Bed friends

Bed friends

nari

نورهای استروبوسکوپی مثل تیغ بریده‌بودن توی دودِ سیگار و مهِ عطر. باسِ سنگینِ موسیقی الکترونیک، زمین و زمان رو میلرزوند و داغیِ نفس‌ها رو توی هوای کلاب چندبرابر کرده بود. جیک، با موهای طلاییِ ژولیده و چشم‌هایی که از شرابِ ارزونِ بار برق می‌زد، تکیه داده بود به میز و سعی می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه. مست بود. نه اون مستیِ خطرناک، اون مستیِ شیرینِ اولِ شب که همه‌چیز رو گرم و نرم و ممکن می‌کنه.

و بعد، جی رو دید.

جی توی گوشه‌ی بار نشسته بود، با شانه‌های پهن و گردنِ کشیده و نگاهی که سکوتِ سردی رو دور خودش کشیده بود. لیوان ویسکی‌اش رو بین انگشت‌هاش می‌چرخوند و به نظر نمی‌رسید از موسیقی یا جمعیت لذت ببره. فقط نشسته بود. جیک بدون اینکه فکر کنه، لیوانش رو زمین گذاشت و با پاهایی که کمی میلرزید، رفت سمتش. تا رسید به جی، تکیه داد به میز کنارش و با لبخندی که نصفش مستی بود و نصفش جذابیت، گفت:

«تنهایی؟»

جی نگاهش کرد. چشم‌هاش، دقیقاً همون نگاه سردی بود که جیک توی فیلم‌ها دیده بود. اما یه چیز توی عمقش بود، یه کنجکاویِ پنهان. لبش رو به سختی به یه خنده‌ی کوتاه باز کرد و جواب داد:

«دیگه تنها نیستم.»

همین. همون جمله کافی بود تا جیک بفهمد که امشب قرار نیست تنهایی بخوابه.

نیم‌ساعت بعد، توی تاکسی بودن. جیک یادش نمیاد دقیقاً چی گفتن، ولی یادشه که دست جی روی زانوش بود و انگشت‌هاش داشت دایره‌های کوچیکی روی پارچه‌ی شلوار جینش می‌کشید. جیک سرش رو تکیه داده بود به شیشه‌ی سردِ ماشین و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد که خودش هم نمی‌فهمیدش. جی اما ساکت بود و فقط به پنجره نگاه می‌کرد، انگار که داره یه تصمیمِ مهم می‌گیره.

توی آپارتمان جی، دیگه حرفی نبود. به محض اینکه در بسته شد، جی جیک رو چرخوند و به دیوار کوبید. نفس‌هاش داغ بود و بوی ویسکی می‌داد. جیک پلک زد و قبل از اینکه چیزی بگه، لب‌هاشون به هم چسبید. نه یه بوسه‌ی ملایم، یه بوسه‌ی گرسنه، پر از همه‌ی چیزهایی که تا حالا نگفته بودن. جیک دستاش رو برد به پشت گردن جی و کشیدش پایین‌تر. بوسه که عمیق‌تر شد، جی با یه حرکت، جیک رو بلند کرد و برد سمت تخت.

اون شب، برای جیک پر از تصاویرِ تکه‌تکه بود: دست‌های جی که توی موهاش گره می‌خورد، دندان‌هاش که روی شانه‌ش فشار می‌آورد، گرمای بدنش وقتی که روش خوابید، و اون لحظه‌ای که جی با پیشونیِ خیسِ عرق، نگاهش کرد و چیزی نگفت ولی چشم‌هاش داشت می‌گفت: «این فقط یه شب نیست.»

صبح که جیک بیدار شد، کمرش درد می‌کرد و لب‌هاش ورم داشت. اما لبخند روی لباش بود. جی کنارش نبود، ولی یه لیوان آب و یه عدد مسکن گذاشته بود روی میز کنار تخت. جیک لیوان رو برداشت و نوشید. تهش، یه یادداشتِ کوچیک بود با خطِ درشتِ جی: «قفل رو موقع رفتن بکش.»

