Barbie Boy² vk
LARA|TAEKOOKERAMبین همهی توئیتهاشون متن هست... حواستون باشه. 🎀 من باربی رو به هر آدمی پیشنهاد نمیدم، از اول گفتم که پسرهاش سلایق و ویژگی خاص دارن... شاید آسیبزننده باشه؛ اما اونها ازش استقبال میکنن، نه از روی اجبار بلکه کاملاً داوطلبانه.
.
.
.
- میخوای منو بکشی؟!
نگاه ترسیده چیزی که خیلیها انتظارش رو از پسری دارن که باربی بوی متعلق به تهیونگه؛ اما اون کارش از این حرفها گذشته.
زندگی توی قفس با یک هیولا، شاید اون رو تبدیل به هیولا نکرده باشه؛ اما خیلی خوب بهش یاد داده بود چطوری باید با یک هیولا راه بیاد.
- سزاوار مرگی، پینکی بوی!
صداش شبیه یه رادیوی خراب بود، همونطور هم خش به دل جونگکوک میانداختن، چه برسه به اینکه با اون لحن خاص اَداش کنه و اون نگاه به شدت وحشی رو بهش بدوزه.
درحالیکه نگاهش با اضطراب تازهای بین دستهای کبود و ورمکردهی اون میچرخوند، یک قدم به عقب برداشت. طوریکه باند خونین رو باز و با چشمهای بیحس شکستگیهای ریز رو نگاه، ته دلش رو خالی میکرد.
- و تو منو میکشی، تهیونگ؟
چشمهاش رو ذرهذره بالا آورد... پسرک مقابلش کاملاً برهنه بود؛ حتی یک شورت هم بهپا نداشت. پوزخندی زد، بااینکه گوشهی لب پارهشدهاش بد سوز میزد؛ اما حس خوبی داشت وقتی میدید حتی بدون اینکه اعلامش کنه، جونگکوک خودش میدونسته باید چیکار کنه.


- دیمیتری رو تشویق کردی.
پیراهن نارنجیرنگ جدیدی که از بهداری زندان بهش داده بودن رو از دور شکمش باز کرد و روی زمین انداخت. تمام عضلات بدنش کش میاومد و درد میکرد.
آب دهنش رو قورت داد و پاهاش رو چفت همدیگه کرد؛ از بدن برهنهاش که مقابل چشمهای حریص تهیونگ بود، خجالت میکشید.
همونطور سرپایین جواب داد: «انجامش دادم.»
- برام آرزوی مرگ کردی!
پلکهاش رو بههمدیگه فشرد و لبش رو به دندون کشید. وقتهایی که روی جو میرفت، همیشه بدترین کارهای اشتباه رو انجام میداد. مثل کاری که دیشب کرد.
- کردم.


- همهی آدمهای این زندان تو رو چی صدا میزنن؟!
لبش رو از حصار دندونهاش آزاد کرد و چشمی چرخوند. شجاعت دیشبش رو میخواست، و خجالت میکشید از یادآوری حرفهایی که توی چت برای تهیونگ فرستاد؛ درحالیکه الان نمیتونست حتی بهدرستی کلمهای انتخاب کنه.
با صدای پایینی گفت: «جونگکوک.»
نیشخندی زد و لنگه ابرویی بالا انداخت... کی گفته بود حتی باوجود ترس و دلشوره، قراره با ساز تهیونگ برقصه؟! واضحاً این جواب رو میداد.
فاصلهی بینشون رو پر کرد و با هیکل بزرگش، روش سایه انداخت؛ طوری که ناخودآگاه نفس پسر رو توی سینهاش حبس کرد.
- تو رو چی صدا میزنن؟
نیپلهاش از حس حضور تهیونگ توی این فاصله، سفت شدن و توی دلش به حسی آشنا رسید... حسی که انگار قصد فراموش کردنش رو داشت؛ اما با هر بار حضور تهیونگ، دوباره زنده میشد.
درست لحظهای که انگشتهای تهیونگ چونهاش رو گرفتن و سرش رو بالا آوردن، جواب داد: «باربی بوی تهیونگ.»
نفسی از روی رضایت کشید و کوتاه سر تکون داد. تشویش و اضطراب رو از توی چشمهای مشکی جونگکوک میخوند؛ اما بیشتر از اون، حس شامپو و عطر نرم تنش شامهی سرتاسر خونین تهیونگ رو پر از هوای خودش کرد.
- باربی بویای که مال منه، چرا باید یه حرومزادهی جنایتکار رو تشویق کنه تا وقتی من هستم؟!
آرامش توی صداش، تضاد دلهرهآوری با نگاه طوفانیش داشت. ستونفقرات جونگکوک با یادآوری خاطرهی اول دیدارشون، لرزید و لبهاش با فشار دو انگشت کبود تهیونگ، از هم فاصله گرفت.
- تو هم یک جنایتکار هستی، تهیونگ...
- و تو متعلق به این جنایتکار هستی... نه دیمیتری!



