Barbie boy 🎀 Vk end

Barbie boy 🎀 Vk end

LARA|TAEKOOKERAM

به آخرین پارت باربی‌لند خوش اومدید. 🎀🔪

توی چنل تلگراممون جوین بدید که کارهای خوشگل‌تری داریم آماده و آپ می‌کنیم.


لینک‌چنل



باربی‌بوی شهوت‌زاده‌مون؛🏴🔞




- باربی‌لَند؟


درحالی‌که انگشت‌های دست تهیونگ رو که روی شونه‌هاش قرار داشت قفل انگشت‌های خودش می‌کرد، سرش رو چرخوند و نوشته‌ی پشت تابلو رو از نظر گذروند.


- Barbie & His Hulk?


با تعجب گردنش رو سمت تهیونگ چرخوند؛ از پایین بهش زل زد درحالی‌که مَرد تنها به جلو نگاه می‌کرد. آدرنالین زیر پوستش جریان داشت، چشم و گوش شده بود برای خوندن نگاه مات و بی‌احساس تهیونگ.




- الان می‌افتی، حواست به جلو باشه! 


لبخند روی لبش رو خورد و چشم‌هاش رو از چشم‌های تهیونگ گرفت؛ قلب لعنت‌شده‌ش یک‌جوری می‌تپید، انگارنه‌انگار همین چند روز پیش چقدر از تنفر نسبت به مرد کنارش، حرف می‌زد.


- قبرستونش عجیبه.

- تو عاشق چیزای عجیبی، پینکی‌بوی!


لنگه اَبرویی بالا داد و به قبرهایی که اطرافشون حضور داشت خیره شد، از همه‌جا می‌شد هاله‌ی تیره و ترسناکشون رو دید. قطعاً غروب هیچ قبرستونی، عادی و زیبا نبود.


همین‌طور که بی‌حواس اطرافش رو نگاه می‌کرد، یکهویی توسط تهیونگ متوقف شد.


- وایسا... رسیدیم!


صدای تهیونگ از نظرش کمی عمیق‌تر شده بود، با تعجب ابتدا نگاه کوتاهی به عضلات منقبض فکش زل زد و سپس سرش رو پایین آورد تا به علتی که تهیونگ چشم‌هاش پایین بود، رسید.


ناخودآگاه قدمی به جلو برداشت، اخمی روی پیشونیش نشست، کمی زانو خم کرد و با چشم‌هایی ریز به گودال زیر پاشون خیره شد.


تنها چند لحظه‌ی کوتاه کافی بود تا متوجه هویت شخص تیکه‌تیکه‌شده و نیمه سوخته بشه؛ بین لب‌هاش فاصله افتاد و آوایی متعجب‌گونه از لای دو لعل سرخش، بیرون پرید.


- اون همونی که نمی‌خوام اسمش رو به زبون بیارم؟


با صدای شوکه‌ی جونگ‌کوک سیگار تا نیمه سوخته‌ش رو از لب‌هاش دور کرد و با بی‌حوصلگی توی گودال انداخت. خوره‌های مغزش تصور بهتر و وسوسه‌کننده‌تری برای قرار دادن لای لب‌هاش، واسه‌ش نمایش می‌داد.


مثلاً دو لب نرم و پفکی جونگ‌کوک، می‌تونست نیکوتین‌دارترین اعتیادی باشه که بهش مبتلاست‌.


- خوشگله، نه؟


لحن بی‌تفاوت تهیونگ، جریان گرمی روی توی جسمش راه انداخت. چشمش برق می‌زد.


حالا می‌فهمید چرا این‌قدر اصرار کرد تا به اینجا بیان.


- نمی‌خوام اسمش رو بشنوم تهیونگ!


قطعاً شنیدن اسم دیمیتری، کابوسی که زمانی خواب رو از چشم‌هاش دزدیده بود، توی موقعیت الانش جالب نبود. افکارش پراکنده شده بود و عواطفش، قابل کنترل نبود.


تهیونگ تموم حالت‌های مختلف باربی‌ای که همه می‌دونستن مال خودشه، بلد بود؛ حلقه‌ی دستش رو دور گردنش تنگ‌تر کرد و جسمش رو از پهلو به خودش چسبوند.


درحالی‌که نگاهش از جسم کهیرآمیز دیمیتری جدا نمی‌شد، لب‌های مرد زیر گوشش نشست و زمزمه‌ش ته دلش رو زیرورو کرد.