همون روز، جیک چند بار به گوشیش زل زد. می‌خواست به جی پیام بده، ولی نمی‌دونست چی بگه. «ممنونم؟» یا «دوباره می‌بینمت؟» هیچکدومش درست نبود. تا اینکه شب، وقتی داشت می‌رفت تو رختخواب، گوشی ویبره زد. جی بود. فقط یه خط نوشته بود: «جمعه شب، بیا پیش من.»

جیک بدون فکر کردن، تایپ کرد: «باشه.»

همون جمعه، جیک جلوی درِ آپارتمان جی ایستاد و زنگ زد. جی در رو باز کرد، همون نگاه سرد، اما یه لبخندِ کوچیک توی گوشه‌ی لبش بود. جیک رو کشید تو و بدون مقدمه، لباساش رو درآورد. انگار که این کار، طبیعی‌ترین کارِ دنیاست.

اون شب هم، درست مثل شب اول، همه‌چیز پر از گرما و بی‌حرفی بود. فقط صدای نفس‌ها، ناله‌های کوتاه، و برخوردِ پوست با پوست. جیک موقعی که جی روش بود، دستاش رو می‌گذاشت روی گونه‌های جی و به چشم‌هاش خیره می‌شد. جی اما نگاهش رو برمی‌گردوند. نه از روی خجالت، از روی اینکه نمی‌خواست اون عمقِ نگاهِ جیک رو ببینه.

از اون شب به بعد، این شد یه روتین. جی هر وقت دلش می‌خواست، یه پیام می‌فرستاد: «امشب میای؟» یا «بیا پیش من» یا گاهی فقط یه ساعتِ مشخص، بدون هیچ کلمه‌ی اضافه. و جیک می‌رفت. همیشه می‌رفت. چون جیک از همون اول، از همون شب اول توی کلاب، از جی خوشش اومده بود. نه فقط به خاطر هیکلِ جذابش یا اون نگاهِ سردِ جذاب، به خاطر چیزِ دیگه‌ای که توی سکوتِ جی پنهان بود. یه چیزی شبیه تنهاییِ آشنا.

جیک هر بار که می‌رفت خونه‌ی جی، از ته دل لذت می‌برد. از اینکه جی براش قهوه درست می‌کرد، از اینکه بعد از سکس، جی بازوش رو زیر گردنش می‌انداخت و جیک می‌تونست صدای آرومِ قلبش رو بشنوه، از اینکه صبح که بیدار می‌شد، جی هنوز کنارش بود و موهاش رو نوازش می‌کرد. ولی هیچوقت چیزی نمی‌گفت. نه از احساساتش، نه از اینکه دوسِت دارم، نه حتی از اینکه «چقدر دلم برات تنگ شده بود».

و جی می‌دونست.

جی به خوبی می‌دونست که جیک دوستش داره. توی هر نگاهِ جیک، توی هر «هر وقت تو بخوای» که جیک می‌گفت، توی هر بار که جیک با اون چشم‌هاش بهش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد، معلوم بود. جی می‌تونست عشق رو توی لرزشِ دست‌های جیک موقع بوسیدنش ببینه. اما جی چیزی نمی‌گفت. نه اینکه دلش نمی‌خواست، نه. بلکه می‌ترسید.

جی از این حس می‌ترسید. از اینکه یه نفر اینقدر بهش نزدیک بشه که نتونه بدونش زندگی کنه. از اینکه جیک یه روز بره و اون بمونه با یه دلِ پر از خاطره. پس ترجیح داد سکوت کنه. ترجیح داد فقط همون روتینِ بی‌حرف رو داشته باشه. سکس، خوابیدن، بیدار شدن، رفتن.

اما یه ماه گذشت، دو ماه. و جی متوجه شد که خودش هم داره برای جیک حس پیدا می‌کنه. دیگه نمی‌تونست فقط به چشمِ یه دوستِ جنسی بهش نگاه کنه. وقتی جیک می‌خندید، دلش می‌خواست اون خنده رو قاب کنه. وقتی جیک می‌رفت، دلتنگش می‌شد. وقتی جیک با اون صدای نرمش می‌گفت «جی...»، جی می‌خواست تمام دنیا رو بده تا همیشه اون صدا رو بشنوه.

