛ من واقعا دوست دارم 

از کنارش رد شد 

_برو بخواب جونگکوک امشبو فراموش میکنم‌ 

این بار جونگکوک بود که دست جیمین رو گرفت .

_چیکار کنم باور کني مست نیستم ؟ چیکار کنم باور کني دوست دارم ؟ فکر میکني فقط بخاطر یه حسادت گذراست ؟ میدوني از کي ذهنمو درگیر خودت کردي ؟ 

جیمین من خیلي وقته دارم بهت فکر میکنم‌ ، نمیبیني ؟ 

به سمتش برگشت

_این دوست داشتن نیست جونگکوک 

_هست ! ببین .. فکر میکردي یه روز منو تو این حال ببیني ؟ 

فکر میکردي یه روز همینقدر عاجزانه‌ ازت بخوام دوست داشتنمو باور کني ؟ همش واقعیته فقط بگو چیکار کنم ؟ 

میخواي بریم تو پیش هیونگا اعتراف کنم ؟ میخواي داد بزنم تا همه بفهمن ؟ 

صداش داشت بالا میرفت و این اتفاق جالبي نبود 

جیمین نزدیک شد و دست رو دهنش گذاشت 

_هیس ! خیلي خب الان همه رو بیدار میکني . 

دستي که رو دهنش بود رو بوسید ، نگاهش آروم شده بود 

فقط حس خواستن دیده میشد .. 

جیمین دستش رو عقب کشید و متعجب از رفتارهاي خیلي عاشقانه‌ي اون خنده ناباوري کرد 

_جونگکوک من فکر کنم تو پاک عقلتو از دست دادي 

بهش نزدیک شد

_تو عقلمو ازم گرفتي 

_من ؟ چیکار کردم مگه ؟ 

_خودمم نمیدونم‌ 

_اصلا بهت نمیاد این عاشق بازیا جئون 

سرشو خم کرد و جلو برد 

_خیلي بیشتر از اینا میتونه باشه فقط کافیه بپذیریش

_خب راستش 

_راستش ؟ 

لبخند پرغروري زد و دست به سینه شد 

_اگه نپذیرفته بودم که الان اینجا نبودم ؟ 

تن خسته‌ي جونگکوک جون دوباره گرفت .

_حتي نمیدونم‌ چي باید بگم .. 

شونه بالا انداخت و با بغل کردن خودش گفت

_منم جات بودم نمیدونستم . 

جونگکوک نگاهي به پسري هوش از سرش برده بود انداخت 

_تو واقعا منو دیونه میکني . 

جیمین خواست جلو بره که با باز شدن در و بیرون اومدن جین فاصله‌ي کوتاهي هم که داشتن از بین برد . 

_شما دوتا زده به سرتون ؟ میخوایید سرما بخورید ؟ بیاید تو فردا صبح کار داریم کلي ! 

جونگکوک ناراحت از تموم شدن مکالمه‌شون سر پایین انداخت و زیر لب فحش کوتاهي داد . 

جین در رو بیشتر باز کرد و با اخم گفت:

_با شما بودم ، بیاید تو ، یخ میزنین . 


جیمین اولین نفر وارد شد. از سرما کمي گونه‌هاش سرخ شده بود و دست‌هاش هنوز توي جیب سویشرتش بود. جونگکوک هم بي‌حرف پشت سرش راه افتاد . همین که در بسته شد گرماي ویلا جاي سرماي بیرون رو گرفت.


جین نگاهي به صورت هر دو انداخت.

_چیزي شده؟

جیمین قبل از اینکه جونگکوک دهن باز کنه ، خیلي عادي گفت:

_نه فقط یکم حرف زدیم.

جونگکوک نیشخندي زد و زیر لب گفت 

_یکم بیشتر از یکم.

_چي گفتي ؟ 

سریع سر بالا آورد 

_هیچي گفتم خوب بخوابي هیونگ. 

_شمام زود بخوابید ، فردا اجازه نمیدم هیچکس بیدارتون کنه اگه خواب بمونید . 


با رفتن جین ، جیمین دست به کمر به سمت جونگکوک که رو دسته مبل نشسته بود برگشت و با لحن طلبکارانه‌اي گفت:

_اگه میشنید چي ؟ 

_اول آخر که قراره بشنوه . 

_چیو ؟ 

جونگکوک ابرو بالا انداخت 

_مال من شدن جیمینو ؟ 

جیمین نیمچه لبخندي زد 

_یه وقت ضعف نکني ! آروم برو بهت برسم .

_ترمز بریدم

جیمین سر تکون داد 

_بسه دیگه بخواب ! 

برگشت که به سمت پله‌ها بره 

_میخواي تنهام بذاري ؟ 

_توقع نداري که بیام تو بغلت بخوابم ! 

با صداي آرومي گفت :

_نمیخوابي ؟

_جونگکوک ! بخواب گفتم . 

جونگکوک خودش رو مبل پرت کرد . 

_بقیه شانس دارن .

_چي گفتي ؟ 

_هیچي نگفتم . 

_چرا انگار حرف از شانس زدي .