- فکر کردم وقتی این‌شکلی باشه و ببینیش، خوش‌حال‌تری.


جوشش خشم، خوش‌حالی و کینه توی دو تا چشمش پیدا بود. نفس عمیق و کش‌دارش بوی خاک‌خیس و خون می‌داد. بعد از رسیدن به آرزوی دیرینه‌ش، می‌شد گفت نمی‌دونه چه حسی دقیقاً داره.


با صدای لرزونی گفت: «فکر نمی‌کردم واقعاً بکشیش.»


نگاه لرزون و نیمه بازش رو به چشم‌های تیره‌ی تهیونگ دوخت. با مکث و لحنی بغض‌دار ادامه داد: «نمی‌دونی چقدر ناامید شده بودم.»


پوزخندی زد و با یادآوری علت پشت آخرین مسابقه‌ای که تا حد مرگ درد و رنج داشت، گره‌ی بین ابروهاش رو عمیق‌تر کرد.


- ناامید شدی و شخصاً رفتی سمتش تا منو دیوونه کنی، آره؟


خجالت؟ بلدش نبود، حداقل نه وقتی‌که خودش خواهان رسیدن به همچین نقطه‌ای بود! آدما برای رسیدن به خواسته‌هاشون -هرچند کثیف و حیوانی- دست به انجام هرکاری می‌زنن. روش جونگ‌کوک هم همین‌شکلی بود!


درحالی‌که رقص پشه‌ها و یکی‌دو تا ماری که حدس می‌زد تهیونگ توی قبر رها کرده رو تماشا می‌کرد، جواب مرد رو داد: «بهم گفتی دشمن من، دشمن توئه؛ اما کسی که باعث شد دو ماه تموم شبیه موش توی یه کنج قایم شم و از سایه‌هام بترسم، جلوی چشمم راه می‌رفت... بدون اینکه از جانب تو، گزندی ببینه... گاهی شب‌ها وسوسه می‌شدم به‌خاطر عمل نکردن به حرفت، خفه‌ت کنم.»


درحالت عادی هرگز این‌شکلی مقابل تهیونگی که مطلقاً نگاهش عاری از حس بود، همچین حرفی نمی‌زد؛ اما الان جز اون معدود دفعاتی بود که مرد کنارش، حقیقت‌ها رو می‌شنید و قضاوت نمی‌کرد.





- بدون دلیل نمی‌تونستم همکارم رو بکشم.


نگاهش رو به چشم‌های تاریک تهیونگ دوخت و سپس با تعجب پرسید: «از تو می‌شنومش؟ دلیل؟ تهیونگ، اون منو داغون کرد!»


تهیونگ می‌دونست اون حروم‌زاده چه بلایی سر جونگ‌کوک آورد؛ اما طبق قوانین، توی اون روزها نتونست پاسخ محکمی بده... صبر کرد، زمینه‌ش رو ساخت و در نتیجه یه گودال الان زیر پاش بود که جسم غیرقابل‌شناسایی دیمیتری رو توی خودش می‌خوابوند.


- ولی تو در نهایت الان بالای سر جنازه‌شی!

- هستم؛ اما چه فایده که نتونستم شاهد باشم.


زمزمه‌ش قرار بود در حد زیرلبی بمونه، نمی‌خواست تا این حد دیوانه به نظر برسه؛ اما حتی اگه نمی‌گفت، تهیونگ از دلخوری پسرک فهمیده بود اون از گذشته ناراحت نیست، از الان ناراحته که توی مرگش هیچ تلاشی نکرده.


نیشخندی زد و با خم‌شدن روی صورت اغواگر جونگ‌کوک که با هیچ تلاشی زیبا و دلبر بود، لب زد: «همون روزی که مقابلم ایستادی و تشویقش کردی، داشتی مرگش رو می‌دیدی باربی‌کو؛ می‌خوای بگی از قصد تحریکم نکردی؟ من تو رو سانت کردم، بچه‌موش.»


چشمی چرخوند و نگاهش رو به کیربریده‌شده‌ی مرد توی گودال دوخت، با یادآوری روزهای تلخ زندگیش توی زندان، پوزخندی زد. شاید خوش‌شانس بود که بهش تجاوز نشد؛ اما در عوضش چیزایی بدتر از اون تجربه کرد که هیچ آدم عاقلی ازش استقبال نمی‌کنه.


