Before I Knew You

Before I Knew You

Koomiinn

قبل از اینکه بشناسمت ♡


و لیوان شکلات داغي که داشت به سمت جیمین میرفت روي دستش که سعي داشت از افتادن گارسون جلوگیري کنه ریخت ..


_آخ!

جیمین با درد دستش رو عقب کشید.

بقیه‌ سفارشا از دست گارسون افتاد و صداي شکستن تو کل فضا پیچید.


_خداي من!

گارسون رنگش پرید.

_متاسفم! متاسفم!


اما جیمین حتي صداي اون رو درست نمیشنید.

سوزش شدیدي توي دستش پیچیده بود ، اونقدر شدید که ناخودآگاه بغضش گرفته بود.


_لعنتي…خیلي سوختي جیمین …

تهیونگ گفت و همزمان با بقیه دور جیمین جمع شدن

_خداي من داره قرمز میشه 

جونگکوک با کنار زدن بقیه جلو اومد و با گرفتن مچ دست جیمین و دیدن دست سوخته‌اش اخم‌ کرد 

_بیا بریم بگیر زیر آب 

جیمین با صورت جمع شده سعي در کنترل کردن صداش داشت 

_نه میسوزه 

جونگکوک بدون اینکه صبر کنه جواب بده، فقط محکم‌تر مچش رو گرفت ولي نه اونقدر که درد رو بیشتر کنه… بیشتر شبیه این بود که اجازه بحث بهش نده.

_بیا

جیمین با همون حالت جمع‌شده باهاش کشیده شد.

تهیونگ پشت سرشون گفت:

_باید یخ بذاریم؟

جین:

_گارسون خیلي دستپاچه بود، حواسش نبود!

نامجون با نگراني گفت:

_خیلي داغ بود…

و همونجا وایسادن و منتظر موندن


جونگکوک سریع در دستشویي رو باز کرد.

_دستتو ببر زیر آب.

جیمین با درد نفسش رو نگه داشت.

_سرد؟

_آره.

_اما میسوزه

_میدونم.


 میدونم گفتن جونگکوک عجیب بود ، نه دلسوزي اغراق‌شده… نه بي‌تفاوتي .


جونگکوک شیر آب رو باز کرد.

وقتي آب سرد روي دست جیمین ریخت بدنش تکون ریزي خورد.


_آخ…

_نگه دار.

_داره میسوزه…

_سعي کن نگه داري.


جیمین لبش رو گاز گرفت چشم‌هاش خیس شده بود، ولي سعي میکرد گریه نکنه ، نه از ضعف… بیشتر عصبي بود بابت دردي که داشت.

جونگکوک شیر ابو بست و به جیمین نگاه کرد 

_سوختگي همینطوریه اولش خیلي میسوزه ، بعد بهتر میشه

جیمین دستشو بالا آورد ، قرمز شده بود 

_بنظر نمیاد بهتر بشه

جیمین خواست چیز دیگه‌اي بگه، ولي درد یه لحظه فشار آورد و فقط نفسش رو کشید داخل.

_برو پیش بقیه من میرم جعبه کمک‌هاي اولیه رو بیارم.

_لازم نیس..

جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو ازش برداره گفت:

_میام.

بعد سریع از دستشویي بیرون زد


وقتي برگشت سمت میز ، بقیه هنوز اونجا بودن. فضا مثل قبل نبود؛ همه نگران و منتظر بودن. تهیونگ کنار میز ایستاده بود، جین دست به سینه نشسته بود و هوسوک که به جلو خم شده بود به دست جیمین نگاه میکرد.

_بهتره؟

نامجون پرسید.

جیمین یه لبخند زورکي زد و دستش رو ناخودآگاه عقب برد

_چیز مهمي نیست.

_بجاي اینکه کلي آدم ردیف بشن براي عذر خواهي تو استخدام کردن گارسون دقت کنن

تهیونگ با صداي بلند گفت و کلافه دست توي موهاش برد

_از قصد که نکرد.

_ولي باید حواسش میبود. 

.

.


جونگکوک مشغول پیدا کردن جعبه سفید کمک‌هاي اولیه پشت ماشین بود ؛ بعد از پیدا کردنش اون رو بیرون کشید و و نگاهي بهش انداخت . نفسش یه لحظه سنگین شد 

چیزایي یادش اومد که نمیخواست هیچوقت تکرار بشن.

دستش رفت سمت بند جعبه، بازش کرد ، باند، پماد، گاز استریل ..