لبهاش رو نوازش و با چشمهاش تن لختش رو بارانداز میکرد.
- من دلم... تو درکم نمیکنی!
حرفش رو برید، آخه چطوری میتونست انتظار داشته باشه مردی به کم شعوری، وحشی و زمخت بودن تهیونگ، از احساسات چیزی بدونه؟
توسط سگهای پادو تهیونگ درست لحظهای که میخواست پا به فرار بذاره، گیر افتاد؛ با چاقو تهدیدش کردن و سپس اونو توی سلول مشترکش با مرد انداختن.
و تا بیست ساعت دقیق، پشت در نگهبانی دادن که یه وقت بیرون نره یا از دارودستهی آدمای دیگه کسی سمتش نیاد.
- تو قوانینم رو زیر پا میذاری، باربی!
- بهم نگو باربی، وقتیکه توی سرت بارها و بارها منو میکشی!
با چشمهای پوشیده از خشم و غمی ناامیدشده کلمهها رو کنار هم چیده بود. تهیونگ تنها فاصله رو کم کرد و مثل یک حیوان که بو میکشه، جسم رو میزبان نفسهاش کرد.
- خط قرمزی نمونده که زی...
- چرا، مونده! من هنوز اجازه ندادم یکی غیر از خودت لمسم کنه که اگ... هاع! لعنتی.
پلکهاش از روی درد بسته شد و صورتش کج روی شونهاش پایین اومد. با دستهای سردش، آلتش رو توی مشتش گرفته بود و میفشرد که انگار جزئی از جان جونگکوک نیست.
از دیدن بینی دکمهایش که از روی درد جمع کرده بود، لذت میبرد. فرقی از نظر تهیونگ نداشت، چه لذت باشه چه درد، اون عاشق تموم حالتهایی بود که جونگکوک از خودش نشون میداد.
با صدایی گرفته و کاملاً کینهدار، پچ زد: «هیچکدوم اندازهی تو جرئت نداره به لمس کردن مال من، حتی فکر کنه!»
قطعاً جونگکوک هم به لمسشدن توسط یه سیاهپوست بیرحم که جز به خالیکردن آب کمرش اهمیت نمیداد، فکر هم نمیکرد؛ اما روش دیگهای برای اذیتکردن تهیونگ بلد نبود.
با چهرهی پوشیده از درد، لب زد: «من فقط میخواستم برم بیرون!»
بااینکه زمزمهی از روی استیصال و غمش، تهیونگ رو تحتتأثیر قرار نداد؛ اما از فشار دستش کم کرد... اون عضو نرم و کوچک رو همچنان بین انگشتهاش نگه داشت، دلش برای حسکردن اون تکهگوشت تنگ شده بود.
- ادامه بده... متقاعدم کن که قصد خیانت به من رو نداشتی، تا شیاطین درونم رو زنجیر کنم!
هیچ قصدی برای این کار نداشت؛ اما دلش پر بود. از تهیونگ بیشتر از همه.



