Beautiful trouble
Sunshine
نمیدونست چقدر گذشته، چند دقیقه یا چند ساعتش رو نمیدونست.
نمیدونست چی شده بود که رفتار بوم انقدر تغییر کرد اون پسر داشت راجب چیزهای حرف میزد که یونجون هیچ وقت نشنیده بود.
یونجون همینطور که موهای بلند بومگیو رو نوازش میکرد داشت، به فکر فرو رفته بود.
نمیدونست چقدر گذشته اما خیلی وقته که بومگیو خوابیده، حرفهای که اون پسر میزد براش خیلی جدید نبود
احساس میکرد داره راجب یک خاطره ای قدیمی حرف میزنه خاطره ای که یونجون هیچ وقت تجربه اش نکرده اما بشدت براش آشناس.
قبلا بارها داخل خوابهاش اسم قو سفید رو شنیده بود
ولی هیچ وقت اون رو ندیده بود.
یونجون میترسید، میترسید که اون اتفاق دوباره براش بیوفته، چیزی که چند سال پیش اون رو تا دیونگی کامل برد، بعد از مدتی از بین رفت.
اگر اون دوباره برگشته باشه، یونجون قرار باهاش چی کار کنه؟
..............
ساعت تقریبا پنج صبح بود و یونجون تازه خوابیده بود.
یک دستش رو دور کمر بومگیو گذاشته بود و دست دیگه اش زیر سر خودش بود، بومگیو هم دستش رو دور کمر یونجون گذاشته بود و دست دیگه اش رو داخل سينه ای خودش جمع کرده بود و سرش روی داخل سينه ای یونجون قایم کرده بود.
قبل از خواب مدام اسم بومگیو رو تکرار میکرد، اون اسم براش خیلی آشنا بود، اسمی که حس میکرد بارها تکرارش کرده، امشب هزار بار اون اسم رو تکرار کرد تا شاید چیزی که اون پسر میخواست یادش بیاد رو به یاد بیاره، اما هیچی نشد، هیچ چیزی یادش نمیومد.
سراغ خاطرات دوران کودکیش هم رفت اما تنها کسی که اونجا بود سوبین بود.
شاید باید به اون اتفاق چند سال پیش فکر میکرد، اما نه نمیخواست به اون اتفاق فکر کنه.
الان تنها چیزی که از اون به یاد داره این بود که سوبین برای خوب شدنش، بوم رو به خونشون آورد.
سوبین اون سگ رو برای یونجون گرفت تا حالش رو خوب کنه، اما حالا همون سگ کوچولو دردسر بزرگی برای یونجون شد.
یونجون بیچاره انقدر فکر کرد، فکرد تا با سر درد زیادی خوابید.
فردا قرار جواب همه ای سوالهاش رو از بومگیو بگیره
دیگه به هیچ چیزی فکر نکرد و گذاشت که خواب اون رو در آغوش بگیره.
...........
خورشید، اتاق رو روشن کرده بود، حالا همه چیز بیشتر مشخص بود.
پای راست یونجون روی بدن بومگیو بود و با دستش دیگه اش کمرش رو محکم بغل کرده بود
هیچ تغییری برای بومگیو ایجاد نشده بود فقط خیلی بیشتر به یونجون نزدیک تر شده بود.
ساعت نه صبح بود.
یونجون نمیخواست که از خواب بلند بشه، اون تا صبح بیدار بوده
اما حتی اگر هم نور خورشید میزاشت، یک نفر دیگه نمیزاشت.
سوبین همین الان هم داشت داخل پذیرایی دور خودش میچرخید.
چند بار وارد اتاق شد و با نگاه کردن به اون دونفر لبخندی رو لبهاش امد
حتی از اون دوتا عکس هم گرفته بود.
مدت زیادی نبود که سوبین وارد خونه شده بود
دیشب تمام سایت های مختلف رو گشت زده بود و برای بوم لباس سفارش داده بود.
لباسها صبح زود رسیدن، چون سوبین برای اینکه اونا زود دستش برسن پول زیادتری پرداخت کرده بود.
سعی کرد لباسها رو با سایز های کوچیکی بگیره،کاملا مشخص بود که اون پسر چقدر ضعیف و لاغره.
سوبین خیلی دلش میخواست اون دوتا رو بیدار کنه، واقعا حوصله اش سر میرفت و خیلی گرسنه بود
سوبین نمیتونه بدون یونجون غذا بخوره
اون حتی زمانی که با دوستهاش بیرون میره چیزی نمیخوره
اون اصلا نمیتونه بدون یونجون غذا بخوره
خیلی وقتها یونجون دیر برمیگرده و سوبین منتظرش میمونه تا باهم غذا بخورن.
یونجون همیشه تایم های ناهار رو وقتی سرکاره مرخصی میگیره یا به سوبین زنگ میزنه که به یک رستوان خاص بیاد تا باهم غذا بخورن.
