Beautiful trouble

Beautiful trouble

sunshine



روی میز صبحانه که نشسته بودند کسی حرفی نزد

همه آروم غذا می‌خورند

بجز یونجون که زیر چشمی به بومگیو نگاه می‌کرد

اون خیلی عادی داشت غذاش رو میخورد، خیلی برای یونجون سخت نبود تا بفهمه بومگیو چیزهای شکلاتی رو دوست داره

سوبین از این سکوت خسته شده بود

×بومگیو غذات رو خوردی؟

بومگیو به سوبین نگاه کرد و آروم سرش رو تکون داد

-آره سوبینی

×خب بیا بریم بوم

یونجون هیچی نگفت و فقط به اون دونفر نگاه کرد و شروع کرد به جمع کردن ظرف‌ها روی میز

بومگیو و سوبین آروم بلند شد و سمت پذیرایی رفتن

بومگیو اول فکر کرد که سوبین میخواد دعواش کنه

اما سوبین سمت میز رفت ک یک پلاستیک بزرگ‌

رو روی پاهاش گذاشت و با دست به کنارش زد تا بومگیو بیاد و کنارش بشینه

×اینها رو برای تو خریدم بومگیو، نمیدونم خوشت میاد یا نه

سوبین تک به تک لباس ها رو بیرون آورد

یونجون از دور ایستاده بود لبخند میزد

+بومگیو تشکر یادت نره

-سوبینی اینا خیلی قشنگن

سوبین به راحتی میتونست ستارها رو داخل چشمهای بومیگو ببینه

- ممنون سوبینیی

سوبین آروم خندید و موهای بوم رو بهم ریخت

×خواهش میکنم بومی

بومگیو لباس ها رو تک تک بیرون آورد و نگاهشون می‌کرد

همه لباس ها براش یکم گشاد بودن اما نه انقدر

- یونی من باید برم حمام

+چی؟

× ها؟

- باید برم حمام یونجونی

.

.

.

.

.


+بومگیو مطمئنی کمک نمیخوای

- آره یونی

×بومگیو ما اینجایم کمک خواستی بگو

سوبین یونجون رو از پشت در کشید ولی یونجون پسش زد

یونجون با نگرانی گفت

+بومگیو!

-نه یونجونی خودم حمام میکنم

صدای بومگیو از ته حمام میومد

سوبین دست یونجون رو کشید ولی یونجون سمت در حمام میرفت و بومگیو رو صدا میزد

+بومگیو چیزی خواستی بهم بگو

× یونجون ولش کن خجالت میکشه

+بومگ-

دست سوبین روی دهن یونجون رفت و اون رو بزور سمت خودش کشید و یونجون دست پا میزد

+سوبین خفه نشه

× نه یونجون چی میگی

+لیز نخوره

×نه یونجون نه

+ هیونگ-

سوبین دوباره دستش رو روی دهنش گذاشت

×یونجون خفه شو، خفه شو باشه هیچی نمیشه

یونجون سرش رو تکون داد و با اون چشمای معصومش فقط به سوبین خیره شد

.

.

.

.

.

.

.

.

بومگیو با موهای خیس روی تخت نشسته بود

لباس های جدیدی که سوبین براش خریده بود رو پوشیده بود.

+بومگیو ببین چقدر لباس ها بهت میان

بومگیو آروم خندید

- ممنون یونی

× وای بومگیو ما رو نگاه کن چقدر خوشکل شدی

+ دفعه بعدی باهم میرم خرید خودم برات میخرم

-یون؟

+بله بومی

- چرا دیگه پیاده روی نمیریم؟

+پیاده روی؟

- آره

+باشه امروز میریم فقط الان باید موهات رو خشک کنم

× نه یونجون تو برو اماده شو من موهای بوم رو خشک میکنم

+ خودم خشک میکنم هیونگ

×نه یونجون خودم خشک میکنم

+ممنون هیونگ نمیخواد

× رو حرف من حرف نزن میگم خودم خشک میکنم

+ امروز کای و تهیون میان، تو برو شام درست کن

بومگیو فقط پلک میزد و به دعوای کیوت اون دو نفر نگاه می‌کرد

- خودم خشک میکنم

+چی میگی؟

- خودم خشک میکنم یونی

سوبین نتونست در مقابل کیوتی بومگیو مقاومت کنه و سمت بومگیو رفت

×الان میخورمت

سمت صورت بومگیو رفت تا گازش بگیره

+هیونگ داری چی کار میکنی؟‌

یونجون سوبین رو عقب کشید و به چشماش نگاه کرد

+ نکن هیونگ

× به تو چه یونجون

× بومگیو خودمه

+ کی گفته بومگیو مال توعه

یونجون بومگیو رو تو بغلش گرفت

+بومگیو خودمه

سوبین بومگیو رو سمت خودش کشید

× نه اصلا

بومگیو خودش رو از دست اون دونفر نجات داد

- خودم موهام رو خشک میکنم

همون لحضه صدايی زنگ خونه آمد

×تهیون و کای آمدن!

