Be a good boy
Part one_ reiساعت از یازده شب گذشته بود. جلوی کلاب، مثل همیشه پر از ماشینای لوکس و جمعیتی بود که از یک هفته قبل برای ورود بلیط گرفته بودن. بیس موسیقی حتی از پشت درهای بسته هم شنیده میشد.
مرسدس مشکی اروم جلوی ورودی متوقف شد. راننده پیاده شد و در عقب رو باز کرد. نیکی بدون کوچکترین نگاهی به اطراف پیاده شد، کت مشکیش رو مرتب کرد، دستی به موهای بلوندش کشید و با قدم های محکم به سمت ورودی کلاب رفت.
نگهبان ها فورا در رو براش باز کردن. قبل از اینکه پاش رو داخل کلاب بذاره صدای ترمز آشنایی پشت سرش بلند شد.
ایستاد، ابروهاش کمی درهم رفت و سرش رو سمت خیابون چر خوند. میدونست هیسونگ خونه موندن رو تحمل نمیکنه.
طولی نکشید که پورشه ی مشکی درست جلوی پاهاش از حرکت ایستاد.
دستاش رو داخل جیب های شلوارش برد و وقتی پیاده شدن پسر رو دید، گره بین ابروهاش غلیظ تر شد.
هیسونگ به سمتش اومد، کت چرم بدون آستینش روی یه تاپ سفید ساده افتاده بود و شلوارک چرمی که پوشیده بود پاهای خوش فرمش رو بیش از حد توی دید عموم قرار میداد. موهاش کمی به هم ریخته بود و وقتی چهره ی نیکی رو دید لبخند ریزی گوشه ی لبش نشست. از همونجا سوییچ ماشین رو برای نگهبان پرت کرد و دستش رو بالا اورد
+سورپرایز
چشم های نیکی باریک شد و با قدم های بلند سمتش رفت
-اینجا چه غلطی میکنی
لبخند هیسونگ کمی محو شد. نیکی محکم از ارنج پسر گرفت و سمت خودش کشید.
صدای نیکی پایین بود و سعی میکرد نشون بده عصبانی نیست اما موفق نبود
-مگه نگفتم تو خونه بمون؟
+حوصلم سر رفت
ارنجش رو از اسارت انگشت های نیکی بیرون کشید و بی توجه بهش وارد کلاب شد.
نیکی با ناباوری خندید، کوتاه و بی حوصله.
-واقعا نمیفهمی داری چیکار میکنی
به سمت هیسونگ رفت و همراهش داخل شد.
انگشت هاش رو به دور مچ پسر بزرگتر رسوند
-قرار نبود کسی از جلسه ی امشب خبر داشته باشه!
نفس عمیقی کشید. بیشتر از اینکه عصبانی باشه نگران این بود که حضور هیسونگ دردسرساز شه.
هیسونگ رو تا یکی از میز های گوشه ی سالن برد. نگاهش برای لحظه ای روی لباس هیسونگ افتاد.
-این دیگه چه کوفتیه پوشیدی؟!
هیسونگ با پوزخندی که منتظر این سوال بود خودش رو به نیکی چسبوند و دست پسر رو روی باسنش گذاشت.
+تحریکت میکنه؟
-خفه شو
سعی کرد نگاهش رو از پسر رو به روش بگیره اما با قرار گرفتن دست هیسونگ روی چونه اش دوباره نگاهشون به هم گره خورد
هیسونگ همونطور که دست پسر رو روی باسنش نگه داشته بود، روی لب هاش زمزمه کرد
+میتونی حتی بدون در اوردنش واردم شی ریکی، خوب نیست؟
نیکی سرشو به عقب برد و هیسونگ رو از خودش جدا کرد. با اخمی که هنوز روی صورتش جا خوش کرده بود به هیسونگ خیره شد
-الان وقتش نیست
-همینجا بمون تا کارم تموم شه... و محض رضای خدا هیچ کاری نکن!
هیسونگ ابروش رو بالا انداخت و با نارضایتی به صندلی تکیه داد.