جاي خودشو روي مبل درست کرد و چشماشو بست و با نیشخندي گفت

_شب بخیر جئون جیمین

_هي تو واقعا داري زیاده روي میکني 

به سمتش رفت اما با دیدن جونگکوکي که با لبخند در حال خوابیدنه و جوابي نمیده نفسش رو با کلافگي بیرون داد 

و قبل از رفتن شال مبل رو پیراهن نازک اون انداخت و بهش خیره شد ؛ هرچیزي که فکرش رو نمیکرد براش اتفاق افتاد، جئون جونگکوک عاشقش شده بود ؟ به چه دلیل ؟ از کي ؟ 

شاید اون حسي که ته دلش نسبت به جونگکوک داشت 

اسمش عشق یا دوست داشتن بوده و مستي جسارت گفتنشو به جونگکوک داده ؟ یعني اونم همین حسو بهش داشته ؟ تموم مدت ؟ . 

.

.


نور کم‌رنگ صبح از لاي پرده‌هاي نازک به داخل سالن مي‌تابید و صداي بارون توي ویلا طنین انداز میشد‌ .

اولین کسي که بیدار شد جیمین بود ، چشم‌هاش‌ رو با بي‌حوصلگي مالید و چند ثانیه روي پله آخر ایستاد .

موهاش هنوز نامرتب بود و آستین هودیش‌ تا روي انگشت‌هاش پایین اومده‌ بود.


نگاهي به سالن انداخت…جونگکوک هنوز روي مبل خواب بود و پتویي که دیشب روش انداخته بود، بیشترش روي زمین افتاده بود و از سرما خودش رو جمع کرده بود.

جیمین بي‌اختیار لبخند زد و آروم پایین رفت تا کسي رو بیدار نکنه ، کنار مبل زانو زد ، پتو رو دوباره روي شونه‌هاي جونگکوک کشید و براي چند لحظه نگاهش کرد و زیر لب تقریبا نجوا کرد:

_احمق…

میخواست بلند بشه که یک دفعه… دستي مچش رو گرفت و از جا پرید ؛ جونگکوک بدون اینکه حتي چشم‌هاش‌ رو کامل باز کنه ، همونطور که خواب‌آلود بود گفت:

_میدونستم آخرش میاي پیشم.

جیمین خندش گرفت.

_تو مگه خواب نبودي ؟

_نه…

چشم‌هاش رو نیمه باز کرد.

_حس کردم تو داري میاي بیدار شدم .

جیمین نگاه کوتاهي به پله‌ها‌ و سالن بالا انداخت.

_اگه یکي ببینه چي؟

جونگکوک هنوز دستش رو ول نکرده بود اونو به خودش نزدیک‌تر کرد ؛ طوري که جیمین تقریبا داشت به آغوشش کشیده میشد .

_ببینن.

_تو واقعا دیونه‌اي نه؟

_احتمالا…

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

صداي باز شدن اتاق از بالا باعث شد جیمین سریع دستش رو بیرون بکشه . هوسوک با لباس خواب از پله‌ها پایین اومد

و نگاهي به هر دو انداخت. به جونگکوک بعد به جیمین…

بعد خیلي آروم گفت:

_صبح بخیر.

جیمین سرفه کوتاهي کرد.

_صبح بخیر هیونگ.

جونگکوک هم انگار که تازه از خواب بیدار شده باشه ، کش و قوسي به بدنش داد.

_صبح بخیر.

هوسوک چند ثانیه دیگه نگاه‌شون کرد و بعد خیلي عادي به سمت آشپزخونه رفت.

_مثل اینکه خیلي بیدارین ، بیاید کمک کنید واسه صبحونه‌

جیمین با اخم ریزي به جونگکوک نگاه کرد.

_دیدي؟

جونگکوک لبخند زد.

_مگه چیشد؟

_داشت نگاهمون میکرد.

_خب نمیتونه چشماشو بگیره که.

_جونگکوک ! 

_هوم؟

_چجوري طي یه شب تا صبح انقدر پرو شدي ؟

جونگکوک دستش رو پشت سرش گذاشت و تکیه داد.

_دوسش نداري ؟

چشم از جیمین برنداشت و اون هم چند لحظه چیزي نگفت فقط نگاهش رو از جونگکوک دزدید و با لبخند کوچیکي زیر لب گفت:

_از اول صبح شروع نکن…

جونگکوک خندید.

_هنوز که کاري نکردم .

جیمین چشم غره‌ي کوتاهي رفت و قبل از اینکه جواب دیگه‌‌اي بده، صداي هوسوک از آشپزخونه بلند شد.

_شما دوتا قرار نیست کمک کنید ؟؟

جیمین سریع به سمت اشپزخونه حرکت کرد.

_اومدیم هیونگ.

جونگکوک هم پشت سرش وارد آشپزخونه شد.

چند دقیقه بعد تقریبا همه بیدار شده بودن و سرآشپز‌ جین قبل از منفجر شدن اشپزخونه خودشو رسونده بود .

_نامجون تو بشقاب هارو بچین ، هوسوک توعم نون هارو برش بزن.

بعد نگاهش روي جونگکوک و جیمین چرخید.

_شما دوتا هم فقط مزاحم نشین.

