Beautiful trouble
sunshine
صدای سوبین یونجون رو به خودش آورد
دستش رو از دور گردن برداشت
همون لحضه سوبین شونه چپ یونجون رو گرفت و سمت خودش کشیدش
×داری چه غلطی میکنی؟ داشتی خفه اش میکردی
یونجون هیچ حرفی نزد فقط به سوبین خیره شد بود سوبین از شدت عصبانیت رگهای گردنش بیرون زده بود و قرمز شده بود
صدايی سوبین خیلی بلند بود ولی بومگیو هیچی نمیشنید،نفس هاش سخت شده بودند و دستش رو روی گلوش گذاشته بود، باورش نمیشد یونجون داشت این کار رو باها میکرد، مگر اون بومگیو چقدر برای یونجون اهمیت داشت که بخاطرش داشت با اون این کار رو میکرد،یونجون که اون رو دوست داشت، همیشه اون رو میبوسید بغلش میکرد و کنار خودش میخوابوند
بخاطر اینکه آدم شده بود یونجون دیگه دوسش نداشت
یونجون یکی دیگه رو دوست داشت؟
یعنی قرار بود که بوم رو ول کنه
بوم فکر میکرد سرنوشتش قراره مثل قبلا بشه تنها باشه داخل یه مغازه بزرگ، کسی دوستش نداشته باشه
اینها کابوس های بوم بودند و یونجون داشت اونها رو براش تبدیل به واقعیت میکرد.
زانوهاش سست شد و محکم روی زمین افتاد
سوبین و یونجون با ترس به بومگیو نگاه کردند کسی که پلک نمیزد و آروم آروم اشک میریخت اون پسر چقدر اشک برای ریختن داشت؟
سوبین شونه های یونجون رو ول کرد سمت بومگیو رفت
دستش رو روی صورتش گذاشت و آروم بهش ضربه زد
×بوم؟ چیزی نیست، یونجون فقط عصبانی شد
یونجون نه تکون میخورد نه حرفی میزد
تو قلبش آشوب به پا شده بود، چطور تونسته بود به اون پسر آسیب بزنه
دوباره؟
قرار بود دوباره دیونه اون پسر بشه؟
همون کسی که ولش کرده بود؟
یونجون قرار بود دوباره دیونه یه پسری به اسم بومگیو بشه؟
هرچیزی که بود یونجون نمیخواست به بوم اسیبی بزنه
×بوم اشکالی نداره هیچی نیست
و سوبین آروم بوم رو داخل بغلش گرفت و یقه بلوزش رو آروم داخل دستش گرفت و فشار داد
-سوبینی...
سوبین آروم سر بومگیو رو نوازش کرد
×نه چیزی نیست اشکالی نداره بوم، یونجون فقط عصبانی شده بود، اون هنوز هم دوست داره، خیلی زیاد دوستت داره
یونجون حرفهای سوبین رو میشنید ولی فقط یه چیزی داخل ذهنش میومد صدای بومگیو بود
" تو نمیزاری من عاشق کس دیگه ای بشم"
نفسش تند تر شد، اگر بوم عاشق سوبین میشد چی؟
چشماش گرد شد سریع به سمت اون دونفر رفت
+هیونگ!