نیکی به سمت اتاق طبقه ی بالا رفت و آدماش هم پشت سرش حرکت کردن.
موسیقی بلند بود و نورهای متحرک روی جمعیت میچرخید.
هیسونگ ارنجش رو روی میز گذاشت و چونه اش رو به کف دستش تکیه داد.
+خسته کنندس...
نگاهش اروم توی سالن چرخید تا اینکه چشمش افتاد به میله ای که وسط یکی از قسمت های کوچک تر سالن قرار داشت. چند لحظه بهش خیره شد و پوزخندی گوشه ی لبش شکل گرفت. ضربه ای به میز زد و بی تردید از جاش بلند شد.
با قدم های اروم به سمت میله رفت. از دوتا پله بالا رفت و انگشتاش رو دور میله حلقه کرد. سرگرمی جدیدش پیدا شده بود و میخواست نهایت استفاده رو ازش ببره.
با قدم های آهسته دور میله شروع به حرکت کرد. وزن بدنش رو روی یک دستش انداخت و با یه چرخش نرم، بدنش رو دور میله چرخوند و دوباره روی پاهاش فرود اومد.
لبخندش پررنگ تر شد.
این بار یک دستش رو بالاتر روی میله گذاشت و با کمک اون، خودش رو کمی از زمین جدا کرد؛ پاهاش برای لحظه ای جمع شدن و بعد با چرخشی کنترل شده دوباره روی زمین قرار گرفتن.
حرکت بعدی رو اهسته تر انجام داد. بدنش رو نزدیک میله نگه داشت، یک دور کامل دورش چرخید و وقتی به نقطه ی شروع برگشت، دستش رو از روی میله برداشت و با یک چرخش کوتاه، رو به جمعیت ایستاد.
چندنفر در حال تماشا کردنش بودن، هیسونگ هم همین رو میخواست، توجه!
اما هنوز از سمت کسی که میخواست دریافتش نکرده بود، پس ادامه داد.
با ریتم موسیقی، شونه هاش رو آروم حرکت داد و بدنش رو به شکل موج واری از بالا به پایین حرکت داد. یه حرکت نرم و نمایشی که بیشتر از هرچیزی اعتماد به نفسش رو نشون میداد. بی خبر از اینکه اون چشما همین الان هم شکارش کردن.
دوباره دستش رو دور میله حلقه کرد. این بار یک پاش رو جلوی پای دیگه گذاشت و در حالی که اهسته دور میله میچرخید، نگاهش رو بین آدم های اطراف چرخوند.
جوری به بدنش موج میداد که انگار نه انگاه ده دقیقه پیش نیکی بهش گفته بود"هیچ کاری نکن".
سنگینی نگاهی رو روی خودش حس میکرد. قبل از اینکه بفهمه چشم چه کسی داره بدنشو سوراخ میکنه دستی روی رون پاش نشست.
مرد میانسالی که چند دقیقه ای میشد محو تماشای هیسونگ بود، نوشیدنیش رو روی کانتر گذاشته بود و حالا درست کنارش بود.
مرد یه دسته دلار از جیب کتش در اورد و همینطور که دستش روی رون پسر حرکت میکرد سعی کرد پول هارو لای شلوارک چرمش بذاره.
+هی داری چیکا..
سعی میکرد خودش رو از مرد دور کنه که دستش بالا اومد و محکم بازوی هیسونگ رو گرفت. دیگه خبری از لبخند هیسونگ نبود. بدنش ناخوداگاه عقب کشیده شد و ابروهاش در هم رفت. با انزجار دست مرد رو پس میزد
+نکن
×خیلی خوشگلی
مرد بدون جدی گرفتن هیسونگ ادامه میداد. با خنده ای کج دوباره جلو اومد و با هر نفسش که به گردن پسر میخورد، بوی گند الکل هیسونگ رو تا مرز خفگی
میبرد.
سعی میکرد فاصله شون رو کمتر کنه و لب هاش رو به پوست گردنش برسونه. هیسونگ همچنان تقلا میکرد و سرش رو برگردوند.
