Barbie Boy 🎀

Barbie Boy 🎀

LARA|TAEKOOKERAM

شرط آپ پارت آخر، هزار و سیصد شدن شیطون‌های بنفش پسته؛ شرط کامنت نذاشتم، چون اسماته. 💥

.

- هومماهمهماام.


صداش پشت انگشت‌هایی که محکم گرفته بودنش، خفه شد؛ سوزش چشم اهمیتی نداشت وقتی‌که نفس‌های شیطان پوست خیسش رو یخ می‌کرد.


- آروم بگیر، باربی‌کو.


باسن قوس‌گرفته‌اش رو به‌قصد رهایی بالاتنه‌اش به جسم پوشیده‌ی مرد می‌کوبید؛ اما زور اون کجا و زور هالک پشت‌سرش کجا.


صورتش رو کج کرد و با شستن چشم‌هاش، آب رو قطع کرد و با خشونت جسمش رو عقب کشید؛ لحظه‌ی آخر پاش به دیوار کوبیده شد و دردی کوبنده توی مچش پیچید.


یک دستش رو، روی دست روی دهنش گذاشت و برای رهایی جنگید و با اون یکی دست، دستی رو که روی شکمش بود، گرفت.


نفس‌نفس‌زنان توی اتاقک حمام به فرار می‌کرد؛ اما اینجا قلمروی تاریکی بود و فرار از شیاطین، غیرممکن.


لاله‌ی گوشش که بین دندون‌های تیزی گرفتار شد، اخم کرد و چهره‌اش از درد توی هم جمع شد. روی نوک پاهاش ایستاد تا فرار کنه؛ اما لاله‌ی گوش بدبختش، با این حرکت بیشتر لای دندون‌هاش رفت.


هیچ‌کس جرئت نداشت این‌قدر بهش نزدیک بشه، جز تهیونگ. تنها فکر به تر بودن جسمش و اسپنک‌هایی که انتظارش رو می‌کشید، روحش رو به پرواز درمی‌آورد... وحشتناک بود!


مزه‌ی شیرین بادوم می‌داد... هومی کشید و بی‌اهمیت به خیس شدن نوک دماغش، مثل یک ببر نفس داغش رو روی پوست خیسش رها کرد. دنبال یه جای گوشتی برای به دندون گرفتن بود. جثه‌ی کوچکش تقریباً توی آغوش مرد، گم شد.


- می‌خواستی تنهام بذاری!


آب دهنش رو قورت داد، نه می‌تونست به درستی ببینه و نه‌ به‌خاطر دستی که روی لبش بود، می‌تونست جواب بده. تنها چنگش رو بیشتر توی دست تهیونگ فشرد.


شونه‌اش رو پایین گرفت وقتی‌که دندون‌های تهیونگ توی گوشتش رفت و با مک کوتاهی بهش گاز زد.


قوس کمرش باعث می‌شد باسنش روی ران تهیونگ کوبیده بشه و این بدن خیسش بود که با احساس گرما، عرق می‌کرد.


- مقابلم ایستادی تا یه مردی رو تشویق کنی که دشمن منه!


انگشت‌های پاش با تصور چشم‌های به خون نشسته‌ی تهیونگ و دندون‌هایی که اون روز روی هم می‌سایید، جمع شد و چشم‌هاش سیاهی رفت. لعنتی بدجور عاشق لحظه‌هایی بود که عصبیش می‌کرد.


- هماخ...


چشم‌هاش با دردی که توی پیچیدگی نوک نیپلش لای انگشت‌های تهیونگ حس شد، محکم بسته شدن و روی نوک پاهاش ایستاد؛ اما گنده‌بک پشت‌سرش بی‌اهمیتی به تقلاش، از پایین نوک نیپلش رو گرفت و هم‌زمان که روش رو نوازش می‌کرد، یکهویی محکم می‌فشرد و می‌کشید.