- صبرم طولانی شده بود. تنها جایی که از صبر استقبال می‌کنم توی تخته...


مکث کرد و با نیشخندی به‌ظاهر بی‌خطر سرش رو روی گردنش کج کرد و با لحن آروم‌تری ادامه داد: «اونم وقتی‌که می‌دونم داری تموم تلاشت رو برای به کام رسوندنم می‌کنی.»


هومی کشید و دست زبرش رو، روی پوست نرم گونه‌ش آورد. درحالی‌که از لطافت لپ‌هاش نرم‌نرمک سیر می‌شد، به یاد هدیه‌ای که واسه‌ی باربی‌کو خریده بود، افتاد.


به پشت سنگی که بالای قبر دیمیتری بود رفت، بند دورش رو باز کرد و سپس زیر نگاه سوزان جونگ‌کوک، عروسک خرسی بزرگی رو بیرون آورد.


با تعجب و اخم بهش نگاه کرد.





- آشناست، نه؟!


آشنا بود. با تلخندی عروسک رو از تهیونگ گرفت و بهش نگاه کرد. دیمیتری قطعاً توی کثیف‌ترین نقطه‌ی جهنم خونه داشت. آلَت شکنجه‌ی روانی باربی بوی تهیونگ، یه عروسک خرسی کوچک بود... عروسکی که نه برای تفریح، بلکه برای تحقیر یه پسر زیبای کره‌ای که از قضا شبیه الهه‌ی اغواگری بود، به سلول جونگ‌کوک اومد.


نگاهش رو به تهیونگ دوخت و سؤالی بهش خیره شد، بااینکه لب‌های مرد اثری از لبخند نداشت؛ اما می‌دونست این برق نشسته به روی مردمک‌هاش به‌نوعی یک لبخنده.


- گفتم شاید بخوای خاطره‌هات رو عوض کنی.


آهانی گفت و حالا دقیق‌تر عروسک رو نگاه کرد. خاطره عوض کنه؟ نه! ابداً همچین کاری نمی‌کرد. تجربه، زمختی و درد اون رو به اینجا رسونده بود. حالا خاطره‌هایی که پرورشش داده بودن رو فراموش می‌کرد؟ نه.


در جواب تهیونگ گفت: «اون وقت باید تو رو هم عوض کنم... پس نه!»


شونه‌هاش رو بالا انداخت و دست آزاد جونگ‌کوک رو لای انگشت‌های پینه‌بسته‌ش، قفل کرد. کارشون بالای سر جنازه‌ی دیمیتری که بوی نحس می‌داد تموم شده بود.


بااینکه نگاه جونگ‌کوک حسابی روی جنازه‌ی خفته درون گودال می‌چرخید؛ اما جسمش رو هم‌سو با خودش به حرکت درآورد.


- منو با خودم عوض کن!


منظور تهیونگ برمی‌گشت به توهین‌های نه‌چندان دروغ جونگ‌کوک. پسر هر باری که دعواشون می‌شد، بهش می‌گفت اون چند شخصیت داره که هر کدومشون به‌نوعی چندین بیماری روانی رو حمل می‌کنن.


نفس عمیقی کشید. هنوز هم بار احساسی قضیه‌ش با دیمیتری توی مغزش زوزه می‌کشید؛ اما می‌دونست تهیونگ بالای سر قربانی‌هاش، بیشتر از ده اِلا بیست دقیقه مکث نمی‌کنه.


- نمی‌خواستم تحت فشار قرارت بدم؛ اما واقعاً دیدن دیمیتری توی زندان، و دوری تو ازش، عذابم می‌داد.


تهیونگ نیازی به شنیدن لحن غم‌دار جونگ‌کوک نداشت، خودش می‌دونست چقدر آسیب دیده؛ اما اگه همون زمان وارد صحنه می‌شد، افراد سازمان به دنبال کشتن علت این اتفاق می‌اومدن... نمی‌خواست به‌خاطر هیجانی واکنش نشون دادن، جونگ‌کوک رو قربانی کنه.


- شنیدن اسمش از زبونت، داره عذابم می‌ده... به‌خاطر خودت هم که شده، اون شکلی صداش نزن.


با تعجب و کمی هم شرم به تهیونگ خیره شد، واقعاً چطوری می‌تونست از این قضیه ساده عبور کنه؟ بزرگ‌ترین دشمن جونگ‌کوک که این اواخر با نقشه دوستش شد، مُرده بود؛ این ساده نبود که این‌قدر عادی باهاش برخورد می‌کرد! دلیلی که گاهی زندان واسه‌ش غیرقابل‌تحمل می‌شد، دیدن سالم بودن اون مرد بود!


