Banished
pond phuwinپوند با درد فریاد زد:"برید جادوگر رو بیارید."
نگهبانان با شنیدن فریاد فرمانروا با شتاب به دنبال جادوگر رفتند.
جادوگر شیاطین. کسی که قادر بود هر موجودی رو زنده کنه.
قدرت باورنکردنی.
جادوگری که تمامی انسان ها از زمین به او متوسل میشدند تا کمی از قدرتشو به دست بیارند.
پوند فرشته اشو بغل گرفت و روی تخت گذاشت.
دستشو توی دستش گرفت و بوسه ای زد.
"نمیزارم از پیشم بری."
بعد از دقایق طاقت فرسایی، بالاخره در اتاق زده شد.
"بیا."
جادوگر داخل شد و تعظیمی کرد.
"امری داشتید فرمانروا؟"
پوند با اخم گفت:" بیا بهش جون ببخش، برش گردون."
بلند شد رو به روی جادوگر ایستاد، با خشم فریاد زد و ادامه داد:" زندش کن، زودباش... بهم برش گردون."
جادوگر نگاهی به پووین کرد.
تعظیمی به فرمانروای عصبانیش کرد و سمت تخت رفت.
زیر لب وِرد های جادویی میخوند.
دست روی سر و صورت و قلب پووین میکشید.
و پوند؟
تا حالا با استرس آشنایی نداشت و حالا به خوبی با معناش آشنا شده بود.
با استرس ناخن انگشت اشاره اشو میجوید.
"خب؟"
جادوگر دستی به پیشونی پووین کشید و گفت:" فعلا مرگ و متوقف کردم. به خواب نباتی رفتند، اما میشه گفت هوشیار به اتفاقات اطراف هستند و میتونند حس کنند."
"یعنی چی فعلا؟"
جادوگر روشو به شیطان کرد و گفت:" نمیتونم کامل ایشون رو زنده کنم."
"چرا نمیتونی؟"
"ایشون فرشته بودند، ماهیت فرشته بودن هنوز در ایشون زندست. من نمیتونم توی امر بهشت دخالت کنم."
پوند عصبی شد.
نمیتونست؟
چه غلطا.
با خشم غرید:" با چه جرعتی رو به روی من ایستادی و میگی که نمیتونی؟"
جادوگر سرشو پایین انداخت.
"به من نگاه کن، با چه جرعتی از امر من سرپیچی میکنی؟"
"قربان من سرپیچی نکردم، هنوز قدرت اینکار و برای یک فرشته ندارم. به من اجازه بدید تا تحقیق کنم."
پوند دستی به پیشونیش کشید تا آروم تر بشه.
"نفس میکشه؟"
"بله گفتم که ایشون به خواب نباتی رفتند، همه چی رو حس میکنند."
"گمشو بیرون. به نفعته سریعتر یک راهی پیدا کنی وگرنه، میکشمت."
جادوگر اطاعت کرد و به سرعت از اتاق خارج شد.
پوند نگاهی به جسم به خواب رفته معشوقش کرد و کنارش روی تخت نشست.
دستشو لای موهاش برد.
لبخند زد:" حداقلش اینه که خوابی و من میتونم امیدوار باشم تا اون جادوگر بتونه راهی پیدا کنه."
خم شد و روی گونهی پووین رو بوسید.
"مننمیزارم از پیشم بری فرشتهی من."
"من اومدم عزیزدلم."
پوند بلافاصله بعد از وارد شدن به اتاق رو به پووین به خواب رفته گفت.
سمتش رفت و شاخه گل لیلیوم رو کنارش گذاشت.
"میپرسی چرا اینبار لیلیوم؟"
روی تخت کنار پووین نشست و دستشو توی دست خودش گرفت.
"توی دنیای انسان ها برای هر گل یک نماد دارن، میگن لیلیوم نماد پاکی، زیباییه... درست شبیه تو فرشته کوچولو."
پوند کمی سکوت کرد.
به صورت پووین خیره شد و با بغض ادامه داد:" قابل شما رو نداره فرشته، ببین لبات چقدر خشک شده صبر کن الان برات مرطوبشون میکنم.''
شیطان بلند شد.
روی صورت پووین خم شد و نوک زبونشو بیرون اورد.
آروم زبونشو روی لبهای خشک شده پووین کشید.
