Basketball

Basketball

EWAN

هیچوقت فکر نمیکردم عاشق بشم. هیچ وقت فکر نمیکردم دلمو به کسی بدم. ولی وقتی تورو دیدم، قلبم لرزید. جوری که بهم نگاه میکردی، جوری که باهام رفتار میکردی، همشون برام خاص بودم.

وقتی توی حیاط مدرسه دیدمت، داشتی بسکتبال بازی میکردی. با لباس مخصوص تیم مدرسه که پوشیده بودی، تمام عضلات دستت معلوم بود. همه دخترا صف کشیده بودن و تورو تماشا میکردن. حتی بعضی هاشون بهم میگفتن که میخوان بهت اعتراف کنن.

تو تمام مدت بی توجه به اطرافت داشتی بازی میکردی. وقتی نگاهت بهم افتاد، مغزم میگفت باید از اینجا برم ولی بدنم، حتی یک سانت هم تکون نمیخورد. وقتی بازیت تموم شد، همه دخترا بخاطر بردنت داشتن جیغ میکشیدن. تو بدون توجه به همه اونا، سمت کیفت رفتی تا برش داری. کیفت دقیقا کنار من بود. اونجا اولین باری بود که چشم تو چشم شدیم و از همون لحظه، فهمیدم عاشقت شدم.

روز های بعد دوباره به تماشای بازیت میومدم. هر روز تا تهش می ایستادم و در نهایت میرفتم. روز مسابقه نهایی بین مدرسه ما و مدرسه دیگه، وقتی می خواستم به به سالن مسابقه بیام، تورو دیدم. وقتی منو دیدی، لبخندی بهم زدی و گفتی بعد مسابقه منو میبینی. مسابقه که به نفع شما تموم شد، بلافاصله بعد از سوت پایان سمتم اومدی و با گرفتن دستم، از اونجا بیرون رفتیم.

اولش گیج شده بودم که با احساس چیزی روی لبم، چشمام رو باز کردم. همونجا بود که فهمیدم احساساتم تموم مدت دو طرفه بوده. تمام زمانی که من تورو تماشا میکردم، تو هم من رو تماشا میکردی.

از اینکه اون روز اومدم تا مسابقتو تماشا کنم و بدون توجه به تو مشغول درس خوندن نشدم، خیلی خوشحالم. با اومدنت به زندگیم، بهم دلیل دادی تا لبخند بزنم، تا بفهمم زندگی هنوز قشنگه.

از اینکه به زندگیم اومدی ازت ممنونم هیسونگا.


خاطره ای از اشنایی جیک و هیسونگ در دفتر خاطراتشان

Report Page