- می‌شه بدونم چه شکلی دارم صداش می‌کنم؟!


-طوری‌که انگار وسط سکسیم و به‌جای صدا زدن من، اسم اون رو به‌عنوان عامل ارضا کردنت لب می‌زنی- قطعاً جواب اصلی این بود؛ اما تهیونگ مرد راستگو و پرحرفی نبود، برای همین ترجیح به سکوت داد.


حالا که جونگ‌کوک رو همراه با عروسکی که زیادی گنده بود کنار خودش داشت، نمی‌تونست واسه‌ی چشیدن ذره‌ذره‌ی جسمش دست‌دست کنه.


آهی کشید، زمانی که از جواب تهیونگ ناامید شد، برای خلاصی از افکارش به اطرافش زل زد. اولش یه تعداد قبر معمولی بودن؛ اما رفته‌رفته که با تاریخ‌های نه‌چندان دورشون مواجه شد، چراغ‌های خاموش ذهنش یکی‌یکی روشن شدن.


با همون تعجبی که توی وجودش بود، زمزمه کرد: «این‌ها همه‌شون آشنان.»


تهیونگ پوزخندی زد و درحالی‌که تصنعی ادای تعجب‌کردن رو در می‌آورد، خطاب به جونگ‌کوک گفت: «عجب کشفی، می‌تونی بابتش تقاضای جایزه کنی.»


اخم‌کنان فشاری به دست تهیونگ که لای انگشت‌هاش بود، وارد کرد. سپس با دیدن قبر آدم آشناتری، گیج‌شده وایستاد.


تهیونگ به‌ناچار کنارش ایستاد و به صورتش زل زد. دو کهکشان تیله‌ایش با تعجب روی اسامی می‌چرخید و لب‌های کوچکش باز بودن.


حرکت‌دادن زبون گرمش لای پوست مرطوب پسر می‌تونست با لذت اسنیف‌کردن لای بیضه‌هاش، برابری کنه!


- اینجا یه قبرستون خصوصیه؟

- حالا توی رازمم شریک شدی، باربی بوی.


-باربی‌لند- چطور فراموشش کرد! با یادآوری تابلو و نوشته‌های آشنای روش، تکخند کوتاهی زد و با چشم‌هایی مشتاق و درشت به چشم‌های تهیونگ زل زد.


البته که باید فکرش رو می‌کرد. مردی مثل تهیونگ که هم‌زمان با همه‌‌ی سازمان‌های جنایی راز داشت، قطعاً می‌تونست یه قبرستون از جنازه‌هایی که خودش کشته، ساخته باشه.


این راز، تحریکش می‌کرد؛ خصوصاً وقتی به این فکر می‌کرد، حتی اون اندک آدم‌هایی که خودش کشته هم توی قبرستون تهیونگ دفن شدن.


عروسک رو توی آغوشش فشرد و خطاب به مردی که با سوز و شهوتی از جنس خواستنی ممنوعه نگاهش می‌کرد، گفت: «می‌تونیم چند تا راز دیگه هم شریک بشیم؟»


زمزمه‌ش قرار بود عاری از حس باشه؛ اما از نگاه چند درجه تیره‌تر شده‌ی تهیونگ، متوجه شد باز هم ناخواسته آتش شهوت رو توی کوره‌ی نیمه‌روشن مرد، شعله‌ور کرده!







- وقتی داشتم می‌کشتمش بدنش رو دیدم... خیلی زیبا بود و خوش‌حالم که دیگه نیست!


درحالی‌که بالای قبر مارشال ایستاده بودن، حرف زد و تهیونگ رو پشت‌سر نگه داشت. از اون پسر، جز دردسر و درد چیزی عایدش نشده بود. دیدنش توی قبرستونی که حالا فهمیده بود مال تهیونگه، حس خوبی داشت.


- تو بدن مرد دیگه‌ای رو هم دیدی، پینکی‌بوی؟


لحن تهیونگ مُرده بود؛ اما جونگ‌کوک می‌دونست که با وجود پسر بودنش، تهیونگ شوخی‌ای نداره. برای جونگ‌کوک دیدن بدن‌ مردها عادی بود، چون خودش هم همون‌ها رو داشت؛ اما قضیه برمی‌گشت به دیدگاه. تهیونگ به اون طوری نگاه می‌کرد که انگار یه موجود جدیده و دیگران مثلش ندیدن.