سرشو بلند کرد و خندید:" الان مربوط شد."
برخلاف خنده اش.
اشکی از چشمش روی گونهی پووین افتاد.
پوند همونطور خم شده، پیشونیشو به پیشونی پووین تکیه داد.
آروم زمزمه کرد:" دو هفته شده که تو خوابی و من نگاهت میکنم، پس کِی میخوای بیدار بشی و ازم سوال بپرسی؟"
فرمانروای جهنم صاف ایستاد تخت و دور زد و سمت مخالف پووین دراز کشید.
به طرف پووین برگشت و بغلش کرد.
بینیشو به گردن فرشته نزدیک کرد و بو کشید.
هنوزم بوی گل میداد.
بوی زندگی.
بوی پاکی.
جادوگر رو به روی پوند زانو زده بود.
"خبری نشد؟"
جادوگر با ترس زمزمه کرد:" خیر قربان."
پوند خشن غرید:" بلند حرف بزن، خبری نشد؟"
جادوگر اینبار کمی صداشو بالا برد و گفت:" خیر قربان."
پوند چند ثانیه به جادوگر نگاه کرد.
دستاش مشت شد.
بازم همون جواب.
جام شراب کنارش و برداشت و بلند کرد.
با شتاب به سمت جادوگر پرت کرد.
جام به سر جادوگر برخورد کرد و کمی زخم شد.
اما جادوگر خم به ابرو نیاورد.
پوند فریاد زد:"پس چه غلطی میکنی؟"
جادوگر با ترس تته پته کرد:" سریعتر کار میکنم قربان چشم."
"گمشو بیرون نمیخوام ببینمت."
جادوگر بلافاصله از روی زمین بلند شد و فرار کرد.
پوند پوفی کشید.
اصلا امیدی به بیدارشدن پووین بود؟
بلند شد و از راهروی کاخ گذاشت تا به اتاقش بره. اوه نه.
به اتاقشون بره.
رو به روی در اتاق ایستاد.
دستشو روی دستگیره گذاشت، نفس عمیقی کشید و لبخندی روی صورتش اورد.
با انرژی در و باز کرد.
"من اومدم کوچولو."
بازم سکوت.
"اگه بدونی امروز چیشد، میدونی دیگه من شیطانم،تا همینجا هم سعی میکنم آروم باشم اما نمیشه."
نزدیک آینه شد و از توی آینه به پووین به خواب رفته خیره شد.
ادامه داد:" جادوگر خیلی عصبیم کرد، منم جام شراب و پرت کردم توی سرش... نه دعوام نکن اخه مقصر خودش بود بهش وقت دادم که..."
پوند سکوت کرد.
به تصویر خودش توی آینه خیره شد.
چشماش پر از اشک شد.
به جسم بی حرکت پووینش چی میگفت؟
زمزمه وار ادامه داد:" وقت دادم تا بیدارت کنه..."
کف دستشو روی میز آرایش جلوی آینه گذاشت و سرشو پایین گرفت.
نفس های عمیق میکشید تا کاری نکنه.
تا بغض و دلتنگیش با خشم فوران نکنه.
کم کم بغض شیطان به گریه تبدیل شد.
بیشتر خم شد.
خم شد و لیز خورد.
لیز خورد و پای میز آرایش نشست و شروع به گریه کرد.
بین گریه هاش هق هق زد و گفت:" نمیزارم... منو ول نکن... بیدارشو... برگرد بهم من دارم نابود میشم از نبودنت..."
و فرمانروای جهنم از شدت گریه دیگه نتونست ادامه بده.
پووین خواب رو روی ویلچر چرخداری گذاشته بود و روی سطح زمین جهنم میچرخوند.
سر پووین به پایین خم شده بود و خواب بود.
پوند پشت ویلچر ایستاده بود و هلش میداد.
خم شد و توی گوشش گفت:"این کاخ و میبینی؟ مال فرمانروای قبلی بود."
کمی جلوتر رفتند.
شیاطین با درد به اون صحنه نگاه میکردند.
فرمانروای همیشه خشمگین و عبوسشون الان با چشمای گود افتاده و قرمز.
کمری خمیده.
لبخند به لب.
و هاله ای از غم و دلتنگی در اطرافش.
ویلچر کسی و هدایت میکرد که عاشقش بود.