و این، برای جی ترسناک‌ترین چیزِ دنیا بود.

پس تصمیم گرفت فاصله بگیره.

نه اینکه جیک رو دیگه دوست نداشته باشه، نه. تازه، تازه داشت می‌فهمید که چقدر دوستش داره. و همین، دلیلِ فرارش بود. جی نمی‌خواست ضعیف بشه. نمی‌خواست به کسی وابسته بشه. نمی‌خواست یه روز صبح بیدار بشه و ببینه که جیک رفته و اون مونده با یه عالمه حسِ پوچ.

برای همین، وقتی جیک بهش پیام داد «امشب بیام؟»، جی جواب نداد. وقتی جیک زنگ زد، جی گوشی رو برداشت و گفت: «سرم شلوغه، نمیشه.» وقتی جیک پرسید «چرا این روزا نیستی؟»، جی نوشت: «سفرم.»

جیک اما دست برنداشت. پیام می‌فرستاد: «دلم برات تنگ شده» و «کجایی جی؟» و «بیا دیگه، حوصله‌م سر رفته بدون تو». جی همه‌ش رو می‌خوند. بارها و بارها می‌خوند. بعضی شب‌ها که بی‌خوابی می‌زدش، می‌رفت توی چتِ قدیمیشون و پیام‌های جیک رو از اول تا آخر مرور می‌کرد. تهش، گوشی رو می‌انداخت کنار و صورتش رو توی بالش فرو می‌کرد که بوی جیک هنوز توش بود.

سه شب گذشت. چهار شب. شبِ پنجم، جی دیگه طاقت نیاورد.

ساعت سه و نیمِ نصفه‌شب بود که جی جلوی درِ آپارتمان جیک ایستاد. بارون نمناکی می‌بارید و موهاش خیس شده بود. بدون اینکه زنگ بزنه، بدون اینکه خبر بده، مشتش رو کوبید به در. چند ثانیه‌ای طول کشید تا جیک بیاد. در باز شد و جیک، با چشم‌های خواب‌آلود، موهای ژولیده، و هودیِ گشادی که تا زانوهاش می‌اومد، پشتش ایستاد. هنوز نتونست چیزی بگه که جی مشت زد توی یقه‌ی هودیش و کشیدش سمت خودش.

به محض اینکه لب‌هاشون به هم رسید، جی در رو با پاش بست و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنه، جیک رو بوسید. نه یه بوسه‌ی معمولی. این بوسه پر از سه شبِ بی‌خوابی بود، پر از دلتنگیِ خفه‌کننده، پر از اینکه جی داشت می‌مرد از این همه فاصله. جیک اول شوکه شد، ولی همون ثانیه‌ی بعد که طعمِ نمکِ بارون و اشکِ خودش رو روی لب‌های جی چشید، تسلیم شد. دست‌هاش رفت توی موهای خیسِ جی و کشیدش پایین‌تر. بوسه که تمام شد، جی پیشونیش رو به پیشونی جیک چسبوند و نفس‌زنان گفت: «نتونستم... نتونستم دور باشم.»

بعد بدون معطلی، جیک رو کول کرد. جیک که هنوز مستِ خواب بود و تعادل نداشت، خودش رو به گردن جی قلاب کرد و پاهایش رو دور کمرش حلقه زد. جی قدم‌های بلندی برداشت و رفت سمت اتاق خواب. توی تاریکی، تخت رو پیدا کرد و با یه پرتابِ محکم، جیک رو انداخت روش. فنرِ تخت زیر وزنشون جیغ کشید و بالش از روی تخت افتاد زمین، ولی هیچکدوم توجهی نکردن.