- وقتی مُرده بود‌؛ قسم می‌خورم، عزیزم.


مارشال یه چهره‌ی فرشته‌گون داشت با مغزی کپی‌برداری‌شده از شیاطین رده خارج جهنم. وقتی فهمید تهیونگ و مارشال مدت طولانی‌ای با هم توی رابطه بودن، کنجکاو شد؛ اما بعد فهمید حتی آشنایی تهیونگ و مارشال هم شبیه خودشونه، اون لحظه حسود شد. وقتی داشت مرگش رو تماشا می‌کرد، مدام از خدا می‌خواست یک بار دیگه فرصت کشتنش رو بده. اون پسر کاری کرده بود که مطمئن بشه تهیونگ قرار نیست اَبدی باشه. مارشال بهش گفت، وقتی به‌قدر کافی سوراخ باسنش گشاد شد از تخت و سلولش پرت می‌شه بیرون، باور کرد؛ چون سرگذشت مارشال این بوده.


اما مرد صورت زخمیش ثابت کرد که همه‌چیز وقتی‌که جئون جونگ‌کوک کنار کیم تهیونگ ایستاده، فرق داره.





- اورال سکس توی قبرستون؟


لحنش خنده‌دار بود، برای همین پسری که وسط پاهاش زانو زده بود و با چشم‌های بی‌‌گناهش، زبونش رو روی کلاهک آلتش می‌کشید، لبخند زد.


دیدن کش اومدن لب‌هایی که زیر آلتش بود، زمزمه‌هایی از جنس مخمل خواستنی شیطان رو برای پذیرایی از گرمای لذت‌بخش جسم پسر، توی مغزش بلند می‌کرد.


درحالی‌که کف دستش روی ران‌های تهیونگ بود، با پایین گرفتن چونه‌ش و سفت بالاآوردن زبونش، آلت مرد رو درون دهن کوچک و تنگش فرستاد.


- مثل انگشت‌هام که شب‌ها دونه‌دونه مکشون می‌زنی، کیرم رو مک بزن.


با صدایی نیمه‌بلند سرش رو مک زد و لبخند شیرینش حتی با وجود پر بودن حفره‌ی دهانش از چشم مرد، دور نموند. گرماش، سرمای اطرافشون رو خنثی می‌کرد.


مثل آب‌نبات با آلتش بازی می‌کرد و سپس مثل بره‌ای گرسنه که برای شیر حسابی مک می‌زنه، مک می‌زد و سرش رو تا حدی که گلوش کلاهک آلت مرد رو لمس کنه، جلو می‌برد.


احتمالاً شیاطین یک طرف و فرشته‌ها یک طرفه دیگه ایستاده بودن. هر بار که جونگ‌کوک زبونش رو روی رگ‌های برجسته‌ی آلتش می‌کشید و با بی‌قراری روی خاک زانو تکون می‌داد، فرشته‌ها گناهشون رو بیشتر ثبت می‌کردن و شیاطین تشویقش کردن تا انگشت‌هاش رو لای تارهای مشکی پسر حلقه کنه، چنگ بزنه و گلوش رو با ضربه‌های تندش داغون کنه!


فرشته‌ها می‌تونستن جیغ بزنن از وسوسه‌ی شیطانی درون چشم‌های سوزان دو هم‌جنس؛ اما رنگ نگاه جنون‌دار تهیونگ وقتی به جونگ‌کوک خیره بود، عوض نمی‌شد. می‌خواستش، حتی با وجود پسر بودنش.


- پسرخوب... عاح... دهن کوچولوت واسه گاییده‌شدن توی قبرستون، عالیه!


چینی به دماغش داد و با اخمی که ناشی از داغ‌ترشدن پایین‌تنه‌ش بود، دو طرف سر جونگ‌کوک رو گرفت و آلتش رو روی زبون پسر عقب‌وجلو کرد.