با چشمهایی لرزون، مرطوب و سرکوبشده، از بدن عضلهای و زخمدار مرد، رو گرفت... حتی از تفاوت بین پوستهاشون هم متنفر بود.
- تولدم بود... فقط دلم تولد میخواست.
تهیونگ پوزخندزنان روی صورتش خم شد و با یادآوری شدن تشویق پر از هیجان و ذوق جونگکوک نسبت به دیمیتری، پچپچوار گفت: «یعنی باور کنم تنها برای یه شب مستی و کیک خوردن، اون رو طوری تشویق میکردی که انگار خدای مرگه و میتونه منو بکشه؟»
هرگز توی خندهدارترین حالتهای عمرش هم فکر نمیکرد روزی موفق بشه مردی رو به دست بیاره که برای رابطه با همجنس خودش به حسودترین نسخه از یک مرد تبدیل بشه.
اما ظاهراً با تهیونگ همهچیز فرق میکرد.
نوازشهاش، نگاه کردنش، مراقبتهاش، بوسههاش، سکسهاش، اهمیتها و تمرکز کردنهاش، فرق میکرد... حتی دوست داشتنش هم بوی خون و خشم میداد.
با صدایی که خشمش رو کنترل میکرد تا فقط تُنش پایین باشه، جوابش رو داد: «اینقدر توی این گودال جهنمی بودی که عادت نداری به جایی جز اینجا؛ اما من مثل تو نیستم... من دلم میخواد مثل یه آدم آزاد زندگی کنم و بمیرم!»
متنفر بود از تهدیدهایی که حتی توی درز دیوارها بهش نگاه میکردن. از هر آدمی که اینجا مقام بالایی داشت، توهین میشنید و همهجا بهخاطر جاذبه و قدرت تهیونگ، برای جونگکوک بنبست بود.
سکوت تهیونگ بهش جرئت حرف زدن داد. با تندتند پلکزدن اشکهایی که نیاز داشت توی چشمم جمع کنه رو به دست آورد.
- من نمیخوام وقتی کنارت میشینم، شبیه یه هرزه نگاهم کنن... هرچند که دلیل حضورم اینجا همینه... هربار که از بقیه میخوام منو برگردونن به خونهام حرف میشنوم... گروهبان سیلوای حرومزاده مدام میگه، کارم رو درست انجام بدم، لنگهام رو درست باز کنم، سکوت کنم! ما مردها از سر و صدا خوشمون نمیاد؛ پس درست ناله کنم... متنفرم از این لقبها.


- تو میتونی هرچیزی که دوست داری داشته باشی رو از خودم بخوای و به دستش بیاری؛ نه از حرومزادههایی که دوست دارم بکشمشون فقط بهخاطر اینکه جرئت کردن لبخندت رو به دست بیارن.
تقریباً نفسش برید، طوری با غیض حرف میزد و با خشونت خم میشد تا با هر کلمه جدیت خودش رو نشون بده، ضربان قلب جونگکوک رو در حد مرگ بالا برد.
تقریباً بیحال و بیحواس گفت: «و این تو رو قاتل نیمی از اونها میکنه!»
دیدش! درخشش واضح هیولا رو توی چشمهاش دید. اون هیچ شوخیای با پسر نداشت، وقتی بحث روی مدار خواستن و مالکیت میاومد.
با لحنی سرشار از انزجار غرید: «چون توی لعنتی به اون حرومزادهها اجازه میدی چیزی که فقط باید مال من باشه رو به راحتی به دست بیارن.»
یک: این دومین جملهی تکراری توی چند دقیقهی گذشته بود.
دو: اصلاً هم راحت نبود که دیگر زندانیها رو متقاعد کنه طوری رفتار کنن تا تهیونگ رو تحریک به خشونت کنه و در نتیجه به لبخند برسه.
سه: اون حرومزاده که مچ هر دو دستش رو توی یه دست گرفت و به بالای سرش قفل کرد، میتونست بوی آشفتگی جسم و روحش رو حس کنه؟
بزاق جمع شدهی دهنش رو قورت داد و با ضعف آشکاری جواب داد: «تو منو بیدلیل تنبیه میکنی، اجازه نمیدی آزادانه توی این جهنم بگردم و منو خوشحال نمیکنی.»