پوند تک خندی زد و گفت:" اینم مهد کودکه شیطان کوچولو هاست، بیدار که شدی میارمت اینجا، جات همینجاست... اوه باشه ببخشید تو کوچولو نیستی."
و دوباره به مسیرش ادامه داد.
همین بود.
کار هر روز فرمانروای جهنم، بزرگترین و قدرتمند ترین شیطان، این بود که هرروز فرشته اشو توی سرزمین بگردونه و همه جا رو نشونش بده.
حتی اگر خواب بود.
و بعد به خونه برگردونه.
لباس هاشو عوض کنه.
بدنشو با دستمال نمدار تمیز کنه.
پووین رو بغل کنه، توی گوشش قصهی خودشونو برای هزارمین بار تعریف کنه.
و به خواب بره.
روزها بود که همین کارا تکرار میشد.
و پوند دیگه داشت قبول میکرد که شاید راهی برای بیدار شدن معشوقش وجود نداشته باشه.
کنار پووین نشسته بود و روی موهاش نوازش میکرد.
زمزمه وار براش حرف میزد:" طبق روایات انسان ها جد من فرشته بوده اما وقتی پرودگار هردو جهان میگه که به انسان سجده کنه و انسان رو بپرسته قبول نمیکنه و تبدیل به شیطان میشه."
تک خندی زد و ادامه داد:" اما این غلطه، جد من از اول شیطان بوده، پرودگار هردو جهان بهشت و جهنم این قدرتو بهش داده تا با فرشته ها متحد بشیم و دنیا رو برای انسان ها جای بهتری کنیم. که خب دشمن شدیم و الان ما کار خودمونو میکنیم فرشته ها کار خودشونو."
کمی سکوت کرد.
با غم به پووین نگاه کرد.
"کاش چشماتو باز کنی فرشته، کاش منو نجات بدی."
سکوت کرد.
حرفی نداشت.
وقتی دو ماه بود هرچقدر حرف میزد جوابی نمیشنید.
دیگه حرف زدن فایده ای نداشت.
قلم رو روی برگه حرکت داد.
"اینجوری بکشم؟"
بازم سکوت.
شیطان طبق معمول روی تخت، کنار معشوقش نشسته بود و ورق کاغذی رو روی پاش گذاشته بود.
و سعی میکرد تا گلدون روی پاتختی کنار تخت رو بکشه.
گلبرگ گل رو کشید.
"چقدر سخته، نمیشه خودت بیدار بشی بکشی؟"
سکوت.
پوند لبخند تلخی روی لب آورد.
دقایقی گذشت.
در اتاق زده شد.
"بیا."
کمی بعد جادوگر وارد شد تعظیمی کرد.
پوند از گوشه چشم نگاهش کرد.
"بگو."
جادوگر با لبخند شادی گفت:" راه بیدار شدنشون رو پیدا کردم قربان."
پوند سرشو با شتاب سمت جادوگر برگردوند.
ذوق زده بلند شد.
"چی گفتی؟''
"بله سرورم درست شنیدید، پیداش کردم."
پوند خندید.
از ته دل.
بعد از مدت ها.
"بگو راهش چیه."
جادوگر با چند تا کتاب سمت میز اتاق رفت.
صفحات مورد نظرش و باز کرد.
"بیاین ببينيد قربان."
پوند سمت میز رفت و منتظر به جادوگر نگاه کرد.
جادوگر انگشت روی یک پارگراف از متن کتاب گذاشت و ادامه داد:" با توجه به چیزی که توی کتاب جادوگران شفا بخش نوشته شده، وقتی طرف مقابل یک فرشته اس و جادوگر یک شیطان، باید فرشته توسط مقام بالای شیاطین تبدیل به شیطان بشه، در غیر این صورت هیچ کاری نمیشه کرد."
پوند مات موند.
"یعنی فرشته امو تبدیل به شیطان کنم تا بتونی جونشو کامل برگردونی و بیدار بشه؟"
"بله قربان."
پوند اخم کرد، با دستش زیر کتاب زد.
کتاب از روی میز پایین افتاد.
"جمع کن بساطتو، هیچوقت برای اینکه خودم از نبودنش درد نکشم، هویت پووینم رو تغییر نمیدم."
"اما این تنها راهه."
پوند ناامید شده بود.
خیلی وقت بود که ناامید شده بود.