اصطکاک پوست به روی پوست درد داشت؛ باز شدن غیرعادی لب‌هاش به دور عضو قطور تهیونگ، درد داشت؛ سوزش چشم‌هاش از برخورد ته گلوی لغزنده‌ش با سر قارچی آلت تهیونگ درد داشت؛ اما وقتی تپندگی رگ‌های روی آلت مرد رو با زبون حس می‌کرد، لذت داشت؛ وقتی چشم‌های تهیونگ رو با رضایت و میل می‌دید، لذت داشت؛ وقتی فکر می‌کرد روح مارشال که مدام بهش سرکوفت می‌زد، شاهد ناله‌های عمیق تهیونگ برای دهن اونه، لذت داشت؛ عضلات فکش از باز بودن درد داشتن، اما وقتی‌که با عوق‌زدن به‌خاطر پرس‌شدن با پایین‌تنه مرد، اشک توی چشم‌هاش حلقه زد و انگشت‌هاش توی ران عضله‌ای تهیونگ فرو رفت، پاهاش از روی تحریک شدن زیاد، می‌لرزید، لذت داشت.


- هاح... داری خوب تحملش می‌کنی... آه.


صداش بم بود و عمیق. چشم‌های خیسش رو به چشم‌های تهیونگ دوخت؛ از لای لب‌هاش بزاق و پریکام برق می‌زد و از لای مژه‌هاش دونه‌های مروارید اشک‌هاش. لذت‌بخش بود دیدن این کثافت زیبا.


آلتش از دیدن لب‌های نرمی که دورش حلقه بود و تنگی‌ای که به‌خاطر فشار انگشت‌هاش به موهای پسر بیشتر حس می‌شد، کلفت‌، داغ و قرمزتر شد.


- پسرخوب! هوم... هیس!


وقتی فشار کمتر شد و با ولع نفس کشید، خمار پلک زد و با پایین گرفتن سرش، زبونش رو روی بیضه‌های بزرگ و داغ تهیونگ کشید. روشون رو فشار داد و چشم‌های نیازمندش رو به مرد دوخت وقتی‌که مثل بستنی لیسش می‌زد.


- شیطان‌کوچولوی معصوم!


رگ‌های گردن تهیونگ باد کردن و صورتش سرخ شد. مثل عروسک خرسی‌ پشت‌سرش بود. نرم و فشردنی. معصوم و ترسناک! با انگشت روی شیار آلت تهیونگ رو نوازش کرد و زبونش رو در امتداد عضوش کشید.


با لحنی آروم و گرفته از تهیونگ پرسید: «می‌تونم یه چیزی ازت بخوام؟»


چطوری می‌تونست بهش -نه- بگه، وقتی این‌شکلی با زبون پهنش نوک آلتش رو دوباره لای لب‌های کوچولوش می‌گرفت و با چشم‌هایی آسیب‌پذیر بهش خیره بود؟! شیطان رو درس می‌داد!


- هوم.


آلت مرد رو با دو دستش گرفت و درحالی‌که از حس سنگینی اون تکه‌گوشت نه چندان کوچک آه می‌کشید، کمی جلوتر رفت، قبل از اینکه تا ته عضو رو توی دهنش بفرسته، درخواستش رو بیان کرد.


- منو به یه قصر واقعی ببر، تهیونگی هیونگ.


جرقه‌زدن سیم‌های نیم‌سوز شهوت، تنها با بیان لحن منظوردار هیونگ، اتفاق افتاد؛ نوک دکمه‌ای دماغش روی آلتش کشیده شد و سپس با قوسی دیدنی، تا انتهای گلوش عضوش رو بلعید. فاک! داغ بود و دیدنی!


تهیونگ پول‌دار بود، اون‌قدری پول‌دار که ثروتش جمع نمی‌شد. دستش رو به بیضه‌های مرد کشید و تاجایی‌که از برخورد ته گلوش با نوک عضو مرد، عق می‌زد و اشک زیر پلک‌هاش رو خیس می‌کرد، ارتباط چشمیشون رو ادامه داد.


- عق... اومم... همم... عق...


زبونش مثل یه ویبراتور کوفتی روی کیرش می‌لرزید. دهن کوچک پسر، زیادی برای نگه داشتن اون حجم داغ و بزرگ، تنگ بود. آلتش لذت می‌برد از مسیری که طی می‌کرد، تنها چند ثانیه خیره‌شدن به اشکی که روی لب‌های از پریکام مرطوبش، ریخته شد کافی بود تا حجم یک‌باره جمع‌شده‌ای رو توی قسمت پایین‌تنه‌ش حس کنه و سپس با یه غرش عمیق و توی‌گلویی لای لب‌های سرخ پسر، کام بشه.