- باربی منی؛ اما برای یک ثانیه منو با فکر رها شدن ول کردی وسط شلوغی و هیاهو.


تهیونگ از شلوغی بیزار بود و باعث می‌شد خودش و هویتش رو فراموش کنه، جونگ‌کوک آگاهانه اون رو تسلیم کرده بود.


باسنش رو به جسم مرد تکیه داد و دست کوچکش رو، روی دست بزرگ و زمخت تهیونگ گذاشت. حس زبری سرانگشت‌هاش، اطراف پوست نیپلش رو به خارش می‌انداخت. آلتش از تصور اون زبری روی بیضه‌هاش، کم‌کم سفت می‌شد.


- بهم دروغ گفتی؛ منو نخواستی!


می‌خواست! همیشه می‌خواست! هر لحظه و هر ثانیه؛ اما هیچ‌وقت اعتراف نمی‌کرد... یک بار و برای همیشه گفته بود.


دستش رو لغزنده از روی سینه‌اش به روی شکمش برد. حضور تحریک‌ کننده‌ی دست مرد روی شکمش، هر دوشون رو به زمانی برد که تهیونگ با آلتش پروستاتش رو لمس می‌کرد، و دست‌های نامقدسش بزرگی اون تکه گوشت رو از روی شکمش قابل تصور می‌کرد!


بی‌صدا نالید و کمی سست شد.


دستش رو از روی لب پسر برداشت و به‌سمت جیبش برد. جونگ‌کوک با حس هوای رطوبت‌دار، نفس عمیقی کشید و تازه اون‌موقع بود که عرق روی گردنش رو حس کرد.


با پاش بین دو پای پسرک فاصله انداخت. نگاه جونگ‌کوک به پایین رفت، اول آلت بیدارشده‌ش رو دید و زیرلب نالید، سپس پاهای تهیونگ رو دید که چطوری برای بسته‌نشدن پاهاش، خودش رو نگه داشته.


- تهیونگ!


بریده و خسته اسمش رو صدا کرد، به مچش چنگ انداخت وقتی‌که به‌قصد گرفتن آلتش، پایین می‌رفت.


لب‌هاش رو به پوست گردنش چسبوند و مابین هر نقطه‌ای که بین لب‌هاش می‌کشید، جواب داد: «هوم؟»


آرامش تهیونگ، ترسوندش. اینکه صبر نکرده بود تا توی اتاقش بیاد سراغ پسر و با اون وسایل عجیب‌وغریب باهاش سکس کنه، مشکوک بود.


- تو منو دور انداختی... بهم گفتی، آزادم... به همه گفتی... دیگه پسرت و باربیت نیستم...


قلبش تند می‌زد و چشم‌هاش با وجود روشنایی کم، کشیده شدن انگشت‌ تهیونگ روی سوراخش رو متوجه شد.


مرد با حس دلخوری و انتظار نداشتن جونگ‌کوک از حرکتش، نیشخندی زد و با چهره‌ای خالی از احساس، نوک انگشتش رو، روی پوست بسته‌ی سوراخ باسنش فشرد.


از حس ناخن‌های نامرتب تهیونگ، آخی گفت و لبش رو گزید. سرش رو بیشتر پایین گرفت؛ اما نمی‌تونست ببینه چه اتفاقی داره می‌افته.


با کشیدن زبونش روی گوش پسری که با هر حرکتش توی دست‌هاش جمع می‌شد، خش‌دار لب زد: «بعداز کار زشتت، واسه‌ی من ناز می‌کنی؟»


اَبروهاش رو با حس سردی شی‌ای که روی سوراخ باسنش کشیده می‌شد، به هم نزدیک کرد. یک پاش رو برای حرکت راحت تهیونگ بلند کرد و کفش رو به دیوار چسبوند؛ پوزیشن خجالت‌آوری بود.