قلب از اینکه مرد فرصت کنه بیشتر پیش بره صدای فریاد نیکی کل سالن رو لرزوند
-دست کثیفتو بکش!
همه چیز برای یک لحظه متوقف شد، حتی مستی غیرقابل کنترل مرد.
نیکی از بین جمعیت بیرون اومد، صورتش به طرز وحشتناکی گر گرفته بود. هفت تیر رو از پشت شلوارش بیرون کشید و یک تیر هوایی شلیک کرد.
صدای شلیک توی کلاب پیچید. موسیقی قطع شد. جمعیت با وحشت جیغ کشید و چند نفر به سمت خروجی دویدن. نیکی اسلحه رو به سمت مرد نشونه رفت.
-گورتو گم کن
مرد خشکش زد، نیکی قدمی به جلو برداشت.
-همین الان!
سرشو به سمت یکی از ادماش برگردوند و با اشاره ی سر بهش گفت که کل کلابو خالی کنن.
با صدای نوچه های نیکی که به جمعیت میگفتن خارج شین، همه مثل موج به سمت در ها هجوم بردن. هیسونگ هنوز سرجاش ایستاده بود و نفس نفس میزد.از خستگی همونجا نشست و به میله تکیه داد.
وقتی سالن خالی شد، فقط صدای نفس های دو پسر شنیده میشد. نیکی اروم اسلحه رو سرجاش برگردوند و به سمت هیسونگ رفت. رو زانوهاش خم شد و با
انگشت اشارش چونه ی پسر رو بالا اورد.
-انگار متوجه حرفام نمیشی...هیونگ!
قبل از اینکه هیسونگ فرصت کنه از خودش دفاع کنه، نیکی دستش رو سمت جیب داخلی کتش برد و دستبندی فلزی رو ازش بیرون کشید.
هیسونگ از اینکه نیکی همچین چیزی رو همراه خودش داشت تعجب نکرد، برعکس زیر دلش خالی شد.
نیکی دست های هیسونگ رو بالای سرش برد و با استفاده از دستبند اونا رو به میله ی رقص بست.
دوباره به چشم های هیسونگ خیره شد
-شاید اینطوری بشه کنترلت کرد، هوم؟
از روی صحنه پایین رفت، کتش رو در اورد و روی کانتر بار انداخت.
درست روی به روی هیسونگ، روی صندلی نشست و پاهاش رو از هم فاصله داد.
هیسونگ با چهره ای گیج که نمیدونست چه اتفاقی داره میفته به نیکی خیره شد
-خب نگفتی چرا اینجایی
هیسونگ با چهره ای گیج که نمیدونست چه اتفاقی داره میفته به نیکی خیره شد
+مسخره بازی رو تمومش کن، دستامو باز کن نیکی
-میخوای دوباره سوالمو تکرار کنم؟
+...دلم برات تنگ شد
نیکی سرشو تکون داد و انگشت هاشو توی هم گره کرد.
-جواب درست این نیست هیونگ! دلت برای حس کردن من تنگ شده بود، درست میگم؟
گونه های هیسونگ سرخ شدن و سعی کرد هر جایی رو نگاه کنه به جز چشم های
نیکی.
-به من نگاه کن!
وقتی دید هیسونگ از نگاه کردن بهش طفره میره، دستش رو سمت زیپ شلوارش برد.
اروم بازش کرد و همراه با قسمتی از باکسرش پایین کشیدش.
نگاهش رو از هیسونگ نمیگرفت و به کارش ادامه داد
عضوش رو بیرون کشید و انگشت های کشیدش رو روش حرکت داد و پمپش کرد.
-بهم نگاه کن، هیونگ!
هیسونگ با مردمک های گشادش به نیکی و حرکاتش خیره شد
+چه غلطی میکنی
نیکی سرش رو به عقب برد و همراه با حرکات دستش روی عصوش سف شدش، از ته گلوش ناله ای کرد
-مگه همینو نمیخواستی؟
با صدای بمش ادامه داد
-همینو میخواستی هیونگ، پس نگاش کن
درد بدی زیر دل هیسونگ شکل گرفت. با هر ناله ی نیکی دردش پیشرفت میکرد و به سمت زانوهاش میرفت
هیسونگ تقلا میکرد که دستش رو از گیر دستبند خلاص کنه اما با هر بار تکوت خوردنش فقط زخم عمیق تری روی مچش ایجاد میشد
نیکی حرکت دستشو تند تر کرد و جلوی چشمای نیازمند هیسونگ کام شد.