عرق روی شقیقه‌های تهیونگ نشست و اخم روی پیشونیش.


اشک‌هاش ریخته شد و لب‌هاش مزه‌ی شور کام رو به گلوی داغون و حساسش منتقل کرد.


تهیونگ با نفس‌نفس‌زدن آلت رو از لای لب‌های پسر بیرون کشید. کامش از شیار آلتش بیرون می‌ریخت. با نیشخندی جذاب، سر کلفتش رو دو طرف لب جونگ‌کوک کوبید.


- کارت خوب بود، باربی‌کو... پسرخوب، همه‌ش رو قورت بده!


درحالی‌که پلک‌هاش با هر ضربه‌ای که روی گونه‌ی مرطوب و لزجش می‌نشست، می‌پرید؛ زبون لوله‌شده‌ش رو که از کام پر بود به داخل دهن برد و زیر نگاه پر اشتیاق مرد، همه‌ش رو قورت داد. حرکت سیبک‌گلوش و سپس قطره‌های اشکی که لای مژه‌هاش غلتید، دلیلی شد برای بیرون پریدن ته‌مانده‌ی روغنی‌مانند کام مَرد.


- هاع... لعنت! عروسک خوشگل، بار بعدی می‌خوام رنگ موهات بلوند باشه.


گیج‌شده درحالی‌که جسم خسته‌ش رو، روی عروسک پشت‌سرش ولو کرد، به تهیونگ خیره شد. بزرگ بود و خیره‌کننده. دلش می‌خواست روی تنش بشینه. دلش می‌خواست وقتی مشخصات روی سنگ قبر رو می‌خونه، پایین‌تنه‌ش رو به لب‌های مرد بکشه و ناله کنه، طوری‌که انگار به صورت مارشال خیره‌ست و از تهیونگ لذت می‌بره!


شلوارش تنگ شده بود از فکر به خواسته‌های کثیفش. انگشتش رو لای سگک کمربندش برد و درحالی‌که توی چشم‌های تهیونگ نگاه می‌کرد، اشک می‌ریخت و از درد گلوش ناراضی بود، زیپ شلوارش رو هم باز کرد.


- چرا بلوند، هیونگی؟


زمزمه‌ش زیادی داغون و وسوسه‌کننده بود. لیسی به لب‌هاش زد. درحالی‌که عضو شق و کلفتش از دیدن دوباره‌ی عروسک خواستنیش که به یه عروسک تکیه داده بود، تکون می‌خورد، جلوتر رفت. انگشتش رو لای تار موهای مشکیش کشید. قطره‌های کامش رو می‌دید. جذاب بود!


با نیشخند، درحالی‌که آلتش رو لای انگشت‌هاش می‌فشرد، جواب داد: «نمی‌خوام رنگ کامم از رنگ موهات تشخیص داده بشه.»


با تصور کام مرد روی صورت و موهاش، لبش رو گاز گرفت. هم‌زمان که شلوارش رو از حلقه‌ی پاهاش خارج می‌کرد، باسنش رو روی شکم گنده‌ی عروسک خرسی گذاشت.


گناه بود که خلوت آرامش‌دار مرده‌ها رو با همچین نمایش شهوت‌انگیزی بهم می‌زد.


- خواسته‌مو انجام می‌دی؟


یه قصر می‌خواست که به بزرگی زندان باشه؛ اما سرشار از چیزهایی که توی هیچ نقطه‌ای از دنیا پیدا نمی‌شد. زیر زیبایی و شکوه قصرشون، کارهای نامقدس و گناهشون رو انجام می‌دادن.




اینجا قبرستون مورد علاقه‌ی تهیونگ بود، شاید باید قصر شبیه به خودشون هم می‌ساخت؟!


- باربی‌لَند دو رو واسه‌ت می‌سازم، باربی‌بوی.


لبخندش شیرین بود؛ اما این شیرینی و معصومیت، وقتی‌که باسنش رو بالا گرفت و سر قلبی‌شکل اون پلاک رو توی سوراخش نشون داد، زیادی گناه‌آلود شد.


قلبش سرشار از هیجان شد وقتی‌که پسرش سرش رو روی شونه‌ی عروسک گذاشت و با انگشت‌های باریکش پلاگ رو ذره‌ذره از سوراخش بیرون کشید.