+ چی؟

چشمهای بومیگو برق زد

- کای

- تیهونییی

و سمت پذیرایی دويد

+بومگیو!

×بومگیو کجا میری؟

سوبین و یونجون دنبال بومگیو دویدن ولی دیر شد چون بومگیو در خونه رو باز کرد و با لبخند به اون دو نفر خیره شد

تهیون و کای با تعجب به بومگیو خیره شدند اولین بار بود که بجز سوبین یا یونجون در خونه رو باز می‌کرد

"سلام؟

تهیون با تعجب گفت

-سلام تیهونییی

+بومگیو!

یونجون سمت اون سه نفر رفت و دست بومگیو رو گرفت

+سلام بچه ها بیاید داخل

تهیون و کای با تعجب نگاه همدیگه میکردند و وارد خونه شدند

بعد از اینکه نشسته اند و سوبین و یونجون و بومگیو رفتند تو آشپزخونه

" کای این کیه؟

" نمیدونم هرکسی هست تا هفته پیش اینجا نبود

اون سه نفر تو آشپزخونه جمع شده بودند

×الان به اینا چی بگیم!

+نمیدونم

بومگیو فقط نگاه می‌کرد و مثل همیشه لبخند خیلی کم‌رنگی روی صورتش بود

×بگیم این کی میشه؟

+دوستمونه، از آمریکا امده

یونجون به سوبین گفت بعد نگاهش رو به لباس بومگیو داد پشت لباس بومگیو بخاطر آبی که از موهاش می‌چکید خیس شده بود

+بومگیو باید موهات رو خشک کنی

+ هیونگ من میرم موهای بومگیو رو خشک کنم تو حواست باشه

+ بیا بریم بومگیو

بومگیو مثل همیشه دست یونجون رو گرفت و از آشپزخونه بیرون آمدند سمت اتاق رفتند

قطعا کای و تهیون این صحنه رو دیدن

همون لحظه سوبین آمد و کنارشون نشست

" هیونگ اون پسره کیه؟

چرا دست یونجون هیونگ رو گرفته

تیهون گفت و کای ادامه داد

حتما خیلی بهم نزدیکن، سوبین هیونگ این کیه هفته پیش که ما اینجا بودیم نبودش

سوبین میتونست گرما رو حس کنه دستاش عرق کرده بودند و ذهنش بهم ریخت

×دوست پسر یونجونه

" چی!

کای تهیون همزمان باهم گفتن

×منم همین چند روز پیش فهمیدم

" اما ما فکر میکردیم یونجون با اون دختره همکارش قرار میزاره

× منم همین فکر رو میکردم اما یونجونه دیگه

" تبریک میگم

یونجون اگر همچين چیزی رو میفهمید قطعا سوبین رو خفه می‌کرد

اما الان سرش با بومگیو گرم بود

.

.

.

.

.

.



+این شما هم این هم پادشاهان اینده

شاهزاده چینی کره‌ای، چوی یونجون

شاهزاده کره ای چوی بومگیو

پیوند آسمانی این دو نفر را روی ابران نوشته اند

یونجون به بومگیو نگاه می‌کرد و آروم لبخند میزد

اما بومگیو سرش رو پایین انداخته بود و با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد گونه هاش سرخ شده بودند و به زمین نگاه می‌کرد

+ بومگیو

یونجون آروم صداش زد

بومگیو سرش رو آروم بالا آورد

+سرت رو بالا بگیر

+لبخند بزن

بومگیو آروم سرش رو تکون داد و سرش رو بالا گرفت و به مردم خیره شد

مراسم چند دقیقه بعد تمام شد

یونجون مجبور شد بره

و بومگیو داخل اتاقش رفت و به نامه ای که روی میز بود برخورد

"به زیبایی های تمام جهان قسم میخورم که

هیچکدامشان به زیبایی تو نیستند

به تمام گلهای جهان می‌نگرم اما هیچکدام به لطیفی تو نیستند

هیج کدام از آب های جهان زلالی قلب تو را ندارند

هیچ گلبرگی سرخ تر از رنگ لبانت نیست

هیچ ابری سفید تر از رنگ وجود تو

تمام وجودت را با تمام وجودم میپرستم

ای پرستیدنی موجود جهان

از طرف تنها سیاهی زندگیت

نامه تمام شد و گرمی خاصی در تمام وجود بومگیو پخش شد




Report Page