بعد خیلي کوتاه زیر لب گفت:

_لعنتي…

افکارش رو مرتب کرد در رو بست ، وقتي برگشت صداي حرف زدن دور میز خیلی کمتر از قبل شده بود.

جعبه‌ي کمک‌هاي اولیه رو روي میز گذاشت و درش رو باز کرد ، همه ناخودآگاه ساکت شدن.

و جیمین که هنوز دست آسیب‌دیده‌اش را با دست سالم گرفته بود منتظر به جونگکوک نگاه میکرد‌.

_همینجوري بهتر نیست؟

جونگکوک حتي سرش رو هم بالا نیاورد.

_دستتو بده.

_خودم میتونم انجامش بدم.

_جیمین 

بهش نگاه کرد 

_دستت 

جیمین چند لحظه نگاهش کرد بعد آه آرومي کشید و دستش رو جلو برد.

همین که جونگکوک انگشت‌هاشو رو دور مچش گذاشت جیمین ناخودآگاه از درد نفسش رو با صدا بیرون داد.

جونگکوک همون لحظه دستش رو شل‌تر کرد.

_ببخشید…

این “ببخشید” گفتن انقدر بي‌اختیار بود که خود جونگکوک هم انگار متوجه گفته‌ش نشد.


جین که به دست جیمین خیره شده بود آروم گفت:

_خیلي سوخته؟


جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از دست جیمین برداره جواب داد:

_فعلا نمیشه دقیق گفت.

بعد درِ تیوب پماد را باز کرد 

_ممکنه تاول بزنه.

و مقدار کمي پماد روي سوختگي گذاشت.


همین که پماد به پوست برخورد کرد، جیمین ناخودآگاه دستش را عقب کشید.

_آخ…

جونگکوک سریع دستش رو نگه داشت.

_یه دقیقه… فقط یه دقیقه.

صداش خیلي آروم‌تر از همیشه بود.

هوسوک که تا اون لحظه چیزي نگفته بود، زیر لب گفت:

_جیمین… اگه خیلي میسوزه بریم درمانگاه.

نامجون هم سري تکون داد.

_آره، بین راه حتما پیدا میشه.

جیمین سریع مخالفت کرد.

_نه بابا، لازم نیست یه سوختگي ساده‌ست.

تهیونگ با اخم گفت:

_ساده نیست رنگ دستتو ببین.

جیمین خواست دوباره چیزي بگه که جونگکوک پیش‌قدم شد

_الان بحث نکنید.

همه متعجب از لحن جونگکوک بهش نگاه کردن.

خود جونگکوک هم انگار تازه فهمیده بود لحنش چقدر خشک بود ، چند ثانیه سکوت کرد .

بعد ادامه داد:

_اول بذارید پانسمانش کنم… بعد راجبش بحث کنین.

فضا دوباره ساکت شد.

جونگکوک گاز استریل را با دقت روي سوختگي گذاشت

انقدر آروم اینکارو انجام میداد که انگار میترسید جیمین کوچک‌ترین فشار یا درد رو حس کنه.


جیمین نگاهش کرد ، جونگکوک باهاش بحث نمیکرد خیلي آروم مشغول باند‌پیچي کردن دستش بود و فقط اخم بین ابروهاي جونگکوک رو میدید که از لحظه‌ي دیدن سوختگي حتي یک بار هم باز نشده بود.

باند رو دور دستش پیچید و بعد گره کوچیکي زد و چند ثانیه به دستش خیره شد انگار میخواست مطمئن‌ بشه زیادي سفت نبسته باشه.


_انگشتاتو تکون بده.

جیمین انگشت‌هاش رو تکون داد.

_خوبه؟

جونگکوک نگاهش کرد.

_آره

_بي‌حس نشده؟

_نه ، مرسي.

جونگکوک سرش رو تکون داد.

_خوبه.

درِ جعبه کمک‌هاي اولیه رو بست و سرجاش نشست


گارسون براي چندمین بار با چهره‌اي مضطرب جلو اومد.

_آقا من واقعا متاسفم ، هزینه درمان هرچقدر که باشه …

جیمین سریع قبل از اینکه کسي چیزي بگه لبخند کمرنگي زد.

_اشکالي نداره اتفاق بود.

تهیونگ هنوز با اخم به گارسون نگاه میکرد‌ اما نامجون آروم دستش رو روي شونه‌ش گذاشت و سرشو تکون داد.

_ولش کن، خودش بیشتر از همه ترسیده.

تهیونگ نفسش رو بیرون داد و چیزي نگفت.