جی بالای سر جیک قرار گرفت. نگاهش توی تاریکی می‌سوخت، مثل دو تا زغالِ داغ. بدون اینکه حرفی بزنه، هودیِ جیک رو بالا زد. پوستِ گرم و لختِ شکمش نمایان شد. جی خم شد و صورتش رو فرو کرد توی اون پوستِ نرم. شروع کرد به بوسیدن، لیس زدن، مکیدن. از زیرِ قفسه‌ی سینه شروع کرد و رفت پایین، تا بالای استخوانِ لگن. هر جای بدنِ جیک که لبش می‌رسید، یه جایِ کوچیک قرمز و داغ به جا می‌گذاشت.

جیک زیر دست‌هاش می‌لرزید. انگشت‌هاش رو توی موهای جی فرو کرد و با صدایِ لرزونی که معلوم بود دیگه کنترل نداره، ناله کرد. ناله‌های کوتاه و کشیده‌ای که توی سکوتِ اتاق، طوری طنین می‌انداخت که جی دیگه نمی‌تونست خودش رو نگه داره. جیک داشت به اوج نزدیک می‌شد، می‌تونستی از لرزشِ پاهایش و نفس‌های تند و بریده‌بریده‌اش بفهمی که دیگه داره ارضا می‌شه.

ولی جی همون لحظه که دید جیک لبه‌ی پرتگاهه، یهو ایستاد. نه، قرار نبود اینقدر زود تمومش کنه. امشب، قرار بود همه‌چیز رو تموم کنه. به یه شکلِ دیگه.

جی با یه حرکتِ سریع و ماهرانه، شلوار جیک رو همراه با شورت، یک‌باره از پاهاش بیرون کشید. بعد خودش هم شلوار و زیرپوش رو درآورد و پرتش کرد گوشه‌ی اتاق. برگشت بالای سر جیک، این بار لب‌هاش رو به لب‌هاش چسبوند. یه بوسه‌ی آروم‌تر، پر از مزه‌ی بارون و اشک و عشقِ پنهان. در حالی که لب‌هاشون به هم چسبیده بود، دست جی رفت پایین‌تر. انگشت‌هاش یه لحظه روی پوستِ داغِ جیک مکث کردن و بعد، آروم ولی محکم، وارد شدن.

جیک نفسش رو حبس کرد و پشتِ سرش رو به تخت فشار داد. اون ورِ بوسه، جی لبخند زد. با یه دست دیگه، پشتِ گردن جیک رو گرفت و محکم بوسیدش. انگشتش رو آروم جلو و عقب برد و توی هر حرکت، ناله‌های جیک بلندتر و کشیده‌تر می‌شد. جیک دیگه نمی‌تونست چیزی بگه، فقط اسم جی رو با لب‌های کبودش زمزمه می‌کرد: «جی... جی... لطفاً...»

وقتی جیک به اندازه‌ی کافی آماده شد، جی خودش رو روی زانوهای جیک جای داد. نگاهش کرد، مستقیم توی چشم‌هاش، و گفت: «نگاهم کن.»

جیک با چشم‌های خیس و لرزون، نگاهش کرد. و جی وارد شد.

اون شب، شبِ دیوانه‌ای بود. پر از عرق، پر از ناله، پر از زخم‌های کوچیکی که دندون‌هاشون روی پوست هم گذاشته بودن. جی هر بار که جیک داشت از شدتِ لذت، چشمانش رو می‌بست، محکم‌تر می‌زد و می‌گفت: «چشماتو باز کن.» و جیک اطاعت می‌کرد، با اون چشم‌های گرد که اشک توی گوشه‌شون جمع شده بود و از خوشی و درد و عشق می‌درخشید.

جی تندتر شد. دیگه کنترل نداشت. هر بار که جیک ناله‌ای بلندتر از گلوش درمی‌آورد، جی فرو می‌رفت توی وجودش، انگار که می‌خواد یکی بشن با هم. جیک دیگه توانِ هیچ حرفی نداشت، فقط اسم جی رو با همون صدای لرزون و خیسِ اشک، زمزمه می‌کرد. جی هم دیگه نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه. اونقدر نزدیک شده بودن که می‌تونستن ضربانِ قلبِ همدیگه رو توی سینه‌هاشون حس کنن.