لبش رو گزید و نوک پلاگ رو با آه ریزی که حواسش بود چشم‌هاش از چشم مرد جدا نشده، از لای دیواره‌های حساس سوراخش فاصله داد و بدون جدا کردنش از پوست پایین‌تنه‌ش، اون رو سمت بیضه‌هاش و سپس آلت سفتش که روی وی‌لاینش راست شده بود، آورد. سوراخش نبض می‌زد و حفره‌ی داغش، لب‌های تهیونگ رو برای خیس‌کردن و کیرش رو برای پر کردن، صدا می‌زد.


- چرا پُرم نمی‌کنی وقتی این‌شکلی واسه‌ت آماده شدم، هالک‌ طلایی؟


پلاگ رو با وسواس روی آلت حساسش می‌کشید و لبش رو با گاز گرفتن به داخل جمع می‌کرد. دلش یه سکس پر سروصدا می‌خواست.


جسمش رو راحت‌تر روی عروسک لم داد، پاهاش رو بیشتر باز کرد و باسن گردش رو بالاتر آورد.


تهیونگ روی زانوهاش مابین پاهای باز پسر ایستاد و لیسی به لب‌هاش زد.


جونگ‌کوک با دیدن تکون ریز آلت تهیونگ، لبخند زد.


با این‌حال اغراق‌آمیز و ناراحت لب زد: «تحریکت نمی‌کنم؟ ولی فکر کردم وقتی یه عروسک بزرگ پشت‌سرمه و خودم رو با بدنت می‌پوشونی، دوست‌داشتنی‌تر می‌شم واسه‌ت.»


نیشخندی زد و به تقلای پسر برای برهنه‌شدن خیره شد. کراپش رو روی قبر انداخت. نوک گرد و کوچک نیپل سفت‌شده‌ش تهیونگ رو مسخ می‌کرد.


روی سطح صاف و تخت سینه‌ش رو با دست زمختش لمس کرد و دید چطوری با یه لمس نفسش رو حبس کرد و با چشمی لرزون بهش زل زد.


- جونم رو به لبم میاری، شیطون‌کوچولو.


لبخند بی‌گناهی زد و طوری‌که انگارنه‌انگار روی قبر مَردی دراز شده که با دست‌های خودش اون رو کشته، پذيرای جسم بزرگ و گرم تهیونگ شد.


چهره درهم کشید و با ناله‌ای دردناک، دست‌هاش رو دور گردن مرد حلقه کرد.


- جنونت رو دارم... می‌دونی‌که؟


می‌دونستن. همه می‌دونستن. آیا کسی بود که ندونه تهیونگ تا چه حدی پسر رو می‌خواست؟!



کاورهایی که باربی داشت.


کاورهای که باربی داشت.
کاورهایی که باربی داشت.
کاورهایی که باربی داشت.


شاید بدترین پایان بود شاید هم بهترین نوع خودش. اما با دیمیتری شروع کردیم و پایان رو هم با قصد پنهانی پشت دوستی جونگ‌کوک با دیمیتری. قبرستون خصوصی ایده‌ش برمی‌گرده به فیکشن ممنتو موری؛ اونجا تهیونگ هم برای آدم‌هایی که می‌کشت یه کلیسا و یه قبرستون ساخته بود. و دیمیتری خار چشم‌های جونگ‌کوک بود که تهیونگ با نادیده گرفتنش -چیزی که کوکی فکر می‌کرد- بدتر جونگ‌کوک رو عصبی می‌کرد. اینکه تهیونگ گفت من کاری کردم دیگران باور کنن جونگ‌کوک قاتل نیست، واقعیه چون همه فکر می‌کنن با پاپوش تهیونگ پاش به اینجا باز شده که زیر خوابش باشه، همونطوری که سیلوای مُرده گفت خودت از توی اون کلاب توجهش رو جلب کردی... خلاصه که جونگ‌کوک می‌کشه، تهیونگ پاک می‌کنه، گردن می‌گیره و قربون باربی می‌ره البته توی تخت؛ و فکر کنم اولین باری بود که شخصیت تاپم این‌قدر روی ارتباط باتم با بقیه حسود بود.


خلاصه خودم می‌دونم مغزم مشکل داره؛ نیازی به گفتن این حرف در انتهای مسیر خوندن نیست، من از بچگی عقلم رو دادم دست خدا واسه‌ی خلق بقیه انگار خودم بهش نیاز نداشتم.


بهم بگید فیک‌چت بعدی رو با چه کاپلی آپ کنیم.


Report Page