با گرفتن مچ دستی که همچنان نیپلش رو سفت و سخت می‌فشرد، لرزون جواب داد: «نازکش خوبی هم نی-... آهه... نیستی!»


پلک‌هاش با لرزش روی هم رفتن. اون شی حالا یه‌جایی توی باسنش فرو رفته و با عمقی داغ، داخلش می‌لرزید.


دستش رو محکم روی اون ویبراتور کوبید و جسم پسر به‌خاطر سیلی‌ای که خورد، بالا پرید. پاهاش با حالت بدی دوباره روی زمین اومد و جفت شدن.


صدای ویز نرمی داشت که عصب‌های گوشش رو تحریک می‌کرد، البته اگه از لای نفس‌های حیوانی مرد فرصتی برای گوش دادن طولانی مدت داشت.


- اون‌همه نازکشی‌ای که به پات ریختم رو دیدی و دست روی نقطه‌ضعفم گذاشتی!


لبش رو گزید و با یکهویی بلندشدن روی دست‌های تنومند تهیونگ، خماری دو چشمش به درشتی رسید. با قرار گرفتن کمرش روی دیوار سرد، لرزی به جونش نشست و برای رهایی از حس سرماش، کمی جلو اومد؛ اما دوباره با هدایت دست تهیونگ، به دیوار چسبید.


لرزش ویبراتور، عصب‌های داخل سوراخش رو تحریک کرده بود و داغی هر لحظه بیشتر از قبل بدنش رو فتح می‌کرد.


نگاه وحشیش، چشم‌های درظاهر بی‌گناه پسر رو نشونه گرفت.


هيپنوتيزم شده از تیرهای نگاهش، لب زد: «هرچی به پام بریزی، راضیم نمی‌کنه... از هر چیزی بیشترش رو می‌خوام.»


هومی کشید و سرش رو هم‌زمان که تکون می‌داد به پوست خوش‌رنگ و سفید سینه‌های تختش نزدیک شد. دو لبش رو دور نیپلش حلقه کرد، نگاهی تیز از زیر مژه‌هاش به چهره‌ی نگرانش انداخت.


لیسی به نیپلش زد و با جلوتر رفتن سرش، مک عمیقی به گوشتش زد. از لرزش شیرین جسمش، غافل نشد. درجه‌ی ویبراتور هر پنج دقیقه بالاتر از قبل می‌رفت و عمیق‌تر پروستاتش رو می‌لرزوند.


- عاهه... اومم.


ناله‌هاش رو با گزیدن لبش کوتاه‌تر کرد. از آرامش می‌ترسید، از موقعیت‌ها دنبال بدترین‌هاش بود. تکرار چرخش زبون پرزدار تهیونگ روی نوک نیپلش، کرک‌های دستش رو سیخ کرد و جسمش رو مورمور.


- خفه‌شون نکن... منو تبدیل به دیوانه‌تر از چیزی که هستم، نکن!


آب دهنش رو قورت داد و لب‌هاش رو از حصار دندون‌هاش آزاد کرد. کمی خودش رو، روی دیوار بالا کشید و دست‌هاش رو دور گردنش شل کرد.


- پسرخوب.


اخم کرد و چشم چرخوند. شبیه یه توله‌سگ صداش کرد و تهیونگ خبر از نفرتش از این کلمه داشت. ران‌هاش از حس انقباض ماهیچه‌های داخلیش، لرزید. این لعنتی خیلی سریع‌ و عمیق بود. کاراییش با آلت فرق داشت.


- آخ...


اسپنک محکمی روی باسنش نشست، اون‌قدری تند بود که از جمع‌شدن ران راستش به‌سمت داخل، نزدیک بود ویبراتور بیرون بیاد که با نشستن کف دست مرد روش، دوباره داخل رفت.


پوستش گزگز می‌کرد و داخلش برای ثانیه‌ای نبض زده بود برای حس کردن لرزش ویبراتور.