هوسوک خندید.

_به این دوتا کار نسپار مجبور میشیم خودمون دوباره انجامش بدیم .

جونگکوک زیر لب گفت:

_خیلي لطف داري.

جیمین لبش رو گاز گرفت تا نخنده ؛ جین بدون بالا آوردن سرش گفت

_جیمین مربا رو بده.

خواست قدم برداره اما همون لحظه جونگکوک که کنار یخچال ایستاده بود بدون اینکه چیزي بگه شیشه رو برداشت و جلوي جین گذاشت.

_مرسي

_خواهش.

جیمین فقط نگاه کوتاهي بهش کرد.

چند دقیقه بعد، جین ظرف بزرگ میوه‌هاي شسته‌شده رو روي کانتر گذاشت.

_یکي اینا رو ببره بیرون.

جیمین ناخودآگاه دستش سمت ظرف رفت اما دوباره قبل از اینکه حتي لمسش کنه جونگکوک ظرف رو برداشت.

_من میبرم.

هوسوک که داشت کره رو روي نون مي‌مالید، با تعجب گفت:

_امروز این آقا چش شده؟

جونگکوک بدون اینکه مکث کنه جواب داد:

_هیچي.

_فکر نکنم هیچي.

تهیونگ خندید.

_شاید بالاخره بالغ شده.

جونگکوک فقط پوزخند زد و از آشپزخونه بیرون رفت.

جیمین چند ثانیه به پشت اون خیره موند و هوسوک که حواسش به جیمین نبود صداش زد.

_جیمین لطفا لیوان‌ها رو هم تو بیار.

_باشه.

صبحونه که تموم شد، هوا بعد از بارون حسابي تمیز شده بود ؛ یونگي از پشت پنجره بیرون رو نگاه کرد.

_حیفه تو ویلا بمونیم.

نامجون سرش رو بلند کرد.

_قدم بزنیم؟

_نه.

جین لبخند زد.

_پشت ویلا یه رودخونه‌ي کوچیکه شنیدم مسیرش قشنگه، بریم همون‌جا.

پیشنهادش با استقبال بقیه روبه‌رو شد.

بیست دقیقه بعد، هفت نفري از مسیر باریک جنگلي پایین رفتن ؛ صداي آب از همون دور شنیده میشد.

وقتي به رودخونه رسیدن، هوسوک اولین نفر کفش‌هاش رو درآورد.

_بالاخره رسیدیم !!

همون لحظه پاش رو توي آب گذاشت و با یه جیغ بلند عقب پرید.

_یخههه 

و خنده‌ي بقیه توي فضاي جنگل پیچید.

تهیونگ از فرصت استفاده کرد و یه مشت آب سمتش پاشید.

_اینم از طرف من !!

هوسوک هم بیکار نموند.

چند ثانیه بعد جنگ آب بین نصف گروه شروع شد .

جیمین با خنده کنار رودخونه ایستاده بود و فقط تماشا میکرد. خواست آستین‌هاش رو بالاتر بزنه و نزدیک‌تر بره که جونگکوک که چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود گفت:

_خیلي به لبه نزدیک نشو.

جیمین برگشت.

_چرا؟

جونگکوک خیلي عادي به جریان تند آب اشاره کرد.

_سنگاش لیزه.

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزي زد.

_تو از کي انقدر نگران من شدي ؟

جونگکوک نگاهش رو از رودخونه نگرفت.

_لازمه همچیو بگم ؟

جیمین خواست جوابش رو بده که هوسوک از پشت یه مشت آب سمتش پاشید و جونگکوک ناخودآگاه یه قدم جلو اومد و بیشتر آب به شونه‌ي خودش خورد.

هوسوک خندید.

_واي! ببخشید، هدفم جیمین بود.

جونگکوک خیلي خونسرد آستینش رو تکون داد.

_مشخص بود.

جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد و چیزي نگفت.

متوجه میشد که جونگکوک چقدر میخواد مراقبش باشه


نیم ساعت از اب‌بازیشون گذشت و تمام مدت جونگکوک مراقب بود که جیمین خیلي خیس نشه .

چیزي نگذشته بود که صداي جین هیونگ که خیلي وقت بود غیب شده بود به گوش رسید :

_بچه‌ها!

همه برگشتن.

 یه سبد حصیري دستش گرفته بود.

_اون طرف چندتا درخت آلبالو هست هرکي پایه‌ست بیاد کمک بچینیمشون‌ ، میتونیم‌ عصر باهاش دسر درست کنیم‌.

هوسوک فوري دست بلند کرد.

_من فقط براي خوردنش میام، نه چیدنش!

همه خندیدن.

جیمین از روي سنگ پایین پرید و خاک شلوارش رو تکوند.

کوک نگاه کوتاهي به کفش‌هاي خیسش انداخت و کلافه سرتکون داد و سکوت کرد و فقط وقتي همه به سمت باغچه راه افتادن، این بار بدون اینکه کسي متوجه بشه قدم‌هاش رو کمي آهسته‌تر برداشت تا جیمین مجبور نباشه تنها آخر صف راه بره …


Ghazal.


Report Page