- تو بهخاطر خودت تنبیه میشی... و تنبیه برای تو لذتبخشه... انکارش نکن، من همهی حالتهای تو رو موقع اعمال خشونت جلوی چشمم دارم.
خجالت روی گونههاش رو سرخ کرد. نفس تیزی کشید و خیلی سریع به دنبال پاسخ مناسب گشت؛ اما لمس تهیونگ روی نبض مچش، و اون حالت آشنای تملکدارش اون رو به یاد لذتهایی که جسمش از خشونت کنترل شده مرد به دست میآورد، انداخت.
یادآوری عواطفش فقط به داغشدن زیر دلش و لرزش بیشرمانهی کیرش دامن زد.
پوزخندزنان با تفریح خاص خودش، شمردهشمرده لب زد: «میتونی تا آخر عمرت توی یه کمد دربسته بشینی و انکار کنی؛ اما سه تا چیز هرگز دربارهی تو تغییر نمیکنن.»
مکث کرد، همونطور که ذرهذره انگشت اشارهی دست آزادش رو روی چونه و سپس به پایین سر میداد و مثل یک شئ باارزش لمسش میکرد، ادامهی حرفش رو گفت.
- تو یه قاتلی... نه قاتل یه آدم ساده... تو یه مرد بزرگ رو وقتیکه داشت از نوشیدن مشروبش روی جسم یه دختر بیهوش لذت میبرد، کُشتی... اولین بارت هم نبود.
اولین مورد، پرش پلک جونگکوک رو به دنبال داشت.
یه واقعیت محض وجود داشت... و جونگکوک از واقعیتهای بیرحمانه به حد مرگ، نفرت داشت.
- تو عاشق تاریکیای که با من داخلش قدم میزنی، هستی! وگرنه هیچ آدم عاقل و آزادهای از گاییدهشدن توی تاریکی شیطان، لذت نمیبره؛ طوریکه فقط بهخاطر اینکه توی تاریکی تولدش رو تبریک نگفته، قهر کنه!
عشق؟ اسمش کوچیکه برای حس نامقدس بینشون.
اولش یه جرقه بود... اما مثل برخورد شهاب سنگ به دایناسورها که موجب انقراض اونها شد... اما راجعبه جونگکوک، شهاب سنگ اون بخش متین و شاهزادگی رو از بین برد... درواقع اون عاشق طوری بود که از کمال درد به کمال لذت میرسید.
- تو از رفتن حرف میزنی و درد بهانهشه؛ اما کی برای حس بازی چاقو و شلاق روی نیپلها و کیرش، طوری نفسنفس میزنه که اگه حسش نکنه، تجسم مرگه؟ توی یه مازویی که توی دنیای من خودتو پیدا کردی و متنفری از این آشکار شدن مقابل مردی که میتونه نابودت کنه و تو میترسی از هرگز بیدار نشدن روی این تخت نجس.
تمام وجودش میلرزید، نگاهش درشت و کاملاً فریبنده بود. انگار مسخ اون نیروی تاریکی بود که از لمس، صدای خشدار و هیکل زمخت تهیونگ بهش میرسید.
باوجود تحریکشدن جونگکوک، تنها به آلتش با حالت تحقیرآمیزی تکونی داد و عقب کشید.
تموم وجودش از آزادیای که جسم نیازمندش از سلطهی تهیونگ بهش داده شد، ناراضی بود؛ اما غرور نداشتهاش رو لنگر گرفت تا به دستهای زندانبان بیروحش چنگ نزنه و ازش خواهش کنه، نهایت استفاده رو از جسمش ببره تا از لذت خوابش ببره.
- آزادیای که میخوای بهت میدم! بابت قتل اون متجاوز خیلیها به خون، جسم و جانت تشنهان... تا الان زیر پرچم من، تخم نکردن از دستوری که از سمت جانشین اون مرد صادر شده پیروی کنن... منو نمیخوای، باشه... برو اون بیرون و تلاش کن زنده برگردی و من قول میدم حکم آزادیت رو بگیرم!
وحشتزده به صورت خونسرد مردی نگاه کرد که انگار قصد داشت از برتر بودن سلولش برای فریاد این جمله -اون پسر دیگه مال من نیست- استفاده کنه.
و یه مشکل اینجا وجود داشت؛ چراکه تهیونگ قصد نداشت، درواقع انجام داد.
پسر رو آزاد گذاشت، اون هم وسط مجرمهایی که ماههاست منتظر آزادی اون از قفس هیولای آسیاییش، بودن.









نظراتون رو زیر پارت بذارید و آماده باشید که بتونیم توی یه هفته این فیکچت هیجانانگیز رو تموم کنیم... 🏴💘