وقتی هر دو به اوج رسیدن، چند ثانیه‌ای فقط نفس‌های سنگین پر بود هوا. جی هنوز بالای سر جیک بود، پیشونیش به پیشونی جیک چسبیده بود و قطره‌های عرق از روی گونه‌هاش می‌چکید روی گونه‌های جیک. بعدش آروم کشید بیرون و کنارش دراز کشید. هر دو به سقف خیره شده بودن، قلب‌هاشون هنوز تندتند می‌زد.

سکوت. ولی این بار، سکوتِ سنگینی نبود. سکوتِ پر از چیزهایی که باید گفته می‌شد.

جیک اول حرف زد. صداش گرفته بود و می‌لرزید. برگشت به سمت جی و دستش رو گذاشت روی سینه‌ی عرق‌کرده‌اش.

«چرا؟ چرا رفتی؟»

جی نفس عمیقی کشید. سقف رو نگاه کرد، بعد برگشت به جیک. چشم‌هاش روشن بود، نه از خشم، از یه چیزِ دیگه.

«چون می‌ترسیدم.»

«از چی؟» جیک پرسید، با اون صدای نرم و دل‌شکسته‌اش. «از من؟»

«نه عزیزم.» جی گفت و این اولین بار بود که به جیک می‌گفت «عزیزم».

«از خودم. از اینکه... برات حس داشته باشم. از اینکه یه روز بیای و دیگه نری، و من نتونم بدون تو زندگی کنم. می‌ترسیدم که اگه بذارم خودم رو بندازم توی این حس، دیگه نتونم برگردم.»

جیک لبش رو گاز گرفت. اشک‌هاش دیگه نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره، یه قطره چکید روی بالش. دستش رو برد به گونه‌ی جی و نوازشش کرد.

«ولی من هیچوقت نمی‌رم، جی. از همون اول، از همون شب توی کلاب، من اینجام. تو فقط باید اجازه می‌دادی ببینمت.»

جی نگاهش کرد. برای اولین بار، اون نگاهِ سرد و بی‌اعتنا رو کنار گذاشت. چشم‌هاش نرم شد، لباش شروع کرد به لرزیدن. دستش رو گذاشت روی دستِ جیک که روی گونه‌ش بود و بهش فشار آورد.

«می‌دونم. همیشه می‌دونستم که دوستم داری. ولی خودم... خودم نمی‌تونستم قبول کنم که لیاقتِ این عشق رو دارم. تو انقدر خوبی، جیک. انقدر گرم و مهربون. و من همیشه فکر می‌کردم که یه روز می‌فهمی که اشتباه کردی و می‌ری.»

«هیچوقت.» جیک محکم گفت. «هیچوقت اشتباه نکردم. من از همون اول تو رو انتخاب کردم. نه برای سکس، برای خودت. برای اون سکوتِ قشنگت، برای اون نگاهِ سردت که من می‌دونم توش گرما پنهونه، برای اون دست‌هایی که همیشه بعد از سکس موهای من رو نوازش می‌کنن.»

جی دیگه طاقت نیاورد. دستش رو کشید پشت گردن جیک و به سمت خودش کشاند. این بار، بوسه‌ای که زد، نه گرسنه بود، نه پر از دلتنگیِ خفه‌کننده. این بوسه، بوسه‌ی اعتراف بود. آروم، پر از طعمِ اشک، پر از همه‌ی چیزهایی که ماه‌ها توی سکوت دفن کرده بودن. جی محکم بوسیدش، انگار که می‌خواد این لحظه رو برای همیشه توی خاطره نگه داره. جیک هم جوابش رو داد، با همه‌ی وجودش.

بوسه که تمام شد، جی پیشونی‌هاشون رو به هم چسبوند و با صدای گرفته‌ای گفت:

«دوستت دارم، جیک.»

جیک لبخند زد، اون لبخندِ نرم و کودکانه‌اش که جی دیوونه‌ی اون بود.

«منم دوستت دارم.»

Report Page