همینطور که سوبین داشت برای خودش گشت میزد، اون پسر کوچولو، زیر دستهای یونجون شروع به تکون خوردن کرد.
آروم چشماش رو باز کرد، سرش رو عقب برد تا به یونجون نگاه کنه کسی داخل خواب بود، لبخند آرومی زد و سعی کرد دست یونجون که روی کمرشه رو بلند کنه اما قبل از اون باید پای یونجون رو بلند میکرد،
دستش رو دراز کرد و پای یونجون رو آروم از روی خودش کنار زد
یونجون این رو حس کرد، اما تکونی نخورد
بومگیو داشت دست یونجون رو از روی کمرش بلند میکرد، که یونجون محکم تر کمرش رو گرفت.
این فشار برای بدن ضعیف بومگیو یکم زیادی بود
پس با کف دستش آروم به شونه های یونجون زد
اما یونجون هیچ حرکتی نکرد و بومگیو رو محکم تر بغل کرد، این بار یونجون اون رو واقعا بغل کرد
- یونجونی
این رو گفت و با کف دستش دوباره به یونجون چند ضربه آروم زد، احساس میکرد که داره له میشه
- یونجونی، یون، درد داره
ولی یونجون هیج تکونی نخورد و حتی فشار دستش رو کمتر نکرد
بومگیو مجبور شد محکم تر ضربه بزنه و صداش رو بلند تر کنه
- یونجون، یون، هی با تو ام یونجون
بوم کی اینا رو یاد گرفته بود نمیدونست، فقط هرچی که به زبونش آمد رو بلند گفت
یونجون چشماش رو آروم باز کرد و با اولین چیزی که مواجه شد یه عالمه موهای سیاه بود که جلوی بینیش رو گرفته بود، اون موها مثل ابریشم بودند و بوی خیلی خوبی میداند، انقدر که یونجون ناخواسته موهاش رو بو کرد.
-یون..،یونجونی، درد میکنه
یونجون یک لحظه به خودش آمد و دستش رو از دور کمرش برداشت و سریع بلند شد
+کجات درد میکنه؟
بومگیو نگاهش کرد و فقط پلک زد
دستش رو سمت دور کمرش برد و با انگشت بهش اشاره کرد
-اینجا
یونجون متوجه شد که کمرش برای چی درد گرفته
باید خیلی مواظب بومگیو باشه
+ببخشید، خواب بودم متوجه نشدم
بومگیو فقط سرش رو تکون داد و روی تخت رو به روی یونجون نشست
سرش رو پایین انداخت و با انگشتهای دستش بازی میکرد
+کاملا یادم رفته بود
با این حرف یونجون بومگیو سرش رو بالا اورد
+صبح بخیر
بومگیو با این حرف یونجون خنده اش گرفت
- صبح بخیر یونجونی
یونجون لبخند زد و از تخت بلند شد
نه یونجون و نه بومگیو از آمدن سوبین خبر نداشتن
بومگیو آروم پتو رو از روی خودش کنار زد و به پاهاش خیره شد،شروع کرد پاهاش رو تکون دادن
انگار هنوز خیلی عادت نکرده بود
یونجون داشت با حوله صورت خیسش رو خشک میکرد و سمت پذیرایی میرفت
با دیدن سوبین خشک شد، چطور حواسش به هیونگش نبود
+صبح بخیر سوبین هیونگ
سوبین با شنيدن صدای یونجون لبخند بزرگی زد و با قدم های بلندش خودش رو به یونجون که خیلی ازش فاصله نداشت رسوند و محکم بغلش کرد
×صبح بخیر داداش کوچولو
×بوم کجاست؟
+بوم داخل اتاقه
بوم؟
یونجون کاملا دیشب رو فراموش کرده بود
چشماش گرد شد و به رو به روش خیره شد
+بومگیو!
×چی؟ کی؟
سوبین با صدایی بلندی گفت
×یونجون دوباره نه!
یونجون با حرف سوبین به خودش امد
+نه..نه..