"اینکارو نمیکنم. حتی اگر قرار باشه تا ابد با جسم به خواب رفته اش زندگی کنم، میکنم. اما چیزی رو که هویتشه تغییر نمیدم."
"اما قربان ایشون فرشتهی رانده شده هستند، پس فکر نکنم وقتی بیدار بشن مشکلی داشته باشن."
"تو نمیخواد راجب نظر پووین فکر کنی. برو بیرون."
جادوگر چیزی نگفت.
کتاب هاشو برداشت و سمت در رفت.
دستشو روی دستگیره گذاشت و برگشت.
"لطفا فکر کنید سرورم، اگر میخواین کنار ایشون زندگی کنید باید یک چیزیو فدا کنید."
و از اتاق بیرون رفت.
پوند وسط اتاق ایستاده بود، فکرش مشغول شده بود.
اما اگر هویت پووین رو میگرفت، پس دیگه قرار بود به کی بگه فرشتهی من؟
تصمیم سختی بود.
روز بعد پوند انقدر درگیر امور سرزمین جهنم شده بود که هنوز وقت نکرده بود به خونه برگرده.
فقط به نگهبان سپرده بود که حواسش به فرشته اش باشه.
آخرین امضا رو پای سند انتقال جهنمیان جدید زد.
نگهبان دستپاچه داخل شد و گفت:" فرمانروا، فرشته..."
پوند شوکه شده بلند شد.
"فرشته چی؟"
نگهبان با ترس گفت:" نفسشون گرفته."
پوند با ترس و عجله از روی صندلی عجیبش پایین اومد و با سرعت به سمت خونه پرواز کرد.
در اتاق و باز کرد.
جادوگر بالای سر پووین بود و پووین؟
نفس های سنگین میکشید و لباش به هم قفل شده بود.
با نگرانی سمت پووین رفت.
"عزیزم... جادوگر چیشده؟"
جادوگر ورد خوانیشو قطع کرد.
"دیگه نمیتونم بیشتر از این جلوی مرگ ابدیشون رو بگیرم، لطفا تصمیم بگیرید فرمانروا."
پوند دستپاچه شده، دست پووین رو گرفت و گفت:" چیکار کنم؟ پووینم داره از دستم میره."
"زود باشید دستشون توی دستتونه، سریع باشید و هویت فرشته رو تغییر بدید تا بتونم برشون برگردونم."
"نه مننمیتونم هویتشو ازش بگیرم. من عاشق فرشته بودنشم."
جادوگر ضربه اخر و زد:" فرمانروا، شما عاشق خود ایشون هستید، فرقی نمیکنه فرشته یا شیطان در اخر ایشون پووین شماست و شما هم عاشقش هستید، لطفا هویت رو قربانی کنید تا زنده بمونند."
پوند چند لحظه به صورت پووین خیره بود.
لبهای پووین روی هم فشار میخورد و سرش مدام به چپ و راست در گردش بود.
شبیه تشنج.
دستاش یخ زده بود.
در لحظه پوند تصمیم گرفت.
اون کنار پووین بودن رو میخواست، چه فرشته، چه شیطان.
دست پووین رو فشار داد.
چشماشو بست و تمرکز کرد.
در لحظه قدرت پووین از فرشتهی رانده شده، به شیطانی رده بالا تغییر پیدا کرد.
نفس پووین با نفس عمیق و آهی، منظم شد.
لبهاش باز شدند و آروم شد.
پوند چشماشو باز کرد.
پووینش از فرشتهی رانده شدهی بدون بال.
تبدیل شده بود به پادشاه شیاطین با بال های سیاه.
درسته پادشاه.
کسی که قرار بود کنار فرمانروا حکومت کنه.
جادوگر بلافاصله سمت پووین اومد.
"ببخشید عالیجناب میشه برید کنار."
پوند در سکوتکنار رفت.
از استرس قادر به حرف زدن نبود
جادوگر دست پووین رو گرفت و یک دستشو روی قلب پووین گذاشت.
ورد خوند.
ورد خوند.
پوند به صورت پووین در انتظار یک ریکشن خیره بود.
پلک های پووین پرید.
فرمانروا دستاشو روی دهنش گذاشت.
پووینش پلک زد؟
جادوگر ورد اخر و خوند.
پووین یک دفعه چشماشو باز کرد.
پوند ذوق زده خندید:" پووینم."