آلت گرم و بزرگش روی ران چپش لنگر انداخته بود و تنها نگاه کوتاهی به سرخی نوک سفت‌شده‌اش باعث شد تکون عمیقی رو داخل شکمش حس کنه.


- رد دندون‌هام روی نیپلت، خوشگلت کرد.


نفس عمیقی از درد و لذتی که هم‌زمان حس می‌کرد، کشید. نگاه آشفته‌اش رو به چشم‌های وحشی تهیونگ داد. زبونش سینه‌هاش رو خیس و زخم می‌کرد.


گوشت لپ راست باسنش توی دست تهیونگ چنگ شد و دوباره بعداز حس نرمیش، اسپنک محکمی روش کوبید. پلک راستش پرید و با حس لیسی که به سیبک گلوش زده شد، چشم‌های بسته‌ش رو باز کرد.


داغی بدنش تا با سرمای محیط بالانس می‌شد، تهیونگ موقعیتش رو عوض می‌کرد. با تپش قلبی تند، جابه‌جای جسمش از اتاقک حموم به‌سمت جایی که خاطرات زیادی داخلش داشت، کوتاه‌تر از تصورش بود.


- نباید وقتی رهام کردی، دوباره سر وقتم می‌اومدی.


مزخرف گفت؛ هیچ‌وقت رهاش نکرد. تهیونگ بلافاصله با ورود به بخشی که رخت‌شور خونه بود، درب رو قفل کرد و بعداز قراردادن بدن جمع‌شده‌ی جونگ‌کوک روی لحافی که به خواست خودش گروهبان واران پهن کرده بود، نفس عمیقی کشید.


- بیست‌وچهار‌ساعت آزادی، به‌معنای محرومیت من از بدنت نیست.


بلافاصله بعد گفتن این حرف، بین پاهاش فاصله انداخت. ویبراتور کمی به بیرون راه پیدا کرده بود و سوراخ نبض‌زن پسر، به دنبال برگشت دادن اون شی‌ای بود که بهش عادت کرد.


آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به اطراف انداخت. می‌دونست نفوذ مرد به قدری زیاد هست که هیچ خطری تهدیدش نکنه؛ اما هشدار گارسیا الان به شک انداخته بودش.


تهدید تهیونگ بود، یا فرد دیگه‌ای؟!


دو تا پاش رو چفت همدیگه کرد و با یک دست اون‌ها رو بالا گرفت. حالت چشم‌نواز پایین‌تنه‌اش نگاهش رو تیره کرد. بیضه‌هاش سرخ بود و لب‌های مرد رو برای مکیدن، دعوت می‌کرد.


هم‌زمان که با انگشت گیره‌ی ویبراتور رو تکون می‌داد تا عقب و جلو بشه، خم شد و فاصله‌ی سوراخش تا بیضه‌هاش رو با زبون طی کرد. خیسی از زبونش روی آلت تحریک‌پذیرش ریخته شد.


- عاح... فاک!


لبش رو به روی هم فشرد و خودش شخصاً پاهاش رو توی سینه جمع کرد تا تهیونگ راحت‌تر بهش لذت بده. دعواشون می‌تونست صبر کنه، الان وقت لذت بردن از مرد بزرگش بود!


زبون پهنش دو تا بیضه‌های گرد و سفت پسر رو لرزوند و مکید. دندون‌هایی که می‌زد، در عین اینکه حالش رو می‌گرفت، ته دلش رو داغ و خالی می‌کرد.


سرش رو عقب و جلو کرد و عمیق‌تر مکش زد. بوی بادوم می‌داد و حالش رو خنک می‌کرد. با طمأنینه و بیشتر حجمش رو توی دهنش مکید.


باد از شیار فاصله‌شون رد می‌شد و لرزی به جونش انداخت. محکم‌تر پاش رو گرفت و لبش رو برای نالیدن باز کرد.