سعی کرد دلیل برای این حرفش پیدا کنه
+دنبال اسم برای بوم بودیم، منم گفتم بومگیو
سوبین آروم سرش رو تکون داد و نگاه سردش رو تحویل یونجون داد
سوبین آدم نیست که سرد رفتار کنه یا بداخلاق باشه
× یونجون، میفهمی داری چی کار میکنی؟
مثل اینکه اون سال رو یادت رفته، یادت نمیاد اون پسره باهات چی کار کرد؟
+نه هیونگ این بار حواسم هست این بار مراقبم، این دفعه فرق داره قول میدم
سوبین آروم سرش رو تکون داد نمیخواست اون رو نگران کنه و لبخند زد
×خب برو به بومگیو بگو بیاد خیلی گشنمه
+متاسفم هیونگ تا صبح بیدار بودیم، الان درست میکنم
× نمیخواد خودم درست کردم، فقط سریع بیاید کارتون دارم
سوبین خیلی ذوق زده بود، خیلی دوست داشت قيافه بومگیو رو موقعه دیدن لباسها ببینه
یونجون سمت اتاق رفت
بومگیو تازه از سرویس بهداشتی بیرون آمد بود
صورتش هنوز خیس بود
با دیدن یونجون لبخند زد
یونجون سمت میز رفت و حوله تمیزش رو به بومگیو داد تا صورتش رو خشک کنه
اما بومگیو اون رو گرفت و فقط نگاهش کرد
نمیدونست باید باهاش چی کار کنه؟
یونجون فقط بهش نگاه کرد و فهمید که اون پسر نمیدونه باید چی کار کنه
حوله رو آروم از دستاش بیرون کشید و خودش صورتش رو خشک کرد
بومگیو چشماش رو بسته بود و لبخند خیلی کمرنگی زد بود
یونجون متوجه شد که پوست صورتش چقدر لطیفه و خیلی آروم این کار رو انجام داد
خیلی طول نکشید ولی یونجون از این کار خوشش آمده بود، ولی الان زمانش نبود که بخواد بیشتر ادامه اش بده
حوله رو روی میز گذاشت بجایی حوله دستش روی گونه بومگیو کشید
+بریم بومگیو؟
چشمهای بومیگو درشت تر شدن و به یونجون نگاه کرد
- بو..مگیو..؟
+بیا بومیگو چی شده؟
دستش رو گرفت و کشید ولی بومگیو دستش رو پس زد و با اخم نگاهش کرد
+بومگیو چی شده؟
بومگیو بغض کرد و چشماش دوباره پر از اشک شدن
-بوم..بومگیو.. کیه..؟یون..چرا داری.. به من.. میگی.. بومگیو
یونجون عصبانی شده بود، این پسر داشت بازیش میداد
+ چی داری میگی؟
صداش بلند بود و محکم تو صورت پسر کوچیک تر داد زد
+داری با من بازی میکنی؟ میخوای دوباره من رو دیونه کنی؟ اصلا تو چی هستی؟
نفس بوم بریده بود نمیدونست باید چی بگه و چی کار کنه اما بوم فکر میکرد که این بومگیو کیه که یونجون بخاطرش انقدر عصبانی شده و این یعنی که اون رو بیشتر دوست داره
بوم دیگه اشک نمیریخت و نه نفس میکشید حتی پلک هم نمیزد، فقط به یونجون خیره شده بود و تند تند نفس میکشید،اون پسر شبیه ظرف چینی حساس و شکستنی بود،با کوچیک ترین ضربه ممکن بود که بشکنه و آسیب ببینه.
از یک طرف دیگه یونجون داشت دیونه میشد
چیزهای که اون پسر بهش گفته بود، اسمی که به زبونش آورده بود، همه باهم یونجون رو دیونه کرده بودند، هزاران سوال داخل ذهنش بود و الان این پسر روبه روش نمیدونه که حتی دیشب چی کار کرده
+بومگیو!
+جوابم رو بده داری چی کار میکنی؟ اصلا تو کی هستی
یونجون نزدیک تر رفته بود و بومگیو از ترس عقب رفت
-بو..م.. نمید..ونه..
یونجون بازوهای پسر رو گرفت و به دیوار کوبید
بومگیو چشماش رو بست و جیغ زد ولی خیلی بلند نبود
یونجون خیلی عصبانی بود و چشماش قرمز شده بودن و بازوهای بومگیو رو بیشتر فشار میداد، همه اون خاطرات جلوی چشماش آمدن، یونجون قبلا ازش فرار کرده بود اما حالا دوباره..
+بومگیو! جواب من رو بده تو داری چی میگی دیشب داشتی چی میگفتی؟
بومگیو چشماش رو بسته بود و حرفی نمیزد، اشکهاش از صورتش میریختن و خیلی ترسیده بود
یونجون خيلی عصبانی تر شد سکوت بومگیو داشت همه چیز رو بدتر میکرد
بدون اینکه بفهمه دستش رو روی گلوی بومگیو گذاشت و شروع کرد به فشار دادن
چشمهای بومیگو باز شدن، با وحشت به یونجون نگاه میکرد
بومگیو تا حالا همچين چیزی رو حس نکرده بود، نمیتونست نفس بکشه و قفسه ای سينه اش درد گرفته بود
-ی..یو..نن..
سوبین کجا بود؟
داشت صبحانه درست میکرد و آهنگ گوش میداد بی خبر از اینکه یونجون اونجا داره بومگیو رو خفه میکنه
بومگیو با دستهاش سعی میکرد دستهای یونجون رو پس بزنه، اما این کارش باعث شد یونجون فشار دستش رو بیشتر کنه
+دیگه نمیزارم بومگیو، دیگه نه
×یونجون داری چی کار میکنی؟
صدای داد سوبین یونجون رو به خودش آورد