سوبین جا خورده بود
لحن یونجون خيلی جدی بود
سمت اون دونفر رفت و سوبین رو از بومگیو جدا کرد
×یونجون داری چی کار میکنی
ولی یونجون چیزی نمیگفت و فقط دستهای بوم رو از دور سوبین جدا میکرد، ولی بومگیو سوبین رو محکم گرفته بود، آروم سمتش رفت بومگیو یکم لرزید ولی یونجون آروم سمت گردنش رفت و نفس عمیقی کشید و آروم کنار گوشش زمزمه کرد
+یادته چی بهت گفتم؟بوم؟
اما بومگیو جوابی نداد
یونجون آروم دستش رو دور کمر بومگیو گذاشت و سمت خودش کشید
+بهت گفتم بودم حق نداری هیچکس رو بجز من بغل کنی؟ هوم؟ نگفته بودم بوم؟
آروم پایین تر از گوش بومگیو رو بوسید و باعث شد دستهای بومگیو لباس سوبین رو ول کنه و سوبین آروم کنار رفت
×یونجون-
سوبین حرفش نصفه موند چون بومگیو آروم داخل بغل یونجون رفت
+ببخشید عزیزم،واقعا مغذرت میخوام
بوسه آرومی به موهاش زد
+همه چیز رو بهت میگم بومگیو، ببخشید بومگیو
بومگیو سرش رو روی سینه یونجون گذاشته بود و صدای ضربان تندش رو میشنید
-بوم
+میدونم، میدونم، برای اینکه بتونی راحت زندگی کنی باید اسمت هم مثل بقیه باشه بوم، نمیشه به بقیه بگیم اسمت بومه؛ از این به بعد تو میشی بومگیو باشه؟
بومگیو آروم سرش رو تکون داد
+باشه یونجونی
یونجون لبخند زد و سر بومگیو رو که روی سینه اش بود محکم تر به خودش فشار
- یونجونی؟
+بله؟
- بومگیو..منم؟
+آره تویی
بومگیو داشت به این که چرا یک دفعه رفتار یونجون عوض شد
چرا اون بومگیو رو بیشتر دوست داشت، اما حالا فهميده بود که بومگیو خودش بود و این اون رو خیلی خوشحال میکرد
- یعنی منو دوست داری؟
قلب یونجون با شنيدن اين حرف تند تر تپید
+خیلی زیاد
بومگیو بلند خندید
یونجون مطمئن بود که هیج صدايی خنده ای توی زندگیش انقدر براش قشنگ نبوده
- منم،یون رو زیاد دوست دارم، خیلی زیاد
×شما دوتا، واقعا..
سوبین از جاش بلند شد و رفت
سوبین داشت فکر میکرد که بومگیو چقدر ساده و مهربونه، اون هیچی نمیدونه و قلب خیلی پاکی داره، شاید هم یونجون رو زیاد از حد دوست داره
+بومگیو؟
- بله یونجونی؟
+دیشب چت شده بود؟
- یونجونی من دیشب کابوس دیدم
+آره میدونم بومگیو
- تو آمدی پیشم بهم گفتی کابوس دیدی، سرم رو نوازش کردی و من خوابیدم
+هیچ یادت نمیاد، از حرفهای که زدی؟
- نمیدونم چی میگی یونجونی، من فقط یادمه که خوابیدم
+اشکالی نداره
...............
+شاهزاده این کار درستی نیس-
حرف خدمتکار تمام نشده بود که شمشیر بزرگی وارد شکمش شد
- بگید یونجون برگرده... و گرنه همه رو میکشم
صدای چندین نفر بلند شد
+نه شاهزاده خواهش میکنم نه
-بهش بگید برگرده..
بومگیو با شمشیر خونی دور خودش میچرخید، موهاش پریشون دورش ریخته بودند و تمام لباس هاش خونی بود، معلوم نبود این چندمین نفریه که قربانی خشمش شده بود اما هرکسی که سر راهش قرار میگرفت رو به راحتی میکشت
+نمیشه سرورم نمیشه،شاهزاده الان ازدواج کرده نمیتونه پیش شما بگرده
حرفی که اون مرد زد اون رو هزاران برابر بیشتر عصبانی کرد، اما بدنش دیگه توانایی حرکت رو نداشت
- دورغ میگی.. داری دورغ میگی، یونجون گفت عاشق منه.. گفت فقط من رو دوست داره
+اما شاهزاده یونجون با خواست خودشون با اون دختر ازدواج کردن اون حتی از اشراف زادگان هم نیست، حتی پدر و مادر شاهزاده هم از این موضوع بیخبر بودن
بومگیو دیگه هیچی نگفت
هیچ اجباری برای ازدواج یونجون نبوده
هر دو سرزمين از رابطه این دوشاهزا باخبر بودند
حتی مردم ها و خانوادههایشان منتظر ازدواج اونا بودند
اما الان یونجون ازدواج کرده
با دختری که حتی از اشراف زادگان نیست
بومگیو نمیتونست باور کنه، اون تمام وجودش رو به یونجون داده بود به کسی بهش قول داده بود تا یک روزی باهاش ازدواج کنه و تا آخر عمر باهاش زندگی کنه
اما حالا یونجون رفته پس بومگیو دیگه هیچ چیزی برای اینکه دلیلی برای اینکه بخواد زنده باشه نداره
شمشیر رو روی زمین انداخت
-میخوام تنها باشم
+اما..