قلبش تند می‌زد، هرکاری که طول آلتش لای لب‌های داغ مرد می‌رفت و با صدا مک می‌زد، بیشتر داغ می‌کرد، گوش‌هاش از شنیدن صدای ناشی از عق زدن‌های تهیونگ به‌خاطر آلتش داغ شد.


ویبراتور رو آهسته‌آهسته بیرون کشید و با باز کردن پاهاش، لیسی به کام کمی از لای شیار کوچک آلت پسر سرازیر شد، زد.


طعمش رو چشید و سپس با بیرون کشیدن ویبراتور، نگاهی عمیق به سوراخ نبض‌ زنش انداخت. برای فروکردن آلت کلفتش توی سوراخ تنگش، لحظه شماری می‌کرد.


- من و تو جز همدیگه با هیچ‌کس دیگه‌ای کامل نیستیم، پینکی‌بوی!


شلوارش رو هم‌زمان با شورتش پایین کشید. از دیدن آلت بزرگ تهیونگ، آب دهنش رو قورت داد و کف دستش رو، روی نیپل سفت‌شده‌اش قرار داد.


خالی بودنش اذیت کننده بود. تهیونگ که جلو اومد، ناخودآگاه دستش رو بلند کرد و آلتش رو گرفت. در برابرش، کوچک بود. لرزشی به جان کمرش افتاد.


پاهاش رو از هم باز کرد و کمی کمرش رو بلند. سوراخش برای کشیده شدن کلفتیش لای لپ‌هاش، خیس شده بود. انگشتش رو روی شیار آلت تهیونگ فشرد و نگاه کوتاهی به چهره‌ی همچنان بی‌حسش انداخت.


- منو می‌خوای؟!


آهسته پرسید و هم‌زمان که آلتش رو پمپ می‌کرد، بدنش رو کمی پایین برد تاجایی‌که پشت نرم ران‌هاش، ران‌های عضله‌ای تهیونگ رو لمس کرد.


هومی کشید و دست زیر ران‌هاش برد و کمی بلندش کرد. پوزیشنشون، رو مدیون نرمی و انعطاف‌پذیری جسم پسرک بودن!


از درد کوتاه کمرش چشم‌پوشی کرد و با فشردن کلاهک آلت مرد لای سه تا از انگشت‌هاش، وادارش کرد دوباره به چشم‌هاش نگاه کنه.


سپس با لحنی خش‌دار دوباره از تهیونگ پرسید: «باربی‌بوی معصومت رو چقدر می‌خوای، تهیونگ؟»


معصومیت وقتی‌که عملاً دو پاش رو قفل یک ران تهیونگ کرده بود و پایین‌تنه‌اش رو به رانش می‌کشید تا از حس کشیدگی آلت و بیضه‌هاش به پوست عضله‌ای تهیونگ به لذت برسه؟! یک شیطان کوچک بود، بی‌شک!


خم شد، هم‌زمان که محکم‌تر و طولانی‌تر رانش رو به آلت، بیضه و سوراخ حساسش می‌کشید، زیر کمرش رو بلند کرد و گفت: «اون‌قدری که شیطان رو توی شکمش بکارم تا معصومیتش رو از بین ببره. هرشب. هر روز. هر ثانیه و هر نفس.»


ضربه‌ی زانوی تهیونگ به آلتش آخش رو بلند کرد. لبش رو گاز گرفت و لرز دستش رو با سفت‌تر گرفتن عضو تهیونگ توی دستش، پنهان کرد.


با نفسی بریده و حالی خراب، پرسید: «اگه این‌قدر تشنه‌‌ی منی، چرا منو از این خراب شده به دیزنی‌لند رویاهام نمی‌بری؟!»


پاهاش رو جمع کرد و سپس وقتی رانش رو از بینشون فاصله داد، اون‌ها رو از هم باز کرد؛ اون‌قدری باز که حالا پسرک آلت تهیونگ رو لای باسنش می‌کشید و از سوزش و بزرگش زیرلب ناله سر می‌داد.


