Before I Knew You

Before I Knew You

Koomiinn
قبل از اینکه بشناسمت

جمع جدید براي جیمین به‌شدت دوست‌داشتني بود.

صداي خنده‌هاشون و حرفاي عجیب و غریبي که میزدن مدام فضا رو پر میکرد و هر لحظه باعث میشد حال جیمین بهتر بشه.

انگار تهیونگ راست میگفت… باید دوستاشو میدید.


همه با دقت به حرف‌هاي جین گوش میدادن. لحن جدي‌ش یه جور استرس توي فضا به وجود آورده بود، حتي براي جیمیني که تازه وارد اون جمع شده بود.


جین داشت با همون جدیت ادامه میداد، اما وقتي رسید به جمله آخرش، ورق برگشت و کل جمع زد زیر خنده.

حتي یونگي که به نظر سخت‌ترین فرد اون جمع مي‌اومد، از خنده به سرفه افتاد.

و دقیقاً چند لحظه بعد، وقتي همه شات‌هاشونو براي بهم زدن بالا برده بودن، در باز شد و شخصي که میگفتن هنوز نرسیده، وارد شد.


جئون جونگکوک.

بلاخره رسیده بود… دیرتر از همه، حتي عضو جدید.


هرچند از اول با اضافه شدن یه نفر جدید به گروهشون مخالف بود، ولي به خاطر اصرار تهیونگ قبول کرده بود حداقل یه‌بار ببینتش.


کلاه‌کاسکتش رو به گوشه اتاق پرت کرد و با یه سلام کوتاه جواب بقیه رو داد.


بعد نگاهش افتاد به صندلي خالي کنار اون پسر جدید.

خنده خفیفي کرد و کنارش نشست.

.


اولین شاتش رو که سر کشید، بدون اینکه نگاهش رو از جمع برداره گفت:

_چیزي تو من هست که جذبت کرده باشه؟

جیمین خیلي ریلکس جواب داد:

_ آره… فکر کنم مشکل اینه که نميتوني ببیني. 

جونگکوک مکث کرد:

_چي ؟ 

جیمین با چشم به شاتش اشاره کرد:

_اون شات من بود.

نیش‌خندي که از اول روي لب جونگکوک بود، عمیق‌تر شد:

_اوه… ببخشید، توجه نکردم. 

جیمین چشم غره‌اي رفت و نگاه از پسر مغرور کنارش گرفت.


اما جونگکوک که انگار کنجکاو شده بود به کاوش کردن اون با چشماش مشغول شد .


موهاي مشکي ، یقه‌ي بیش از اندازه باز لباسش ، اون حالت لوند و بي‌پروا… و چشماي کشیده‌اي که بیش از حد گیرا بودن.

ولي یه چیز اذیتش میکرد … جیمین اصلاً معذب نبود.


با صداي جیمین دوباره به خودش اومد:

_داري منو بررسي میکني یا قضاوت؟

جونگکوک تاي‌ ابرو بالا داد:

_فرقش برات مهمه؟ 

جیمین با یه لبخند اغواگرانه جواب داد:

_براي من نه… براي تو شاید.


هیچي نگفت ، چیزي نداشت که بگه اون پسر زبون تیزي داشت و این اتفاق جالبي نبود . 


نیم ساعت گذشته بود و بقیه همچنان درحال حرف زدن باهم دیگه بودن ولي جونگکوک‌ هنوز نگاهش رو از جیمین نگرفته بود در حالي که اون پسر خیلی راحت به جمع برگشته بود انگار نه انگار که صحبتي کردن . 


تهیونگ از اون سمت میز داشت چیزي تعریف میکرد و بقیه هنوز میخندیدن، ولي یه نفر متوجه تنشي که براي جونگکوک به وجود اومده بود شد .


یونگي .

نگاهشو از جونگکوک تقریبا نیمه عصبي گرفت و به جیمین داد اون پسر واقعا خوب باهاشون ارتباط گرفته بود ، میدونست که جونگکوک این میزان از صمیمیت که به سرعت شکل گرفته بود رو نمیپذیره اما سکوت کرد و منتظر نشست . 


بعد از چند دقیقه کوتاه جونگکوک لیوان شاتش رو محکم گذاشت روي میز ، صداي برخوردش با چوب کوتاه بود اما 

واضح شنیده شد 


همونجور که خیره به جیمیني که داشت نگاهش میکرد بود گفت :

_خیلي راحتي براي کسي که تازه وارد یه جمع شده. 

جیمین شونه بالا انداخت :

_ تو زیادي درگیر جزئیاتي. 

جونگکوک لبخند حرصي زد :

_جزئیات مهمن 

جیمین بعد از سرکشیدن شاتش با چشماي خمار شدش نگاه کوتاهي به جونگکوک کرد 

_براي کي ؟ 

جونگکوک کمي به سمتش متمایل شد، نه زیاد… فقط در حدي که فقط خودش بشنوه:

_براي کسي که نمیخواد یه آدمو اشتباه بخونه. 

جیمین نگاهش رو از چشماي اون گرفت و بعد خیلي آروم گفت

_تو هنوز منو نخوندي که بخواي اشتباه بگیري.

 

و این جملات واقعا ساده نبود ؛ جیهوپ به سمتشون برگشت و با لحن شوخي پرسید :

_شما دوتا از هم خوشتون نمیاد یا دارین آشنا میشین ؟؟ 

چند نفر خندیدن و فضا کمي سبک شد.

 جیمین با مهربوني و جدیت جواب داد 

_ بستگي داره اون چجوري تعریف کنه آشنا شدن رو.

جونگکوک بدون مکث گفت :

_من با آدما سریع آشنا نمیشم. 

جیمین نیشخند زد : 

_خوبه .. منم دنبال آدماي سریع نیستم.


جونگکوک نگاهش رو از جیمین گرفت و به جمع برگشت 

اون پسر واقعا دیونه‌ش میکرد‌ و نمیتونست تشخیص بده که 

داره باهاش لاس میزنه یا بهش تیکه میندازه ؟ 


اما خب این فقط یه آشنایي ساده که نبود نه ؟ 

شروع یه درگیري آروم و شاید عاشقانه بود ؟ 



Ghazal.


Report Page