- همگی برید بیرون
و با لگد به جنازه ای زد که کنارش افتاده بود
- و گرنه میشید مثل این
سربازی جوان که در گوشه ایستاده بود با نگرانی جلو آمد
+اما سرورم اگر بلایی سرتون بیاد
بومگیو لبخند کمرنگی زد و شمشیر رو به جلو پرت کرد
- اگر این نباشه هیچ بلایی نمیتونم سر خودم بیارم پس برید
کسی حرفی نزد هیچ کس چیزی نگفت همه تک به تک از اتاق خارج شدند و جنازه را با خود برند
یک نفر سریع وارد اتاق شد و خون ها را تمیز کرد
اما سرباز جوان همچنان ایستاده بود
+شاهزاده، متاسفم که این رو میگم اما مایلد که به جشن عروسی شاهزاده یونجون برید، از طرفشون براتون دعوت نامه فرستاده شده
یونجون قلب بومگیو رو شکسته بود ولش کرد بود تنهاش گذاشته بود بهش درد و عذاب داده بود کاری کرده بود که بومگیو در این مدت دو هفته سه بار به خودکشی کنه
اما حالا براش دعوت نامه فرستاده بود و اون رو به عروسی خودش دعوت کرده بود
- گمشو بیرون
سرباز جوان فقط تعظيم کوتاهی کرد و رفت
با بسته شدن در
بومگیو به خودش اجازه داد که اشکهاش بریزه اشکهای که این همه مدت قایم کرده بود، روی زمین کنار یک میز چوپی افتاد و بلند بلند گریه میکرد
صدای گریه هاش کل قصر رو پر کرده بود اما همه میدونستن این چيزيه که قلب اون رو آروم میکنه
- از..ت..متنفرم..باهام چی کار کردی.. یونجون..عوضی.. تو قول دادی..گفتی که... قراره ...تا آخر عمر..باهام زندگی..کنیم..
صدای یونجون رو میشنید
"اگر هر اتفاقی هم که بیوفته من ولت نمیکنم بومگیو قول میدم"
صدای گریه های بومگیو این بار بلند تر شد
و دستش لرزانش سمت میز رفت و خنجر کوچیکی رو از روش برداشت
- قراره عذابت بدم... یونجون.. همونطور که ..تو.. منو.. عذاب دادی..این..بار.. من.. راحت میشم..تو!..عذاب میکشی یونجون..دیگه قلبم برات نمیزنه، قرار نیست دیگه تا ابد دوستت داشته باشم
خنجر رو محکم گرفته بود و اون یکی دستش رو بالا آورد، محکمروی دستش کشید، زخمی بزرگی روی دستش ایجاد شد، ثانيه ای بعد خون همه جا رو گرفته بود
نمیدونست چقدر گذشته فقط همه جا داشت سیاه میشد روی زمین افتاد خونش همونطور بیرون میریخت و نفس هاش تنگ تر شده بودند
- قلبم دیگه.. برات نمیزنه.. چو..ن داره...از کار.. میوفته...قرار..نیست تا ..ابد... دوستت..دا..شته.. باشم.. چون.. اینجا..پایان.. منه
صدای زنی جیغ زنی بلند شد کسی که بیرون رفت تا بقیه رو برای کمک صدا کنه اما شاید برای این کار دیر شده بود
- من.. بخا..طر.. تو.. زندگی..کر..دم.. اما..بدون.. تو.. نمیتونم..
همه جا سیاه شد و چشماش آروم بسته شد
صدايی فریاد آشنایی رو شنید
اون صدا صدايی یونجون بود؟
اون آمده بود تا بیشتر عذابش بده؟