خم شد، فکش رو سفت توی دست‌ بزرگش گرفت و با نگاهی تیره شده از لذت و خواستن، لب زد: «مال من بمون، دیزلی‌لند رو به هرجایی که انتخاب کنی میارم.»


آب دهنش رو قورت داد و ذره‌ذره نوک آلت تهیونگ رو توی سوراخ نبض‌دار و حساسش جای داد. هم‌زمان که رفته‌رفته خودش رو پایین می‌کشید تا کامل اون رو توی خودش حس کنه، لب‌هاش رو از هم باز کرد.


آلتش برای کام‌شدن عجله داشت و پروستاتش برای نابود شدن. دست‌هاش رو بعداز اینکه کامل روی آلت تهیونگ نشست، دور گردن مرد حلقه کرد و اون رو به خودش چسبوند.


- آههه...


نالید و کمی کمرش رو روی لحاف جابه‌جا کرد. گرما، کل بدنش رو احاطه کرده بود و احساس داغی، نفسش رو خشک.


تهیونگ که اخم کرد، لبخند زد و با زمزمه‌ای سرشار از مالکیت و حیله، گفت: «تا وقتی‌که تو، پرنس منی؛ مطمئن باش منم باربی‌بوی تو می‌مونم... مگه اینکه دلت نخواد مردی که ان‌قدر عمیق کیرش رو توی من فرو می‌کنه، تو باشی.»


درست با اتمام جمله‌اش، ضربه‌ی دردناک و خشن تهیونگ توی باسنش حس شد؛ لبش رو گزید و آخ عمیقش رو خفه کرد. یادش رفته بود چقدر روی خودش حساسه.


تهیونگ دو طرف لگنش رو گرفت، سپس جونگ‌کوک گردنش رو محکم‌تر لای حلقه‌ی دست‌هاش نگه داشت، هم‌زمان که ضربه‌های عمیقش رو بی‌وقفه روی پروستاتش فرود می‌آورد، روی جسمش بالا می‌پرید.


هیجان‌انگیز بود. دیدن نگاهش که جز اون کسی رو نمی‌دید، سرشار از لذت و شوقش می‌کرد. بزرگی آلتی که سوراخش رو از هم باز می‌کرد، ناله‌های بی‌شرمانه‌اش رو بلند کرده بود.


- آه... آههه... محکم‌تر... کمرت، همین‌قدر قدرت داره؟


تحریکش می‌کرد، و بدتر به فاک می‌رفت. پاره می‌شد از حس کشیدگی‌ای که به جان سوراخش افتاده بود؛ اما دوستش داشت... شاید حتی دلش برای شلاق‌هایی که توی خلوت و هنگام بسته‌شدن دست‌وپاش روی باسنش می‌نشست، تنگ شده بود.


چشم‌هاش تیره شد و ناخن‌هاش توی گوشت سرشونه‌ی تهیونگ رفت. برای حس بازی پَر روی پوست شکم و آلتش، دل تنگ بود.


تلمبه‌هاش مستقیم و بی‌وقفه بود، بافت اسفنجی زیر فشار نوک آلتش له می‌شد و ناله‌های عمیق خودش و سرشار از لذت جونگ‌کوک رو بلند می‌کرد.


- هاع... منو ببر به همون کلابی... آهه... اولین بار... فاک!


چشم‌هاش از حس لرزش پروستاتش، بسته شد و ران‌هاش لرزید. شکمش با داغی پر بود و سوزان؛ اما به کام شدن نزدیک نبود... تهیونگ اون‌قدری با وسایل عجیبش به‌فاکش داده بود که با این رابطه‌ی آروم احساس غریبی و سردی می‌کرد.