پووین به سقف زل زده بود.
در ثانی خاطرات براش تداعی شد.
توی بغل پوند مرده بود؟
یک چیزایی رو حس کرده بود.
مثل حضور جادوگر.
مثل راه رفتن با پوند.
پووین همه چیز و متوجه شده بود فقط بیهوش بود.
پوند کجا بود؟
با صدای ضعیفی گفت:" پوند."
جادوگر کنار رفت.
پوند سریع سمت پووین رفت و روبه روی معشوق دراز کشیده اش، روی تخت نشست.
"من اینجام."
چشمای پووین توی صورت فرمانروا نشست.
فرمانروا با بغض وجب به وجب صورتشو از نظر گذروند.
چقدر دلتنگ پووینش بود.
پووین دیگه نتونست فقط به شیطان نگاه کنه، یهویی و با هیجان بلند شد و روی تخت نشست.
دستاشو دور گردن پوند حلقه کرد و بغلش کرد.
جادوگر لبخندی زد و آروم از اتاق خارج شد.
"عزیزم نباید یک دفعه بلند بشی بعد از چهار ماه بیهوش بودن."
پووین شوکه فاصله گرفت.
"چند ماه؟"
اما پوند جوابی نداد.
چشماشو بست. صدای عمیق و بم معشوقش رو به خاطر سپرد.
"پوند."
پوند با چشمای بسته لبخند زد.
از ته دل.
"جان دل پوند، قلب پوند، صدام بزن، باهام حرف بزن."
پووین گیج شده بود.
"پوند چشماتو باز کن."
فرمانروا اطاعت کرد.
"جانم؟"
"چیشده؟"
"خیلی چیزا؟"
پووین با گیجی سنگینی بال هاشو حس گرد، سرشو کج کرد.
"چرا بال دارم؟ اونم سیاه شبیه بال های تو؟"
توی ذهنش افکار بقیه و حتی صداهایی که تاحالا نمیشنید پیچید.
بدنش انگار قوی بود.
"چرا بدنم انگار قدرت داره؟"
پوند سرشو پایین انداخت.
"ببخش عزیزم ولی مجبور شدم که... برای اینکه زنده بمونی."
پووین منتظر گفت:" خب چیکار کردی؟"
پوند توی چشماش زل زد:" تبدیل به شیطانت کنم."
پووین چند لحظه شوکه موند.
یعنی الان دیگه هیچ عشق ممنوعه ای نبود؟
میتونست کنار پوند باشه؟
پوند از واکنش پووین میترسید.
میترسید که ناراحتش کرده باشه.
پووین بهش زل زده بود و همین بیشتر میترسوندش.
"پووین... من..."
پووین خندید، با ذوق.
خوشحال بود.
پوند گیج شد:" چرا میخندی؟ناراحت نیستی ازم؟"
"معلومه که نه، تازه اینجوری راحت تر میتونم کنارت باشم."
پوند شرمنده زمزمه کرد:" من مجبور بودم یک چیزیو فدا کنم تا به زندگی برگردی، مجبور بودم برای اینکه جادوگر بتونه بهت نفس ببخشه، فرشته بودنت رو نابود کنم، ببخش عزیزم"
پووین دستشو روی گونهی پوند گذاشت.
بلافاصله فرمانروا شبیه یک بچه گربه صورتشو به دست پووین چسبوند.
پووین لبخند زد:" چه فرقی میکنه فرشته باشیم یا شیطان، یا حتی انسان وقتی در آخر این با هم بودنه که نجاتمون میده، خودتو اذیت نکن عزیزم ناراحت نیستم."
پوند لبخند زد.
نگاهشون روی لبهای هم افتاد.
بعد از ماه ها دوباره سر ها به همنزدیک شد.
نگاه هردو روی لب دیگری نشست.
چشماشون بسته شد.
و در آخر لبهاشونو روی هم غلتید و با دلتنگی شروع به بوسیدن هم کردند.
بالاخره قرار بود زندگی کنند، کنار هم.
بعد از دقایقی لبهاشون جدا شد.
پیشونی هاشون به هم چسبید.
لبخند از روی لبهاشون پاک نمیشد.
فرمانروا آروم زمزمه کرد:"تا ابد برای خودم نگهت میدارم، به زندگیم خوش برگشتی، پادشاه شیطان من "