پارچه ای از جیب شلوارش بیرون کشید و خودش رو تمیز کرد.
از روی صندلی بلند شد و بدون اینکه زیپ شلوارش رو ببنده سمت پسر اومد.
چشمای هیسونگ خیس شده بودن و دیگه به نیکی نگاه نمیکرد
نیکی سعی کرد سر پسر رو سمت خودش بچرخونه اما با مقاومتش رو به رو شد، هیسونگ سرش رو با شدت برگردوند و باز هم بهش نگاه نکرد
+ازت متنفرم
این بار خشن تر قسمتی از موهای پسر رو توی مشتش گرفت و سرشو سمت خودش برگردوند، مجبورش کرد بهش خیره شه
-اونقدری ازم متنفری که لای پاهات برام نبض میزنه هیونگ
دستش رو سمتش شلوارک پسر بزرگتر برد و همزمان با باکسرش، تا زانوهای هیسونگ پایین کشیدش
خم شد و دو انگشت وسطش رو سمت حفره ی داغ و خیس پسر برد
-هنوز حتی بهت دست هم نزدم و اینقدر اماده ای؟
پوزخندی زد و به چشم های تیله ای هیسونگ خیره شد
-هیچوقت ناامیدم نمیکنی
هیسونگ دوباره دستاشو تکون داد بلکه از گیر دستبند خلاص شه اما فایده ای نداشت و دو قطره خون از مچ دستش روی صورتش ریخت
نیکی سرش رو نزدیک صورت پسر برد و خون روی گونش رو لیس زد
+قرار نیست بازت کنم، فقط به خودت درد بیشتری میدی!
قبل از اینکه هیسونگ فحش دیگه ای نثارش کنه دو انگشت وسطش رو داخل دهن پسر برد
-هیسس، صداتو نگه دار، برای داد زدن اسمم لازمش داری هیونگ
شلوار خودش رو هم پایین کشید و عضو سفت شده اش رو از لای باکسرش بیرون اورد
چند بار پمپش کرد و روی ورودی پسر تنظیمش کرد
بدون هشدار قبلی توی یه ضربه تمام عضوش رو وارد هیسونگ کرد که اختیار پسر از دستش خارج شد و اسم نیکی رو فریاد زد
بدون مکث، نیکی شروع کرد به کوبیدن داخل حفره ی نبض دار هیسونگ.
کل فضای ساکت کلاب پر شده بود از صدای برخورد بدن هاشون
هیسونگ بدون کوچکترین خجالتی ناله میکرد و دردی که تا چند دقیقه پیش تا زانوهاش پیش رفته بود، جای خودش رو به لذتی داده بود که با هر برخورد عضو نیکی به نقطه ی حساسش بیشتر میشد
نیکی پاهای هیسونگ رو بلند کرد و روی شونه هاش گذاشت و سرعت ضربه هاش رو بیشتر کرد
هیسونگ برای حفظ تعادلش سعی میکرد با انگشت هاش از میله بگیره
مردمک چشم هاش کاملا سفید و به عقب چرخیده بودن
بعد از چند دقیقه نیکی با شدت خودش رو داخل پسر بزرگتر خالی کرد و ناله ای از ته گلوش کرد
روی پسر خم شد و بوسه ای اروم روی پیشونی عرق کردهاش گذاشت
هیسونگ نفس نفس میزد و نایی برای صحبت نداشت
با صدایی که انگار از ته چاه میومد سعی کرد صحبت کنه
+این دستبند فاکی رو باز کن
نیکی با پوزخند عمیقی لب پایینش رو گاز گرفت و کلید دستبند رو از جیب شلوارش بیرون اورد
-شاید اگه پسر خوبی باشی، دفعه ی بعد نبندمت