دستش رو، روی پک سینه‌ی تهیونگ کشید و هم‌زمان با تلمبه‌های مرد، خود به خود باسنش رو تکون می‌داد تا عمیق‌تر حسش کنه. مسیری که از هر بار داخل و خارج شدن آلت تهیونگ داخلش ایجاد شده بود رو تصور کرد و با حس فشار عمیق روی نقطه‌ای که عاشقش بود، لب‌هاش رو بی‌شرمانه از هم فاصله داد.


چشم‌هاش از نم اشک مرطوب شدن؛ لب‌هاش رو که روی پوست گردن مرد گذاشت، راضی نشد به مکیدن. گازش گرفت و عمیق‌ دندونش رو توی پوستش فرو کرد.


- آه... بیبی‌کو؟


کمرش رو تندتند تکون می‌داد و صدای سیلی پوست به پوست، چشم‌هاش رو بست. جسمش توی آغوش بزرگ تهیونگ، بالاوپایین می‌شد؛ از پایین به بیضه‌هایی که با هر ضربه روی ورودی سوراخش می‌نشست، مشرف نبود؛ اما می‌تونست تصورش کنه و تصورش کافی بود تا چشم‌هاش تنگ بشن.


- همراهم میای یه‌جایی؟


صدای عمیق و بَم تهیونگ رو شنید؛ اما صادقانه تمرکزش رو لذت بود تا حرف.


با ضربه‌ی محکم بعدی، جسم پسر کمی بیشتر بالا اومد و هم‌زمان که از باسن روی لحاف می‌افتاد، آلتش از توی سوراخ خیس، داغ و گشاد‌شده‌ی جونگ‌کوک بیرون اومد. آبی که از سوراخش ریخته شد رو با باز و بسته شدن سوراخش به دور هیچ، حس کرد.


آب دهنش رو قورت داد... کام خودش هم روی شکمش ریخته بود، بدون اینکه هندجابی ببینه؛ اما سیر نشده بود، بیشتر می‌خواست... خجالت هیچ معنایی نداشت.


روی ران‌هاش نشست و با دوباره قورت دادن بزاقش، نوک آلت تهیونگ رو به روی سوراخش کشید و با چند تا تپ‌تپ کوتاه، با گرفتن خیسی نوکش بعداز چند ثانیه دوباره اون رو وارد خودش کرد.


حالا که روش نشسته بود، عمیق‌تر حسش می‌کرد و فاک، عاشقش بود!


- کجا... فاک... همون‌جا... دوباره... لعنتی.


چشم بست و با گرفتن سرشونه‌هاش، محکم‌تر باسنش رو روش تکون داد و شیک‌زنان، خودش رو بالا و پایین کرد.


انقباض ماهیچه‌های ورودی پسر، آلت کلفتش رو گیر انداخت؛ روی شونه‌‌ش رو ماچ کرد و هم‌زمان که زبونش رو، روی پوستش می‌کشید، چنگی محکم به لپ نرم چپش زد‌. دلش برای سرخ کردن اون دو تیکه لپ‌ها، لک زده بود.


آلتش به شکم تهیونگ کشیده شد و از حس خوبش، فاک بلندی لب زد.


تهیونگ با نیشخندی که از چشم پسرک دور موند،‌ گفت: «قبرستون!»


فرصت جواب دادن پیدا نکرد وقتی‌که دوباره ماساژ عمیق و طولانی‌ای به روی پروستاتش نشست.


لعنتی، باید متوجه منظور تهیونگ تا قبل از اینکه توی لذت غرق بشه، می‌شد.


.

.

.


اینکه نظر بدید برمیگرده به ارزشی که برای زحمتم قائل هستید، مجبورتون نمی‌کنم برای پارت اسمات نظر بذارید؛ اما اگه گذاشتید، این لطف بزرگتون رو درمقابل وقتی که پاش گذاشتم نشون می‌ده. 🎀🤏🏻



فکر می‌کنید پایان باربی با این مرد وسواسی و شک، خوشه؟


ری‌اکت بزنید‌


Report Page