Beautiful, Young and Dumb
Antoineانگشتهای هیونجین به آرومی دور گردن فلیکس حلقه میشد. حرکاتش اونقدر آروم بود که فلیکس میتونست با بند بند وجودش حسش کنه. مرد داشت مسخرهاش میکرد؟ داشت تحقیرش میکرد که حتی در برابر چنین حرکات آرومی هم ناتوانه؟ نمیتونست بدنش رو تکون بده.
خونی که از گوشهی لب هیونجین در حال چکه کردن بود با بوسهای که روی گونهی فلیکس گذاشت روی صورت فلیکس نشست. حس لبهای نرم مرد روی پوستش باعث میشد کل صورتش منقبض بشه. با این انقباض خدا رو شکر کرد که هنوز هم بدنش کمی حس داره. قطرات خون که مثل مرواریدهای سرخ روی پوست رنگ پریدهی فلیکس نشسته بودند، لبخند عمیقی روی لبهای هیونجین مینشوندند.
شکارچی بعد از مدتها شکارش رو پیدا کرده بود. هیونجین سالها در این عمارت دور افتاده مثل یک عنکبوت، در سکوت تار تنیده بود. دامی که سالها پهن کرده بود حالا پذیرای قربانی جدیدی بود. قربانی ای که خیلی خوشمزه به نظر میرسید.
«خیلی زیبایی، جوونی و بیش از اندازه ساده لوحی. حتی نمیدونستی که دوستات تو رو به عنوان قربانی برای برآورده شدن خواستههاشون به اینجا آوردن. البته نگران نباش. الان تمام دوستان خائنت مردن و تو زندهای. پس تو برندهی ماجرایی. ولی فکر میکنی میتونی چقدر زنده بمونی؟»
اشکهای فلیکس از خشم روی گونههاش جاری بودند. نمیدونست از حماقت خودش عصبی بود یا از کسایی که بهشون دوست میگفت. آخرین نور هم در چشمهاش خاموش شد و بدن کرختش کاملا به دست هیونجین افتاد. زمانی که برای یک ماجراجویی احمقانه پا به این عمارت گذاشته بود فکر نمیکرد به جایی برسه که نتونه حتی برای جونش التماس کنه. فقط باید سرنوشت شومش که در دستان صاحب عمارت افتاده بود رو میپذیرفت. آیا هیونجین اجازهی زنده موندن بهش میداد؟
ناشناس نویسنده: [ 🔗 ]
✧ OrphicFiction ୭