چند دقیقه بعد سفارش‌هاي جدید دوباره روي میز گذاشته شد و این بار همه موقع گذاشتن هر لیوان ناخودآگاه عقب رفتن ، چند دقیقه بعد جین با خستگي لب زد :

_بیاید حرکت کنیم که دیگه زودتر برسیم.

.

.


همه یکي‌یکي از کافه بیرون اومدن و هوسوک کلید ماشینش رو هوا چرخوند و براي عوض کردن فضا پرانرژي گفت :

_خب همگي آماده ماجراجویي‌ان ؟ حرکتتت ؟

همه با لبخند کوتاهي سر تکون دادن و موافقت کردن.

جیمین‌ به سمت درِ ماشین جونگکوک رفت اما هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که صدايي شنید.

_وایسا.

و جونگکوک بدون اینکه چیز دیگه‌اي بگه درِ شاگرد رو باز نگه داشت ، جیمین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

_ممنون.

 سوار شد و هنوز داشت خودش رو جابه‌جا میکرد که جونگکوک خم شد و دستش رو از کنار صندلي رد کرد و کمربند رو گرفت.

جیمین ناخودآگاه خشکش زد.

جونگکوک کمربند رو از کنار دست باندپیچي ‌شده‌ي جیمین رد کرد و مراقب بود حتي کوچیک‌ترین برخوردي نداشته باشه.

بعد سگک رو جلوي دست سالمش نگه داشت.

_با این دست ببند.

جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد ؛ بعد کمربند رو از دستش گرفت و آروم قفلش کرد.


جونگکوک در ماشین رو بست و دور زد و پشت فرمون نشست وقتي ماشینو روشن میکرد‌ متوجه نگاه عجیب جیمین شد اما سکوت کرد تا کمي تو جاده بیوفتن.


بعد چند دقیقه جیمین همچنان نگاهش میکرد‌

_چیه؟

جونگکوک بدون اینکه برگرده پرسید.

_هیچي فقط…

مکث کرد.

_فقط چي ؟ 

جیمین لبخند خیلي کوچیکي زد.

_دیگه خیلي داري عجیب رفتار میکني.

جونگکوک دست‌هاش رو روي فرمون جابه‌جا کرد.

_فقط دارم رانندگي میکنم.

_نه…

جیمین به باند دور دستش نگاه کرد.

_منظورم چند دقیقه قبله.

_یعني چي؟

_یعني از وقتي دستم سوخته، انگار یه نفر دیگه‌ شدي.

جونگکوک بي‌تفاوت گفت:

_باز توهم زدي.

_نه، مطمئنم همه داشتن میدیدن.

چند لحظه سکوت کرد بعد دوباره ادامه داد

_جونگکوک قبلي سر اینکه آهنگ گذاشتم غر ‌زد.

_هنوزم میزنم.

_جونگکوک قبلي میگفت برو عقب بشین.

_هنوزم معتقدم جات عقب بود.

جیمین لبخند خیلي کمرنگ و شیطوني زد.

_جونگکوک قبلي برای بستن کمربندم خم نمیشد !

جونگکوک براي اولین بار مکث کرد.

چند ثانیه فقط صداي لاستیک‌ها روي آسفالت شنیده شد.

بعد چند ثانیه فکر کردن گفت:

_اون موقع دستت سالم بود.

جیمین نگاهش را از صورتش برنداشت.

_آها…

_الان با یه دست اذیت میشي.

_که اینطور.

_فقط کمکت کردم.

_فقط همین؟

جونگکوک بالاخره نگاه کوتاهي بهش انداخت.

_دوست داشتي جواب دیگه‌اي بشنوي؟

جیمین چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلي آروم خندید.

_نه…

سرش را به پشتي صندلي تکیه داد.

_توقع همین جوابتو ازت داشتم.

جونگکوک ابرو بالا انداخت.

_پس چرا انقدر اصرار داري ازم اعتراف بگیري؟

جیمین شونه‌اي بالا انداخت.

_نمیدونم فکر کنم جالبه.

_چي جالبه؟

_اینکه یه نفر انقدر تلاش کنه ثابت کنه هیچ اتفاقي نیفتاده وقتي دقیقا برعکسشه.

جونگکوک پوزخند خیلي کوتاهي زد و به جاده نگاه کرد.

توقع نداشت جیمین به بحث خاتمه بده اما اون ساکت شد 

و سرشو به پنجره تکیه داد و به بیرون خیره شد. نگاهش دوباره به سمت دستش رفت و از دست‌انداز غافل شد و ماشین پرش کوتاهي کرد ، جیمین سعي کرد دردش رو بروز نده اما حالت دردمند چهرش از نگاه جونگکوک دور نموند

_خیلي درد گرفت ؟ 

جیمین نگاهش کرد ، براي چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد لحن مفتخرانه‌اي به خودش گرفت و گفت :

_دیدي؟

_چيو؟

_بازم.

جونگکوک اخم کرد.

_بازم چي؟

_باز حواست به دستم بود.

جونگکوک سریع جواب داد:

_خب معلومه.

_چرا معلومه؟

_چون آسیب دیده.

جیمین خندید.

_تو واسه همه اینقدر مسئولي؟

_اگه کنارم باشن، آره.

_يعني اگه الان یونگي‌ام دستش سوخته بود براش کمربند میبستي؟

جونگکوک بدون مکث گفت:

_یونگي خودش بلده کمربندشو ببنده.

جیمین زد زیر خنده.

_فرار قشنگي بود.

_فرار نکردم.

_کردي.

_نه.

_پس جواب سوالمو ندادي.

جونگکوک نفسش رو بیرون داد.

_دیگه داري خیلي سوال میپرسي.

_چقدرم که تو جواب میدي.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جونگکوک خیلی آروم گفت:

_شاید چون امروز زیادي حرف زدي.

جیمین با خنده سر تکون داد.

_آها… بالاخره برگشتي.

_برگشتم؟

_همون جونگکوک غرغرو.

گوشه لب جونگکوک خیلي کم بالا رفت.

_نگران شدم فکر کردم گمش کردم.

جونگکوک این بار دیگه جلوي لبخندش رو نگرفت.

_بدشانسي آوردي… هنوز اینجام.

جیمین خیلي آروم بیشتر با خودش زمزمه کرد:

_خوبه…اینجوري بهتره.

_چي

اما جیمین چیز دیگه اي نگفت و با جمع شدن تو خودش سعي کرد چرت کوتاهي بزنه تا سوزش دستش رو یادش بره.


.

.


هوا تا وقتي به ویلا رسیدن خنک‌تر شده بود. عصر بود و هوا داشت به سمت تاریکي میرفت و ویلا فضاي شیک و ارامش  خاصي داشت؛ البته از اون آرامش‌هایي که معلومه قراره دووم نیاره


نامجون بعد از دیدن کامل ویلا پیش بقیه برگشت

_خب… قبل از اینکه کسي شروع کنه غر زدن… اتاقا مشخص میشه.

تهیونگ سریع پرید وسط:

_من اتاق تکي میخوام.

نامجون پوزخند زد:

_متاسفانه تو گزینه‌ها نیست.

جیمین نگاهش رفت سمت طبقه بالا.

_ویو اتاقاي بالا بهتره؟

قبل از اینکه کسي جواب بده جونگکوک خیلي ساده گفت:

_چه فرقي داره.

جیمین سریع برگشت سمتش:

_تو که کلا چیزي برات فرقي نداره.

جونگکوک نگاهش کرد.

_چرا ؛ وقتي مهم باشه فرق داره.

جیمین ابرو بالا انداخت انگار دنبال معني پشت جمله بود، ولي چیزي نگفت.

هوسوک کف زد:

_خیلي خب باشه! قرعه‌کشي میکنیم‌.

تهیونگ اخم کرد:

_قرعه‌کشي؟ مثل بچه دبیرستاني‌ها؟

_آره دقیقاً مثل همونا.

جین رفت سمت میز وسط سالن، یه کاغذ و خودکار برداشت و گفت:

_اسم بنویسید، ساده‌تر از این نداریم.

یونگي روي مبل دراز کشید 

_نمیدونم چرا داریم انقدر سختش میکنیم‌.


چند دقیقه بعد همه اسم‌ها روي کاغذهاي کوچیک نوشته شد.

جین تکونشون داد تو دستش.

_سه تا اتاق داریم یدونه سه تخته دوتا دو تخته.

همه سرتکون دادن

جیمین آروم خم شد سمت جونگکوک:

_اگه با من بیفتي بخاطر لطف امروزت اذیتت نمیکنم.

جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:

_فعلا معلوم نیست با من بیوفتي یا نه.

جیمین لبخند زد:

_یعني امیدواري نیفتي؟

جونگکوک یه نگاه کوتاه انداخت:

_گفتم معلوم نیست.


لطفا نظراتتونو باهام به اشتراک بذارید ♡ 


Ghazal.


Report Page